بیش از نیم قرن است که «ناتو» به عنوان مهم ترین ساختار امنیتی در منطقه اروپا آتلانتیک ایفای نقش می کند.
هدف از تشکیل این سازمان، بازداشتن بلوک شرق ازانجام اقدامات نظامی بر ضد کشورهای اروپای غربی بود. با خاتمه جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، انطباق این سازمان با شرایط جدید بین المللی به دغدغه اصلی اعضای ناتو تبدیل شد.
با وجود آنکه روسیه از زمان «گورباچف» کوشید تا در جهت هم گرایی با غرب حرکت کند، اما ایالات متحده و سایر دول غربی از بیم فروپاشی پیمان ناتو در نبود یک تهدید مشترک، با طرح مسایلی نظیر عدم اطمینان از آینده روسیه و سلاح های به جا مانده از شوروی سابق و سپس موضوع خصومت های قومی و نژادی، هرج و مرج داخلی، تنش های مرزی و ملی گرایی افراطی در کشورهای بلوک شرق سابق و کشورهای جدا شده از شوروی، آنها را به عنوان ماموریت های جدید ناتو معرفی کرده و روسیه را همچنان به عنوان یک خطر بالقوه نگریستند. از این رو، ضرورت ترسیم نقش جدید برای ناتو و گسترش قلمرو نفوذ آن به عنوان دستور کارهای جدید مطرح و مجموعه ای از اقدامات صورت گرفت.
کشورهای اروپای شرقی و مرکزی که در پی انحلال پیمان «ورشو» و بروز نوعی خلا امنیتی در منطقه، خود را با احساس ناامنی مواجه می دیدند، برای الحاق به «سازمان آتلانتیک شمالی » (ناتو) اظهار تمایل نمودند. از سوی دیگر، قدرت های غربی نیز درصدد بودند تا از طریق گسترش ناتو کشورهایی را که ممکن است روزی در آینده به عضویت مجدد بلوک روسیه درآیند، بیش از پیش از مدار مسکو دور و ادغام آنها را در بلوک خود تضمین کنند. به این ترتیب، به رغم آنکه پیش بینی می شد با انحلال پیمان ورشو و در فقدان تهدید نظامی علیه کشورهای غربی ناتو از هم می پاشد، اما به دلایلی این وضعیت تغییر کرد و شورای همکاری آتلانتیک شمالی با حضور اعضای دو پیمان نظامی دوره جنگ سرد گسترش یافت. به طوری که در سال 1992 تمام کشورهای جدا شده از اتحاد شوروی نیز به عضویت ناتو درآمدند.
شکل بندی های امنیتی اروپا بعد از جنگ سرد
گسترش ناتو تا سال 1999 مبنای ژئواستراتژیک داشت، ولی از این سال مبنای تبدیل به سازوکاری برای گسترش ثبات و ارزش های دموکراتیک شد. طی منازعه «کوزوو»، اعضای ناتو در مورد مفهوم استراتژیک جدید به توافق رسیدند، مفهومی که اعضا را ملزم می کرد در راستای ایجاد یک جامعه دموکراتیک قوی اروپایی آتلانتیکی فعالیت های خود را افزایش دهند».
جدال های امنیتی اروپای مرکزی را می توان نمونه ای از برتری طلبی آمریکا در حوزه امنیتی اروپا دانست.
کلینتون تلاش داشت تا کشورهای عضو پیمان ناتو را علیه دولت های به اصطلاح یاغی در اروپای مرکزی فعال نماید. برای اولین بار در تاریخ منازعات بین المللی و منطقه ای، اقدامات بشردوستانه در دستور کار قدرت های بزرگ قرار گرفت. پیمان ناتو، اهداف امنیتی آمریکا در اروپا را تامین نمود.
پذیرش چک و مجارستان به عضویت ناتو در سال 1999، گویای بعد اخلاقی و سیاسی گسترش ناتو بوده، نه بعد نظامی و استراتژیک؛ زیرا در این فرآیند، معیار ژئواستراتژیکی، حل مسئله مرزهای شرقی آلمان بود. از یک سو قدرت آلمان رو به افزایش بود و نیاز به تعدیل آن از سوی نهادهای اروپایی احساس می شد، ولی از سوی دیگر، قدرت روسیه در حال کاهش بود و این امر امکان بی ثباتی در مرزهای این کشور را افزایش می داد.
روسیه تلاش داشت تا مشارکت موثری در چارچوب پیمان ناتو به انجام رساند. در این ارتباط «آندره کوزیروف» وزیر اسبق امور خارجه روسیه، طرح الحاق آن کشور به پیمان ناتو را ارائه داد. زمانی که این طرح مورد پذیرش آمریکا و اروپا قرار نگرفت، مقامات روسیه تلاش نمودند تا به موازات آمریکا در بحران کوزوو ایفای نقش نمایند. اما آمریکا در سال 1999، دو اقدام امنیتی را به موازات یکدیگر انجام داد. از یک سو، لهستان، مجارستان و چک به پیمان ناتو ملحق شدند و از سوی دیگر، هرگونه همکاری امنیتی با روسیه مورد انکار مقامات امنیتی آمریکا قرار گرفت.
در مورد الحاق کشورهای چک، مجارستان و لهستان به ناتو در سال 1999، لازم به یادآوری است که در این سه کشور اصلاحات نظامی عقب تر از اصلاحات سیاسی و اقتصادی بوده است که یکی از دلایل این امر، حاکم شدن تفکر دوران جنگ سرد یعنی استقلال و عدم ورود در هر نوع ائتلاف ناخواسته نظامی است. این کشورها در صددند نیروهای نظامی را تحت کنترل نیروهای غیرنظامی نگه داشته و از نفوذ احزاب سیاسی در سیاست های دفاعی جلوگیری کنند. در این کشورها، مسایل نظامی تحت الشعاع اصلاحات سیاسی و اقتصادی بوده، در نتیجه بودجه نظامی به بخش های دیگر اختصاص داده شده است و نیروهای نظامی نیز از حقوق مکفی برخوردار نیستند. از طرف دیگر، این کشورها وارث ساختارهای پیمان ورشو هستند و چندین سال طول می کشد تا خود را با ساختارهای ناتو هماهنگ کنند. مارتینز، سیستم و ساختار دفاعی حاکم بر کشورهای اروپای شرقی را عامل اصلی عدم تطابق آنها با خواست های ناتو می داند. از همین رو، نگرانی این سه کشور از ظهور بی ثباتی در مرزهای خود به مراتب بیشتر از اعضای سابق ناتو است.
شکل بندی امنیتی چند ضلعی در اروپا
در شرایطی که پیمان ورشو کارکرد خود را از دست داد و از سوی دیگر، کارآمدی امنیتی کشورهای اروپای غربی و آمریکا افزایش یافت این احساس به وجود آمده بود که تضادهای آمریکا و روسیه در مورد خلا امنیتی اروپای شرقی و مرکزی افزایش می یابد، اما واقعیت های ژئوپلتیکی و امنیتی بیانگر آن است که کشورهای اروپای شرقی، تمایل بیشتری به همکاری با آمریکا نشان دادند. کشورهایی که در جنگ سرد به پیروزی می رسند از مطلوبیت بیشتری برای ائتلاف سازی برخوردارند. به همین دلیل است که شکل بندی امنیتی اروپا در نیمه دوم دهه 1990 ماهیت سلسله مراتبی خود را از دست داد و به این ترتیب گزینه جدیدی در شکل بندی های امنیتی مورد توجه قرار گرفت که مبتنی بر ساختار «امنیت چند ضلعی» می باشد. الگوی امنیتی «ذوزنقه ای» در همین رابطه شکل گرفت که کشورهای اروپای شرقی و حوزه اتحاد جماهیر شوروی، دو ضلع پایینی آن را تشکیل می دادند.
در مورد رویکرد آمریکا نسبت به گسترش ناتو این باور وجود دارد که مشاوران و تیم محافظه کار جدید بوش، مخالف گسترش ناتو و درگیر شدن آمریکا در اروپا می باشند، با این وجود، بوش در مورد ناتو یک سیاست رئالیستی در پیش گرفته است. یعنی صرفاً گسترش ناتو مهم نیست و منافع آمریکا نیز باید در این فرایند لحاظ شود. بر این اساس، آمریکا می کوشد ناتو را تنها به یک نهاد سیاسی، نه نظامی، تبدیل کند. ظهور ESDP یا «سیاست دفاعی امنیتی اروپا» نیز از دیگر دلایل تمایل واشنگتن به گسترش ناتو است. یعنی اگر سرعت گسترش ناتو کم شود، کشورهای خواهان پیوستن به ناتو می توانند در ESDP گسترش پیدا کنند.
جابجایی قدرت در معادله امنیت اروپایی
در مدل ذوزنقه ای طراحی شده، کشورهای عضو ESDP وارد مدار ناتو می شوند. اگرچه آمریکا و اتحادیه اروپا دو زاویه بالایی ذوزنقه را به خود اختصاص داده اند، اما واقعیت های امنیتی نشان می دهد که پیوندهای جدیدی که ایجاد شده اند، انعطاف پذیری ناتو را افزایش داده و حتی در طولانی مدت کشورهای اروپای شرقی می توانند نقش یکسانی با مجموعه های اروپای غربی ایفا کنند. این امر بیانگر شرایطی است که ذوزنقه به لوزی امنیتی تبدیل می شود.
از سوی دیگر گسترش ناتو به سمت کشورهای اروپای شرقی، تعهدات آمریکا را افزایش داده است. این کشورها می خواهند با پیوستن به ناتو از خطرات روسیه بکاهند. در بوروکراسی آمریکا این عقیده رایج است که گسترش ناتو یعنی گسترش نفوذ آمریکا، بسیاری از اعضای جدید نیز قبل از آن که به اتحادیه اروپا چشم دوخته باشند تا امنیت آنها را تأمین کند، به ایالات متحده دل بسته اند. لذا آمریکایی ها بر این باورند که در صورت گسترش ناتو، حمایت از کشورهای تازه عضو شده اروپایی، در مناقشات فراآتلانتیکی کم خواهد شد.
برخی از تحلیل گران معتقدند که آمریکا به عنوان یک تاکتیک و در جهت افزایش نفوذ خود در محور اروپا آتلانتیک می کوشد تمام کشورهای نامزد اروپای شرقی و مرکزی را به عضویت ناتو درآورد؛ البته مشخص نیست که این امر در درازمدت به نفع آمریکا خواهد بود یا به ضرر آن. به اعتقاد این عده، ناتو پیش از حوادث 11 سپتامبر، اهمیت عملیاتی خود را برای آمریکا از دست داده بود. لذا این کشور گسترش ناتو را ابزاری برای سیاسی کردن آن می دانست. به این ترتیب گسترش ناتو به ناچار وظایف نظامی آن را نیز افزایش خواهد داد که این امر نشان می دهد گسترش ناتو بیشتر جنبه سیاسی دارد تا نظامی و معیار گسترش ناتو نیز سیاسی خواهد بود نه نظامی. در واقع بین معیارهای لازم نظامی برای پذیرفته شدن در ناتو و تبدیل شدن به یک عضو مؤثر تفاوت وجود دارد.
بسیاری نیز بر این اعتقادند که اگر ناتو می خواهد همچنان یک ائتلاف نظامی باقی بماند و صرفاً به توانایی های آمریکا تکیه نکند، باید به شرکای اروپایی خود از جمله اروپای شرقی نقش بیشتری بدهد که این امر مستلزم افزایش بودجه نظامی از سوی کشورهای اروپایی است؛ در غیر این صورت شکاف فراآتلانتیکی همچنان باقی خواهد ماند. چنین الگویی مورد توجه رهبران امنیتی آمریکا قرار گرفته است. آنان تلاش دارند تا کشورهای اروپای شرقی را ارتقاء امنیتی داده و به این ترتیب از جایگاه مطلوب و مؤثرتری در سیاست بین الملل برخوردار شوند. الحاق کشورهای اروپای شرقی به ناتو، وزنه قدرت آمریکا در ساختار امنیت اروپایی را افزایش می دهد؛ زیرا این کشورها اصلی ترین متحدین آمریکا محسوب می شوند.