محمد ایمانی
عمق رخنه ناتوی فرهنگی در ایران تا کجا بود؟ روحیات صاحبان منصب و مسئولیت چقدر در این رخنه مؤثر واقع شد؟ و چه باید کرد تا راه این رخنه مسدود گردد و تکرار نشود؟ پیش از پرداختن به چنین پرسشهایی شایسته است تأکید و توجهی داشته باشیم به برخی اظهارات رئیسجمهور سابق جناب آقای خاتمی که مدتها در وزارت ارشاد بر مسند وزارت حضور داشت و چند سال بعد، برای 8 سال سکان ریاست جمهوری را به دست گرفت. طبیعتاً سخنان امروز چنین شخصیتی حاصل تجربیات سیاسی - مدیریتی و احیاناً آزمون و خطاها و تجربههای متعدد است. آقای خاتمی که اینک مسئول سیاستگذاری مجمع روحانیون مبارز است، پس از آنکه 5 شهریور در نشست بنیاد باران به مناسبت روز جوان تصریح کرد «دوم خرداد را تندروها به شکست کشاندند»، اظهاراتی را به مناسبت نیمه شعبان در مسجد حضرت ولیعصر(عج) تهران و همچنین اظهارات دیگری را در دیدار اعضای «انجمن فرهنگ و سیاست دانشجویان دانشگاه شیراز» داشت. او در مراسم نیمهشعبان، نظریه پایان تاریخ را «نظریهای انحرافی که مدعی است زندگی بشر با لیبرال دموکراسی به پایان رسیده و کاملتر از آن نیست میخواند و میافزاید «از نتایج دهشتناک این نظریه این است که همه جهان باید از روی الگویی که آمریکا ساخته، خود را بسازد و آمریکا میتواند آنچه را میخواهد آنگونه که میخواهد در جهان انجام دهد و در این تلقی خطرناک، اشغالها، سرکوبها و اعمال معیارهای دوگانه توجیه میشود». آقای خاتمی همچنین در سخنرانی دیگرش - نهم یا دهم شهریور - از تجربه جریان چپ که خود بخشی از آن بوده میگوید؛ «امام گفتمان چپ را مطرح نکرده است. امام اسلام و آزادی و سقوط و دولت پهلوی را مطرح کرده است و بعضی روشنفکران تحتتأثیر فضای چپ موجود وقت، گفتمان چپ مذهبی را رایج کردند که در دنیا شکست خورده و از رده خارج شده است. پس از آن، باز آشفتگیهایی بهوجود آمده و گفتمان اصلاحطلبی گاهی تنه به تنه لیبرالیسم زده است. چون ما مشخص نکردهایم نظر مستقل خودمان چیست». همه اینها را علاوه کنید به سخنان آقای خاتمی در 16 آذر 83 مبنی بر اینکه «از اردوگاه اصلاحطلبان صدای دشمن به گوش میرسد».
تندروی، آشفتگی گفتمانی و انفعال و تأثر تمام از ایدئولوژیهای غالب غیردینی در دنیا، مارکسیسمزدگی و لیبرالیسمزدگی، حیرت در برابر شرق و غرب ماتریالیستی و ... همه این ضعفها و بحرانها را جمع بزنید با رویکرد جبهه مقابل که طبق فرمایش جناب آقای خاتمی، دنبال دیکتاتوری و یاغیگری و سیطره و اشغال و سرکوب است. غرض این نوشته آن نیست که به استناد اظهارات چهرهای مثل آقای خاتمی، به تمرکز در تخطئه شخص وی بپردازد بلکه همانگونه که گفته شد، غرض این است که به فهم درستتری از ابعاد عملکرد ناتوی فرهنگی و بستر فعالیت آن بپردازیم.
حقیقت آن است که شکست ابرقدرتهای غربی در ماجرای جنگ تحمیلی و دشمنیهای پیش از آن (کودتا، غائلههای تجزیهطلبانه و آشوبافکنانه، تحریم اقتصادی و ...) جبهه مذکور را به این نتیجه رساند که راه مقابله با ایدئولوژی مقاومت پیروز اسلامی، رخنه در آن و انهدام از درون است. بنابراین شبیخون و تهاجم فرهنگی طراحی و عملیاتی شد درحالیکه تا سالیان سال برخی مسندنشینان در دولت و دستگاههایی چون وزارت ارشاد، علوم، آموزش و پرورش، کشور، برنامه و بودجه و ... در قبال تیزبینی و هشدار رهبر معظم انقلاب، ادعا میکردند توطئه، توهم است. اگرچه هدف این شبیخون مردم بودند اما پیش از آن باید در مسئولان و صاحبمنصبان نفوذ واقع میشد و با استحاله فکری یا نفوذ دادن عناصر تسلیمطلب به مدیریتها و مراکز تصمیمگیری، اطمینان حاصل میشد که مقاومت سازمانیافتهای در برابر شبیخون فرهنگی وجود ندارد. و چنین هم شد.
آنگونه که تحقیقات مستند پژوهشگر انگلیسی خانم فرانسس ساندرس در کتاب «جنگ فرهنگی: سیا و جهان ادب و هنر» نشان میدهد، سازمان سیا از حدود 60 سال پیش اقدام به تأسیس ناتویفرهنگی برای جنگسرد فرهنگی و استخدام روشنفکران و دانشگاهیان در آمریکا و سایر کشورها بهعنوان «شوالیههای فرهنگی ناتو» کرد. او به روشنی تحلیل میکند که چگونه سازمان سیا از این منظر تبدیل به وزارت فرهنگ بلوک غرب شد و توانست انبوهی از روشنفکران را در آمریکا که تصادفاً اغلب آنها یهودی بودند به استخدام درآورد؛ کسانی همچون کارل پوپر، آیزایا برلین، والت ویتمن روستو (تئوریسین تئوری رشد)، هانا آرنت (تئوریسین انقلاب)، ریمون آرون (تئوریسین برخی نظرات جامعشناسانه)، جکسون پولاک، جرج اورول، ایروینگ کریستول، توماس کوهن، آرتور شلزینگر، جوزف نی، سیدنی هوک و ... این درحالی بود که سیا مقارن همین دوران بیش از 300 هزار روشنفکر مخالف سلطه آمریکا و غرب را در کشورهای مختلف ترور کرده و به قتل رسانده بود.
اگر به برخی کلاسهای رشتههای علوم سیاسی، جامعهشناسی، اقتصاد و ادبیات و ... مراجعه کنید مشاهده میکنید برخی اساتید چگونه دانشجویان را وادار میکنند که با آثار این قسم از روشنفکران مأنوس باشند و این درحالی است که طبق پژوهش خانم ساندرس، سازمان سیا، پولهای کلانی را صرف معرفی و عرضه و فروش آثار افراد مذکور در سراسر جهان کرد. حالا فقط بهعنوان یک مصداق و مثال، عنایت به این مسئله بکنیم که مثلاً کارل پوپر یهودی، واضع شعار تئورینمای «توهم توطئه» بود و ضمن ترویج منطق لیبرال دموکراسی، تلاش تئوریک وافری کرد تا نسبیتانگاری درباره ارزشها - از جمله ارزشهای دینی - و غیرقابل استناد و اثبات بودن آنها را جا بیندازد. سپس مراجعه کنید به افکار مشترک عناصر ذینفوذ حلقه کیان و یکی مثل آقای سروش. آیا کوچکترین تفاوتی مشاهده میشود؟ قطعاً نه! یا مثلاً مراجعه کنید به آراء بخش قابلتوجهی از عناصری که در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری در زمان ریاست آقای موسوی خوئینیها - رئیس اجرایی فعلی مجمع روحانیون - حضور داشتند و ادعا میکنند متولیان تئوریک و سازمان دوم خرداد بودند و بعدها هم البته در کنار مدیریتهای ارشد اجرایی، مدیران مطبوعات و احزاب همسو با ناتوی فرهنگی شدند. این روند متاسفانه در وزارت ارشاد، کشور و علوم دولت سازندگی آغاز و در دولت اصلاحات شدت یافت تا آن روزگاری که کار از کار گذشت و هر دو رئیس دولتهای سازندگی و اصلاحات از دم تیغ ترور شخصیت و تخریب همین حضرات گذشتند.
آنوقت شما سراغ میگیرید که آقای عبدالله نوری وزیر کشور هر دو دولت مذکور، در جلسه دعای کمیل در منزل خویش (4 آبان 85) از آقای سروش دعوت میکند برای افاضه و او در آن محفل میگوید: «اخیراً شنیدهام برخی از دوستان چون در انتخابات پیروز نبودند، به این نتیجه رسیدهاند که باید به سنتهای مردم بازگردیم چرا که به دلیل بیتوجهی به آن سنتها ناموفق بودیم. این باور سم قاتل برای روشنفکری دینی و گم کردن راه است ... ما از سایر روشنفکران دینی آموختیم که نباید بار زیاد بر دوش دین بگذاریم ... از اجتهاد در فروع باید گذشت تا به اجتهاد در اصول برسیم ... تا کی روشنفکران دینی میخواهند از سکولاریسم فاصله بگیرند و از کنار آن بگذرند؟ کی میخواهند تکلیف لیبرالیسم را برای خود روشن کنند؟ هنوز برخی روشنفکران دینی ما میترسند که به آنها بگویند لیبرال یا سکولار. بگذارید چند یاوهگو به شما بگویند لیبرال یا سکولار. من بسیار خوشحال شدم که عدهای از کارگزاران گفته بودند ما لیبرال هستیم، بالاخره شترسواری دولا دولا نمیشود».
پیگیری که میکنید معلوم میشود آقای مرعشی سخنگوی حزب کارگزاران چنان افاضاتی داشته که «حزب ما لیبرال - دموکرات است». سال بعد همین جناب، فحوای ضمیر خویش را بیشتر بیرون میریزد و میگوید «اسلام نظام سیاسی و اقتصادی ندارد». حالا فهرست کنید منصبهای سیاسی و اقتصادی همین آقا را از استانداری تا ریاست دفتر رئیسجمهور و معاونت رئیسجمهور و ریاست سازمان گردشگری و زنجیرهای از شرکتهای اقتصادی. آیا چنین فردی با چنین ذهن فرسودهای با آن جایگاهی که به او بخشیده شده، در حد پیادهنظام و نیروی میدانی و جزء ناتوی فرهنگی عمل نکرده است؟ یا توجه کنید به اظهارات معاون سیاسی وزارت کشور دولت سابق - کانون طراحیهای سیاسی - که اخیراً در جمع برخی عناصر افراطی دفتر تحکیم تصریح کرده «ما ملزم به اعتقاد به قانون اساسی نیستیم همچنان که حتی در مورد نهجالبلاغه نیز نمیتوانیم ملزم به اعتقاد باشیم». آیا توقع دارید ذهنی چنین فروپاشیده، سربزنگاه در ماجرای کوی دانشگاه، در اردوی جریان مهاجم نباشد و به تدبیر و دفاع از کلیت کشور و نظام برخیزد؟ انسان پیاده و خلعسلاح و تسلیم را چه به تشخیص تا چه رسد به دفاع؟
اینها تجارب پرهزینه و تلخی است که میتوانست پیش نیاید اما اتفاق افتاد. خطاهای فاحشی بود که با غفلت تبدیل به «خط» شد و خسارتهای گزاف گرفت و اگر نبود ترصّد، پایداری مجاهدانه و کوتاه نیامدن جبهه بزرگ حامیان انقلاب به راهبری مقتدای فرزانه انقلاب، حتماً کشور چندین بار به اجنبی واگذار میشد بدون شلیک هیچ گلولهای. میماند افق روشن آینده و «جای» اشتباه کردگان دیروز. با مرکب چموش دیروز که بارها آنها را بر زمین زد نمیتوان خود را پیش برد چه رسد به قافله تعالیجوی کشور و ملت. مرزها را باید روشن کرد. متاسفانه هنوز که هنوز است برخی چهرهها و احزاب خودی، همان روال اشتباه گذشته را ادامه میدهند و حاضر نیستند راه خویش را با انقلاب و نه با عناصر مرعوب یا آلوده منطبق کنند. نمونهاش همین تجمعها و کنگرهها و دورهمنشینیها برای ائتلاف سیاسی است. این رهنمود اولیای بزرگ و معصوم دین - علیهمالسلام - برای همه ماست که «مومن خطا نمیکند و پوزش نمیخواهد و غیر او همواره در خطا و عذرخواهی است». تکرار خطا، خط میشود. خطا را از ما میپذیرند اما اصرار بر تکرار آن، ما را از ارج و قرب در بارگاه الهی و در محضر ائمه معصومین(ع) ساقط میکند. قریب 20 سال تجربه کافی است.