محیط سیاسی و اجتماعی حافظ
[...]در قرن هشتم هجری هنوز ایلخانان مغول حاکم و مالک جان و مال و هستی مردمان این کشور و در کارکشتار و چپاول و ظلم و بیداد بر آنان بودند. پس از حکومت بیست ساله ایلخانان ابوسعید بهادر، که در 736 مرد دوره اقتدار ایلخانان مغول ظاهرا به پایان رسید. با انحطاط سریع نظام ایلخانان حکومتهای محلی و از نیمه دوم قرن هشتم قیامهای محلی به «حکومت متجاوزان صحرا» تقریبا خاتمه داده بودند.
ولی این حکومتهای محلی خود بلای تازه میشدند. و اما صد سال پس از قتل عامهای چنگیزی و شهر و روستا و کشوری سوخته و غارت شده به جای گذاردن، در گرما گرم کله منارسازیهای تیمور در سیستان و اصفهان، هفتصد و چند سال پس از زال تمدن و آیین دینی و اجتماعی یران به دست اعراب احیانا ایرانیانی که از پوسیدگی آن نظام سیاسی و اجتماعی به جان آمده بودند، حافظ در شیراز در یکی از خانوادههای متوسط ولی آشنا به علوم آن شهر به دنیا آمد.
او را شمسالدین محمد نام نهادند و او جنبه دیگری از فرهنگ ایران را نگاهداشت، یعنی عرفان ایرانی را و این عرفان (تکرار میکنم ایرانی) را به زبانی از شعر پارسی در آورد که میتوان به آن شعر آسمانی گفت. در این زمان اتابکان فارس توانسته بودند به تدبیر خود فارس را از آسیب مغولان مصون نگه دارند. ولی سلسله آل مظفر که حافظ بیشتر دوران حیاتش در حکمرانی آنان بر فارس گذشته است برای ربودن قدرت از کف یکدیگر دائما به جنگ و ستیز در میان خود مشغول بودند و هر بار انتقال قدرت از برادر به برادر، از عمو به برادرزاده، و از پدر زن به داماد و بالعکس، با قتل و غارت وزیر وزیر شدن وضع زندگانی مردم بی گناه و بی پناه ملازمه داشت.
بستگان و عمال امرای محلی نیز از هیچگونه اجحاقی به مردم رویگردان نبودند حتی شاه ابواسحاق اینجو که آزادمنش و کریم الطبع بود. برای رسیدن به مقاصد خوش گذرانی اش از ستمگری روگردان نبود، شاید به دلیل این که در فراهم ساختن بساط عیشش اهمال شده بود دستور داد دو کلانتر محبوب شهر را کشتند و مردم شهر را این عمل او سخت آزرده خاطر ساخت و به همین سبب جمعی از آنان به دشمن یعنی امیر مبارز الدین محمد که شیراز را در محاصره داشت پیوستند و او را به داخل شهر رهنمون شدند و ابواسحاق به دست عمال امیر مبارز الدین در 758 کشته شد.
و شیراز بار به دست کسانی افتاد از ابواسحاق به مراتب بدتر و حافظ آورده است که: (203) راستی خاتم فیروزه بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود در وصف امیر مبارزالدین آمده است که وی مردی بی ادب، عامی، بی اعتدال و سبک مغز بود. «زمانی به افراط در میخوازگی وفق و فجور مایل»و زمانی برعکس کار را به جایی رساند که مورخ شخصی او چنین نوشته است: «های و هوی مستان به تکبیر خداپرستان مبدل شد و گلبانگ میخواران به دعای دینداران عوض یافت.»
امیر مبارزالدین زیرکانه با یکی از بازماندگان خلفای عباسی در مصر بیعت کرد و به خود لقب غازی اسلام داد: یعنیمجاهد و جنگجویی که در راه خدا با دشمنان دین جنگ میکند. در 752 از گناهان خود استغفار و توبه نمود و جمعهها پیاده به مسجد شد و مصاحب زاهدان دراز نماز گشت و شخصا عامل اجرای امر به معروف و نهی از منکر گشت. خم میشکست و شرابخواران را حد میزد. به این گمان که کتابهای فلسفی مضل و بعضی کتب غیرقابل الانتفاع هستند به سوزاندن و شستن چند هزار مجلد کتاب فرمان داد. چنان در کار ریا و ظاهر سازی کوشید که حتی دینداران حقیقی را مشمئز و بیزار کرد و نکته سنجان او را «محتسب»خواندند.
در اغلب ابیات انتقادی و طنز آمیز خواجه حافظ و عبیدزاکانی و حتی پسر او، شاه شجاع که نام محتسب آمده مقصود اوست. قاوت و آدم کشی چنان در ذات او رسشه دوانیده بود که در حین قرائت قرآن چون محکومی را حاضر میساختند از تلاوت کلام خدا دست کشیده به دست خود سر آن محکوم را میبرید و دوباره به تلاوت مشغول میشد. عدد افرادی که به دست خود سربریده از هشتصد تن تجاوز کرده است.
[...]صفاتی را که به امیر مبارزالدین نسبت دادهاند و در غزلیات حافظ هم اشارههای فراوان به آنها میبینیم: محتسب، زاهد خودبین، فتواده، محیل، توطئه گر، خونریز، سنگدل، حریص، ریاکار و تنگ نظر و بدخو، دکتر محمد معین در کتاب «حافظ شیرین سخن»خود آوده است که تندخویی امیر امبارزالدین تا آنجا شدت یافت که به کشتن فرزندان و خویشان خود مصمم شد. ولی تهدیدشدگان مهلت ندادند و به سر کردگی پسرش شاه شجاع او را کور و به یکی از قلاع اصفهان تبعید کردند. و باز در «تاریخ عصر حافظ» آمده است که در دوران کوری باز آرام ننشست و توطئه کشتن شاه شجاع را چیده بود اما موفق نگشت و سرانجام پس از یک سلسله حوادث دیگر در سال 765 مرد.
به سرکار آمدن شاه شجاع جوان و با سواد در آغاز موجب خوشنودی مردم و امیدواری آنان به ایجاد محیطی آرام شد. آرزوی روشن دیدن افق و نشنیدن بوی خون و امید به ندیدن سرهای بریده و پیکرهای از دارآویخته به زبان انجوی شیرازی در کتاب دیوان حافظش «در آثار خواجه حافظ به خوبی دیده میشود ولی این امیدها جز مدتی کوتاه امید باقی ماند و این نور آرزو دیرزمانی نتابید و دوباره محیط فارس را تیرگی استبداد و خفقان فراگرفت و بدمستی محتسب زاده آغاز گشت. شاهی که خود فضیلت شعار و حامی عالمان و ابرار میدانست به محض بدگمانی به وزیر دانش دوست و خدمتگزار خود قوام الدین محمد صاحب عیار او را به شکنجه بسیار کشت و تن وی را پاره پاره کرده.
هر قطعه را به ولایتی فرستاد و بر اثر سوء تدبیر او شهر شیراز مدتی به تصرف برادر شقی و بیرحم و سفیه وی شاه محمود در آمد و شاه شجاع رنجها برد تا دوبره بر شیراز استیلا یافت.» پیشآمدهای ناگوار و بیماریهای ناشی از افراط در هوسرانی و شرابخواری موجب شعف قوای شاه شجاع گردید. زاهدان دنیادار و خانقاهیان ریاکار که پس از محتسب تا حدی برکنار بودند فرصت یافته و به او تلقین کردند که بروز حوادث نامطلوب به علت تسامح و غفلت از وظایف شرعی است و بدین گونه او را به زاهدی خشک و ریاکاری متعصب وسبک مغز ساختند.
وی با ایجاد محیط خفقانآور حربه تکفیر در دست، عرصه را بر مردم شیراز تنگ ساخت و تا آنجا پیش رفت که برای حافظ محکمه تفتیش عقاید ترتیب داد و باعث نابود کردن آثار او شد زیرا که خانواده وی از شدت هول و ترس جمیع نوشتهها و مسودههای او را پاره پاره کردند یا به آب شستند.
جنایات و هوسرانی شاه شجاع ظاهرا زاهد و عابد ادامه داشت تا در بستر مرگ برای تکمیل افتخارات دوران زندگی خودنامه تضرع آمیزی به تیمور نوشت و فرزندان خود را به «خدا و خداوند» یعنی به تیمور سپرد و در سال 786 مرد. پس از او این جماعت به جان هم افتادند و در نتیجه «روز روشن خلق خدا راشب تار ساختند ودمار از روزگار مردم بر آوردند» تا آنکه به قول انجوب «دستی از غیب بیرون آمد و کاری کرد و تیمور همه را از دم تیغ گذراند.»
در این دوران ریاکاران و زهدفروشان به محیط اجتاعی شیراز رنگی تند و زننده از ریا و تعصبهای جاهلانه داده بودند و شیراز جایگاه شتی دین فروشان دنیادار و دینداران عوام فریب و زاهدان جیرهخوار و ریاکار شده طاعات و عبادات از حدود واجبات دین تجاوز کرده بود. به زبان انجوی «اثر منفی رواج تین اوضاع ظهور دجالان و ریاکاران و بازرگانان شریعت و طریقت بود و به قول حافظ قرآن را دام تزویر کرده بودند.» چنانکه میگوید:
(280)احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر میفروش
گفتا نگفتنیست سخن گر چه محرمی
در کش زبان و پرده نگهدار و من بنوش
[...]با این جنایات مغولان و دست نشاندگان مزدور آنان از عرق ملی و روح مردانگی و جسارت در وجود ایرانیان گویی چیزی به جای نمانده بود. پیش از حمله مغول در سال 616 نیز از آغاز عهد سلجوقی تا انقراض دولت خوارزمشاهی، یعنی بین سالهای 431 تا 628 که در واقع آن دووره را باید دوره چیرگیهای پیاپی قبائل و غلامان ترک بر ایران دانست، اندیشههای بلند پیشین درباره استقلال و ملیت ایرانی و فرهنگ ملی با کشتارها و چپاولهایی که اینان کردند کم کم رو به زوال گراییده و حالات روحی ملت بیشتر به پذیرفتن بند اشغال مایل گشته بود تا استقلال.
این تنها شعرای بزرگ ایران بودند که در بزرگداشت تاریخ و فرهنگ ملی شعرها سرودند و ارزش ادب را گرامی داشتند و چنان در این راه ثبات قدم نشان دادند که به ناچار به تدریج افتخار دربارهای ترک وجود مجالس شعر و ادب گشت و بیشتر پادشاهان ترک نیز خود شاعر پارسی گوی مشوق ادبپارسی شدند.
حتی دسته دوم بزرگ از قبایل زرد پوست که فرمانروایی ایران نصیب آنان شد، یعنی ترکمانان سلجوقی پس از سلطه کامل بر شرق و مرکز ایران و پیشروی در غرب تا سواحل مدیترانه و سرحدات دولت روم شرقی و مرزهای دولت فاطمی نه تنها تشکیلات کشوری، اداری و درباری خود را از هر حیث بر مبانی رسوم و آداب و فرهنگ ایرانی استوار کردند بلکه خود به معنای باطنی ایرانی شدند و آنان را میتوان نگهبان جدی ادب و فرهنگ ایرانی و ناشر بزرگ زبان پارسی در آسیا دانست ولی این تنها به همت شاعران ما بوده است.
وگرنه ایرانیان خود به تدریج عوامل و اسباب مقاومت را به کلی از دست میدادند. ذبیح الله صفا در «کتاب تاریخ ادبیات ایران»چنین آورده است: «همت قومی ونژادی در این دوران جای خود را به حمیت دینی داده و ملت اسلام در برابر ملل غیراسلامی قرار گرفته بود. پس هر که مسلمان بود به فحوای» انماالمومنون اخوه «برادر شمرده میشد. خواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش!» زردپوستان آسیای مرکزی هم این نکته را نیک دریافته بودند. نخست مسلمان میشدند و آنگاه به داخل نجد ایران پای مینهادند و چوم مسلمان بودند به هر جای از بلاد اسلامی که میرفتند، از سمرقند و بخارا تا بغداد وشام و مصر جایشان بود، زیرا با سایر مومنان برادر بودند.
اما این برادران هر جاکه رفتند همه جا را به خون آلودند و از آن جمله بلاد ایران را. پس مقاومت در برابر آنان یا به صورت تظلم به اولوالامر که آنها نیز از هیمین قماش بودند جلوه میکرد و یا به هیات شکوه و شکایت اهل قلم در آثارشان، که بدبختانه هر دو بی اثر بودند. با همه این احوال یک نکته روشن است و آن اینکه یک نوع مقاومت منفی در برابر این وضع وجود داشت و ان تن در ندادن به زدودن آثار و اندیشههای ملی و فرهنگ قومی از طرفی و آموخته کردن متغلبان (یعنی غالب آمدگا و به عبارت دیگر اشغالگران) به زبان فارسی و آداب و رسوم ایرانی از طرف دیگر و چنین هم شد.
چنانکه این نورسیدگان هم به زودی در نژاد ایرانی مستهلک و هم خود مروج و مدافع زبان پارسی و قسمتی از آداب و رسوم ایرانی شدند. با این حال آثاری هم از چیرگی خود و معایب و مفاسد خود در جامعه ایرانی بر جای نهادند.»
در این دوران اختلافهای مذهبی اسلامی از اسماعیلیه گرفته تا شیعه و سنی به شدت ادامه داشت و مبالغه در اعتقادات مذهبی اساس و پایه حیات اجتماعی را تشکیل میداد. خود سلجوقیان حنفی بودند و کثیری از رجال متنفذ آنان مذهب شافعی داشتند.
حافظ شاعر هنرمند
پیش از آنکه ببینیم حافظ صفات شاعرانه خود را چگونه میبیند بد نیست بدانیم در زمان خود او مشخصات شاعر را چه میدانستند. بهترین تعریف را ادبای آن زمان از نظامی عروضی از شاعران قرن ششم هجری میدانستند که گویا در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده باشد. صاحب «چهار مقاله» که نام اصلی آن کتاب «مجمع النوادر» است.
وی میگوید: «شاعر باید که... در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف، زیرا که چنانچه شعر در هر علمی به کار همی شود هر علمی در شعر به کار همی شود باید که شعر او بدان درجه رسیده باشد که در صحیفه روزگار مسطور باشد و بر السنه احراز مقروء... اما شاعر بدین درجه نرسد الا که در عنفوان شباب و در روزگار جوانی بیست هزار بیت از اشعار متقدمان یاد گیرد و ده هزار کلمه از آثار متاخران پیش چشم کند و پیوسته دو اوین استادان همیخواند و یاد همیگیرد، که در آمد و بیرون شد ایشان از مضایق و دقایق سخن بر چه وجه بوده است تا طرق و انواع شعر در طبق او مرتسم شود و عیب و هنر شعر به صحیفه خرد او منقش گردد تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب علو میل کند.»
بعد پیشنهاد میکند که باید چه کتابهایی از عروض و علم قافیه و نقد معانی و الفاظ بخواند تا «نام استادی را سزاوار شود.» البته این مشخصات پیداست که برای حافظ کافی نبوده است. گویی بیشتر پیرو تعریفی است که ما از شاعر کردیم روح او متعالیتر از این است که تنها در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مستطرف. شعر او را در عرش قدسیان از بر باید بکنند:
(194)وقت صبح از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند.
[...]او عارف واقعیست:
من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم
البته میتوان جاذبههای شعر او را از نظر علم معانی و بیانی تحلیل کرد. مثلا از ایهام در شعر او سخن گفت، یعنی از دو پهلو سخن گفتن، لفظی را به دو معنا آوردن که خصیصه اصلی سبک حافظ است. از مراعات النظیر بحث کرد، یعنی از الفاظی که در عبارت از لحاظ صورت و معنی با هم رابطه داشته باشند و در خواننده تداعی معانی به وجود بیاورد. یا از تضاد و تقابل، یا دو مفهوم متضاد را برابر یکدیگر نهادن گفتوگو کرد و یا از تشبیه مضمر مثال آورد که به قول حسین هروی، مجموع مفاهیم مصراع دوم «یک بیان تشبیهی از مجموع مفاهیم مصراع اول است.» مانند این بیت:
(317)تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
از اصطلاحات متداول در میان مردم مثال آورد و اینکه حافظ حتی از آوردن اصطلاحات مهجور باکی نداشته است و یا از همه مهمتر در بحث زیبایی شعر از «نغمه حروف» به قول خانلری لذت برد و از آشنایی او به موسیقی و دلپذیری آهنگ کلامش حیران شد. از تکرار حروف یا واجآرایی (یا به زبان اروپایی Allitcration) و استفاده از آن مانند ساز اصلی ارکستر با فاصلههای دقیق حساب شده در لابلای کلمات مست شد، مانند این غزل:
(258)خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پیشتر زانکه شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
میتوان از تصویرسازی و نقاشی او و منظرههایی که در خیال میسازد نمونه آورد:
(313)دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقی به یاد خط تو بر آب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب میزدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بیخواب میزدم
میتوان از طنز در شعر حافظ مثالها آورد:
(7)راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست صوفی عالی مقام را
و یا:
(191)آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
که طنز و طعنه است به شاه نعمتالله ولی که در غزلی گفته است:
ما خاک را به نظر کیمیا کنیم
صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم
از ابزار شعر گفتیم و از خل زیبایی در شعر، ولی شاید لازم باشد به طور کلی چند نکته را در مورد زیبایی و زیباشناسی فشرده و به اختصار یادآور شویم: اول باید توجه داشت که زیبایی صرفا در ارتباط با درک آن توسط انسان مطرح است بنابراین چون افراد متفاوتند تجربه و درک زیبایی در انسانها یکسان نیست.
دوم اینکه برخورد با زیبایی و تجربه و مشاهده و درک آن تنها در همان موقع و مرحله معین باید ارزیابی شود و هیچگونه این برخورد و تجربه و مشاهده و درک ارتباطی به حقیقتی فلسفی، علمی، مذهبی، تاریخی و یا سیاسی ندارد.
سوم اینکه این مشاهده و درک زیبایی با احساس و هیجان، که موضوع اصلی آن است بستگی دارد، هر چند در عین حال مشاهدهگر کوشش دارد تا آنجا که ممکن است، با تکیه به اندیشه خیالی کیفیت آن مظهر زیبایی که از آن اثر هیجان به وجود آمده دوری کند. اگر احساسی از هنر برای یک نابغه هنری چنان شدید باشد که آرامش اندیشهاش را از دست بدهد، چنین احساسی از زیبایی اضطراب جنونآور است، نه احساس طبیعی انسان، این یک نوع رنج درد، هراس بیجهت و وحشت و اندوه مالیخولیایی است.
چهارم اینکه بر اساس فرضهای بالا و بر مبنای تجربیات و بر پایه استدلال منطقی، نمیتوان زیبایی را محتوای درونی اشیای یا حتی رفتار و حالات بشر دانست. بلکه زیبایی در ارتباط با افراد مختلف مطرح است، چه هنرمند و چه فرد عادی.
پنجم اینکه اگر با این مقدمات از ذوق و سلیقه هنری سخن میرود، غرض مشاهده و تجربه زنده و خالص و پر هیجان هنرمند است و مقصود من از خالص اینکه ذوق هنرمند یا هر انسان هنرشناس آلوده به آرزو و تبلیغات عملی و یا علمی و یا خودبینی نگشته باشد. اما با توجه به این کلیات، درباره رسالت شاعر و ارتباط او با هنر وخلق زیبایی اکنون واقعا میتوان معتقد شد که شاعر تنها زیبایی هنری به وجود نمیآورد بلکه ضمنا صاحب رسالت ملی و عرفای و فلسفی است.
چنانچه حافظ را شاعری میشناختیم که در آن دوران اختناق مذهبی و حکومتی و پلیسی (یا محتسبی) قرن هشتم هنر را تنها برای هنر میخواستف میبایستی قاعدتا شعرهای دیگر از او میداشتیم، ولی در غزلیات وی اعتقاد شدید به این رسالت را میبینیم. فقط حافظ پا را از این همه فراتر نهاده و کوشیده است زیبایی را با اخلاق متعالی انسانی ربط بدهد و در ارتباط هنر با چنین اخلافی تعمد داشته است.
حافظ صاحب اخلاق لطیفی است و این را جهانی میخواهد و شکی نیست که در خلق زیبایی شعری و فکری و فلسفی و عقیدتی خواه ناخواه این روح متعالی انسانی او که کوشش میکند به آن رنگ معتقدات و تربیت فرهنگی ایرانی ایدهآل خود را بدهد همه جا متجلی است. و این فرهنگ و اخلاق را نقطه مقابل به قول عبید زاکانی «مذهب مختار»(در رساله اخلاق الاشراف او) رایج آن زمان و در برابر فرهنگ و معتقدات اخلاقی، مذهبی و اجتماعی و فلسفی آن زمان عرب و مغول و ترک میداند و میآورد.
او فارغ از ملیگرایی افراطی و نژادپرستی است. میهنش را اشغال شده آن جانیان و آن مذهب مسخ شده و آن فرهنگ، زبانش را در خطر، مال و جان و ناموس هموطنانش را پایمال این یورشها و غارتها میبیند به اخلاق و رفتار انسانی خود میاندیشد و از زبان بلبل و گل هم که حرف میزند صفات بلند انسانی او هویدا است ولی همراه با فلسفه و فرهنگ ایرانی[...]
حافظ از بدی و پلیدی که در غزلیاتش آورده است میتوان گفت که منحصرا قصدش زاهدان ریایی بوده است که در عین حال شامل پادشاه زاهد ریاکار امیر مبارزالدین که به وی همه جا نام «محتسب» میدهد و یا شامل شاه شجاع در اواخر عمرش که خود را عامل «امر به معروف و نهی از منکر» کرده بود و نیز شامل ماموران سیستم ترور مذهبی و سیاسی و حکومتی آن زمان میگردد و همه جا تنفر خود را از بد گفتن و عیبجویی از نیکان را نشان میدهد:
(371) ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم
سرحق با ورق شعبده ملحق نکنیم
دینداران و زاهدان آن زمان را قصد میکند که سرحق و کتاب آسمانی را تبدیل به ورق شعبده کردهاند و دفتر دانش و علم را به کلی رقم مغلطه خواندهاند(درباره این غزل باز سخن خواهیم داشت):
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به میصاف مروق نکنیم
حافظ از خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
رقیب در زمان حافظ به پلیس «مراقب» و پلیس مخفی میگفتند. با وجود این حسن تربیت و لطف زبان او را از این دو بیت میتوان درک کرد:
(161)رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
نظام پلیسی آنزمان را شیطان و اهرمن میکند و لب لعل معشوقش را خاتم حضرت سلیمان که شیطانش با حیله ربود. ولی چون اسم رمز خداوند را که برای استفاده از قدرت آن انگشتر باید بدانی شیطان نمیدانست نتوانست قدرت سلیمان را بگیرد:
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
تکیه بر اخلاق انسانی حافظ را بیهوده نمیدانم ولی اگر توجه شود همواره با بیان سیاسی توام است. حافظ اگر با غزلش تابلویی از زیبایی عشق و سرمستی میسازد در عین حال هدفش مبارزه با زاهد و درک او از مذهب و تقوی و منهیات و گناه و توبه و استغفار اوست. اساس حربه او در مبارزه با مذهب انحطاط یافته زمان خودش، ترویج عشق و زیبایی و مبارزه بی امان با دروغ و خودپرستی زاهدان ریایی ظاهرپرست است ولی باید پذیرفت که در عین خلق زیبایی هنری در این سطح مطلب سیاسی بیان داشتن، آنهم چنین شدید و موثر تنها کار حافظ است.