تاریخ انتشار : ۲۱ آبان ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۲  ، 
کد خبر : ۵۱۵۹۴
بازجویی مکتوب ابراهیم افشار از محمد قوچانی

خاتمی‌ یک پرچم خوب است


* سلام، چطورید؟ حال کبلا کیجا چطور است. این محمد قوچانی را توضیح می‌دهی؟
* * کبلا کیجا؟ هرگز فکر نمی‌کردم درباره این شبه افسانه رشتی بخواهم مصاحبه کنم. به همین دلیل زیاد درباره‌اش فکر نکرده‌ام فقط می‌دانم که میان لمپن و عیار بوده است، اما اگر از احوال من بخواهید بد نیستم تازگی جایی پیدا کرده‌ام که بعد از شش ماه توانسته یک مقاله متوسط در آن بنویسیم. متاسفانه کاغذ تحریر روزنامه ندارم و مجبورم روی کاغذ A4 بنویسم که هم زمخت است و هم بدون روح، اما از بیکاری بهتر است.
* دیشب توی تلویزیون دیدمتان. کنار آقای کروبی. تلویزیون و شما؟
** ندیدم ولی معمولا گاه مزاحم حاج آقا می‌شوم. احتمالا داشتم توصیه می‌کردم آقای کروبی با 30 :20 مصاحبه نکند و اگر مصاحبه کند تعهد بگیرد که همه‌اش را پخش کند نه نصفه و نیمه. رابطه‌ام با تلویزیون بد نیست اما رابطه رادیو با من بهتر است!
* چقدر حق مشاوره از آقای کروبی می‌گیرید ؟
** دیدن آقای کروبی بهترین حق مشاوره است. ضمنا بیش از آنکه من به ایشان مشاوره بدهم ایشان به من مشاوره می‌دهند و البته بیشتر هم با مرور تجربه‌ها و خاطره‌ها مایه خوبی برای مقالاتی که می‌خواهم در سال‌های آینده بنویسم می‌گیرم. این مصاحبه البته احتمالا سبب می‌شود آقای کروبی از من حق مشاوره بخواهد!
* فکر می‌کنم تو به او رای دادی در انتخابات ریاست جمهوری. درست است؟
** رای هر کسی مخفی است.
* می‌دانی از کجا حدس زدم؟
** نه
* از اینکه او یکی، دو بار سر بزنگاه به داد تو رسیده. مثلا برای آقای باقی شب عروسی‌تان از زندان مرخصی گرفت یا در آزادی خودت هم عرق ریخته‌ها؟
*‌* حدستان چندان درست نیست. اما مطمئن باشید هم قبل از انتخابات هم بعد از انتخابات آرزو می‌کردم که کروبی رئیس جمهور شود و سعی زیاد کردم که دوستان اصلاح طلب بر سر ایشان اجماع کنند، اما نشد. ضمنا آقای کروبی برای افراد زیادی این کارها را کرده است. حتی کسانی که در انتخابات سعی می‌کردند وی رای نیاورد و مانع از اجماع بر سر نامزدی او شدند.
* اگر تو طالب کروبی بودی پس چرا شرق «معین نامه» بود؟
** امید دارم دوستان جبهه مشارکت هم با شما هم نظر باشند. البته آقای دکتر معین همواره به من و شرق لطف داشتند.
* حالا جریان روزنامه «اخبار» چیست. هی می‌گویند امروز در می‌آید فردا در می‌آید، اما این را هم بگویم که یکی از بچه‌ها چند روز پیش جایی بوده و حضراتی داشتند پچ پچ می‌کردند. شنود کرده که گفته‌اند: « ما حتی نمی‌گذاریم قوچانی مجله آشپزی در بیاورد» حالا بیا برویم مجله آشپزی دربیاوریم از حرص شان!
** اتفاقا یکی از دوستان دارد چنین کاری می‌کند و شاید من صفحه‌ای راجع به غذاهای رشتی برایش نوشتم، اما اخبار وقتی درآمد مشخص می‌شود آن پچ پچ‌ها چقدر درست بوده است. ضمنا مانع از این بشوید که بچه‌هایتان جاهای نامناسب بروند و حرف‌های حضرات را بشنوند.
* حالا کی در می‌آید و چه شکلی ؟
** شاید بهار و با سروشکلی که سعی می‌کند ان شاء الله شبیه شرق نباشد.
* یعنی اینقدر ضد شرق شده‌ای؟
** اتقاقا آنقدر عاشق شرق هستم که دوست ندارم هیچ روزنامه‌ای را با آن محبوب از دست رفته مقایسه کنم حتی اخبار را.
* الان داشتم توی روزنامه‌ها، مطالبی راجع به دادگاه دیروز شرق می‌خواندم. اعتماد ملی نوشته بود آقای رحمانیان گفته من مطالب پنج ماه نخست روزنامه را قابل دفاع نمی‌دانم. عجب!
** فکر می‌کنم بهتر است از خود آقای رحمانیان این سوال را بپرسید، اما شرق معمولا جرات پذیرش خطا را داشت و به همین دلیل شرق بود.
* برگردیم به عقب. روزهایی که اسم شما در شهر پیچید دهانتان بوی شیر می‌داد. حالا بوی چه می‌دهد؟
** با وجود اینکه سی ساله شده‌ام اما فکر می‌کنم هنوز بوی شیر می‌دهد. همین که یکبار دیگر در 30 سالگی بیکار شده‌ام و خانه نشین، نشان می‌دهد که هنوز عقل معاش ندارم.
* آن روزها که تو را گرفته بودند بعد از آزادی‌ات یک شایعه بین روزنامه‌نویس‌ها پیچید که ظاهرا شب توی سلول تو، چند تا گنده لات آورده‌اند برای اذیت کردن تو و همانجا تصمیم گرفته‌ای چیزی بنویسی و بیایی بیرون. خب اینجا دو تا سؤال پیش می‌آید : 1- بازجویی من با بازجویی آنها چه توفیری دارد 2- پس اگر شما مثلا جای «صفرخان» بودید، چه می‌کردید؟
** در بازجویی شما هیچ کلامی‌ بین ما رد و بدل نمی‌شود، اما در بازجویی‌های زندان ساعت‌ها حرف می‌زدیم و آنچه من نوشتم ( که گمان می‌کنم بیش از 50 صفحه بود) درباره موضوعات تئوریک و نظری بود، نه اشخاص و افراد. فهرست بازجویی‌ها و حجم صفحات را پشت قرآنی که در زندان همراه داشتم و با خود به داخل سلول بردم و الان در خانه دارم نوشته‌ام. از رابطه با آمریکا تا تحلیل روشنفکری دینی و نیز مساله اسرائیل و... امدیوارم روزی بتوانم کتاب بازجویی‌هایم را چاپ کنم. ضمنا در عمرم گنده لات ندیده‌ام و اگر شما اعترافات مورد نظر آن شایعه‌پردازان را پیدا کردید چاپ کنید. خدا را شکر که جای صفر قهرمانی نبودم.
* چرا مگر صفرخان چه‌اش بود؟ بدبخت 32 سال حبس کشید و آخ نگفت.
** صفر قهرمانی واقعا قهرمان بود و من قهرمان نیستم و قهرمانی را هم دوست ندارم. به خصوص که قهرمانی آدم محصول یک سوء تفاهم برای تغییر تاریخ باشد. خاطرات صفر قهرمانی را بخوانید ( و احتمالا و حتما خوانده‌اید) که 32 سال به اتهام کمونیست بودن در زندان بود و البته هرگز کمونیست نبود. طنز تلخی است.
* بزرگترین گلگی من از شرق این بود که آن مطلب را علیه ستارخان نوشت. اگر چه بعدش آمدید در سر مقاله ماستمالی کردید ولی ببین، ستار جیگر ماست. عشق ماست. از این به بعد از این کارها نکن تورو خدا!
** چشم، اما باور کنید که ممکن است مردان بزرگ در زندگی واقعی خود کارهایی به غیر از آنچه در کتاب‌ها نوشته‌اند بکنند. نه علاقه من به ستارخان و صفرخان ربطی به قومیت آنها دارد و نه نقدی که ممکن است به آنها بشود.
ضمنا اگر عامل قومیت معیار و ملاک باشد چرا در برابر این همه دشنام و درشتی که به دیگر بزرگان ایران و آذربایجان می‌شود از مهندس بازرگان تا دیگران که نمی‌خواهم نامشان را ببرم واکنشی نشان داده نمی‌شود؟ من به عنوان یک شهرستانی به همان اندازه تبریز را دوست دارم که تهران را و رشت را و همه جای ایران را. آذربایجان همان ایران است.
* اینجا داریم به یک خط قرمز می‌رسیم. می‌دانم که این بحث‌ها قابل چاپ نیست. بیا برگردیم به موضوعات خط نارنجی خودمان. اوایل انقلاب، کار خبرنگاری یک حرفه مقدس تلقی می‌شد. چیزی در حد پیام‌آوران و پیامبران. متاسفم که نسل فقیر ما در این اتوپیا سوخت و خوش به حالتان که می‌دانید این فقط یک حرفه است یا یک صنعت یا یک بیزینس. البته می‌ترسم در ذهن شما هم روزنامه نگاری هنوز همان ایده آل‌ها را داشته باشد.
** اتفاقا هنوز رگه‌های اول انقلاب در من هست. هر چه قدر می‌خواهم حرفه‌ای باشم و به این کار فقط به شکل یک شغل نگاه کنم نمی‌توانم. چون روزنامه نگاری را برتر از یک شغل می‌دانم. اما قول می‌دهم پس از جوانمرگی شرق، دکتر بروم و خوب شوم.
* تو رو خدا زودتر خوب شو. حیف است. نسوز.
** نمی‌دانم. دست خودم نیست. شب‌ها که می‌خوابم خواب ستون‌ها و صفحات و ایده‌ها را می‌بینم. شاید اگر می‌گذاشتند 10 سال در یک روزنامه کار کنم و ساختمان هم تغییر نمی‌کرد و در و دیوار برایم عادی می‌شدند، خوب می‌شدم و اصلا می‌رفتم سراغ یک کار دیگر. کار نو و تازه. چون تنوع طلب هستم. اما الحمدالله با تعطیلی روزنامه‌ها همیشه کارهایم نو به نو می‌شوند و بهار توبه شکن فرا می‌رسد.
* می‌دانی کار تک و توک روزنامه‌نگارهای ایده آلیست امروز مثل آن است که هزار تا کبریت برای روشن کردن یک شهر آتش بزنند. اصلا نور کبریت کجا و تاریکخانه‌های این شهر کجا؟
** قصد من از روزنامه نگاری بیش از آنکه روشن کردن تاریک خانه‌ها باشد زندگی کردن است. همیشه رازها را اعلام کردن جذاب نیست. من با وجود اینکه در جوانی فریفته روزنامه شدم، اما هرگز جوانی نکرده‌ام یعنی صفحات حوادث یا جنجالی روزنامه ( حوادث و افشاگری‌های سیاسی) را دوست نداشته‌ام. روزنامه را جزیی از زندگی دیده‌ام. داستان دیده‌ام. روزنامه‌نگاری از نظر من مراجعه مردم به دکه روزنامه فروشی ساعت 9 صبح است یا دوچرخه سواری که روزنامه را از لای در داخل خانه می‌فرستد یا روزهای آخر هفته که یک مجله جذاب اجتماعی و فکری خوانده می‌شود.
اینکه بفهمیم حتی بدترین آدم‌ها چه افکار جالبی دارند. تاریک خانه‌ها تخصص اکبر آقای گنجی است نه من.
* آنجا که گفتی هرگز جوانی نکرده‌ام یکجورهایی باهات احساس همذات پنداری کردم. ببین بسیاری از آدم‌های آرمانگرای نسل من جوانی نکردند اما می‌دانی وقتی سن شان بالاتر رفت دچار بعضی ناهنجاری‌ها شدند. آمدند در پیری جوانی کنند بدبخت شدند. بیا تا دیر نشده جوانی کن وگرنه نگران پیری‌ات خواهم ماند.
** من اگر چه جوانی نکرده‌ام اما بچگی کرده‌ام و از این رو احساس کبود نمی‌کنم. عاشق تلویزیون، کارتون، مجله مصور، تن تن، سینما و رستوران هستم. به نظر من هر چقدر سن بچگی دوست داشتنی و معصومانه است سن جوانی با آن هیاهوهای بی‌بنیان‌اش ناراحت کننده است.
* ولی مگر می‌توان با حذف دوره جوانی، زندگی عادی داشت؟
** جوانی شر ضروری زندگی هر آدم است مثل دولت که شر ضروری زندگی اجتماعی است.
* خب برویم سر فروپاشی شرق. راست و حسینی اگر می‌خواهی حرف بزنی، این سؤال را جواب بده و گرنه برویم سر سؤال دیگ. وقتی شرق تعطیل شد یک آدم خرافی ضد انقلاب حرف جالبی زد: « اینها توی مراسم سالگردشان خودشان خودشان را چشم زدند. خودشان را گنده کردند. تابلو کردند.» خب این هم حرفی است گرچه بسیار عوامانه.
** اما یک حرف عوامانه شاید برای ما عوام درست در بیاید. بله. احتمالا زیادی توی چشم بودیم. خطاهای دیگران را نمی‌دیدند و کارهای ما را بزرگ می‌دیدند. شرق به ما احساس غرور می‌داد و شاید مغرور شده بودیم و اصلا چه ایرادی دارد که ما یک بار به آنچه داریم افتخار کنیم و سعی کنیم در کمال فروتنی مثل آدم‌هایی که سرشان را بالا می‌گیرند و با حکومت حرف می‌زنند، با حکومت حرف بزنیم؟ ضمنا شرق فروپاشی نداشت. شرق تعطیل شد شما هم مراقب باشید با ضد انقلاب حرف نزنید.
* بالاخره بدون فروپاشی هم نبود دیگر. اختلافات آنجا قابل کتمان است؟ خدابخش و عطریان. دو دستگی‌ها هنوز هم تابلو است.
** آخرین خبر اینکه همه‌مان پنج نفر کسانی که احتمالا جزو مدیران شرق بودیم شب دادگاه شرق تلاش کردیم از همه امکانات خودمان برای رفع توقیف شرق استفاده کنیم. بگذارید شرق رفع توقیف شود آن وقت ببینید که چگونه دور هم جمع می‌شویم.
* امیدوارم این طور باشد ولی این نمی‌تواند تایید کننده دو دستگی‌ها نباشد. بیرون می‌گویند: دسته‌ای سر از اعتماد در آوردند و گروه مثلا موسوم به باوفاها منتظر ماندند تا روزنامه اخبار را در بیاورید.
** من تحریریه شرق را اینگونه تقسیم نمی‌کنم که گروهی باوفا باشند و گروهی بی وفا. ما دو گروه شدیم گروهی بیکار و گروه باکار. آنهایی که کار داشتند در اعتماد هم بودند همچنان که در تهران امروز و اعتماد ملی و همشهری و آینده نو و جاهای دیگر. دیگران هم منتظرند تا کار جدیدی را شروع کنند. ضمنا ما در شرق نه فقط دو دسته که صدها دسته بویدم. هر گروهی برای خودش ساز جداگانه‌ای می‌زد بنابراین من دو دستگی تحریریه شرق را تکذیب می‌کنم.
* حالا از آن روز بگویید که برای نجات شرق به حاج آقا ناطق نوری پناه بردی.
** نمی‌دانم آقای ناطق نوری راضی هستند که خبرش را بگویم یا نه، اما مفصلش را روزی در خاطراتم خواهم نوشت. همین قدر بدانید که ناطق نوری واقعا بامعرفت است. بدون هیچ گونه انتظاری (حتی وقتی به او گفتم من به شما رای ندادم و هنوز هم اگر انتخابات باشد به آقای خاتمی‌ رای می‌دهم) با انصاف عمل و به شرق کمک کرد.
* گربه‌ها چنگ می‌اندازند، اسب‌ها شیهه می‌کشند، مورچه‌ها به فکر آذوقه زمستانند، کانگوروها بچه‌هایشان را در شکم‌هایشان اینور و آنور می‌برند، قمری‌ها می‌خوانند و... پس محمد قوچانی چه می‌کند؟
** محمد قوچانی روزنامه در می‌آورد.
* غیر از این.
** روزنامه می‌خواند.
* غیر از این.
** کتاب می‌خواند، فیلم می‌بیند.
* نه، چیزی در نیامد از تویش. اینها را که همه می‌دانند.
** من شب‌ها با خودم خلوتی دارم که فکر می‌کنم هیچ یک از موجودات قصه شما آن را ندارند دلم هم نمی‌خواهد بگویم چه رویاهایی در سر دارم.
* نیایش سیاسی مثلا؟ یا رمانتیک؟
** به نظرم جواب اگر بدهم مسخره‌ام می‌کنند. پس بگذارید حوزه شخصی‌ام محفوظ بماند. اصلا هم رمانتیک نیستم.
* معلوم است از قضاوت مردم می‌ترسی. خب حالا اگر روزی شایعه‌ای منتشر شود و در آن بگویند قوچانی داشت ناف بچه‌اش را قورت می‌داد چه می‌کنی؟ بی خیالی؟ وا گذاشتن به خدا؟ پاسخگو بودن؟ نفرین کردن؟ چی؟
** اصلا درباره قضاوت مردم فکر نمی‌کنم. شایعات فقط شایعه‌اند. دوست دارم کارهایم دیده شوند اما هروقت به قضاوت مردم فکر نمی‌کنم نمی‌توانم کار کنم. من کار خودم را می‌کنم، مردم هم کار خودشان را. تا حالا که بد نبوده است. بقیه‌اش هم با خداست.
* راستی چرا از عکس‌های خاتمی‌ کمتر روی جلدهای شرق استفاده می‌کردی؟ از محافظه کاری‌هایش ناراحت بودی یا دلیل خاصی داشت؟
** وقتی خاتمی‌ در حکومت بود هم عکس‌هایش را کمتر کار می‌کردم هم از دستش ناراحت بودم اما وقتی از قدرت کنار رفت هم مقاله در دفاع از او نوشتم هم عکس‌هایش را بیشتر کار کردم. فکر می‌کنم خاتمی‌ بیش از آنکه رئیس خوبی باشد پرچم خوبی است؛ پرچمی‌ که می‌توانی به آن افتخار کنی.
* چه جالب بود این تشبیه‌ات. حالا یک چیز دیگر. یادت است آن عکس میردامای را با آن سفره مجلل کار کردی؟ فکر می‌کنم زمان تحصن و نمی‌دانم اعتصاب غذای نمایندگان دوره ششم بود. روزه سیاسی نمایندگان مجلس یا یک همچین چیزی هم تیتر زدی. ببینم آنجا از مشارکتی‌ها سیر فحش خوردی یا نه؟ بعد هم اینکه فکر نمی‌کنی جوانی کردی؟ پشیمونی هنوز یا سینه‌ات را میدهی جلو و می‌گویی آخیش خوب کردم!
** نه تنها حالا نمی‌گویم خوب کردم که بلافاصله پس از چاپ آن عکس در شماره فردای شرق با امضای شخص خودم سینه سپر کردم و مسئولیت کار را برعهده گرفتم. اما امان از آن فحش‌ها... گرچه آقای میردامادی بامرام و معرفت هرگز به رو نیاورد و دو ماه بعد با شرق مصاحبه کرد اما کلوخ اندازها زیاد بودند.
* امروز از یک بابایی پرسیدم می‌روم پیش آقای قوچانی سوالی نداری؟ گفت بپرس چرا دبیر سرویس‌هایت را از بین کوتوله‌ها انتخاب می‌کردی. می‌خواستی روی آنها سلطه داشته باشی؟ قبول داری این اتهام را؟
** اگر دبیر سرویس‌های شرق کوتوله بودند متناسب با سردبیرشان بودند. من اتفاقا آدم‌های جوان را برای این کار انتخاب کردم که بیش از حرف و ادعا،‌ کار می‌کردند و قطعا اگر شرق جوابی هم گرفت به خاطر همین جماعت جوان و رفیقی بودند که همه در سطح هم بودند. ضمنا ما چند نفر بزرگتر هم داشتیم که بچه‌ها را جمع می‌کردند منظورم داخل تحریریه است نه در سطح مدیریت.
* آیا آقای عماءدالدین باقی هم جزو این بزرگترها بود؟ راست و حسینی بگو بعضی از مطالب طولانی‌اش را به خاطر اینکه دامادش بودی کار می‌کردی یا واقعا معتقد بودی به جوهر و تکنیک نوشته‌هایش؟
** آقای باقی همیشه سعی می‌کند در مقام یک رفیق ظاهر شود نه بزرگتر حتی برای بچه‌ها و دامادش و نیز تحریریه شرق که گرچه باقی سمتی درآن نداشت اما تقریبا رفیق و گاه مشاور همه بود و خیلی از کارها رابرای شرق کرد که دیگران نمی‌کردند. اما درباره مطالب بلند... فقط آقای باقی نبود که بلند می‌نوشت. شما 10 شماره مصاحبه آقای شکوری و آقای حجتی کرمانی یا مطالب بلند آقای جلالی پور را یادتان رفته؟ در مجموع من معتقدم برخی نام‌ها آنقدر جذابند که مردم حتی پرگویی و پر نویسی ایشان را دوست دارند گرچه ای کاش کوتاه‌تر می‌نوشتند.
* فکر کن توی برهوتی، کویری، صحرای کشنده‌ای ریا، خارستانی، جایی با خاتمی‌، کروبی و باقی دارید طی طریق می‌کنید و حالا آب قمقمه‌های همه تمام شده فقط یک جرعه آب توی قمقمه تو مانده و هرسه آنها دارند تلف می‌شوند. مرد و مردانه آن یک جرعه را به کی می‌دهی؟
** قمقمه را خالی می‌کنم تا همه برابر شوند اگر زنده ماندند باهم زنده بمانند و اگر بمیرند با هم بمیرند.
* مگر تو مرام اشتراکی داری؟
** نه، بلد نیستم قضاوت خوبی بکنم اصلا نمی‌توانم قاضی یا داور باشم چون حق را به همه می‌دهم.
* حکایت سیاستمدار صادق و روزنامه‌نگار سالم حکایت کسی است که در انبار کاه دنبال سوزن می‌گردد در حالی که سوزن به پشت خودش فرو رفته است.
** نمی‌دانم معنای صداقت دقیقا چیست اما اگر صداقت با خودزنی و حماقت برابر نباشد در یک جامعه آزاد احتمالا مجال دروغگویی کمتر پیدا می‌شود. بشر غربی چون خدا را از زندگی حذف کرد به جایش رسانه‌ها را ناظر بر زندگی اجتماعی گذاشت. امام خمینی گفته بود: «عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نکنید» اما متاسفانه هم خدا را فراموش کرده‌ایم و هم رسانه نداریم.
* از ابراهیم نبوی چه خبر؟ می‌گویند چند روز پیش مطلبی نوشته به این مضمون که اینجا جای ما نیست و تصمیم به بازگشت دارد. آره؟
** از سید بر می‌آید که چنین کند. سال‌هاست خبری از او ندارم. البته چرا پارسال در میانه دو مرحله انتخابات ریاست جمهوری تلفنی با او حرف زدم. ای کاش به ایران برگردد. طنزهایش خنده دارتر می‌شود.
* می‌گویند شب انتخابات ریاست جمهوری، تحریریه شرق مثل یک قبرستان بود. آخر آنجا مگر کمیته مرکزی یک حزب سیاسی بوده یا یک مکان فرهنگی که چنین وضعیتی پیدا کرده بود؟
** پیش بینی روزی که شرق بسته شود جنان شبی را تدارک دیده بود. ضمنا فکر می‌کنم آنشب همه مملکت این طور بود هیچ کس نمی‌توانست درک کند چه اتفاقی افتاده گرچه من از جمله اولین افرادی بودم که خودم را پیدا کردم و اولین تیتر یک احمدی نژاد در شرق را زدم، شهردار تهران رئیس جمهور ایران شد.
* خب این تیتر کجایش جالب بود؟
** اصلا جالب نبود. خنکی و یخ بودن تیتر نشانگر بی رمقی ما بود.
* نمی‌دانم چرا حس می‌کنم که تو حس و حال آدم‌های زن گریز را داری یا داشتی البت.
** منظورتان را شفاف‌تر بیان کنید.
* از این شفاف‌تر که آدم «زن گریز» باشد؟
** من به جز همسر و خانواده‌ام ترجیح می‌دهم با همه زنان دیگر مانند مردان کار کنم. یعنی فقط یک همکار نه کمتر نه بیشتر.
* عشق از مغز نشات می‌گیرد یا شکم؟
* * هر دو.
* مشابهت‌ها و تفاوت‌های روزنامه نگاری و توالت پاک کردن؟
** روزنامه نگاری بر دوشاخه است: کسانی که پلشتی‌های جامعه را بزرگ می‌کنند تا دیگر بدی نباشد و کسانی که آنها را نادیده می‌گیرند تا بدی دیده نشود. دومی‌ همان کار شریفی است که شما پرسیده‌اید.
* از قول من چیزی از محمد قوچانی بپرس که کف کند یا حتی بالا بیاورد یا حتی جیغ بزند.
** در سالگرد انتشار شرق یعنی همان روزی که جشن می‌گرفتیم چه کار می‌کنی اگر شرق همچنان توقیف باشد؟
* خب این کجایش حالت‌های بالا را می‌آورد؟ شاید جوابش جالب باشد. پس بگو.
** اولا در این مصاحبه اینقدر از شرق حرف زدم و حرف زدی که احتمالا حال خواننده بهم خورد‌ه است (البته من تا زنده‌ام آنقدر از شرق حرف می‌زنم که از یاد نرود درست مثل استاد پاریزی که هرگز در هیچ یک از سخنرانی‌هایش پاریز را فراموش نمی‌کند.) ثانیا دیدم این سوال را نپرسیدی چون جوابش را آماده داشتم خواستم سوء استفاده کنم.
اما جواب: اگر در سه سال گذشته جشن گرفتیم امسال از همه تحریریه شرق ( چه بیکار چه با کار ) و از همه خوانندگان دعوت میکنم به آدرسی که بعدا اعلام می‌کنم بیایند خرما بخورند و فاتحه بخوانند. دلم می‌خواهد تا پایان عمر این کار را بکنم. وعده ما اول شهریور 1385.
* خب دیگر. خداحافظ. مرسی از اینکه بالاخره پیدا شدی. حس می‌کنم این مصاحبه فضای افسرده‌ای داشت و شنگولی بازجویی‌ها را نداشت. به هر حال در این نیمروز. شب‌ات به خیر.
** ببخشید که چند بار معطل شدید. بازجویی‌های واقعی البته افسردگی بیشتری داشت. راستی یک سؤال را که پرسیدی حالا فکر می‌کنم جواب دیگری هم داشته باشم. فکر می‌کنم در آن بیابان حتی اگر من بخواهم آب را به آقای باقی بدهم او آن را به آقای خاتمی‌ و کروبی می‌دهد. (این هم یک جواب سیاستمدارانه)
* خداحافظ.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات