تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۸۷ - ۱۰:۲۶  ، 
کد خبر : ۵۱۶۷۶

انقلاب فرهنگی و ماجرای دکتر اکبر


بابک مهدیزاده

زمانی که موج اول انقلاب فرهنگی شروع شد محمدجواد مظفر مسئول روابط عمومی شورای انقلاب بود و همین‌طور دانشجوی دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی. دانشکده‌ای که به گفته مظفر اولین پاکسازی‌ها توسط دانشجویان انجمنی آنجا انجام شده بود.

او در مورد شروع انقلاب فرهنگی ابتدا مقدمه‌ای ذکر می‌کند: «شرایط انقلاب فرهنگی را باید موقعی درک کرد که شرایط آن سال‌ها را فهمید. ایران، ناباورانه بعد از سالیان سال از دامن یک رژیم سلطنتی استبدادی نجات یافته بود و نظام جدیدی تحت عنوان جمهوری اسلای به جایش مستقر شده بود. این برای تمامی ملت و حتی برای نیروهای مبارز یک امر ناباورانه بود. در آن سال‌های اول انقلاب این ناباوری به صورت عجولی و عدم تحمل و ناصبوری که ما در یک قرن اخیر از ملت ایران شاهدش بودیم، خود را نشان داد. به این معنا که همه ناگهان در فردای انقلاب می‌خواستند تمام آمال و آرزوهای خفته در وجودشان را محقق کنند. یک‌شبه می‌خواستند از این دیر خرابات به آن فردوس برین رخت سفر ببندند. یک‌شبه می‌خواستند ایران و بلکه جهان را پر از عدالت و معنویت کنند. علاوه بر این هر جریانی فکر می‌کرد که فقط خودش می‌داند که ایران را چگونه باید اداره کرد و دیگران را یکسره باطل و به راه خطا می‌دید. در دانشگاه هم طبیعی بود که دانشجویانی که بعد از سال‌ها از سلطه و حاکمیت رعب و هراس در دانشگاه‌ها نجات پیدا کرده بودند حالا به زعم خودشان دانشگاه را در اختیار خودشان ببینند. بنابراین در هر دانشکده‌ای هر گروهی می‌خواست اتاقی را در اختیار داشته باشد تا فعالیت کند، تا جایی که آرام‌آرام جا برای کلاس‌های درس داشت تنگ می‌شد.»

مظفر ادامه این داستان را نیز چنین روایت می‌کند: «دانشجویان با توجه به تحریکات احزاب و گروه‌های بیرون از دانشگاه با هم رقابت داشتند و همه معتقد بودند تا تنور، داغ است باید از این کلاه سهمی ببرند. به جای آنکه با استقرار نظام جدید، دانشجویان سر کلاس‌های درس خود بروند و یک تلاش علمی برای جبران عقب‌ماندگی‌هاشان صورت بگیرد، دانشگاه تبدیل به محلی برای جنگ‌های سیاسی شده بود. حتی برخی از دانشگاه‌ها آرام آرام سنگربندی شدند. بسیاری از دانشجویان و مخصوصا دانشجویان اسلام‌گرا که حاکم بر فضای سیاسی بودند تصور می‌کردند بسیاری از اساتید عوامل تحکیم نظام سلطنتی بودند یا به پایگاهی مارکسیستی بدل خواهند شد در مقابل نظام نوپای اسلامی. بنابراین تز پاکسازی مطرح شد و در این جریان سراغ بسیاری از استادان دانشگاه‌ها رفتند که در عین تحصیلات قوی و سواد بالا، صاحب تالیفات و نوشته‌های قوی علمی بودند. بعضا مدارکی پیدا شد که حتی بعضی از این استادان حقوق‌بگیر ساواک یا گزارش‌دهنده به ساواک بودند.»

مظفر اما اتفاقی را که در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی ـ دانشکده محل تحصیل خودش ـ ‌افتاد، پیش مقدمه انقلاب فرهنگی در اردیبهشت 59 معرفی کرد: «بچه‌های فعال انجمن اسلامی در مقابل بچه‌های جنبش که وابسته به مجاهدین خلق بودند و هم مقابل مارکسیست‌ها قرار گرفتند و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که اصلا نمی‌شود در این دانشکده ادامه تحصیل داد؛ پس رفتند ساختمان دیگری را در محل دانشگاه تصاحب کردند و اسمش را گذاشتند دانشکده انقلاب اسلامی که اگر بروید آرشیو روزنامه‌های آن زمان را نگاه کنید عکس این ساختمان و تابلوی دانشکده انقلاب اسلامی را خواهید دید.» مظفر در مورد نقشش در آن ماجرا می‌گوید: «من به دلیل سنی، پیشکسوت انجمن بودم اما در آن ماجرا نقشی نداشتم چون در آن زمان مسئول روابط عمومی شورای انقلاب بودم. بنابراین کمتر در فعالیت‌های دانشگاهی شرکت می‌کردم اما موقعی که دوستان این اقدام را انجام دادند و تعدادی از اساتید مسلمان و همراه خودشان را قانع کردند که به همراهشان به این دانشکده بروند من هم از عملشان حمایت کردم و حتی برای ادامه درس به آنجا رفتم.» به گفته وی افرادی مثل پورکاظمی معاون کنونی سازمان سنجش، تواناییان‌فرد و مرحوم نوربخش از جمله استادانی بودند که به آن دانشکده رفتند.

مسئول وقت شورای انقلاب همچنین از فرشاد مومنی، عباسی‌نژاد؛ رییس کنونی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران، وحید سینایی؛ عضو کنونی هیات علمی دانشگاه مشهد، مصطفی ایمانی و محمدرضا خلیلی‌پور ـ که اکنون در وزارت علوم هستند ـ و حمید کلانتری استاندار یزد در دوران اصلاحات و سیدهمایون امیرخلیلی ـ که اکنون در وزارت امور خارجه است ـ‌ به عنوان اعضای فعال انجمن اسلامی دانشکده مذکور نام می‌برد. مظفر خاطراتش درباره انقلاب فرهنگی را اینچنین ادامه می‌دهد: «این نوع حرکت‌های مقطعی و منطقه‌ای در دانشگاه‌ها نهایتا در اردیبهشت 59 تبدل به حرکت سراسری شد و از دل این حرکت‌ها و نهایتا درگیری‌های سخت دانشگاه تهران ستاد انقلاب فرهنگی بیرون آمد که نتیجه‌اش سه سال تعطیلی دانشگاه‌ها و پاکسازی بسیاری از استادان دانشگاه و دانشجویانی شد که از نگاه جریان حاکم هم‌عقیده و هم‌نظر نظام جدید نبودند. اعضای این ستاد چندین بار تغییر کردند که از اعضای معروفش شمس آل‌احمد، دکتر سروش و دکتر علی شریعتمداری بودند و سال‌ها بعد با تغییر اعضایش تبدیل به شورای عالی انقلاب فرهنگی شد.»

* ستادهایی که در دانشکده‌ها تشکیل شد از طرف همین ستاد انقلاب فرهنگی تعیین می‌شدند؟

** در سال‌های ابتدایی انقلاب بیشتر جریان‌سازی‌ها از پایین انجام می‌شد و بالا از آن تبعیت می‌کرد. مثل اشغال سفارت که از جریان دانشجویی آغاز شد اما بعد با همراهی و راهبردی خود حکومت دنبال شد. به یک معنا حکومت، وارد ماجرایی می‌شد که طراح اولیه‌اش نبود. در مورد انقلاب فرهنگی هم این گونه بود که یک موجی شروع شد و بعد از آن ستاد تشکیل شد. این موج اول از درون خود دانشگاه و توسط تمایلاتی که گفتم شروع شد و این فضاسازی منجر شد که این ستاد آرام آرام شکل بگیرد.

* طراح تشکیل این ستاد چه کسی یا چه گروهی بود؟

** از این موضوع بی‌اطلاعم، اما این ستاد را خود امام تشکیل داد و حکم تمام اعضایش را امام امضا کرد. مسئول تشکیل ستاد را یادم نیست اما می‌توان صحیفه نور جلد دوم را باز کرد و اولین فرمان تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را نگاه کرد و اسامی‌اش معلوم است. طراح یا رئیس‌اش را به یاد نمی‌آورم.

* آیا تیمی وجود داشت که این ستاد را هدایت کند؟

** تیم هدایت کننده که نه، اما در حقیقت این‌ها تعامل داشتند با شورای انقلاب که البته شورای انقلاب، عمرش در سال 59 بعد از انتخاب اولین رئیس‌جمهور در بهمن 58 و تشکیل اولین مجلس در 7 خرداد 1359 به پایان رسید. ستاد انقلاب فرهنگی عمدتا تعاملش با امام، مجلس و دولت بود ولی خودش را عمدتا موظف به پاسخگویی به امام می‌دانست.

* چطور افرد به زعمشان مساله‌دار را شناسایی می‌کردند؟

** ستاد انقلاب فرهنگی یک راهبری کلان داشت. آنها می‌خواستند چند تا کار بکنند. یکی اینکه محیط دانشگاه را به زعمشان اسلامی کنند. در سال 59 مقوله حجاب اجباری هم آغاز شده بود و دانشجویان اسلام‌گرا هم معتقد بودند که باید کسی که وارد دانشگاه می‌شود حس کند که در یک بستر اسلامی گام می‌گذارد. بنابراین اقامه نظام در دانشگاه رواج یافت. دانشجویان مسلمان دست بالا را داشتند، استاد نمی‌بایست طرفدار نظام سلطنتی و مارکسیست بوده باشد و فعالان معاند جمهوری اسلامی نظیر مجاهدین خلق که تمایلی به برخورد مسلحان با جمهوری اسلامی را داشتند نیز نمی‌بایست در دانشگاه‌ها حضور داشته باشند. کار مهم دیگر انقلاب فرهنگی به زعم خودشان مساله دروس دانشاهی خصوصا در حوزه علوم انسانی بود. آنها به دنبال این بودند که این دروس را منطبق کنند با اندیشه‌های اسلامی.

* چطور این کار را می‌کردند؟

** با تشکیل کمیته‌هایی این کار را می‌کردند که از دل آن کمیته‌ها همین سازمان سمت بیرون آمد که اکنون تدوین کتاب‌های درسی را بر عهده دارد. به هر حال با تشکیل کمیته‌های مختلف روی حوزه‌های جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، اقتصاد و علوم سیاسی مطالعه کردند تا ببینند چقدر می‌توانند این‌ها را به اندیشه‌های اسلامی نزدیک کنند.

* این کمیته‌ها توسط چه کسانی تشکیل می‌شد؟

** کمیته‌های مختلفی در دانشکده‌ها درست شد که متشکل از استادان و دانشجویان فعال انجمن‌های اسلامی بود. افرادی که رسالت خودشان را به پاکسازی استادان، کارمندان و دانشجویان وابسته به ساواک و مارکسیست‌های طرفدار مبارزه مسلحانه می‌دانستند.

مظفر اما درباره هماهنگ‌کننده بین دانشکده‌های مختلف اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و در ادامه از تاثیر این پاکسازی‌ها می‌گوید: «در این باره بهتر از هر چیزی خوب است جمله‌ای را از آیت‌الله خامنه‌ای در زمان ریاست جمهوری‌شان نقل کنم که در اواسط سال سوم در جایی گفته بودند که در خارج از کشور از هر چیزی می‌شود دفاع کرد جز تعطیلی دانشگاه‌ها. این نشان می‌دهد که دست به اقدامی در ایران زده بود که شاید در دنیا تنها می‌توان با انقلاب فرهنگی مائو مقایسه‌اش کرد. به شدت افکار جریانات اسلامی هم در سال‌های آغازین انقلاب تحت تاثیر مارکسیسم بود و بسیاری از کج‌روی‌های مارکسیستی هم از نوع استالینیستی. بنابراین تعطیلی دانشگاه‌ها آن هم به مدت سه سال هیچ قابل توجیه نبود و در حقیقت ضربه‌ای بود به پیکر علم و اندیشه و در واقع مستمسکی بود برای مخالفان جمهوری اسلامی که دلیلی بیاورند این حکومت ضد علم و ضد پیشرفت و اندیشه است.»

محمدجواد مظهر در پایان در پاسخ به این سوال که «آیا فشاری برای باز شدن دانشگاه‌ها بود؟» با تایید این سوال ابتدا از فضای پرتنش آن سال‌ها می‌گوید تا به فشارهای به وجود آمده برای باز شدن دانشگاه‌ها برسد: «در اردیبهشت سال 59 ماجرای درگیری دانشگاه تهران اتفاق افتاد که نتیجه‌‌اش انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها بود. در 31 شهریور هم حمله نظامی عراق به ایران اتفاق افتاد. در نیمه دوم سال درگیری‌های میان جناح‌های قدرت که یک طرفش رئیس‌جمهور بود و طرف دیگر هم جریان‌های اسلام‌گرا به اوج خود رسید تا اینکه به واقعه 14 اسفند در دانشگاه تهران می‌رسیم و آن سخنرانی بنی‌صدر و سپس هم ورود امام به قضیه. امام آن موقع مخالفتش را با خط و مشی بنی‌صدر آشکار می‌کند و نهایتا در بهار 60 و در اوج گرفتاری ایران در جنگ که بخشی از 5 استان مرزی ایران توسط دشمن اشغال شده جلسه‌ای در مجلس تشکیل می‌شود و عدم کفایت رئیس‌جمهور به تصویب می‌رسد. بعد از سال 61 با خوابیدن تب مسائل جنگ و استقرار و جا افتادن نظام حکومتی و موفقیت‌های ایران در جنگ و بیرون راندن دشمن از خاک ایران، توجه به مسائلی نظیر مقوله تعطیلی دانشگاه‌ها افزایش پیدا می‌کند و فشار بسیاری از طرف جریان‌های داخل حکومت چه در دولت، چه در مجلس و چه در بین نیروهای حاشیه‌ای که امکان نفوذ فکری در نظام داشتند، به وجود می‌آید و صدهای اعتراض بیشتری به گوش می‌رسد که اعتقاد داشتند به هر حال باید دانشگاه‌ها باز شوند. اما در مجموع پدیده‌ای به نام انقلاب فرهنگی از نگاه من متاسفانه نه تنها به آن اهداف مورد نظرش نرسید بلکه ضربات جدی بر پیکر علم و محیط دانشگاهی ما وارد کرد.»

مظفر حتی از کسانی سخن می‌گوید که «در حد افراط فکر می‌کردند می‌توانند شیمی و فیزیک اسلامی درست کرده و در همه عرصه‌ها رنگ و بویی از اسلام را وارد کنند. اما آنهایی که تلاش می‌کردند در حوزه انسانی این کارها را بکنند کتاب‌هایی را تحت عنوان اقتصاد اسلامی، جامعه‌شناسی اسلامی و... تدوین کردند که البته به خاطر ضعیف‌ بودن علمی به دست فراموشی سپرده شد و حداکثر دستاوردی که این کارها داشت گنجاندن دروسی مثل اخلاق اسلامی بود وگرنه در سال‌های بعدی که یخ‌های ذهن اینها آب شد متوجه شدند که اصولا چنین قیدهایی را نمی‌شود بر علم اضافه کرد و بنابراین شاهد بودیم که نتوانستند آنچنان که تصور می‌کردند از دل فقه اسلامی برای تام عرصه‌های زندگی بشری کتاب و اندیشه تالیف کنند.»

وی می‌افزاید: «کار دیگری که کردند این بود که بسیاری از استادان را پاکسازی کدرند و به دنبال آن بسیاری دیگر از استادان از ترس اینکه پاکسازی شامل آن هم بشود استعفا دادند و هزاران نفر به خارج از کشور سفر کردند. اثرات این اقدامات تنها محدود به این هم نبود و یادگارش در قالب هسته‌های گزینش تا سال‌های بعد از آن هم ماند. جالب است که بگویم وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد و بسیاری از دست‌اندرکاران این کار متوجه شدند از این طریق ره به جایی نمی‌برند بعدا حتی با تشکیل دانشگاه‌هایی مانند دانشگاه امام صادق عده‌ای از استادان پاکسازی شده را به دانشگاه خود دعوت کردند و سالیان سال در آنجا به تدریس پرداختند. حتی در سال‌های بعد از پایان جنگ بسیاری از این استادان به حوزه علمیه قم راه پیدا کردند و طلاب و روحانیون احساس کردند برای دانستن آنچه که در جهان می‌گذرد نیازمند شناخت علوم جدید هستند و این علوم را نیز باید از همین استادان یاد گرفت. بنابراین ملاحظه می‌کنید که از قضا سکنگبین، صفر افزود. مثالی بگویم از مرد بزرگی که خدا رحمتش کند به نام دکتر اکبر. ایشان از استادان برجسته دانشکده علوم اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه ملی بود که به دست همین دوستان دانشجوی ما پاکسازی شد. البته ایشان فرد ثروتمندی بود و ثروت زیادی در شمال داشت. خاطرم هست کنار همین پاساژ پلاسکوی تهران در چهار راه استانبول یک پارکینگ بسیار بزرگ بود که متعلق به ایشان بود. شبی با همسرم با اتومبیل می‌خواستیم وارد پارکینگ شویم دیدم دکتر اکبر در دکه نگهبانی پارکینگ نشسته است؛ خندید و گفت نمی‌خواهد پول بدهی و برو داخل. من آنجا خیلی شرمنده شده بودم از کاری که با ایشان شده بود.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات