امام حسین(ع) در حادثه کربلا، شکست نظامی خورد و نیروی رزمی خود را از دست داد و مصایب بالاتر از آن را متحمل گردید، اما باید این قضیه به دور از جنبههای غیبی و معنوی آن و صرف نظر از علم گسترده امام به وقایع و پیشگوییهایی که پیامبر اسلام(ص) از وقوع حادثه کربلا کرده بود، مورد ارزیابی قرار بگیرد و به این سؤال پاسخ داده شود که چرا آن حضرت به جانب عراق حرکت کرد و در نتیجه خود و نیروهایش را از دست داد؟ چه اشکال داشت که کار به کار یزید نمیداشت و آرام و بی درد سر در مدینه میماند؟ باید گفت تاریخ سیاست چه کسی را به یاد دارد که او در فعالیتهای سیاسی خود با هیچ مانعی برنخورده باشد و هیچ خسارتی را متحمل نشده باشد و بدون کوچکترین مانع و با قاطعیت تمام به آرمانهای سیاسی خود رسیده باشد؟ کسانی که برای دست یابی به قدرت و حاکمیت سیاسی و یا هر هدف مثبت یا منفی دیگر فعالیت میکنند، چارهای نیست که همیشه در معرض خطراتی از قبیل: ترور، حبس، تبعید و... قرار بگیرند، هر چند سیاست مدار پخته و موفق هم باشند. این تصور که حرکت سیاسی تنها موقعی صحیح و جایز است که نیل به هدف قطعی و مسلم باشد و احتمال هیچ گونه شکست و ناکامیدر آن راه نداشته باشد، یک تصور ایدهآلیستی است و چنین فکری نشانه سادگی بینش سیاسی اوست، زیرا واقعیات تاریخ هرگز چنین تصوری را تجویز نکرده و هر که به کار سیاسی اقدام میکند با احتمالات سروکار دارد.
در اینجا نیز نباید چنین تصور واهی داشته باشیم که امام میبایست به پیروزی این سفر مطمئن میبود و کمترین احتمال شکست بخود راه نمیداد. با توجه به این امر که محور تفکر سیاسی امام(ع) این بود که به هیچ وجه نمیتوانست با یزید و حاکمیت او موافقتی داشته باشد هر چند که مخالفت، به شهادت او منجر شود. چنان که پدر بزرگوارش علی(ع) در حاکمیت خود معاویه را به عنوان والی شامات نپذیرفت و در این راه پافشاری کرد تا آن که شد آن چه شد. زیرا در صورت سازش علی(ع) با معاویه، دیگر علی(ع)، علی نبود؛ چون برای مردم چنین مفهوم میگردید که دعوا، دعوای شخصی بخاطر ریاست و مقام است، نه بخاطر آرمان و مکتب. بدینسان امام حسین(ع) اگر در برابر یزید، بیتفاوت میماند، دیگر حسینی باقی نمیماند. نکته دیگر هم این است که امام(ع) در صورت عدم بیعت، هر چند اگر قیام هم نمیکرد، یزید او را میکشت. چنان که امام حسین(ع) این سخن را در مسافرت خود بارها گفته است و شواهد تاریخی نیز آن را تایید میکند و از نظر مقتضیات سیاسی معمول آن روز یزید هرگز اجازه نمیداد که شخصی چون حسین با او بیعت نکرده و آرام به زندگی خود ادامه دهد، زیرا یزید کاملاً میشناخت که حسین(ع) کسی نیست که کاری به کار او نداشته و غیرمسئولانه به زندگی عادی خود بپردازد، بنابراین چرا امام(ع) در پی چارهای نباشد که در صورت امکان، انقلابی علیه یزید راه انداخته و جامعه اسلامی را از چنگال خونین آل امیه نجات دهد؟ حالا که باید حرکت اعتراضآمیزی از خود نشان دهد، چه نقطه را پایگاه سیاسی و نظامی خود قرار دهد؟ مکه، مدینه، یمن و کوفه از مراکز عمده تجمع شیعی است، اما مکه و مدینه و یمن بستر مناسب برای مقاومت و دفاع در برابر یزید نبود، و آمادگی دفاع از حسین(ع) و جلوگیری از کشته شدن وی را نداشتند و تنها نقطهای که بیشتر احتمال مقاومت و دفاع در آن وجود داشت، همان کوفه بود. درست است که کوفه سوابقی که بتوان به آن اطمینان کرد نداشت، اما بیتابی کوفه برای تشریف فرمایی امام به آنجا و سرازیر شدن سیل نامههای اشراف و سران و مردم عادی به سوی امام و قول به مقاومت در برابر بنیامیه و پشتیبانی از آن حضرت این ضعف را از میان میبرد، و هر چند مردم کوفه بر اصرار خود دایر بر حمایت از امام میافزودند، درصد احتمال پیروزی امام(ع) در مقابل دستگاه یزید افزوده میشد، ولی احتمال خطر و شکست هم بود.
حالا اگر امام این راه را انتخاب نمیکرد، چه میکرد؟ آیا یزید کسی بود که در صورت عدم بیعت امام(ع) به زنده ماندن وی راضی میشد؟ آیا امام کسی بود که با یزید بیعت کرده و در مقابل جریانهای ضد اسلام و کفرآمیز حاکم بر کشورهای اسلامی، تنها به صورت یک تماشاگر بیتفاوت و شخصیت غیرمسئولی که فقط به جان خود و زندگی و منافع خود میاندیشد، زندگی میکرد؟
اگر امام به کوفه نمیرفت و در همان مکه و جاهای دیگر هدف سوء قصد قرار میگرفت و به شهادت میرسید، نمیگفتند چرا امام(ع) در مقابل آن همه نامههای کوفیها و اصرار آنان در رابطه به دعوت از او، بی اعتنایی کرد و به آنجا نرفت، تا در پناه شمشیرزنهای مردم کوفه از خطر ترور در امان میماند و پیروزمندانه به اهداف سیاسی خود نایل میشد؟
اما از نظر تاریخی، گفته شده که چهل هزار نفر بعد از آن که هلاکت معاویه و مخالفت امام حسین(ع) از بیعت کردن یزید را شنیدند، برای آن حضرت نامه نوشتند بدین مضمون:
«بسم الله الرحمن الرحیم. درود بر تو و بعد سپاس خدا را که دشمن غدارت را نابود کرد، کسی که به زور بر امت مسلط شده و داراییها را غصب کرد و بدون رضایت مردم بر مردم حکومت کرد، خوبان را کشت و بدان را باقی گذارد و بیت المال را سرمایه شخصی و خانوادگیاش درست کرد، خداوند او را چون قوم ثمود از رحمتش دور کرد. ما امام و قیم امر نداریم، بیا به کوفه، شاید خداوند بوسیله تو ما را بر محور حق گرد آورد، و اینک نعمان بن بشیر والی کوفه در دارالاماره است، ما از او اطاعت نکرده و در هیچ جمعه و عیدی با او نماز نمیخوانیم، اگر بشنویم بطرف کوفه میآیی، او را از کوفه بیرون کرده و به شام میرسانیم». بعد از دو روز قاصد دیگری فرستادند که حاصل صد و پنجاه نامه دعوت بود، امام به این نامهها وقعی نگذاشت و پاسخی نداد، بعد از آن در یک روز ششصد نامه به آن حضرت رسید و بدین سان نامههای متواتر رسید تا به دوازده هزار نامه بالغ گردید. نامه دیگری نوشتند:
«بسم الله الرحمن الرحیم. از طرف شیعیان و مؤمنین مردم کوفه برای امام حسین(ع) و بعد، اماما! هر چه سریعتر تشریف بیاورید که مردم انتظار قدوم شما را دارند، و جز به شما به کسی رأی نمیدهند، تعجیل کن، تعجیل کن، تعجیل والسلام».
تا آن که قیس ابن مصهر و عبدالله ابن وال به نمایندگی از مردم کوفه برای دعوت شفاهی از امام(ع) و مذاکره پیرامون آن در مکه حضور آن حضرت رسیدند بار دیگر «هانی ابنهانی» از آگاهان کوفه در مکه از امام دیدار بعمل آورد و از آمادگی اشراف و مردم کوفه اطمینان داد.
آیا امام(ع) میتوانست با این همه دعوتنامههای کتبی و شفاهی بیتوجهی نشان دهد؟ و چه مجوز شرعی و سیاسی وجود داشت که امام با این همه الحاح و اصرار و اعلام آمادگی پاسخ مثبت ندهد؟ آنان که در هیچ جمعه و عیدی دور نعمان ابن بشیر والی کوفه جمع نمیشدند و از او فرمان نمیبردند و یک ارتش مجهزی برای امام بودند، اگر امام اجابت آنها را نمیکرد، قضاوت تاریخ چگونه بود؟ و آیا هر سیاستمدار دیگری که خواهان تغییر اوضاع سیاسی باشد و چنین نیروی آمادهای در اختیار داشته باشد، دست به اقدام نمیزند؟ آیا صحیح بود امام(ع) در پاسخ میفرمود: به شما اعتماد و اطمینان ندارم و با این اصرار و الحاح و مخالفت علنی از والی کوفه و آمادگی برای هرگونه مقابله آیا میتوان گفت که آنان از اول قصد خیانت و بی وفایی را داشتهاند؟ امام آخرین درجه دقت و احتیاط را بکار برد، و برای کسب اطمینان بیشتر مسلم ابن عقیل را فرستاد و بدو خطاب کرد که:
«اگر دیدی مردم یک پارچه بیعت میکنند، به سرعت گزارش بده و خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل نمایم».
گزارش مسلم مثبت بود و نوشته بود بیش از بیست هزار نفر با تو بیعت کردهاند بیدرنگ حرکت کن. نامههای مردم کوفه و اظهارات نمایندگان آنها و گزارش مسلم از اوضاع کوفه، همگی نشان میداد که در آنجا مقاومت و مبارزه سرسختانه، علیه سلطه اموی در حال شکل گرفتن است و نمیشود گفت مردم قصد خیانت و بیوفایی دارند، زیرا این قضاوت بسیار عجولانه بود، از این رو امام برای تغییر اوضاع کوفه، تأخیر در رفتن را صواب نمیدید و اگر حرکت نمیکرد در برابر تاریخ چه جوابی داشت ؟ آن حضرت وقتی که خبر شهادت مسلم را شنید، هر چند از اعتماد و خوشبینی آن حضرت نسبت به مردم کوفه کاسته شد، ولی هنوز احتمال نیل خود با فرماندهان سپاه دشمن و فرستادگان آنها و حتی خطاب به مردم کوفه تصمیم به بازگشت خود را تکرار میکرد و میفرمود: «یا ایها الناس اذا کرهتمونی فدعونی انصرف عنکم الی مأمن الارض». «ای مردم اگر مرا خوش ندارید، مرا واگذارید تا از نزد شما به سوی امنترین مکان یعنی مکه بروم». ببینیم خود امام مسئله را چگونه توجیه کرد و شواهد تاریخی این مطلب را چگونه نشان میدهد؟ امام حسین(ع) در موارد متعددی فرموده است که یزید و عمالش اجازه ادامه زندگی برای آن حضرت در مکه را نداده و به هر صورت او را به قتل میرسانند:
۱. در جواب اعتراض ابن عباس فرمود:
«لان اقتل خارجاً من شبرین احب الی من اقتل خارجاً من شبر».
«اگر به فاصله دورتر از دو وجب کشته شوم، بهتر است که به فاصله یک وجب کشته شوم».
۲. در جواب اعتراض دیگری فرمود:
«این قوم پیوسته از من بیعت میخواهند و من چنین نخواهم کرد، در نتیجه مرا میکشند».
۳.و درجواب اعتراض دیگری نیز فرمود:
«لو کنت فی حجرهامه من هوام الارض، لاستخرجونی و یقتلوننی».
«اگر در سوراخ حشرهای از حشرات زمین باشم، مرا بیرون کرده و به قتل میرسانند».
۴.در مورد دیگر که سبب عجله آن حضرت را پرسیدند، فرمود:
«لو لم اعجل لاخذت».
«اگر عجله نکنم دستگیرم میکنند».
این برداشت امام(ع) از مسئله بود و یقین داشت که در صورت بیعت او را میکشند، حال وقتی که قرار شد حضرت از مکه بیرون رود، در کدامین نقطه از نقاط کشور اسلامی باید کوچ نماید تا در امان بماند؟ در مدت اقامت امام در مکه نامههایی که از کوفه به آن حضرت رسید آن قدر زیاد و با قاطعیت نوشته شده بود که بعدها بصورت دلیل عمده امام برای سفر به عراق درآمده بود و آن حضرت در موارد بسیاری که از علت سفر به عراق سؤال میشد، در جواب نامههای مردم کوفه را مطرح میکرد.
احتمال پیروزی در کوفه صد در صد از بین نرفته بود، زیرا وقتی که با یاران مشاوره کرد، آنها گفتند شما مانند مسلم نیستید، اگر مردم کوفه شما را ببینند شاید به سوی شما بیایند و با توجه به نامههای کوفه این احتمال بعید نبود.
اما وقتی امام(ع) پیام شفاهی مسلم را دایر بر انصراف از کوفه توسط عمر سعد شنید، تصمیم به بازگشت گرفت ولی حر از بازگشت آن حضرت ممانعت نمود.
بالاخره قیام عاشورا، سرفصلی بود برای نهضتهایی که بعد از آن علیه حکام ظالم بوقوع پیوست، عینیت شیعه را شفافتر کرد و به امتی که حیات فکری، سیاسی و شخصیت اسلامی خود را از دست میداد، حیات تازه و شخصیت نو آفرید و چهرههای تزویر و کفرهای پنهان را که در نقاب دین ظاهر شده بودند، برملا و افشاء نمود. چنان که حکام ظالم برای دوام حاکمیت و استحکام پایههای حکومت خود، مسئله جبر را پیش میکشید و لزوم حفظ جماعت و اطاعت از ائمه و حرمت نقض بیعت را دستاویز اساسی خود قرار میدادند و با بکارگیری این مفاهیم، به شکل تحریف شده آن، مردم را وادار به پذیرش حکومت خود میکردند، چه آن که حفظ جماعت، اطاعت از حاکمیت و التزام به بیعت، حاوی مفاهیم اساسی دینی، سیاسی و اسلامی است که از نظر عقل نیز، دوام جامعه و حفظ نظام اجتماعی از تزلزل بر این سه اصل استوار است. اما امام(ع) با قیام خود ثابت کرد که اطاعت از هر نظامی و فرمان بردن از هر امامیلازم نیست و اعتراض و مقاومت علیه حکومتهای جائر، مسرف، فاسق و منحرف از دین را نباید بحساب تفرقهافکنی و اغتشاش و بهم خوردن جماعت گرفت، زیرا آن حضرت از زبان جدش پیامبر(ص) روایت کرد که: «کسی که پادشاهی ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال میداند، و عهد خدا را میشکند، مال خدا را بخود اختصاص میدهد و حدود خداوندی را محترم نمیشمارد، بر او واجب است که قیام نماید و با سکوت و بیتفاوتی خود بر چنین نظامی مهر تأیید نزند و بدانید که یزید چنین کسی است». و ما الامام الاالقائم بالقسط و... امام و زمامدار امت کسی است که عدالتخواه باشد و کتاب خدا را بداند و همه سعی و تلاشش برای خدا باشد و یزید چنین کسی نیست، پس براندازی حکومت چنین کسانی یک وظیفه الهی است.
نتیجه روشن قیام عاشورا و درسی که باید از آن گرفت، پیوند ناگسستنی دین و سیاست و مداخله قاطع دینمداران در سرنوشت سیاسی جامعه و حرکت دادن جامعه به سمت و سوی سیاست دینی و الهی است.