ابراهیم آقامحمدى
تاریخ اندیشه چینى به گذشتهاى بسیار دور بازمىگردد که چینىها برحسب دوران اقتدار و سلسله حکمرانان آن سرزمین، آن را به ادوار مختلف تقسیم نموده و نامگذارى کردهاند. از این میان دوره جو (۱۱۲۲ـ۲۵۶ ق.م) عصر طلایى تفکر چینى به حساب مىآید که بنیان فرهنگ و اندیشه چینى در آن نهاده شد، به خصوص قرن ششم تا سوم قبل از میلاد که دوره شکوفایى فلسفه باستانى چین و پیدایش «صد مکتب» بود که از میان آنها مکاتب کنفوسیوس و تائو داراى اهمیت فراوانى مىباشند.
ویژگى کلى اندیشه چینى که نظر اکثر محققان را به خود جلب کرده تعلق خاطر آن به سیاست، ادبیات، هنرهاى زیبا و بیش از همه اخلاق و روابط اجتماعى به جاى مباحث متافیزیکى است. البته آیین تائو در این میان یک استثناست. بدین لحاظ ذهن و دل چینى به جاى آنکه در اندیشه خدا و سایر موضوعات و مفاهیم دینى و متافیزیکى بوده باشد، بیشتر معطوف به انسان در مقام عضوى از اجتماع و جزئى از طبیعت بوده و در اندیشه هماهنگى بین این سه به سر برده است و بیش از آنکه اخروى باشد دنیوى بوده است و هر دستگاه بزرگ اندیشه چینى در آغاز همچون یک فلسفه تربیت نفس مىشکفد و تنها از سر اتفاق است که شکل آیین دینى به خود مىگیرد. در این نظام اندیشگى چهار مکتب مهم کنفوسیوس، موزه، تائو و قانون از نظر تأثیر بزرگى که در زندگى چینى داشتند میدان کلى فلسفه چینى را دربرمىگیرند. هشت فیلسوف بزرگ دوره «جو» نمایندگان این نظامهاى فلسفىاند. یعنى کنفوسیوس، منسیوس، لائوتزو، جوانگزه، یانگجو، موزه، سیونزه و هانفىزه. مکاتب دیگر چیزى جز شاخههاى این جریان و سخنگویان آنها نیستند. دو کرانه اصلى تفکر فلسفى چینى اندیشه کنفوسیوس و تفکر تائویى است که اولى انسانگرا و زمینى است و دومى عرفانى و آن جهانى و تعارض پرسابقه بین این دو جریان، نوعى تعادل را در اندیشه چینى موجب شده است.
بنیانگذار مکتب تائویى، لائوتزو است. وى شخصیتى اسطورهاى و یا بهتر است بگوییم شبه اسطورهاى است که در مورد او هیچ چیز قطعى شناختهشدهاى نیست. این به آن دلیل است که حتى بر فرض وجود نوعى حقیقت تاریخى در زندگىنامه او باید قبول کرد که تخیل عوام در حول این حقیقت چنان تارى از رخدادها و وقایع غیرقابل تصدیق تنیده است که هیچ کس نمىتواند امید داشته باشد که بتواند این تار در هم تنیده اساطیر و افسانهها را از حقایق جدا گرداند. گفته مىشود لائوتزو در پایتخت شاهى لو، بایگان دربار بود که با کنفوسیوس هنگامى که به دیدار پایتخت جو آمده بود ملاقات کرده است. میان این دو اگر به راستى ملاقاتى صورت گرفته باشد احتمال مىرود که هر یک دیگرى را مخالف خود یافته است چون جایى که کنفوسیوس انسان گرا و دلبسته مناسبات اجتماعى بود، لائوتزو فلسفهاى مىآموخت که بنیادش طبیعتگرایى و مخالفت با جامعه بود. برخى کتاب تائوتچینگ را که اینک داراى شهرت جهانى است و در جهان غرب به صورت ترجمههاى متعدد و به عنوان یکى از مهمترین متون اصلى حکمت شرق مورد مطالعه قرار مىگیرد را به لائوتزو نسبت مىدهند. در کل مکتب تائویى را مىتوان واکنشى در برابر طرق متداول اندیشه در چین باستان دانست. در آن زمان حاکمان و اطرافیان آنها در تکاپو بودند تا هرچه بیشتر مردم را برده سازند و از ایشان بهرهبردارى نمایند. در مقابل این جریان کنفوسیوسگرایان و موئیستها هر یک به روش خود وظیفه انسانها را تلاش براى صلح، عدالت و بشردوستى اعلام مىداشتند و در این میان تائوئیست مىگفت: «لعنت به هر دو شما» و بدین وسیله اعلام مىکرد که فرد حق دارد به عنوان انسان زندگى مستقلى داشته باشد. در این میان عنصر اصلى که این مکتب آن را مطرح مىنمود «تائو» به مفهوم هم آهنگى و همسویى و سرسپردن به آن (تائو) بود و این مهم نه با اعمال و رفتارى خاص بلکه با بىعملى و عدم تلاش در تغییر جریان عام و طبیعى طبیعت انجام مىپذیرد. همان گونه که در دائو ده جینگ آمده است: «انسان با زمین هماهنگ است، زمین با آسمان هماهنگ است، آسمان با تائو هماهنگ است و تائو با راه طبیعت هماهنگ است.» مراد از طبیعت همه آن چیزهایى است که در جهان رخ مىدهد. یعنى جامعیت خودانگیختگى یا خودجوشى چیزها و رهایى مطلق از تصنعى بودن. به این ترتیب هرگاه چیزها آزاد باشند که راه طبیعى خود را دنبال کنند در کمال و هماهنگى حرکت مىکنند و تائو سنگ راهشان نمىشود و آنها در عملکرد طبیعى و خودانگیخته شان به شکل نخستین اصل جهان رفتار مىکنند. تائو که براى کنفوسیوس شیوه رفتار بود، براى تائوئیست اصل و اساس جهان است. تائو از اصل بىشکل، بىتمایل، بدون کشمکش، کاملاً راضى و قانع و از این رو خرسند و سعادتمند است و قبل از آسمان و زمین وجود داشت. البته نظریات گوناگونى در خصوص اینکه مفهوم تائو متعلق به مکتب تائویى مىباشد یا اینکه قبل از آن بوده و این مکتب آن را از پیشینیان خود اخذ کرده است، وجود دارد. به عقیده یانگ جونگ کو در کتاب «تاریخ اندیشه در چین باستان» مهمترین مفهوم کلیدى تائوئیسم یعنى تائو به عنوان اصلى جهانى توسعه طبیعى یا طبیعت خود در چانگ تزو در ساختار درونىاش به طور کامل تطور نیافته است. او مىگوید: این مفهوم از قبل در آنجا وجود دارد لیکن این تنها آغاز محض است. تائوتچینگ این مفهوم را دقیقاً در این مرحله اخذ مىکند و آن را به صورت «اصل مطلق» و مصدرى که مطلقاً شناختهناشدنى و قدیم است و همه چیز از آن صدور یافته متحول مىکند.
گذشته از مفهوم تائو نکته دیگر در اندیشه تائویى این است که هر شىء طبیعى در عالم ترکیبى است از دو نیروى «یین» و «یانگ». قدیمىترین مرجع این دو اصطلاح به ترتیب بخش سرد و مرطوب و بىحاصل شمال و بخش آفتابى و گرم و حاصلخیز جنوب چین است که در واقع همان ناحیه در سایه و منطقه آفتابگیر هستند و مفاهیمىاساساً مربوط به کشاورزىاند. بعدها این دو مفهوم را بسط دادند و به زوج فعال ـ غیرفعال، نر ـ ماده، برون ـ درون، پر ـ خالى و به طور کلى مثبت ـ منفى و مذکر ـ مؤنث نیز اطلاق نمودند. این دو نیرو در اشیا کاملاً با هم آمیخته و دائماً به هم تبدیل شده و تغییر صورت مىدهند. دو مفهوم یین و یانگ از نظر پیروان تائو همه چیز را روشن مىکند زیرا هر یک از عوامل در عین حال که نطفه نابودى را در درون خود دارند نطفه تولد عامل دیگرى نیز در بطنش نهفته است. این نماد یکى از علایمى را که در هنر تزیینى چین مکرراً به چشم مىخورد به وجود آورده است و آن به شکل دو «ویرگول» در هم رفته است که گویى همدیگر را مانند افعى که دم خود را بجود دنبال مىکنند. وانگهى مفهوم «بین ویانگ با مفهوم اعداد نیز ترکیب مىشود. مثلاً عدد ۵ عددى کاملاً یانگ است. جشن پسران در پنجمین روز ماه پنجم قمرى است. در این روز پسران را از زهرها و حیوانات زهردار حفظ مىکنند، زیرا بنا به عقیده پیروان آیین تائویى «ازدیاد» یانگ که اصل حیات به شمار مىرود منجر به مرگ مىشود. مانند افراط درکوشش براى مسمومیت و افراط در انقباض و فشردگى عضلات. خلاصه آنکه آموزه اصلى تائویى کهن این است که تائو منشأ یکتایى عالم و تعیین کننده و یا موجب همه چیز است و همه چیز در جهان از دو بخش منفى و مثبت ترکیب شده و این دو بخش متضاد دائماً به یکدیگر تبدیل مىشوند و مقصد نهایى سیر و سلوک در این مکتب وحدت با تائو و یکى شدن با آن است.
همچنین لائوتزو و پیروانش به این نتیجه رسیدند که آشوب زمانه نشانه چیزى از بن نادرست است که در ساخته شدن جامعه و تمدن ریشه دارد. انسان را بهشتى بود اما او آن را با خطاهایش از دست داد و خاستگاه این خطاها نیز کوششهایى بود که او براى ایجاد تمدنى ساختگى به کار برده بود.
پس از دیدگاه آنان تنها راه چاره این مشکل روگرداندن از تمدن و رو کردن به گذشته آغازین است یعنى بازگشتن از حالت فرهنگمدارى به حالت طبیعى. از نظر پیروان مکتب تائویى طبیعت خود دلیل براین است که باید زندگانى را ساده کرد و حتى از نوعى «زندگى طبیعى» پیروى نمود. مثلاً باید دستورات «یوگا» را انجام داد که عبارت است از تمرینهایى براى تنفس و یا چهار وضعیت بدنى و حرکاتى به تقلید از حیوانات که همگى اینها تندرستى بدنى و روحى را تأمین و طول عمر را تضمین و دسترسى به جاودانگى را ممکن مىسازد. همانطور که گفته شد لائوتزو و چانگ تزو در نظم طبیعت یک اصل و راه را مىبینند که همان تائو مىباشد و انسان باید خود را به آن بسپارد و در صدد برنیاید که جریان طبیعت را تغییر دهد و حتى کنه آن را تحلیل نماید. انسان در روند تولید اشیا و ایجاد نهادها هرچه از این حالت نخستین دور شود کمتر خرسند است، بنابراین هرچیز مصنوعى بد است و فضایل تنها زمانى متداول گشته اند که فضیلت معدوم شده بود. مطالعه امرى بیهوده و حتى خطرناک است زیرا ممکن است خود را بیش از حد تحت فشار قرار دهیم. به هرحال «نه عاقلان عالمند و نه عالمان عاقل».وقتى آموزش را انکار کنیم دیگر مشکلى نداریم.
از آن جهت که انسان باید به حالتى از سادگى بدوى باز گردد براى تائوئیستها (لااقل براى برخى از ایشان) مقاومت در مقابل این احساس که آنان باید مردم را وادار به این بازگشت سازند مشکل بود، بنابراین ما راجع به طریقهاى که تائوئیست مىتواند «اختیار دنیا را در دست گیرد» و این که وى چگونه باید با مهارکردن مردم و بىمیل ساختن ایشان حکومت کند سخنان شگفتانگیزى مىیابیم، لائوتزو به ما مىگوید: «حکیم با خالى کردن ذهن مردم و پر ساختن شکمشان، با ضعیف کردن اراده شان و قوى کردن استخوانهایشان و نگاه داشتن دائمى ایشان در بىخبرى و خمودگى حکومت مىکند.» در چوآنگ تزو مىخوانیم: «آنچه خشن است و با وجود این الزاماً باید جلو انداخته شود قانون است». البته چنین عقایدى به وضوح با هسته اصلى فلسفى تائوئیسم مغایرت دارند و نشاندهنده سوءتعبیر نسبت به آن مىباشند لکن این تفکرات و سخنان بسیار تأثیرگذار بودهاند.
همانگونه که اشاره شد تائوئیسم نگاه خوشبینانهاى نسبت به حکومت ندارد و آن را به صورت نهادى مصنوعى در نظر مىگیرد که «دزدان کوچک را به زندان مىافکند اما دزدان بزرگ ملوک الطوایف مىگردند» کتاب لائوتزو درست مانند روش کنفوسیوس شدیداً به مجازاتهاى ظالمانه، مالیاتهاى سنگین وجنگ حمله مىکند و حکیم تائوئیست قناعت راقدر مىنهد و مقام والا و حتى سلطنت را نیز اگر به وى پیش کش کنند رد مىکند. در کتاب چوانگ تزو آمده است وقتى از یک تائوئیسم در مورد چگونگى حکومت بر دنیا سؤال مىشود مىگوید: «بگذارید ذهن شما لذتش را در سادگى محض بیابد، یعنى خود را در بىتفاوتى رها کنید. با تربیت طبیعى چیزها هماهنگ شوید و هیچگونه خودخواهى را نپذیرید، چنین کنید دنیا به خوبى اداره خواهد شد.» این جنبه تائوئیسم است که تقریباً به فردگرایى کامل ختم مىشود. براساس این اندیشه است که تائوئیسم ذهن هر چینى را بیشتر از هر مکتب یا مذهبى متأثر ساخته است و مسبب اصلى شکاکیت خوشبینانه، تحمل و توانایى ایشان در لذت بردن از زندگى قطع نظر از شرایط زمانه شده است.
لیکن جنبه دیگر تفکر تائویى نتایج چندان خشنودکنندهاى نداشت زیرا به تأیید و حمایت از استبداد کشیده شد. این جنبه را به تساهل مىتوان ترک تائوئیسم ناب دانست. ولى آن را حتى در برخى از قسمتهاى قدیمىترین متون نیز مىتوان یافت. از نظر لائوتزو اگر فردى به درجه آگاهى حکیم تائویى مىرسید مىتوانست بدون خارج شدن از خانه تمام دنیا را بشناسد. بدون نگاه کردن از پنجره به بیرون راه (آسمان) را بداند...
بنابراین حکیم سفر نمىکند اما مىداند. چیزها را نمىبیند اما مىتواند آنها را به نامهاى اصلیشان بخواند. کار نمىکند و با وجود این به دست مىآورد. چون حکیم تائوئیست با تمامى جهان همسان مىشود، توهین و آزار و اذیت و حتى مرگ وى به وى آسیب نمىرساند و از این روى شکست ناپذیر و دست نیافتنى است. از آنجا که نه مىتوان وى را بالا برد و نه کوچک شمرد برترین همه موجودات است. وى به واسطه یکى بودن با تائو ویژگىهاى آن را دارد و با نیروى مقتدر خود طبیعت را نیز اداره مىکند. وى همانند آسمان و زمین نیکخواه نیست لیکن با توده انسانهاى حقیر و کوچک چون بازیچههایش رفتار مىکند و به اینکه مهربان یا ظالم به نظر آید بىاعتناست. در حقیقت حکیم تائوئیست نقش خدا را بازى مىکند. این ویژگى یعنى قائل شدن قدرت فوق بشرى براى حکیم تائوئیست از عوارض منفى تفکر تائوئى مىباشد که منجر به شکلگیرى نگرش استبدادى گردید. از نظر توشیهیکو ایزوتسو مکتب تائوئى لائوتزو و چانگتزو تطور فلسفى نوعى طریقه شمنى از تفکر و به بیان دیگر صورت خاصى از فلسفه که بر مبناى تجربیات وجود شخص رشد کرده است مىباشد، این تجربیات ویژه افراد با توانایى مکاشفه اشیا در سطح آگاهى مافوق حسى مىباشد و از مواجهه وجدآفرین با حق از طریق صور تشکیکى صادر از آن به دست مىآید. فیلسوفان تائویى که آثارى نظرى تائوتچینگ و چانگ تزو را پدید آوردهاند از یک سو با عنایت به اساس تجربى جهان نگرى شان شمن بودهاند و از سوى دیگر متفکرانى متعقل بودهاند؛ تا نگرش اولیه خود را دقت و ارتقا بخشند و آن را به نظامىاز ادراکات متافیزیکى متحول سازند که قدرت تبیین ذات هستى را داشته باشد. به نظر مىرسد که در وراى «انسان مقدس» به عنوان یک ایدهآل تائویى صورت یک شمن نهفته باشد و در وراى قشرى از جهانبینى متافیزیکى تائویى جهان شناسى شمنى که متعلق به قدیمىترین اعصار تاریخ چین مىباشد، قابل ادارک (درک) باشد.
در نهایت باید گفت تائوئیسم به عنوان متافیزیکى عرفانى آنگونه که توسط لائوتزو د قرن چهارم قبل از میلاد آغاز شد و در اواخر آن قرن به لحاظ فلسفى توسط چانگ تزو تطور یافت ـ یعنى آنچه که از نظر ماسپرو در ابتدا به عنوان دین فردى در برابر دینى دولتى حاکم بر جوامع کوچک کشاورزى که با فلاح شخصى ارتباط نداشت، به عهد عتیق باز مىگشت ـ نتوانست مسیر واقعى خود را طى نماید و پس از تحول شگرف به وسیله «لیه تزو» اندکاندک رو به انحراف و انحطاط گذاشت تا آنکه در اواخر سلسلههان کاملاً به کومه درهم ریختهاى از خرافات، انیمیسم (روحگرایى) و سحر و جادو مبدل گشت.