تاریخ انتشار : ۱۴ آبان ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۹  ، 
کد خبر : ۵۱۴۴۹
بسیجی؛ قبل و بعد از جنگ

ما، دو

سیدجواد طاهایی مقدمه: مقاله حاضر، ‌طرح یک درون فهمی از جهان‌بینی و ایده‌های مرکزی فرد بسیجی است که از زبان اول شخص بیان می‌شود. از دیدگاه این گزارش، نظام جمهوری اسلامی دو بنیاد اساسی دارد؛ یکی امام خمینی بسیجی و دیگری بسیجی امام خمینی.در این مقاله بسیجی امام خمینی به سخن در می‌آید و این نظریه را مطرح می‌کند که تقدیر آتی و مسیر تقریباً ناگزیر جمهوری اسلامی در آینده از طریق اندیشه دفاع مقدس (تصورات ایده‌آلیستی رزمندگان داوطلب در جنگ تحمیلی) تعین می‌شود. بسیجی خمینی زندگی گاه کوتاهش را داستانی جاودانه می‌داند. جاودانگی یک داستان کوتاه، ‌چگونه ممکن است؟ بسیجی خمینی، خود به این پرسش پاسخ می‌گوید.

واقعیت طنزآمیزی است؛ آنها که تاریخ را می‌سازند ناشناخته می‌مانند و آنان که فقط آن را تفسیر می‌کنند مشهور می‌شوند و اعتبار می‌یابند. برای من سخن راندن از خود و از آنچه کرده‌ام، امر دشواری است؛ شاید خداوند مرا نیز برای ساختن خلق کرده است نه برای تفسیر کردن. با این حال،‌ اینک حس می‌کنم سکوت من- یا سکوت فلسفی من- به درازا انجامیده است. چنین می‌بینم که از ابتدای انقلاب «پیرامون من» اندیشیده شده است بی‌آنکه به «خود من» اندیشیده شود. من موجود ظاهراً پرحرف و حدیث اما عمیقا مسکوت مانده هستم. آیا در مورد من پرگویی می‌شود تا چیزی گفته نشود؟ آیا من موضوع توطئه سکوتم؟ در این‌باره باز هم خواهم گفت. هر چه باشد ،‌صاحب اراده بزرگ، صاحب دشمنان بزرگ نیز هست. من میراث‌دار خصومت‌ها با امام(ره) هستم.
2
همه ملت ایران با امام خمینی قرارداد تاسیس جهان جدید را امضا کردند، اما من بودم که در مسیر مقاومت در برابر دشمنی‌ها تا مرحله انتخاب مرگ پیش رفتم. من به این انتخاب خود به جایگاهی ویژه رسیدم. امام(ره) آغازگر و من حافظ آغازگری بودم. اگر من نبودم،‌ انقلاب اسلامی جز جنبشی آغازین و سپس خاموشی نبود و من، یعنی شجاعت اجرای راه امام خمینی. در این مقام، کسی با من شریک نیست. من و امام(ره) با هم تنهاییم. نجواهای «ما دو» با هم را فقط خودمان می‌شنویم. پس از خمینی بسیجی (و خامنه‌ای بسیجی)، من خبر بزرگ در نظام جمهوری اسلامی هستم.
من هر قدر که در سخن گفتن و در خود بیانگری ناتوان باشم، می‌اندیشم که یکی از دو قطب اصلی نظام هستم؛ قطب اول را خمینی بسیجی و قطب دوم را من- بسیجی خمینی- می‌سازیم. [البته در این زمان آیت‌الله العظمی خامنه‌ای با افکندن چفیه‌ای بر دوش، تعهد خود به تداوم راه امام را نشان می‌دهند]. صادقانه می‌گویم؛ غیر از رهبری انقلاب، کسی را و نهادی را هم شان خود در جمهوری اسلامی نمی‌یابم. غیر از بسیجی خمینی و خمینی بسیجی (خامنه‌ای بسیجی)، مقامات دیگر هر قدر که مشهور باشند و هر روز تصویر و نام‌شان در روزنامه‌ها و رسانه درج شود، ‌باز هم شخصیت‌هایی درجه دومند، آنها صرفاً کارگزارند. آنها- مدیران جمهوری خداوند- امور نظم نو را رتق و فتق می‌‌کنند. اما آنکه به این جمهوری هویت می بخشد و در موقع خود پای آن می‌ایستد، منم؛ بسیجی خمینی.این جمهوری نه آنکه از بابت خونفشانی‌های من برجای ایستاده، فراتر از آن، معنایش را از عقاید من می‌گیرد و عقاید من- که گسترش عقاید امام خمینی درباره انقلاب اسلامی است- در وصیت‌نامه‌ام وگاه سنگ قبرم منقوش است. من یگانه تفسیر عملی برای اندیشه‌ها و افکار امام خمینی هستم. من انسان خمینی (ره)ام.
3
ما، دو هستیم اما به راحتی تبدیل به یک می‌شویم. من ذوب در امام خمینی بودم. او تمام دین من بود و من جسورانه (نه منفعلانه) تمام باورهای دینی‌ام را به او و به ظهور پرمعنایش گره زده بودم. متقابلاً امام نیز به من به گونه‌ای متمایز می‌نگریست. او که درباره مسئولان حکومتی و لشکری، رسمی و محترمانه می‌نوشت، قلمش به من که می‌رسید، شطح‌گون می‌شد. گویی امام در من، تجسمی از یک (امام خمینی) جوان و آرمانی می‌دید. ما دو، به یکدیگر به نحوی متمایز و یکه می‌نگریستیم.
من به امام به عنوان تداوم بعثت پیامبر(ص) می‌نگریستم و می‌دانستم این باور جسورانه‌ای است. من با اطمینان چنین کردم و از تنهایی و انزوا نهراسیدم. هر آغازکنده‌ای ، درد سخت تنهایی را می‌چشد و من شربت آن درد سخت را چشیدم. من می‌دانستم و اطمینان داشتم (به وصایای شهیدان بنگرید) که تنهایی اندوهناک من در آینده به تغییر در نفوس و عقاید مردم منطقه و جهان منتهی می‌شود اما این اطمینان از اندوه آغازگری نمی‌کاهید.
4
من آمیزه‌ای متناقض‌ام. من ترکیب روزمرگری بااراده بزرگی برای تغییر جهان هستم. من (عمدتاً) شهرنشینی‌ با وضعیت اقتصادی میانه‌رو به پایین هستم که با اینحال مبارزه با فرهنگ و قدرت نظام هژمون را اراده کردم. به قول هگل، مرد بزرگ کسی است که چیز بزرگی را اراده کند. من با این اراده، مشخص می‌شوم که برای نصب نام مبارک خداوند بر تارک همه عرصه‌های زیست مدرن مجاهده کنم. طبیعی است که اراده بزرگ به مانع بزرگ برمی‌خورد. من می‌دانستم و آماده بودم. من برای پایمردی بر اراده بزرگ، آماده مواجه، با مرگ بودم. از آن استقبال می‌کردم و آن را سعادت و شهادت می‌دانستم. چه اینکه من خود را سرباز اراده خداوند می‌دانستم. من اراده کردم که سختی‌های اجرای اراده خداوند را بر دوش کشم. به یمن من و عقاید من، جمهوری اسلامی یک دولت ویژه است؛ دولتی نه در جهان که برای جهان.
5
هنوز به این می‌اندیشم که چگونه این اراده بزرگ و جسورانه ترا از سر گذراندم؟ اعتراف می‌کنم که این، تجربه‌ای از قبل اندیشیده شده نبود. هنوز نمی‌دانم که من، انسانی معمولی، طی چه فرایندی و چگونه امر عظیم را اراده کردم. امر عظیم، صرفاً نه گفتن به آمریکا نبود. نه گفتن به آمریکا نتیجه اراده من بود نه خود اراده من. تاکید بر عدالت میان ملت‌ها نیز نتیجه اراده من بود، نه خود اراده من.
اراده من آغاز یک تجربه توامان معنوی و سیاسی در سطح جهان بود. در هر حال نتیجه اراده من، خصومت آمریکا بود؛ دشمنی تقریباً ‌مسلط بر کره زمین، با هیمنه‌ای که مورد پرسش قرار نمی‌گرفت. هژمونی یعنی قدرت بدون پرسش اما با این حال به تبعیت از امام خمینی من نیز معتقد شده بودیم که این هیمنه لایشعر، بنیاد اخلاقی قابل قبولی ندارد. در ابتدا بسیاری در جهان با ما دو همراه نبودند اما اینان گویا همگان همراهند!
در مواجهه با دانش‌های نادانی
من بسیجی خمینی، خود را پدیده‌ای برای فردا می‌دانستم؛ انسانی برای تغییر جهان، اما از سوی اصحاب علوم اجتماعی کشور انسانی تصادفاً برآمده از گذشته و فاقد معنا (آناکرونیک) تلقی می‌شدم. جامعه‌شناس سیاسی در زمان جنگ، مرا نیرویی حاشیه‌ای و بعد از جنگ، مرا یک سرباز قدیمی و هیزم بیار جنبش‌های فاشیستی و بخش سرزنده توده بسیج شده می‌دانست. دانشور روانشناس عادت داشت در مورد من به عقده‌ها و انگیزه‌های فروکوفته طبقات زیردست شهری تاکید کند. سیاست‌شناس، مرا نیروی تحکیم استبداد و عالم روابط بین‌الملل، مرا اهرم اجرای سیاست‌های ضدثبات در منطقه می‌دانست که در متن سازمان‌های شبه نظامی عمل می‌کند... و من در دل به همه آنها لبخند می‌زدم. من زیاده روستایی مسلک نبودم و نه زیاده حاشیه‌نشین. من از درک اقتضائات جدید ناتوان نبودم. من تبعات نوسازی‌های شاهنشاهی دهه پنجاه را دیده و درک کرده بودم... آنها که مرا فردی منفعل می‌نمایانند ستم بزرگی در حق من مرتکب شده‌اند. من اینکه به سخن درآمده‌ام و متقابلا آنها را متهم می‌کنم. این صاحبان فضایل انتزاعی، اراده خلاقانه جدید را نمی‌دیدند و مرا «انسانیت جدید ایرانی» و تاریخ جدید کشورشان را؛ فضایلشان به آنها نادانی بخشیده بود. آنها فضل‌‌فروشانه بی‌آنکه چیزی ببینند، ‌تفسیر می‌کردند. آنها در اسارت نظریه‌های بزرگ می‌زیستند. تحولات کشورشان و خود کشورشان برای آنها فقط موضوعی برای تطبیق دادن بود؛ بستری یا بهانه‌ای برای ستایش نظریات پرشکوه و دور کردن اما غیرواقعی و ذهنیت ‌پردازانه.
انقلاب شکوهمند ایران سخت نیازمند هگل و توکویل ویژه‌اش و فلاسفه خاص خودش بود اما آنها وجود نداشتند و من نمی‌توانستم هیچ یک از آنها باشم زیرا من برای تفسیر کردن آفریده نشده بودم. من سربازی برای خلق تاریخ جدید بودم نه فیلسوفی برای تفسیر آن. من دستمایه‌ای بزرگ برای اندیشه‌های جدی بودم اما خود، ‌اندیشه‌گری حرفه‌ای نبودم.
6
آیا وجود فلاسفه انقلاب اسلامی در آن زمان (و همچنان) ممتنع بود؟ آیا باید در انتظار آنان بود و منتظر بزرگانی از نسل‌های بعد؟ ظاهر همین طور است؛ به قول هگل فالسفه همواره دیر بر سر صحنه حاضر می‌شوند. فلاسفه انقلاب اسلامی هنوز ظاهر نشده‌اند چون انسان انقلاب اسلامی هنوز به خود نیندیشیده است.
تاریخ جدید
اصحاب فضایل علوم اجتماعی در حال مرا بی‌اهمیت می‌انگاشتند که من در آن حال عناصر تاریخ سیاسی جدید منطقه را پی می‌ریختم: ابتدا خداوند از طریق من، توهم قدرت را در صدام خلق کرد. سپس از طریق سقوط صدام یک تخمین غیرواقعی در سردمداران آمریکا از قدرت تعیین‌ کنندگی‌شان در جهان ایجاد کرد؛ آمریکا به منطقه کشانده شد. وقتی آمریکا به منطقه آمد، دیگر یک تصور یا نظریه نبود که هر دم با نمودهای آمریکایی تقویت شود. این بار، ‌آمریکا نه یک نظریه دور،که یک واقعیت نزدیک بود و مردم منطقه آشکارا می‌دیدند که آمریکا بر خلاف آنچه سایه می‌انگاشتند، چه واقعیت بویناکی است.
من پرده از رخ ستم کشیدم. از طریق من آمریکا به پاسبانی بدل شد که مجبور بود به جای اعتبار و اقتدارش، از تپانچه‌اش استفاده کند، زیرا فرامینش دیگر مطاع نبود و این کار ادامه یافت. من نشان دادم که آغاز استفاده از خشونت، پایان اقتدار است.
7
پیش شرط انقلاب، آزادی است. فقط افراد آزاد (یا جامع آزاد) انقلاب می‌کنند و سپس انقلاب، ازادی را باز تولید می‌کند. من بخشی از ایرانیان شهرنشین، طبقه متوسط و کمابیش آشنا با تاثیرات دوره مدرن بودم. بنابراین انقلابی که من نیروی ظهور آن بودم، انقلابی مدرن و ملی- دموکراتیک «هم» بود. من از خصلت آزادیبخشی یک انقلاب مدرن بهره‌مند بودم و متصف بدان. اما من با استفاده از آزادی خود، بندگی را پذیرفتم. من در انتخابی شکوهمند، پذیرفتم که ماده خام دستان خداوند باشم تا او از طریق من اراده‌اش را محقق کند. من، در حالی که پروژه فردیت تاریخی‌ام کمال خود را می‌گذاراند و از حس آزادی برخاسته از یک انقلاب مدرن بهره‌مند بودم، به پیمانی با خداوند دست یازیدم: آزادی مدرن‌ام و فردیت کهنم را دادم و بندگی‌اش را پذیرفتم.
از آزادی به بندگی
من حاصل ترکیب آزادی و بندگی‌ام. اگر در من خوب تامل کنند، بی شک مرا طرحی برای آینده خواهند یافت، نه ندایی دردمندانه از گذشته. پس، من بنیادگرا نیستم. از من تندیس یک فرد لیبرال هم نمی‌توان ساخت. زیرا من لجوجانه بر یک فردیت ذره‌گرایانه پای نمی‌فشرم؛ من در متنی از امثال خود قرار دارم و از این که بخشی از یک کلیت‌ام، خشنودم. ایرانیان هیچ‌گاه نتوانسته‌اند و نمی‌توانند سوسیالیست‌های خوبی باشند و من نیز عمیقاً همچون آنان عمقاً ‌یک منفردم و نیز در اسارت ایده‌های جمع‌گرایانه انتزاعی زندگی نمی‌کنم. من در یک روایت ساده ناسیونالیستی نیز خلاصه نمی‌شوم. خیلی خیلی جلوتر از اصحاب تفکری که هنوز در نسبت میان ایرانیت و اسلامیت دست و پا می‌زنند، من و امام خمینی به شدت مسلمان و به شدت ایرانی هستیم. ما دو (خمینی بسیج و بسیجی خمینی) سازنده یک ناسیونالیزم خدا محور و مقدس هستیم که در آن مرزهای تشیع و ایرانیان را یکسان می‌انگاریم و رابطه آن دو را به ترتیب، رابطه روح و جسم. به دلیل عمیقاً ایرانی بودن، من عمیقاً‌ موجودی جهانی‌ام. می‌بینید؟ من با وجود آن که چندان سخنور نیستم، سخت قابل تفسیر شدن از جنبه‌های مختلفم. اما باید ابتدا دیده شوم.
دانش بزرگ عبارت است از درک من. من، ذیل نام امام خمینی، سازنده گمنام تاریخ جدیدم. من خالق اراده جدید برای ارزیابی مجدد جهان مدرنم.
من زاده طبیعی یک انقلاب بزرگ و نماینده خلاقیت جهان‌گستر پس از آن هستم که مستغنی از گذشته، به ساختن یک جهان جدید می‌اندیشد. «من روح جهان جدیدم» هنگامی که ایستاده بر لندکروز خاکی به افق می‌نگرم.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات