*گاهی تفکر را از آن جهت که تفکر است ملاحظه میکنیم و گاه تفکر را از آن جهت که انعکاس عوامل و پیش زمینههای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است. هرچند اندیشه را باید مستقلاً مورد بررسی و نقادی قرار داد اما پیشزمینههای آن در شناخت ما از آن تفکر مؤثر است. با این توضیح چه حادثهای را در زندگی گادامر قابل تأمل میدانید؟
**پس از پایان جنگ اول که گادامر از دانشگاه هولیسپریت فارغالتحصیل میشود به دنبال این است که چه رشتهای را برای پژوهش و تحقیق انتخاب کند. از آنجایی که پدر او یک محقق علوم تجربی بود، اعتقاد داشت که معارفی که از کتابهای درسی به دست میآید چندان مهم نیست، بلکه آنچه در آزمایشگاه به دست میآید قابل تحقیق و پژوهش است. با این زمینه خانوادگی و تحت تأثیر محیط، گادامر گرایش به علوم طبیعی پیدا میکند، اما در این رشته او چندان موفق نیست. از طرف دیگر، او حرفهایی را که در حوزههای علوم اجتماعی و انسانی از سوی اساتید این رشته مطرح میشد پوچ مییافت؛ پس از چندی تاریخ خواند و سپس متوجه فلسفه میشود. بعد از مدتی علاقه به تاریخ هنر پیدا میکند اما یکی از مسایلی که جهتگیری فکر گادامر را شکل میدهد شرایط خانوادگی اوست. هایدگر در خانوادهای کاتولیک بزرگ میشود که پدرش عضو کلیسا است اما گادامر در خانوادهای پروتستان و بوروکرات و دانشگاهی بزرگ میشود.
*یکی از کتابهای مهم دورهای که گادامر در آن زندگی میکرد کتاب «زوال غرب» اشپنگلر است. آیا گادامر از چنین بسترهای فکری نیز متأثر بوده است؟
**قبل از هر چیز او تحت تأثیر پل ارنست منتقد مکتب ایدهآلیسم آلمانی قرار داشت. بعد از او کتاب انحطاط غرب اثر اسوالد اشپنگلر برای او الهام بخش بود. در جوانی کتاب «اروپا و آسیا»ی تئودور لسینگ را مطالعه کرد، ولی طولی نکشید که لسینگ مورد سوءقصد قرار گرفت و کشته شد. نوشته او در مورد حکمت آسیا برای گادامر سخت آموزنده بود، نوشتههای توماس مان و هرمان هسه نیز دید او را راجع به زندگی ژرفا بخشید، ریشارد هوینگزوالد او را با نقد روانشناسی آشنا کرد. کارل بارت، نیچه و دیلتای، دیگر اندیشمندانی بودند که رویکرد او را به فلسفه و به طور کلی اندیشه شکل دادند. در همین دوره او داستانهای داستایوفسکی از جمله ابله و جنایت و مکافات و بعد نامههای ونسان ونگوگ و کی یرکگارد را خواند. در همین زمان نوشتههای رابیندرانات تاگور به دست او رسید و از خواندن آن به گنجینه حکمت شرق دست یافت. الهیات کویکرها از فرقه پروتستان او را به مبادی حقوق بشر و همنوع دوستی متوجه نمود. استادش نیکلای هارتمان وی را با فلسفه افلاطون آشنا کرد. پل فرید لندر اطلاعات و دانش وی در مورد فلسفه افلاطون را تعمیق بخشید. در همین زمان با فلسفه هوسرل آشنا شد اما از همه مهمتر تأثیر استادش هیدگر بر فکر و رویکرد او به فلسفه بود. بدیهی بود که هیدگر دید تازهای به افلاطون ارسطو، فلوطین، اکهارت، نیکولای کوزا، لایب نیتس، کانت و هگل را به وی آموخت و برای نخستین بار گادامر را با رویکردی پدیدارشناسانه با این متفکرین آشنا کرد. او آموختههای خود از استادش هیدگر را در کتابی موسوم به «شیوههای هیدگر» تدوین کرده است.
*شرایط اجتماعی و فرهنگیـ علمی آن دوره در آلمان از جمله روشنفکران و برخی از متخصصان نیچه، افلاطون و کانت در ساختن تفکر گادامر نقش داشتهاند. این تأثیر را چگونه ارزیابی میکنید؟
**مهمترین آنها توماس مان در رساله معروف خود ملاحظات یک فرد غیرسیاسی بود. در دوران اقامت در ماربورگ او را با اندیشههای هومبولت آشنا کرد. بعد با تفسیرنامههایی به رومیان اثر کارل بارت آشنا شد. بعد به اندیشههای ویلهلم دیلتای و ارنست تروشت روی آورد. در همین دوره بود که با اشعار استفان جورج آشنا شد. در همین زمان بود که کتابهای فردریش گوندلف او را به خود جلب کرد. در همین دوره تفسیر ارنست برترام در مورد رهیافت نیچه را مطالعه کرد. تفسیرهای تازه اندیشههای کی یرکگارد در آلمان گادامر را به بحث حقیقت از منظر اگزیستانسیالیستها متوجه نمود. به خصوص کتاب«ترس و لرز» و نیز رساله «این یا آن» که در چالش دیالکتیک هگل در میان روشنفکران آلمانی بازتابی گسترده یافت. به طور کلی مکتب فلسفی ماربورگ وجه نیچه باورانه خاصی را مطرح نمود. در ماربوگ ستاره درخشان فلسفه یعنی پل ناتورپ توجه همگان را به اهمیت مطالعه افلاطون به زبان یونانی برانگیخت. ناتورپ افلاطون را با رویکردی نوکانتی تحلیل کرد. شاید بتوان گفت توجه گادامر به افلاطون و نوشتههای او خود معلول دریافتهای ناتورپ بود. جالب است بگویم در همین زمان ماکس شلر به ماربورگ آمد و پدیدارشناسی عشق را به عنوان نقش مایه اصلی خود در میان دانشجویان رشته فلسفه به موضوعی مناقشهبرانگیز تبدیل کرد. گادامر در چنین جوی بود که رساله دکترای خود را در سن بیست و دو سالگی در ۱۹۲۲ تحت نظر نیکولای هارتمن و پل ناتورپ به پایان برد. موضوع رساله به افلاطون بازمیگشت. در سال ۱۹۲۳ به تشویق ادموند هوسرل و هیدگر به فرایبورگ رفت، اما در سال ۱۹۲۴ به تبعیت از هیدگر باز به ماربورگ مراجعت کرد.
*آیا درهمین دوره بود که با تفسیر نوکانتی ناتورپ مخالفت کرد؟
**گادامر با نزدیک شدن به هیدگر دو استاد مهم خود یعنی نیکلای هارتمن و پل ناتورپ را در ضمن مقالهای به باد انتقاد گرفت. اولی را به عینیگرایی کودکانه و دومی را به نظامسازی تمامتجویانه متهم کرد. در سال ۱۹۲۸ ضمن انتشار مقالهای در نشریه معروف آلمانی هرمس نقدی را به نظریه ورنریگر منتشر کرد. این مقاله گادامر را در محافل فلسفی و زبان شناسی معروف کرد.
*توجه گادامر بههایدگر را باید ناشی از چه عواملی دانست؟
**علاقه گادامر به هیدگر داستانی طولانی دارد. اما به قول خود او علت کشش به سمت هیدگر این بود که فکر میکرد هیدگر پاسخ پرسشهای مبرم معاصر را به وجهی فلسفی داده است. هیدگر به دانشجویان خود آموخت که چگونه با اشتغال به اندیشه تاریخی پرسشهای مرتبط با مسائل زمانه را طرح کنند. گادامر میگوید هیدگر نحوه رویارویی با سنت را به دانشجویان خود آموخت، به همین دلیل بود که اندیشه فلاسفه یونان را دستمایه تحلیلهای خود قرار داد. گادامر میگوید تفسیرهای یونانی هیدگر، دانشجویان و طرفدارانش را افسون کرده بود. در حقیقت هیدگر پروژه واسازی متافیزیک یونان را برای نخستین بار طرح کرد. او در ضمن همین رهیافت را در قرائت الهیات مسیحی به کار گرفت. جالب است گفته شود چه قدر بحثهای هیدگر داغ و سؤالبرانگیز بود. همکاران و همقطاران فلسفی او با نگاه نوکانتی و هگلی دانشجویان را در مورد مسائل روز دلسرد میکردند، هیدگر بود که با به کارگیری فلسفه ارسطو و افلاطون، ایدهآلیسم استعلایی حاکم بر محافل دانشگاهی آلمان را از رونق انداخت.
او میگفت میتوان با تأمل و مداقه در اندیشه فلاسفه پیش سقراطی یونان، مسائل مبرم این دوران را مورد بحث و مناقشه قرار داد. یونانیها قادرند تا بندهشن فلسفی را به ما اندیشمندان قرن بیستمی بیاموزند، یکی از مهمترین افلاطون شناسان این دوره یعنی ژولیوس استنزل راز همپرسههای افلاطونی را به ما آموخت. او میگفت با مطالعه افلاطون ما آلمانیها قادر خواهیم بود از تندرویهای سوبژکتیویته جلوگیری به عمل آوریم. این موضع با گفتههای هیدگر نیز سازگار بود.
*حکمت عملی چه؟ آیا گادامر این را از هیدگر فرا گرفته است؟
**گادامر از هیدگر آموخت که دفتر ششم اخلاق نیکو ماخس از اهمیت خاصی برخوردار است. زیرا در این فصل وی با دو مفهوم حکمت عملی به طور عام و درایت Phronesis به معنای خاص آشنا شد. هیدگر پیوند میان فرونسیس و تخنه را به دقت بررسی کرد. او درایت و حکمت عملی را با وجدان مرتبط نموده بر این پایه بود که هیدگر اراده معطوف به وجدان را طرح نمود. در اینجا بود که همه ما مناسبت میان دونامیس، قوه وانرگیا در فلسفه ارسطو را به صورتی تازه از هیدگر آموختیم. در همین دوره گادامر احساس کرد که باید تحت نظر پل فریدلندر افلاطونشناس و فیلولوژیست معروف فرهنگ یونان را عمیقتر مورد مطالعه قرار دهد. از این رو او نیز چهره درخشان پیندار را نزد استادش فرید لندر مطالعه کرد و رسالهای کوتاه نیز درباره وی نوشت. اولین کتاب گادامر که تلخیصی از رساله دکتری و رساله استادی او بود «اخلاق دیالکتیکی افلاطون» نام داشت.
در این کتاب او به فلسفه افلاطون و به خصوص ارسطو پرداخت و دو رساله ارسطو در مورد لذت را در اخلاق نیکوماخوس تحلیل کرد. در واقع او در این رساله مفهوم ارسطویی لذت را با بحثهای مطروحه در گفتوگوی فیلبوس مورد بررسی قرار داد و تفاوتهای عمده اندیشه افلاطون و ارسطو را در مورد هنر و زیبایی تحلیل کرد. او با به کارگیری روش پدیدارشناسی هوسرل و هرمنوتیک وجودی هیدگر مفهوم لذت نزد ارسطو و افلاطون را به صورتی جدید شکافت. در همین زمان با یاکوب کلاین آشنا شد و نظریههای ریاضی او را فرا گرفت، او نظریه اعداد و به خصوص آموزه جبر را از کلاین آموخت. در سالهای ۱۹۳۳ مقاله معروف خود «افلاطون و شاعران» و نیز در سال ۱۹۴۲ «افلاطون و حاکمیت تربیتی» را که اولی تفسیری هرمنوتیکی بر جمهور افلاطون بود و مقاله دوم او در سال ۱۹۴۲ موضع فلسفی او را در برابر ناسیونال سوسیالیسم روشن میکرد، به نگارش درآورد. جمله نخستین این مقاله حاکی بود که هر کس فلسفه ورزی نمود با برداشتهای زمانه سازگار نیست.
*پس او با این جمله به خوانندگان خود یادآور میشود که با فلسفه ناسیونال سوسیالیسم موافق نیست؟
**بله البته بدیهی است که اگر او مخالفت خویش با دولت رایش سوم را واضح تر بیان میکرد یا باید زندان را به جان بخرد و یا جلای وطن کند. گفتنی است که یکی از معدود رسالههایی را که در دوره حاکمیت رایش سوم به چاپ رساند، مردم و تاریخ در اندیشه هر در بود.
او در این اثر کوشید که نقش قدرت در اندیشه تاریخی هر در را به اثبات رساند، بدیهی است که او در این رساله به طور ضمنی به شرایط موجود نیز اشاره کرد. در این دوره او در لایپزیگ در مورد اندیشههای هوسرل سخنرانی کرد و با مخالفت کارگزاران حزبی روبهرو نشد. گادامر به منظور جلوگیری از هرگونه برخوردی با اعضای حزب نازی و ایدئولوژی حاکم خود را به متون مقید ساخته و میکوشید تا از نگاه فیلولوژی اندیشههای هگل را در تحلیل آگوستین، توماس آکویناس، نیچه، هوسرل و هیدگر به کار گیرد. افزون بر این او گاهی سمینارهایی در مورد ریلکه و هولدرلین برگزار میکرد. به قول خود او سالهای آخر جنگ دوران بسیار خطرناکی بود زیرا هرگونه بیمبالاتی فرد را در معرض تعقیب، آزار و اتهامات و محدودیتهای گوناگونی قرار میداد و گاهی حتی جان او را به خطر میانداخت. گاهی به علت بمبارانهای ممتد و همهجانبه دانشگاه موقتاً تعطیل و گاهی مکان تدریس به جاهای امنتری منتقل میشد. وقتی آمریکاییها لایپزیگ را فتح کردند، گادامر مشغول خواندن جلد دوم و سوم پایدیای ورنریگر بود.پس از پایان جنگ گادامر به سمت رئیس دانشگاه لایپزیگ منصوب شد.در این دوره به تفسیر شعرهایی از شاعران بزرگ اشتغال یافت و آنها را در یک جلد موسوم به Kleine Schriften به چاپ رساند. در سال ۱۹۴۷ دو سال ریاست دانشگاه دعوتی را از فرانکفورت پذیرفت و در بازگشت به تدریس و تحقیق پرداخت و به ریاست دانشگاه ادامه نداد. او در مدت اقامت در فرانکفورت چند اثر را ویراستاری کرد از جمله دفتر دوازدهم متافیزیک ارسطو (یونانی و آلمانی)، خلاصه تاریخ فلسفه اثر ویلهلم دیلتای را میتوان نام برد. در سال ۱۹۴۹ نیز در کنفرانس مندوزا در آرژانتین شرکت کرد و با فلاسفه ایتالیایی، اسپانیایی و آمریکای لاتین در آن سرزمین آشنا شد، در سال ۱۹۴۹ نیز کرسی استادی کارل یاسپرس را به عهده گرفت.
در این برهه بود که گادامر با کسانی چون ولفگانگ بارتوشا و رودیگر بوبنر در کنار تئوابرت،هاینز کیمرل و دیگران به تحقیق و تدریس پرداخت، در این میان دانشجویانی نیز از سایر کشورها برای تحصیل فلسفه به آلمان میآمدند از جمله از ایتالیا میتوان جیانی واتیمو و ولریوپو را نام برد. از اسپانیا نیز امیلیولدو از گادامر و کلاسهای او بهره گرفت، آنچه از سالهای بعد از جنگ جهانی گادامر را به خود مشغول ساخت فلسفه هرمنوتیک بود.
*گادامر تقریباً در تاریخ ۱۹۶۸ رسماً از سمت دانشگاهی بازنشسته شد و از آن زمان به عنوان فیلسوفی مسافر گشت و گذار فلسفی خود را آغاز کرد. این دوره را چگونه ارزیابی میکنید؟
**در این زمان بود که دعوت دانشگاه آمریکایی وندرپیلت را قبول کرد و در آنجا سمیناری را درباره شلایر ماخر آغاز کرد. از این دوره بود که به اندیشه و ادبیات آنگلوساکسون سخت علاقهمند شد. او به منظور تقویت زبان انگلیسی خود به مطالعه آثار تیاس الیوت، ویلیام فالکنر، ییتس و والاس استیونس پرداخت. در همین زمان کوشید میان فلسفه قارهای و فلسفه تحلیلی پلی برقرار کند و درست اندکی پس از تکمیل کتاب حقیقت و روش در سال ۱۹۶۰ به مطالعه ویتگنشتاین واپسین پرداخت و جهات اشتراک زیادی میان فلسفه او و هرمنوتیک یافت. گادامر مدعی است در اوایل قرن بیستم رفتهرفته مفاهیم و به طور کلی زبان مفهومی دستخوش تحولی بیسابقه شد و پروژه پدیدارشناسی معنای Concept را تغییر داد، بدین معنا که Concept دیگر ابزاری برای شناخت محسوب نمیشد. بلکه خود به موضوع فلسفه تبدیل شد. همین گرایش به مفهوم است که هستی را به ذات و سپس مفهوم تبدیل میکند. در قلمرو مفهوم وجود و ماهیت وحدت پیدا میکند، این جریان و تحول را میتوان در واژه آلمانی inbegriff به وضوح ملاحظه کرد. هیدگر شاید اولین اندیشمندی است که در پرتو شگرد واسازی یا بن فکنی کوشید تا بنیاد مفهوم را بنیان فکنی کند و آن را داخل پرانتز قرار دهد. اولین بار هیدگر بود که صبغه مفهومی فلسفه برای دانشجویان خود و از جمله گادامر را وضوح بخشید.
او اصطلاح کنایات صوری را از کی یرکگارد به عاریت گرفت و در پرتو آن مسأله پدیدارشناسی ظهور ذاتی اشیاء را مطرح کرد. در اینجا بود که هیدگر زبان را از تعبیر آلی خود بیرون آورد و آن را صبغهای وجودی بخشید. در اینجا گادامر ارتباط فلسفه هیدگر با ویتگنشتاین را مدنظر قرار داد و دریافت که وقتی به قول ویتگنشتاین ما لب به سخن میگشاییم در ساحت واژگان قرار میگیریم؛ یعنی واژهها به ابژه تبدیل نمیشوند: زبان عرصه ایست که ما در آن به زیست خود ادامه میدهیم. به همین جهت است که هیدگر وظیفه اصلی فلسفه را بنیانفکنی واژهها دانسته است. هیدگر تحلیل پدیدارشناسانه مفاهیم را از استادش هوسرل آموخت، از این رو بود که به تاریخ و دودمان واژهها عنایت نمود، در اینجاست که هیدگر بر ساحت زبانی وجود تأکید کرد و گادامر نیز در کتاب حقیقت و روش خود همین نقش مایه را دنبال کرد.
* گادامر مهمترین کار خود را در سن ۶۰ سالگی با انتشار کتاب «حقیقت و روش» تدوین کرد. سه موضوع اصلی این کتاب زیباشناسی، زبان و تاریخ است. آیا گزینش این موضوعات با هدف خاصی صورت گرفته است؟
**به طور کلی میتوان گفت کتاب «حقیقت و روش» گادامر به سه ضلع یک مثلث قابل قیاس است. بدین معنا که در رأس مثلث محور فاهمه قرار دارد، در یک زاویه محور تفسیر و در زاویه مقابل کاربرد آن. این مثلث بدین نحو است که فلسفه هرمنوتیکی مودی به این مدعاست که برخلاف هرمنوتیک رمانتیک معطوف به افاده روش چون علوم طبیعی نیست، یعنی نباید آن را روش شناسی علوم انسانی تلقی کرد، بدین معنا که غایت تمهید فن و هنر فهمیدن نیست. آنگونه که الهیات سنتی در پی آن بود بلکه با رهیافتن به تجربه هنری و نیز سنت تاریخی آغاز میشود. او امیلیو بتی را متهم به چنین لغزشی نموده است. گادامر در مقدمه سال ۱۹۷۵ به کتاب حقیقت و روش صریحاً اعلام نمود که هرمنوتیک مورد بحث او به هیچوجه متدلوژی علوم انسانی نیست بلکه میکوشد هستی علوم انسانی را فراسوی شعور روشی بشناسد. و به این حقیقت واقف شود که مجموعه تجربه ما از جهان چگونه با فهم هرمنوتیکی مناسبت پیدا میکند. لذا در مقدمه چاپ دوم این کتاب میگوید مناقشات روشی ما را از اصل و گوهر مطلب غافل میگرداند. به زعم وی میان حقیقت و روش شکافی عمیق وجود دارد. در اینجا حقیقت را باید فراسوی روش لحاظ کرد. دو مضمون در اینجا برای فهم پروژه وی حائز کمال اهمیت است: اول اینکه هدف گادامر جستجوی گوهر و کنه علوم اجتماعی و انسانی است. در واقع نیمه اول این اثر مفاهیم اساسی مورد بحث ویکوو دیلتای و سایر نمایندگان سنت اومانیستی را تحلیل کرده است و در کنار این بحث تحلیلی از تجربه هنری که با تجربه حقیقت مناسبتی تنگاتنگ دارد مطرح شده است. دومین مضمون در این کتاب که بحث محوری این اثر را تشکیل میدهد و از اهمیت بیشتری برخوردار بوده این است که تفهم چگونه حاصل میآید. او با بررسی مفهوم تفهم و تجربه ناشی از آن ماهیت فهم را وارسی میکند و مدعی است که این پدیده خود گوهری زبانی دارد. از این رو برای فهم هرمنوتیک گادامر ضروری است که شرط لازم در فهم را در قلمرو زبان جستجو کنیم.
در اینجاست که او از عنصر زبانی سخن به میان میآورد. و این عامل با فهم و عقلیت آدمی ارتباط تنگاتنگ دارد. لذا تأکید میکند که مطالعه هرمنوتیک در تحلیل نهایی همانا مطالعه هستی است و بررسی هستی نیز در نهایت امر وجهی بررسی زبانی است. از اینجاست که نتیجه میگیرد هر فهمی ماهیتی زبانی دارد و لذا فهم در قلمرو علوم انسانی خود متضمن بکارگیری زبان است.
*گادامر برای روشن کردن دریافت خود از هنر چه رهیافتهایی را مطرح کرده است؟
**در تمهید مسأله در بدو امر برای روشن نمودن معنا و هدف علوم انسانی به بحث از چند موضوع میپردازد. یکی تجربه هنری و زیباییشناختی است و برای نشان دادن گوهر چنین تجربهای به مفهوم بازی اشاره میکند. سپس تاریخ علوم انسانی را وارسی میکند و بعد هستیشناسی را به زعم وی بحث تاریخ، ما را در برابر شیوههای تجربهای قرار میدهد که در گستره آن دریافت ما از وجود را با نقش بازی مرتبط میکند. محور سوم که بعنوان مهمترین عامل در هرمنوتیک فلسفی گادامر مد نظر قرار گرفته همانا دور هرمنوتیکی است. گادامر دور هرمنوتیکی را به هیچ روی بسط و توسعه نداد زیرا که استادش هیدگر ثابت نمود که این دور فاسد نیست بلکه امری است طبیعی زیرا متضمن مشکل روششناختی نیست. طرح این دور در قالب سوژه و ابژه است که آن را از لحاظ روش شناختی فاسد میکند. حال آنکه این دور دارای ساختاری هستیشناسانه است و متضمن حرکت فرادادههاست. او در بحث از این دور هرمنوتیکی پایههای نظریه پیشداوری را بنیان مینهد. این مفهوم تعبیر دیگری است از آموزه پیش ساخت هیدگر. بدیهی است که به نظر گادامر مفهوم پیشداوری متضمن تسلیم انفعالی و بلاشرط در مقابل نیروهای فردگریز نیست، بلکه باید میان پیشداوریهای سازنده و مخرب قائل به تفکیک شد و یکی از وظایف هرمنوتیک فلسفه تمیز و تشخیص میان این دو است. نکته واجد اهمیت در این ارتباط؛ یعنی در هرمنوتیک فلسفی همانا ساحتی است که او آن را فرادادههای گذشته مینامد. یعنی آنچه را که ما در گستره زبان خود از پیشینیان به دست میآوریم و لذا شعور ما در پرتو آنها شکلی تاریخی محوری است که گادامر بر آن تأکید نهاده است.
*نقد هیدگر بر عینیت چگونه توجیه شده است؟ و شعور تاریخی از دیدگاه او چگونه تبیین شده است؟
**به طور کلی فهم ما از هستی متکی و موکول به این فرادادههاست. این بحث را گادامر تحت عنوان شعور تاریخی ما در «حقیقت و روش» مطرح نموده است. او این موضوع را به خاطر نقد عینیت مطرح کرده است. به تعبیری شعور و آگاهی ما همواره در گستره تاریخ متقوم میگردد. لذا شعور تاریخی خود متضمن وقوف بر پیشداوریهایی ناظر به فهم ماست. از این رو غفلت از این عنصر در کنش و فرایند فهم که از خصلتهای روش علمی است موجب تحریف در معرفت ما خواهد گردید. در حقیقت تلاش طرفداران روش شناسی علمی پالایش تجربه از هرگونه عامل تاریخی و عینیت بخشیدن به چنین تجربه ایست. بدیهی است این وجه عینیسازی تجربه ما باعث سوءفهم ماهیت اصلی و اساس تجربه خواهد گردید. وقتی شعور تاریخی مفسر در مناسبت با متن قرار گرفت گفتوگوی با متن سرانجام به برخوردی منجر میشود که محصول آن تجربه ایست بیسابقه که گادامر از آن به نام آمیزش افقها یاد میکند و این آمیزش خود معلول دیالوگ یا گفتوگو است.
*برخلاف کتاب «هستی و زمان»هایدگر که «واو» بین هستی و زمان ایجاد عطف میکند، «واو» بین حقیقت و روش دلالت بر انفصال دارد یعنی همواره بین حقیقت و روش افتراق وجود دارد. به زعم گادامر تجربه زندگی انسانها همواره بر نارسایی روششناسی دلالت دارد مبنای سخن گادامر در این مدعا چیست؟
**دغدغه اصلی گادامر در کتاب «حقیقت و روش» چالش در برابر پیش داوریهای مکتب پوزیتیویستی و نیز مفاخرت آنها در تحصیل معرفت عینی و علمی نسبت به پدیدههای جهان هستی بود. خود گادامر در شرح حال خود صریحاً اظهار میدارد که تصویری که علوم طبیعی از جهان هستی عرضه میداشت یک بعدی بود و لذا شناخت و دریافت انسان نسبت به تجربههای خاص چون هنر، زیبایی و دیانت را نادیده میانگاشت. لذا گادامر کوشید تا با تدوین اثری این نقیصه را برطرف کند. به خصوص که در نظر او روشهای علوم طبیعی قادر نیست همه تجربیات بشری را موضوع تحقیق خویش قرار دهد. از سوی دیگر آنگونه که مشتغلان به علوم طبیعی مدعی بودند حقیقت به معنای فلسفی آن در اشتغال به علوم طبیعی با تکیه بر روشهای تجربی علمی قابل تحصیل نیست. لذا در عنوان کتاب خویش روش را با حرف «واو» در کنار حقیقت قرار داد و با این کار کوشید تا به مطایبه چنین ادعایی را در قلمرو علوم تجربی به چالش گیرد. خود او میگوید وقتی نقد «کارل پوپر» به پوزیتویسم را خواند، دریافت که نقد او به روشهای تجربی به هیچ وجه فاقد اعتبار نیست و حتی اندیشمندان تجربی و فلاسفه علم نیز همین نظر را به گونهای دیگر مطرح کردهاند. به خصوص وقتی که اثر معروف موریس شلیک در مورد مبادی معرفت را مطالعه کرد، دریافت که مدعای اندیشمندان پوزیتیویست از سوی خود فلاسفه علم هم مورد انتقاد قرار گرفته است. گادامر میگوید به هیچ روی مدعای طرح مسألهای در علوم طبیعی و تجربی را ندارد و دغدغه او علوم انسانی و اجتماعی است. وی کوشید تا به ما بیاموزد که ما در فهم و دریافت امور آنقدرها هم احاطه نداریم و شرایط هرمنوتیکی برما چیره میشود و لذا هرگونه قرائت و خوانش از اوضاع، خود متکی و مقید است به واقع شدگی ما در جهان یعنی همواره باید نسبت به کرانمندی و تناهی وجودی و موقتی خویش آگاه باشیم تا با غفلت از این کرانمندی در ورطه هوبریس به قول سقراط گرفتار نشویم. لذا مدعای تجربه باوران تحصلی (پوزیتیویست) در مورد امکان حصول معرفت به شرایط عینی و حقیقی خود ناظر به همین هوبریس است.
*تجربه زندگی ساحتی از بودن در جهان انسانی است که تنها به واسطه زبان قابل بازشناسی است. چرا که بدون زبان تجربه ای محقق نمیشود. زبانی که گادامر از آن سخن میگوید نه زبانی صوری بلکه یک وجه هستی شناختی است که در هویت بخشی به انسان نقش بسزایی دارد نقش زبان و جایگاه آن را در فلسفه گادامر توضیح دهید؟
**گادامر در بخش سوم «حقیقت و روش» میگوید: «هستی که قابل فهم و دریافت میشود چیزی جز زبان نیست». او در اینجا کوشیده است تا ادعای کراتیلوس را که گفت: زبان شاید بزرگترین و مهمترین موضوع در کل هستی باشد به اثبات برساند. لویناس نیز در تفسیر نقطهنظر کراتیلوس گفت زبان رسانه ایست که ما به وسیله آن ملموسترین ارتباط و تماس خود را در حیات اخلاقی امکانپذیر میدانیم. به طور کلی گادامر یکی از محورهای اصلی هرمنوتیک خود را در گستره زبان قابل طرح میداند. بدون زبان، هرمنوتیک اصلاً قابل نیست. به زعم او بدون واسطه زبان بسیاری از امور اصلاً قابل حل و فصل نیست. حتی اندیشه نیز بدون زبان امکان تحقق ندارد. او به تأسی از هیدگر یادآور میشود که اندیشه مستلزم زبان است. از این رو باید رکن اساسی و پایه اصلی رویکرد هرمنوتیک را در زبان جست وجو کرد و این زبان بیشتر در بافت جامعه و به طور کلی در گستره دیالوگ تکامل میپذیرد. در نامه ای که در تاریخ ۲۶ فوریه ۱۹۷۲ هیدگر به گادامر در مورد زبان نوشت یادآور شد که چالش زبان در زندگی آدمیامری است جدی و اجتنابناپذیر. هرگونه ارتباط و تفهیم و تفاهمی در قلمرو هرمنوتیک بزعم وی در زبان تحقق میپذیرد. در اینجاست که هیدگر به ضرورت و نیاز بشر به زبان اشاره میکند و آن را یکی از مهمترین وظایف هرمنوتیک قلمداد کرده است.بدین معنا که در بحث از هرمنوتیک باید نخست عاملیت و محوریت زبان به اثبات برسد. انسان در کلیه موارد وقتی میخواهد نیازهای خود را تحقق بخشد ناچار است آنها را در جامه واژگان بپوشاند و طرح آنها بدون واژهها امکانپذیر نیست. هیدگر از گادامر میپرسد آیا میتوان از «هرمنوتیک واژگان» سخن گفت سپس به کرانمندی ناشی از زبان اشاره میکند. اینجاست که هیدگر به شعر هولدرلین و مسأله نامیدن اشاره میکند و اضافه میکند نامیدن گستره اصلی شعر محسوب میشود و این گستره را باید قدسی دانست.
*نظر هیدگر در امر ترجمه چگونه تبیین شده است؟
**هیدگر در بحث از نیاز به زبان به نیاز به ترجمه زبان اشاره میکند و سپس مناسبت میان زبان و ترجمه را مطرح و به گادامر یادآور میشود که اگر بگویی راجع به ترجمه چه فکر میکنی خواهم گفت تو چه کسی هستی؟ گادامر از این رهیافت هیدگر در «حقیقت و روش» تبعیت کرده است و به همین اعتبار یادآور میشود که وقتی میگوییم هستی قابل فهم و درک چیزی جز زبان نیست، مراد آن است که آنچه هست به طور کامل قابل دریافت نیست. بحث زبان چنان اهمیت دارد که او مدعی است واژ ههایی که ما در محاورات خود به کار میگیریم آنقدر به ما نزدیکند که به اعتباری ما در آنها زندگی میکنیم یعنی زبان رسانهای است که ما در گستره آن به زندگی خود ادامه میدهیم و میتوان گفت زبان برای ما همانقدر ضرورت دارد که آب برای ماهی. زبانی که ما را با دیگری مرتبط میکند زبان طبیعی و متعارف است. بدیهی است که زبان فلسفه زبان طبیعی نیست بلکه زبانی است نامتعارف. زبان علم هم به همین منوال طبیعی نیست.
*با توجه به ماهیت زبان است که گادامر معتقد میشود که حقیقت نه از راه روش، بلکه از راه دیالکتیک به وجود میآید. دیالکتیک مبنایی برای گفتوگو است. در واقع دیالکتیک جایگزین روش میشود. ماهیت دیالکتیک چیست که چنین نقشی را ایفا میکند؟
**مراد از دیالکتیک عبارتست از هنر اشتغال به گفتوگو. اما این گفتوگو بدایتا با خود آغاز میشود و لذا فرد در این گفتوگو با خود به وقوف نفس و خودشناسی نایل میشود. این وقوف متضمن هنر اندیشیدن است. بدین معنا که باید آدمی به هنر پرسش در مورد آنچه مراد میکند و یا میاندیشد و میگوید نایل آید. در اینجاست که فرد سیر و سفری را آغاز میکند. در این سفر هیچگاه مقصد معینی وجود ندارد. زیرا تفکر ناکرانمند است. این امر را باید ذات و ماهیت دیالکتیک تلقی کرد. تفکر هیچ گاه به چیزی مختصر قانع نیست، بلکه تشنه سیر به فراسوی خویش است. گادامر برخلاف استادش هیدگر مدعی است که دیالکتیک افلاطون و نظریه مُثُل او مقدمه نسیان هستی نیست، بلکه دیالکتیک مُثُل عبارتست از سیر به جانب ساحتی فراسوی ایده های ساده و پیشپا افتاده. اولین افلاطون باور به زعم او ارسطو است. به همین جهت او محور کار و هرمنوتیک خود را بر پایه آموزه ارسطو در فلسفه عملی به خصوص در قالب نظریه فرونسیس قرار داده است. از این رو او ساختار فهم را بیش از آن که بر پایه روش قرار دهد براساس گفتگو و یا دیالوگ که خود با دیالکتیک افلاطون ارتباطی نزدیک دارد پایه ریزی کرده است. به زعم وی فهم و دریافت ما تنها در برخورد با دیگری و در گفتگوی با او امکانپذیر است. به گفته گادامر گفتگوی اصیل و واقعی عبارتست از برخوردی که در آن هر یک از طرفین در پی وصول به حقیقت، وجود خویش را با صمیمیت در شرایط امکانی طرف مقابل قرار میدهد و از این رهگذر به جهل و خطاپذیری و لغزش خویش اعتراف میکند و به صورت تلویحی میپذیرد که در ساحتی کرانمند به سر میبرد و لذا بر معرفت مطلق احاطهای ندارد. لذا در پی مقهور نمودن حریف خویش نیست بلکه میکوشد تا به جهات و جنبههای گوناگون موضوع وقوف یابد.
*پیآمد گفتوگو یا دیالوگ از نظر گادامر چگونه تبلور مییابد؟
**خاتمه موفقیتآمیز یک گفتگو در فهم و دریافت موضوع و به خصوص دگردیسی مواضع اولیه طرفین متجلی میشود.
در واقع به زعم او دیالوگ و گفتگو روند و حرکتی آموزشی است که طرفین به قصد یادگیری و ارتقاء فهم خویش بدان مبادرت میکنند. در واقع در گفتگوست که افق معرفت و فهم و تجربه طرفین در هم میآمیزد. اگر بخواهیم به زبان افلاطونی همین موضوع را بیان کنیم، به گفته گادامر ریشههای دیالوگ افلاطونی عبارت از «دونامتعین» است. افلاطون میگوید در دیالوگ دوگانگی به یگانگی تبدیل میشود. به تعبیری دوی نامتعین خاصی مستوری در نامستوری است. همین امر است که فلسفه را از افتادن به ورطه یک نظریه روشی متصلب مصون میدارد. در واقع افلاطون این موضوع را تحت عنوان دوگانگی مطرح کرده است و گادامر با تفسیر تئایتتوس این موضوع را تفسیر کرده که شرح و بسط آن از حوصله این گفتگو بیرون است. هیدگر همین موضوع را در قالب مستوری و نامستوری مورد توجه قرار داده است و مدعی است که بودن یا هستی عبارت است از یک، دو یا به تعبیر خود او هستی عبارت است از آله ته ئیای که متضمن یک و دوست.
در اینجا او به تجربه سقراطی اشاره میکند و مدعی است شیوه زیست فلسفی به «مراقبت از نفس» از طریق فهم و دریافت معطوف است و این مراقبت مستلزم سه پویه هستیشناختی، مبتنی بر گفتوگو و استعاری است.
مجموعه این سه پویه آرته را به ارمغان خواهد آورد. گادامر در اینجا شیوه زندگی سقراط را به استخدام اندیشه خود درآورده است و هرمنوتیک را در تجربه سقراطی متبلور میسازد.
*گادامر معتقد است که افق معنایی را سنت و موقعیت کنونی شکل میدهد. وی مشخص شدن سرشت سنت را در زبان میداند و سنت زبانی را بر تمام اشکال سنت رحجان میدهد. آگاهی ما متأثر از سنت و تاریخ است اما سنت به عنوان یکی از افقها چه معنایی دارد؟
**گادامر صریحاً اعلام نموده است که فلسفه روشنگری مسئول دلالتهای منفی پیش داوری و به طور کلی فرادادههای سنت محسوب میشود. زیرا که در نظر اندیشمندان روشنگری پیش داوری دارای دو سرچشمه عمده است: نخست آن که ما با اتکا به نظرگاههای سنتی و احتراز از به کارگیری مستقل عقل به پیش داوری مبتلا میشویم. دوم آن که شتابزدگی و به کارگیری غیرروشمند عقل ما را در دام انحراف و کجاندیشی اسیر میکند.
لذا در گذار از جهل به فهم عینی یک موضوع باید عقل و روش را در مبارزه با پیش داوری و مرجعیت سنت به کار گیریم. گادامر در نقد این رویکرد روشنگری صریحاً اعلام میکند که پیش داوری و فرادادههای سنت را باید پیش زمینه فهم و دریافت امور و پدیدهها به شمار آورد. به تعبیری او از پیش داوری و سنت اعاده حیثیت میکند و در این فرایند به سه پویه اساسی اشاره میکند: اولین گام متضمن به کارگیری نظر هوسرل به این مضمون است که هر فهمی از یک شیء متضمن دریافت آن به عنوان چیزی است. به دیگر سخن هرگونه فهمی خود متضمن برون فکنی معنایی است که ما آن را به اداراکات خود حمل میکنیم و در خود ادراک چنین مفاهیمی وجود ندارد. بنابر این پایه تجربه یک بعد از یک پدیده سه بعدی را ما همواره سه بعدی تلقی میکنیم. از این رو میتوان گفت ادراک هر چیزی صرفاً متکی به معطیات آن پدیده نیست بلکه همواره نظرگاه ما پیشاپیش بر آن تحمیل میشود. گادامر همین رویکرد هوسرل را دنبال کرده و میگوید پیش داوری عبارت است از حکم و داوری که قبل از ارائه دلیل در مورد چیزی اتخاذ میکند. به همین علت میگوید که فرض بیاعتبار بودن پیش داوری خود پیش داوری و تعصب نسبت به پیش داوری است.
قدم دوم: به ساختار فهم تاریخی پدیدهها باز میگردد. در اینجا گادامر از رویکرد هیدگر بهره گرفته و مدعی است که فرافکنی تفسیری ما همواره ریشه در وضعیت تاریخی ما دارد. اگر ما برای مثالهاکلبری فین رمان معروف مارک تواین را بر حسب کلیشههای نژادپرستانه تحلیل کنیم، این امر به هیچوجه به گونهای عینی در خود کتاب حلول ندارد بلکه این دریافت به موضعی باز میگردد که شخص ما در معنادهی به متن از آن بهره میگیریم. شاید فردی دیگر موضع دیگری را در همین زمینه اتخاذ کند. هیدگر این بحث را تحت عنوان ساختار پیشین فهم مطرح کرد. بدین معنا که قبل از آن که ما متنی را تفسیر کنیم و یا معنای آن را دریابیم، ما خود را در وضعیت خاص قرار داده و از منظر مخصوص کار تفسیر را آغاز میکنیم. در اینجاست که گادامر نتیجه میگیرد که هیچ فهمی نمیتواند عینی باشد و در اثبات این امر به هرمنوتیک پرتابشدگی هایدگر تکیه میکند.
قدم سوم: در حقیقت، واقع شدن ما در گستره تاریخ است. بدین معنا که مسائلی را که ما در فراگرد تفسیر یک متن به کار میگیریم دغدغه فردی ما نیست بلکه ریشه در سنت تاریخی دارد که ما به آن تعلق داریم. بنابر این فهم ما از اندیشههای حافظ و مولوی ریشه در تاریخ فرهنگی ما دارد.
بدین معنا که ما آثار این بزرگان را بر حسب برداشتی که پیشینیان برای ما به میراث نهاده اند تفسیر میکنیم. بنابر این هیچ اثر یا متنی را ما ابتدا به ساکن و بدون پیش زمینههای فرهنگی تاریخی مورد تفسیر قرار نمیدهیم. از این رو باید گفت برداشتهای ما ریشه در مواریثی دارد که دارای ماهیتی است جمعی و از نسلهای پیشین به ما رسیده و در گذرگاه همین برداشتها است که آثار و متون را تفسیر میکنیم.