* شما در صحبتهایتان به دورهبندى نقد روانشناختى اشاره کردید. این دورهبندى در ایران چه مشخصههایى دارد، آیا متکى بر ادوار تاریخیـ ادبى ما است، یا متکى است بر ویژگىهاى خاص متن؟
** در ایران نقد ادبى روانکاوانه با صادق هدایت شروع مىشود. نخستین ناقدان روانکاو ایرانى از هم نسلان هدایت اند و سروکارشان بیشتر از نوشتههاى هدایت با خود هدایت و زندگى او است که به نظرشان غریب و نامانوس مىرسد. شاید بتوان دورههاى مختلف نقد روانشناختى در ایران را، گذشته از جاافتادن تدریجى مفاهیم روانکاوى، از طریق نقدهاى ادبى روانکاوانهاى که در مورد صادق هدایت و به خصوص در مورد بوف کور نوشته شده از هم جدا کرد. در اولین نمونههاى این نقد حتى شکل جمجمه هدایت در تشخیص نویسنده ناقد نسبت به هدایت و آثارش اثر مىگذارد. از نظر ناقدینى که از منظر روانکاوى فروید به صادق هدایت، به زندگىاش و به خصوص به بوف کور نگاه مىکنند میان هدایت و راوى بوف کور هیچ فرق و فاصلهاى نیست. روانراوى و هدایت از نظر این ناقدان کلاف سردرگمى از پریشانىها و ناتوانىهاست. چاه ویلى است که راوى و هدایت در آن سرنگون شدهاند. بوف کور از نظر بعضى از این ناقدان بوى جنون و جنایت مىدهد. نوبت که به نقدهاى یونگى مىرسد همه چیز عوض مىشود. مثلاً در مقاله سیروس شمیسا «داستان یک روح» که در کیهان فرهنگى منتشر مىشود دیگر به نیازهاى سرکوفته هدایت، اشارهاى نیست، بلکه راوى بوف کور به داستان جدایى و انشقاق روح کلى بشرى از اصل و مبدایى که ما در عرفان و فلسفه مىشناسیم، اشاره مىکند. روان راوى از نظر این ناقدان بازتابى از همه جهان است. بعد کسانى مثل دکتر صنعتى و رامین مجتبایى در پى شناختن همانندىهاى روان و متن برمىآیند و بیشتر از صادق هدایت با ساختارهاى روایى آثار صادق هدایت سروکار پیدا مىکنند. صادق هدایت بنا به روایت آدمى است مردمگریز، از همه جا بریده و برآشفته نسبت به زمانه و روزگار. مىتوان پرسید که در روان این انسان مردمگریز چه تحولاتى اتفاق افتاده که وقتى اثرى مثل بوف کور را مىنویسد، همه شخصیتهاى داستانى را یکسان تصویر مىکند. بین آن مردم گریزى و این مردم آمیزى که جهان بوف کور را جهان شباهتها و همانندىها و یکسانىها مىکند چه پیوندى هست؟ چه فرایند روانى فعال شده اى این مردم گریزى از یک سو و با مردمآمیزى از سوى دیگر را ممکن کرده است. اینها پرسشهایى است که امروز نقد ادبى روانکاوانه با آن روبهرو است نکته مهم دیگر این است که نقد ادبى روانشناختى در ایران که با روانکاوى نویسنده آغاز مىشود با متون کلاسیک ادبیات فارسى سروکارى ندارد. محمود صناعى از جمله افراد معدودى است که بخشهایى از شاهنامه فردوسى را از دیدگاه مفاهیم روانکاوى مورد بررسى قرار داده است. مثل داستان کیخسرو و برادرش فرود. پرسش صناعى که نشانه آشنایى او است با مکانیسمهاى ناخودآگاه روان، این است که آیا کیخسرو که از دشمنى طوس و فرود آگاه است، با گسیل کردن طوس به جنگ توران و سفارش اکید به او که نباید از سرزمین فرود بگذرد، بدون اینکه آگاه باشد طوس را به جنگ با فرود نفرستاده است؟ آیا تعارض اصلى، ولى پنهان، میان شخصیت کیخسرو و فرود نیست؟ و آیا انتخاب طوس که تعارض میان او و فرود آشکار است، سرپوشى بر تعارض اصلى نیست؟ و به سخن بهتر آیا کیخسرو در واقع به طوس فرمان نمىدهد که به سرزمین فرود برود و او را از میان بردارد؟ نکته خیلى مهم اینجا است که صناعى با روانشناسى فردوسى سر و کارى ندارد. اسم فردوسى و مشخصات روانى فردوسى در نقد روانکاوانه صناعى مطرح نمىشود. صناعى منحصراً با متن سر و کار دارد. پرداختن به روان نویسنده معاصر به دلیل آشنایى ناقصى که هم روزگاران از حال و روزگار هم دارند، جاى تأمل فراوان دارد. پرسش اینجا است که آیا حق داریم بر پایه آگاهى ناکامل خودمان از زندگى شاعران و نویسندگان، که در بسیارى موارد جاى پاى غرضورزىهاى ناخودآگاه هم در آن دیده مىشود، زندگى و آثار آنها را نقد کنیم.
* آیا مىشود گفت که فرهنگ و تاریخ ما در یک پارادوکس زندگى مىکند و آن این است که ما فاقد نگاه فلسفى هستیم و تن دادهایم به آمیزش با واقعیت و کنار آمدن با واقعیت. از طرف دیگر ما مصرفکننده اندیشههاى دیگران هستیم. آیا این پارادوکس به نظر شما باعث نمىشود که ما در تجزیه و تحلیل آثار ادبى مان عقب بیفتیم یا شناسه خاصى نداشته باشیم؟ شناسه بومى نداشته باشیم؟
** در دور ماندن ما از جریانهاى اندیشه و ناآشنایى ما با جریان تفکر انتقادى در جهان شاید حرفى نباشد. در دو قرن اخیر مکرر به نبودن اندیشه فلسفى در ایران و ناتوانى زبان ما از پذیرفتن مفاهیم فلسفى اشاره شده که این در مورد مفاهیمى که کلیدى و بنیانى هستند و البته در مورد دانش روانکاوى هم به صورتهاى مختلف صادق است. یعنى دست ما بسته است و ما مجبوریم براى بسیارى از این مفاهیم، معادلهایى بگذاریم که خود معادل رسا نیست و در نتیجه فرضیه را هم مبهم و ناروشن مىکند. زمان درازى لازم است تا این مفاهیم در میان مردم رواج پیدا کند و محک بخورد وهاله معنایى لازم را بپذیرد، که در بسیارى موارد متفاوت است باهاله معنایى این مفاهیم در کشورهاى دیگر.
* آیا این امکان وجود دارد که نقد با یک نگاه بومى به اثر ادبى نگاه کند؟
** من امیدوارم این اتفاق بیفتد. فرضیههایى که امروز در نقد ادبى مطرحند از کشورى مانند ایران برنخاستهاند. این فرضیهها در مناطق خاصى از جهان به وجود آمدهاند و وابسته هستند به نظام اندیشه در دورهاى که در آن شکل گرفتهاند و به عنوان نظامهاى وارداتى به فرهنگها و سرزمینهاى مختلف سفر مىکنند. طبیعتاً آشنایىهاى نخستین با این فرضیههاى غیربومى توام با شیفتگى است. که به صورتهاى مختلف در داستانها و نقدهایى که در پانزده، بیست سال اخیر در ایران نوشته شده دیده مىشود.
* ادبیات امروز ایران با گرهى کور روبهرو است؛ گره «نقد» و «منتقد» و هر دو طیف نویسنده و منتقد، تعریفى غیرواقعى از نقد و انتقاد دارند. نسل بعد از انقلاب متهم است به شتابزدگى و دلخورى از چیزى به نام نقد و واقعیتى به نام ناقد. «نقد» بیش از آنکه سازنده و پرسشگر باشد قدرت تخریبى دارد. نویسنده هم به جاى پرداختن به اثرش، در پیش فرضهایى که از نقد و منتقد در ذهن خود دارد گرفتار مىماند. به نظر من این عارضه قبل از آن که به نقد و منتقد و نفس انتقاد بازگردد به شرایط روانى حاکم بر ادبیات و جریانات ادبى کشور برمىگردد. به نظر شما چگونه مىشود این گره کور را باز کرد؟
** من گمان مىکنم به جاى اینکه بین نویسندهها و ناقدین یک دیوار جداکننده بکشیم، بهتر است آنها را در یک پس زمینه مشترک دورانى و فرهنگى قرار بدهیم، بیشتر از آنکه به تفاوتهایشان نگاه کنیم، به ویژگىهاى تاریخى و دورانى بیندیشیم که این شتابزدگىها و این انقطاعها را موجب شده است. نه نویسنده و نه ناقد را نمىتوان به خاطر علاقهاى که به آشنایى با جریانهاى فکرى و فلسفى جهان نشان مىدهند نکوهش کرد، اما پرسش اینجا است که وقتى نقد یا داستان مىنویسیم با این دانستهها و آموختهها و فرضیههاى جدید چه بکنیم. به نظر مىرسد که یک مرحله گذار لازم است که باید از آن گذشت. بد نیست اول از داستان شروع کنیم. مثلاً پروست با نظریههاى برگسون آشنا است. اما باید دید این آشنایى در نوشتههاى پروست به چه صورتى انعکاس پیدا مىکند؟ و یا آشنایى احتمالى هدایت با فرضیههاى فروید و یونگ و به خصوص با مفهوم آنیما در بوف کور چگونه خودش را نشان مىدهد. در بوف کور دختر اثیرى با راوى بحث و جدل فلسفى نمىکند، در واقع بر راوى تجلى مىکند و در این تجلى از تمام اسرار هستى در یک لحظه، در یک نگاه پرده برمىگیرد. بنابراین آشنایى با فرضیهها به هر نویسندهاى کمک مىکند. اما چگونگى حضور این دانش در متن ادبى داستان دیگرى است.در مورد نقد نکته دیگرى هم هست و آن گذشته از آشنایى ناقد با فرضیههاى تازه، آشنایى او است با فرهنگ و ادب و تاریخ ایران و تنگناهاى به کارگیرى فرضیههاى غیربومى در تحلیل متنهاى ادبى فارسى. مثال خوب در این مورد جستوجوى رگههاى عقده ادیپ است در ادبیات کلاسیک فارسى. عقده ادیپ قرائت فروید است از اوضاع اجتماعى و فرهنگى وین در اواخر قرن نوزدهم که در آن پدر به سنت در راس ساختار قدرت خانوادگى و اجتماعى قرار دارد و آرزوى فرزند پسر درهم شکستن این ساختار قدرت است. اما نشانهشناسى این عقده در متنى مثل شاهنامه و در داستانى مثل سهراب و رستم پرسشهاى دیگرى را هم به پیش مىکشد. مثلاً باید دانست که آیا در شاهنامه هم مثل تراژدى ادیپ نشانههاى این گرایش دیده مىشود؟ تحقیقات و بررسىهاى اخیر درباره ساختار خانواده و ازدواج در ایران پیش از اسلام موید حرمت رابطه با محارم نیست. نمونه آشناى آن ویس و رامین فخرالدین گرگانى است و ازدواج ویس با برادرش رامین. وقتى که ازدواج با محارم درون ساختار یک فرهنگ منع نشود، شکلگیرى و گسترش عقده ادیپ، به صورتى که فروید اشاره مىکند، نخواهد بود. بنابراین اگر بخواهیم این فرضیه را در تحلیل داستان رستم و سهراب و رابطه تهمینه و سهراب به کار بگیریم باید ببینیم که آیا آن منعها و محدودیتهایى که بروز این عقده را در یک جامعه غربى موجب شده، در فرهنگ ما هم به همین صورت وجود داشته، یا ساختار مذهب و اخلاق و خانواده به صورت دیگرى بوده است. اول باید ببینیم که آیا عقده ادیپ امکان به وجود آمدن در ساختار اجتماعى ایران را دارد یا نه؟ ممکن است زیرساختها در طول تاریخ تغییر کرده باشد. ولى لازمه اش این است که ساختار خانواده و روابط بین افراد خانواده را در طول تاریخ در مقاطع مختلف بشناسیم، در کنار هم بگذاریم، بازتاب آنها را در شعر و ادبیات با هم بسنجیم و بعد در مورد قابلیت اطلاق عقده ادیپ در فرهنگ ایران، نه به صورت یک پدیده جهانشمول و ثابت نظر بدهیم. از کاربرد نسنجیده فرضیههاى غیربومى باید تا جایى که مىشود پرهیز کرد. این نکته در مورد تجزیه و تحلیل متنهاى معاصر هم کمابیش صادق است. نقد مورد نظر شما صورت آرمانى نقد است که ناقد در عین حال که فرضیهها یعنى ابزار کار خود را مىشناسد، مجذوب آنها نباشد.
* شما تامل زیادى بر ادبیات کلاسیک ایران مىکنید و خیلى توجه به این ادبیات را برمىانگیزید. یعنى شاید یکى از نقاط اتکاى شما ضرورت توجه عمیق است به ادبیات کلاسیک خودمان. شما از این متون چه استنباطى دارید؟
** ادبیات کلاسیک فارسى، به خصوص شعر، از نمونههاى اعلاى سخنورى و فصاحت است و چشم پوشیدن از آن کار ساده اى نیست. از این گذشته نوآورى، تجدد، آشنایى با مفاهیم نو و اندیشههاى تازه و به کار بردن تکنیکهاى نو و نو شدن به گمان من تنها از طریق گفتوگو با سنت صورت مىگیرد. آدمى از لحاظ اندیشه نو است که بتواند نخست حرفى براى گفتن به سنت داشته باشد و بتواند آن سنت را از طریق گفتوگو با خودش نو کند. بریدن از سنت به خصوص سنت ادبى درخشان ایران نه درست است نه آسان. فکر مىکنم اگر از من بپرسید جاى چه چیزى بیش از هر چیز در آثار برخى از نویسندگان ما خالى است، پاسخ من این است که آشنایى با سنت ادبى و روایى ایران در دورههاى مختلف تاریخ. وجه اشتراک نویسندگان اولین داستانهاى مدرنـ به رغم تفاوتهاى شان ـ آشنایى آنها است با ادبیات کلاسیک فارسى. به همین جهت توانستند با سنت به گفتوگو بنشینند و آن را نو کنند. بسیارى از این نویسندگان در کنار داستاننویسى به تحقیق و پژوهش هم مىپرداختند، مثل هدایت. نیما با نظام عروض ایران به خوبى آشنا است و مىداند براى اینکه بتواند حرف نو بزند باید مستقیماً حافظ را که در قله سنت شعرى ایران قرار دارد، مورد خطاب قرار بدهد.
* درهمریختگى واقعیتهاى زمانى و مکانى و فاصله واقعیت درونى و واقعیت بیرونى از مشخصههاى ادبیات داستانى ایران در سالیان اخیر است. شما جایگاه این دو واقعیت را در اثر ادبى چطور مىبینید؟ و اگر فرض من صحت داشته باشد، پر کردن این فاصله به نظر شما چطور ممکن است؟
** پرسش شاید این نیست که واقعیت بیرونى از واقعیت درونى جدا است یا فاصله دارد یا یک گودال برناگذشتنى این دو واقعیت را از هم جدا مىکند، شاید پرسش توانایى نویسنده یا شاعر است در درونى کردن واقعیت بیرونى. چون بىگمان ما درون شبکه ارزشگذارىهاى فرهنگى، ادبى، تاریخى و سیاسى روزگار خودمان زندگى مىکنیم که اینها همه در تعریف کلى واقعیتى را تشکیل مىدهند که بیرون از ماست. ولى ذرهذره وجود ما از این واقعیت سرشار است. بنابراین پرسش این است که تا چه اندازه امکان درونى کردن این واقعیت بیرونى وجود دارد و امکان نگاه کردن ریشهاى به ریشههاى این واقعیت بیرونى، به جاى بازنمودهاى لحظهاى و دورانى آن و این معیارى است که آدمى مثل یونگ به موجب آن انواع مختلف آفرینشهاى هنرى را از هم جدا مىکند و مبنایى است که اساس تقسیمبندى یونگ قرار مىگیرد. در این تقسیمبندى آفرینشهاى هنرى به سه گروه تقسیم مىشوند: در گروه اول بین نویسنده و واقعیت بیرونى یک رابطه سربه سر وجود دارد و اثرى که نویسنده به وجود مىآورد، بازتاب واقعیت بیرونى است. در مرحله بعد شما با نویسندهاى سر و کار دارید که نظام نشانهاى واقعیت بیرونى را گستردهتر مىکند. در مرحله سوم نویسنده از زندان بسته غرایز آرزوها و کششهاى سرکوفته خودش رها مىشود، بین خودش و دیگران پیوند مىبیند و در نگاهى که به واقعیتهاى درون خودش مىکند همچنان که خودش را مىشناسد به شناخت ریشهها و مبانى و بنیانهاى تشکیل دهنده واقعیت بیرونى مىرسد. ولى آن واقعیت بیرونى دیگر نماینده یک دوران خاص یا یک روند سیاسى و ایدئولوژیک خاص نیست، بلکه بازگوکننده جریانهاى عمقى است که در ژرفترین لایههاى فرهنگى یک سرزمین عبور مىکنند. تبدیل کردن آنها به ساختارهاى روایى به آفریدن اثرى مىانجامد که در طول سالیان و قرون با مردم حرکت مىکند و شریک صمیمانهترین لحظههاى زندگى آنها مىشود. نکته در ترفندهایى است که نویسنده مىزند و توانایىهایى که به کار مىگیرد تا پیوند بین این دو واقعیت را در اثرى که مىآفریند منعکس کند.به نظر من شاید این نوع نگاه کردن، یعنى «واقعیت بیرونى» را در «درون» دیدن و به آن دوباره نگریستن، در ادبیات معاصر با هدایت شروع مىشود. در بوف کور که صحنه شباهتها و یکسانىها است، تمام شخصیتهاى روایى با خصوصیات یکسان توصیف مىشوند و در یکسان بودنشان تفاوت واقعیتهاى ظاهراً بیرونى را که خطوط جداکننده دارند از بین مىبرند. در واقعیت بیرونى میان قصاب و زن بخش دوم کتاب و گورکن و کالسکه ران تفاوت هست. در واقعیت درونى شده راوى همه ویژگىهاى گورکن را در قصاب مىبینیم و همه ویژگىهاى اثیرىترین صورت زن را در ادبیات داستانى معاصر در دگرگونهترینزنى که مىشود تصور کرد و سرانجام راوى را در برابر آینه مىبینیم و توانا به پذیرش تمام این ماسکها و نقابها در درون خودش. برابر نهادن این دو واقعیت هم در ساختار آینهاى بوف کور دیده مىشود و هم در تمام استعارههایى که هدایت به کار مىگیرد. آینه در شعر نادرپور هم همین نقش را به عهده دارد. نادرپور از نظر برخى ناقدان شعرش متهم است به خودشیفتگى. در حالى که واژههاى همنشین آینه در شعر نادرپور نشان مىدهد که کار نادرپور ستایش صورت بازتافته در آینه نیست، بلکه سوگوارى بر آن است. با توجه به اینکه آینه در دومین دوره شعرسرایى نادرپور که از دهه شصت به بعد شروع مىشود خیلى بیشتر تکرار مىشود، این نگاه به آینه و قدرت تحلیل تصویر خود در آینه مىتواند نشانگر تحولاتى باشد که خواب یک قوم و یک سرزمین را در آن سالها آشفته مىکند. این آشفتگى است که در نگاه شاعرانه نادرپور به آینه در شعر او منعکس مىشود. بررسى من درباره کاربرد مفهوم آینه در شعر نادرپورـ که جاى آن در کتاب زندگى در آینه خالى استـ مبتنى بر آمارهایى است که ریکاردو زیپولى ایران شناس ایتالیایى از کاربرد مفهوم آینه در اشعار فرخى، سعدى و حافظ به دست داده است. آینه در شعر فرخى منحصراً براى تشبیه به کار مىرود. مثلاً زنگار نشسته بر چهره آینه تشبیهى است براى نشان دادن سایه اندوه بر دیدگان معشوق. کار آینه سعدى گذشته از تشبیه رازگویى هم هست. آینه سکندرى حافظ، جامجم است و کارش نشان دادن احوال ملک دارا و آشکار کردن اسرار هستى. اما در هیچ یک از این موارد کار آینه نشان دادن چهره خود شاعر نیست. با پا گذاشتن به دوره مدرن است که آینه در کنار تمام نقشهایى که دارد چهره نویسنده و شاعر را هم همان گونه که هست در خودش منعکس مىکند. هدایت وقتى به سراغ آینه مىرود خودش را در آن مىبیند. اما این خود، هم چنان که در شعر نادرپور هم مىبینیم، خودى است بسیار کلیت یافته و در پیچ و خمها و گردشهایى که در آینه پیدا مىکند، چهره ایرانى همزمان شاعر و نویسنده را بازمىتاباند.
* یک نکته در ادبیات جنگ ما هست و آن اینکه لایههایى از ادبیات جنگ ایران اصلاً ستایشگر مرگ نیست که به خصوص در آثار نویسندگان جوانى دیده مىشود که سالیانى از زندگى خود را در زد و خوردهاى روحى و روانى، در بمبارانها، در کشته شدنها و در فراموش شدگىها طى کردهاند و شما اسم این ویژگىها را چه مىگذارید؟
** بسیارى از کسانى که به جبهه رفتهاند به کل مسئله حضور در جبهه، طور دیگرى نگاه کردهاند. مثلاً جنگ ویتنام در آمریکا تبدیل شده به وجدان ناآرام مردم آمریکا با همه پیامدها و پشیمانىهایش. ادبیات جنگ در بسیارى از کشورهاى دنیا حالت کلى بازنگرى نسبت به جنگ و دشمن را در خودش منعکس مىکند. در ایران هم چنین سیرى دیده مىشود و این باز یکى از ویژگىهاى ممتاز ادبیات داستانى ایران در سالیان اخیر است. مثلاً باغ بلور مخملباف در دورهاى نوشته مىشود که هنوز جاى دوست و دشمن در ادبیات داستانى ایران مشخص است و هنوز دشمن باید از میان برداشته شود. هنوز دو نفر آدم بدون اینکه یکدیگر را بشناسند باید تفنگشان را در داستان به روى هم نشانه بگیرند و با حسى از پیروزى و شاید هم افتخار و قهرمانى به خانه باز گردند. ولى امروز در بیشتر نوشتههاى جنگ، جنگندگان دو سوى جبهه با ویژگىهاى مشترک انسانى تصویر مىشوند. این داستانها جنگ را از روبهرو شدن دو ایدئولوژى ناسازگار و هم ستیز خارج مىکنند و به مثابه یک موقعیت عام بشرى و رودررویى دو انسان به نمایش مىگذارند. دو انسانى که عاشق زندگى هستند اما یکى از آنها باید بمیرد. این طرز نگاه به نظر من به بازنگرى کل مفهوم جنگ منجر خواهد شد. مهمترین فایده پاگیرى و گسترش این بخش از ادبیات جنگ فرو ریختن مفهوم و اسطوره قهرمان است. قهرمانى که در طول تاریخ سرنوشت یکسانى داشته است باید بمیرد چون تبلور تمام آرزوهاى تمام ناتوانان است. همه قهرمانهاى دیروز و امروز به این دلیل ستایش شدهاند که از جان خودشان در راه تحقق یک آرمان و یا بهبود زندگى دیگران گذشتهاند. یعنى در نگاه ما این نیاز را دیدهاند و به آن پاسخ گفتهاند. قهرمانهایى که ما به خصوص در ایام اخیر تاریخمان به میدان فرستادیم و به خاطر ما جانشان را از دست دادند از ما خیلى طلبکارند. ما آرزوهاى خودمان را براى زندگى کردن، براى دیدن آب و درخت و آفتاب به آنها منعکس کردیم و آرزوى آنها را براى زنده ماندن از یاد بردیم و فرصت دیدن آفتاب و آسمان و درخت را از آنها دریغ کردیم. حالا اگر کسى داستانى درباره جنگ بنویسد که در آن به جاى لفت و لعاب دادن به قهرمانىهاى خودش و دیگران، از ترس، از خستگى، از آرزوى زنده ماندن در آن فضاى آلوده به غبار و بوى مرگ بگوید، اسطوره قهرمان را متزلزل کرده است. اگر کسى داستان کسى را بنویسد که در میدان جنگ مىترسد و این ترس را طورى به نمایش بگذارد که خواننده را با خودش همراه کند کار درخشانى کرده است. آنکه از بیم جنگ لرزان است نه وطنفروش است و نه بىاعتنا به حق و حقیقت. مىترسد چون انسان است و به همین دلیل مىتواند به دشمن هم به عنوان یک انسان نگاه کند و این را به خوانندگانش هم بیاموزد. ادبیات جنگ امروز ایران نمونههاى درخشانى از این تحول را نشان مىدهد.
* ولى مثل اینکه هنوز ادبیات فارسى تا پیوستن به شاهراه ادبیات جهانى راه درازى در پیش دارد.
** براى به قول شما پیوستن به شاهراه جهانى با عوامل متعددى سر و کار داریم که تنها بخشى از آنها به کیفیت و ترجمهپذیرى آثار نویسندگان ایرانى پیوند مىخورد. بخش بسیار گستردهاى از این عوامل خارج از حیطه عمل ادبیات فارسى است. مثلاً در یک مقطع تاریخى که سابقه آن به قرن ۱۷ و ۱۸ و آشنایى غرب با کشورهاى شرقى مىرسد، آموختن زبانهاى شرقى اهمیت پیدا مىکند و در قرن بیستم با پیدا شدن نفت بعد تازهاى پیدا مىکند، آموختن زبانهاى شرقى به خصوص عربى رونق پیدا مىکند و بسیارى از متون قدیمى به زبانهاى خارجى ترجمه مىشود. البته در آمریکا به نسبت مثلاً فرانسه و ایران ترجمه آثار ادبى همیشه رونق کمترى داشته است. مثلاً نویسندهاى مثل مارکز اول به زبان فارسى ترجمه شده و بعد به زبان انگلیسى. آگاهى به این فقر اخیراً حرکتى را در دوایر تحقیقى و ادبى آمریکا به وجود آورده است. امروز در بسیارى از کشورها ترجمه آثار ادبى فارسى رونق گرفته و توجه خوانندگان عادىـ نه تنها دوایر دانشگاهى ـ را هم جلب کرده است. کسانى مثل کیارستمى، شیرین نشاط و آذر نفیسى راه را براى دیگران هموارتر کردهاند. اتفاق خیلى خوب سالیان اخیر تاسیس مرکز مطالعات ایرانشناسى دانشگاه مریلند است به مدیریت احمد کریمى حکاک که البته موجب گسترش و افزایش تحقیقات و پژوهشهاى ایرانشناسى و به خصوص در زمینه ادبیات معاصر فارسى خواهد بود. مجموعههایى از داستانهاى فارسى هم زیرنظر مهدى خرمى استاد دانشگاه نیویورک به زبان انگلیسى ترجمه شده است. ترجمه انگلیسى طوبى و معناى شب هم به همین زودى به وسیله یک ناشر معتبر آمریکایى به بازار خواهد آمد. اخیراً هم مجموعهاى از داستانها و اشعار ایرانى بعد از انقلاب به انگلیسى ترجمه و از طرف انجمن قلم در آمریکا منتشر شده است. بخش ادبیات داستانى آن را ناهید مظفرى و بخش شعر را کریمى حکاک ویراستارى کردهاند. عنوان کتاب شعر مشهور شاملو است، روزگار غریبى است نازنین. کتاب مورد استقبال منتقدین و ستونهاى ادبى روزنامهها هم قرار گرفته است. البته بیشتر از همه اینها باید به نقش دانشنامه ایرانیکا که در مرکز ایرانشناسى دانشگاه کلمبیا تدوین مىشود، در شناساندن ادبیات و تاریخ و فرهنگ ایران به جهان و به خصوص به انگلیسىزبانان اشاره کرد.