حسین شقاقی
* آقای دکتر شما پیش از این هم در مورد فلسفه اخلاق و فلسفه دین ترجمههایی ارائه داده بودید. تمایز این کار با آثار قبلی شما چیست؟
** ترجمههای قبلی من در مورد فلسفه اخلاق و همچنین آثار سایر دوستان در بحث از فلسفه اخلاق، از حیث آموزش در یک سطح بود. این کتب، کتب درسی هستند. به نظرم رسید که کار در این حیطه باید کمی عمیقتر صورت گیرد و زمان آن رسیده که منابع اصلی هم ترجمه شود. یکی از اصلیترین و مهمترین منابع در مورد اخلاق غرب، کتاب «نقد عقل عملی» نوشته امانوئل کانت است که جایگاه این کتاب برای اهل فلسفه نیاز به توصیف ندارد.
این کتاب یکی از سه نقد اصلی کانت است؛ یعنی نقد عقل محض، نقد عقل عملی و نقد قوه حکم، پیش از این نقد اول و نقد سوم کانت به فارسی ترجمه شده بود ولی ترجمه فارسیای از کتاب نقد عقل عملی در دست نیست.
کانت نوشتههای مختلفی، در زمینه اخلاق دارد. او همانطور که در تفکر نقادی یک سه گانه دارد، در تفکر عقل عملی هم یک سه گانه دارد؛ یعنی سه کتاب «بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق»، «مابعدالطبیعه اخلاق» و «کتاب نقد عقل عملی». پس این کتاب در بین دو سه پاره قرار میگیرد؛ یعنی سه پاره نقدی و سه پاره اخلاقی، کانت در این کتاب به شیوه نقد عقل محض پیش میرود. او خود اشاره کرده که ابواب کتاب براساس ابواب نقد عقل محض تنظیم شده است.
کانت در این کتاب به سنجش عقل عملی میپردازد. فرق این کتاب با نقد اول فقط در موضوع است ولی روش همان روش است. در واقع این کتاب همان فلسفه اخلاق کانت است.
* کانت در نقد عقل عملی از جمله مسائلی که مطرح میکند، علاوه بر بحث از اخلاق، مساله دین است. این دو بحث چگونه در این کتاب به هم پیوند میخورند؟
** مساله رابطه اخلاق و دین به شکل کلی یکی از مسائلی است که از دیرباز برای بشر مطرح بوده است. اگر بخواهیم از حیث تاریخ بنگریم شاید مشهورترین بیان در مورد اخلاق در رساله «اتیفر» افلاطون است. در آنجا سقراط در دادگاه با شخصی به نام اوتی فرون برخورد میکند و از او میپرسد: برای چه کاری به اینجا آمده است؟ او میگوید پدرم قتلی مرتکب شده و آمدم علیه او اقامه دعوا کنم و بحثی بین سقراط و او در میگیرد. میگوید بر چه مبنایی دعوا را مطرح میکنی، آیا فکر میکنی کار درستی انجام میدهی؟
از جمله پاسخها این است که این کار درست است چون خدایان بدان امر کردند و بعد سوال میشود آیا از هر چه خدایان به آن امر میکنند باید اطاعت کنیم؟ آیا درستی کار به دلیل امر خداست یا امر خدا به دلیل درستی کار است؟ همیشه این سوال مطرح بوده است که اخلاق مبتنی بر امر خداست یا خیر؟ براساس یک نظر اخلاق هیچ استقلالی نسبت به خدا ندارد و بر همین اساس است که داستایفسکی میگوید: «بدون خدا هر کاری مباح است». اما نظر دیگری در این مورد وجود دارد که براساس آن دین نیز براساس اخلاق داوری میکند و ما خدا را از آن جهت سزاوار ارج و سپاس میدانیم که او موجودی اخلاقی است. در فلسفه اسلامی هم نزاع معروف اشاعره و معتزله همین است. این یک بعد بحث ارتباط اخلاق و دین است و اگر بخواهیم نامی برای آن بگذاریم رابطه منطقی اخلاق و دین را باید برگزینیم.
* یکی از شاخصهای مهم اخلاق کانت خود آیینی و استقلال اخلاق از نظر اوست. اما استقلال اخلاق از نظر او به چه معناست؟
** استقلال اخلاق از منظر کانت دارای دو جنبه سلبی و ایجابی است. در مورد جنبه سلبی باید بگویم به نظرکانت مبنای عمل قرار گرفتن هر چیزی غیر از خود اخلاق با استقلال اخلاق منافات دارد. کانت میگوید با استناد به این موارد همه نظریات قبل از او در مورد اخلاق، مستلزم دگر آیینی است و به همین خاطر است که نظریه اخلاقی او را انقلاب کپرنیکی در اخلاق گفتهاند. به خاطر این که به نظر کانت، در نظریاتی که قبل از او در مورد اخلاق مطرح شده است (مثل نظریاتی که تحت عنوان فایده گرایی، حس اخلاقی، حسن و قبح شرعی و... ) اخلاق مبتنی بر چیزی غیر از اخلاق است. (بیشترین نقد کانت، بر کسانی است که اخلاق را مبتنی بر سعادت میکنند. چه سعادت این جهانی و چه سعادت آن جهان) و اگر بگوییم ما باید از فرمانی تبعیت کنیم که خداوند به آن امر کرده است باز اخلاق مستقل نیست.
اشکال عدم استقلال اخلاق این است که بنابرآن، اخلاق نفی میشود. مثلا فرض کنید اخلاق را به سعادت تعریف کنیم، اشکالش این است که هیچ کس تصور واحدی از سعادت ندارد. هر چیز دیگری غیر از سعادت هم همین حالت را دارد. به عبارت دیگر مبتنی کردن اخلاق به هر چیزی، شبیه مغالطه تعریف به اخفی است، زیرا اخلاق از هر چیز دیگری روشنتر است، و دیگر این که تصور همه انسانها در اخلاق یکی است (پس نسبیتی در اخلاق پیش نمیآید). این که ما چگونه به تکلیف اخلاقی عمل کنیم، دو شرط دارد:
1- عمل ما مطابق تکلیف باشد.
2- عمل ما از روی احترام به تکلیف و قانون باشد.
این که عمل ما مطابق تکلیف باشد به این معناست که عمل ما طبق امر مطلق انجام شده باشد از نظر کانت معنایش این است که ما بتوانیم عملی را که انجام میدهیم، به صورت کلی در آوریم.
عمل باید از روی احترام به تکلیف نیز باشد. مثلا اگر کاسب منصف به خاطر منافعش مطابق اخلاق عمل کند و نه به خاطر احترام به قانون اخلاقی، عملش، عمل اخلاقی نیست. بنابراین همانگونه که سعادت و هر امر دیگری نمیتواند بنیاد اخلاق باشد امر الهی نیز نمیتواند مبنای اخلاق قرار گیرد.
در مورد جنبه ایجابی بحث کانت درباره اخلاق این بحث مطرح است که آیا کانت غایت گرا است یا خیر؛ یعنی آیا کانت اخلاق را برای یک غایت توصیه میکند و یا این که هیچ غایتی ندارد. برخی سختگیری او در مورد اخلاق را تمسخر کردند و گفتند براساس نظر کانت، ما زمانی میتوانیم انسان خوبی باشیم که از خوب بودن خود لذت ببریم.
اما واقع این است که نمیتوان گفت اخلاق کانت یک اخلاق ضد غایت است بلکه بالعکس یک اخلاق غایت گرا است. به تعبیر کانت فضیلت باید مزین به تاج سعادت شود؛ یعنی این که بالاخره با فضیلت بودن باید اجری داشته باشد.
اما سوالی اینجا مطرح میشود و آن این که سختگیری کانت به چه جهت است؟ سختگیری او به خاطر مساله انگیزههاست. اگر انگیزهای جز اخلاق را مطرح کنیم چیزی به عنوان اخلاق وجود نخواهد داشت. از نظر کانت، غایت مقدم بر اخلاق نیست (ما مقدم بر تکلیف هیچ غایتی نداریم که تکلیف را به ما القا کند، اما لازمه اش آن نیست که عمل به تکلیف غایتی نداشته باشد. ) حال اگر عمل به تکلیف غایتی دارد و فضیلت میباید مزین به تاج سعادت شود، باید ببینیم او این غایتگرایی را چگونه مورد بحث قرار میدهد. از نظر کانت، غایت اخلاق چیزیست که او به عنوان خیر اعلی تعبیر میکند.
خیر اعلی دو مولفه دارد: 1) خیر اخلاقی 2) سعادت
در زندگی خود وقتی صحبت از خیر میکنیم این دو مفهوم را در آن میگنجانیم. فضیلت اخلاقی کسی را که در فلاکت است خیر کامل نمیدانیم. در واقع جایی خیر اعلی تحقق مییابد که این دو مولفه در کنار هم وجود داشته باشند. به تعبیر کانت خیر اعلی آنجاست که سعادت به لحاظ ارزش اخلاقی انسانها، میان آنها توزیع شده باشد.
حال با توجه به این مقدمات، ما باید انسان مختاری باشیم. شرط تکلیف این است که ما بتوانیم به آن عمل کنیم. «باید مستلزم توانستن است» (این همان چیزی است که در فرهنگ خودمان با تعبیر «تکلیف ما لایطاق محال است» بیان میشود «باید مستلزم توانستن است» به این معناست که ما باید توانایی انجام آنچه به ما امر میشود را داشته باشیم و این توانایی همان است که از آن به اختیار تعبیر میکنیم.
و حال که ما عمل کردیم و آن عمل غایتی دارد که خیر اعلی است، آن غایت در زندگی ما به دست نمیآید. ما هیچگاه کاملا نمیتوانیم به مقتضیات اخلاق عمل کنیم. انسانها آمیزهای از موجودات نیک و بد هستند، لذا هیچگاه خیر اخلاقی، از آن حیث که به عهده آنهاست در عالم ما تحقق نمییابد و زندگی ما زندگی محدودی است پس ناگزیر باید سلوک اخلاقی ما ادامه پیدا کند. کانت این کمال اخلاقی را تحت عنوان قداست، اصطلاح میکند، ما باید به رتبه خدا برسیم ولی این قداست برای ایشان در این دنیا به دست نمیآید و باید زندگیاش ادامه پیدا کند و دوامی داشته باشد که برایش پایانی متصور نیست. اگر سلوکی بیپایان وجود دارد موجودیت ما میباید بی پایان باشد. این همان چیزی است که کانت تحت عنوان خلود نفس از آن یاد میکند.
و حال اگر بناست خیر اعلی متحقق شود (یعنی حالتی که خیریت و سعادت کنار هم تحقق پیدا کرده باشد) میباید نفس دارای زندگی جاویدان باشد، چون در غیر این صورت، اخلاق عبث خواهد بود. ولی از نظر کانت، جمع میان این دو (فضیلت و سعادت) از طریق خود ما ممکن نیست. ما توان این را نداریم چون اگر توانش را داشتیم در همین دنیا خود را سعادتمند میکردیم. سعادت متناسب با فضیلت در اختیار ما نیست. اما از سوی دیگر یقین داریم این دو باید با هم متناسب باشند لذا موجودی باید این دو را با هم جمع کند و آن هم قطعا موجودی است که ادیان از آن به خدا تعبیر میکنند (یعنی همان اوصاف را دارد) به این معنا، خدای کانت، خدای اخلاقی است و یا به تعبیر دیگر «خدای رخنه پوش» است، نه خدایی که عالم را برای ما تبیین کند، بلکه خدایی که اخلاق را برای ما تبیین میکند. لذا وجود خداوند که اصل موضوعه سوم است، ثابت میشود و آن چیزی است که به عنوان اصل مشترک همه ادیان میشناسیم، همان عقیده به توحید و معاد است و از هریک از این دو کانت مفهومی را ثابت کرده است.
این سه اصل موضوعه (اختیار، خلود نفس و خدا) را کانت در عقل عملی، ثابت کرد. اعتقاد او در عقل نظری این بود که ما هیچ راهی برای اثبات این سه در اختیار نداریم. میتوانیم بگوییم موضع او لاادریگرایی است؛ یعنی او این سه را انکار نمیکند، منتها اعتقادش این است که هر چقدر ما از طریق عقل نظری پیش رویم، دستاورد ما فقط پدیدارها هستند و در پدیدارها قانون علیت یک قانون ثابت است و هر پدیدهای معلول پدیدههایی مقدم بر خود است، هیچ پدیدهای نیست که بتواند به صورت خود جوش روی داده باشد. بنابراین در آنجا جایی برای علیت خود جوش وجود ندارد.
منظور از اختیار در اینجا، علیت خود جوش است یا در مورد خداوند نیز کانت، براهین مختلفی را که برای اثبات وجود خداوند اقامه شده مورد بحث قرار داده و هیچ یک از آنها را قابل دفاع نمیداند و به طور کلی میتوان گفت در مورد خداوند، از نظر کانت، چون خدا موجودی است که هیچ تجربهای از آن نمیتوان داشت، بنابراین خدا برای ما ناشناختی است چون هرگاه عقل بدون تجربه فکر میکند مثل پرندهای است که در خلاء پرواز میکند و به جایی نمیرسد حال اگر عقل نظری به این مساله بپردازد، هیچ دستاوردی نخواهد داشت و چنین مسائلی کاملا از دسترس عقل نظری بیرون هستند.
حال هر چندکانت این اصول را قابل شناخت نمیداند، در عین حال امکان آنها را پذیرفته است، یعنی خدا، خلود نفس یا اختیار را محال نمیداند، بلکه میگوید آنها غیرقابل شناخت هستند، اما همانطور که معروف است آنها را به عنوان ایدههای عقل که نقش تنظیمی دارند و نه تقویمی (یعنی مقوم شناخت مانیستند اما نظمی در شناخت ما ایجاد میکنند و شاخصهایی برای جهت یابی مان هستند) میپذیرد. خلاصه کانت، امکان این ایده را در عقل نظری پذیرفته است بدین صورت که میگوید ما در آنجا نشان دادیم که این امور، اموری ممکناند ولی در عین حال، قابل شناخت نظری نیستند، اما نوع دیگری از شناخت آنها را انکار نکردیم و بنابراین در اینجا چیزی که مطرح میکنیم، همان شناخت نوع دیگر است و این شناخت عملی است و البته در نقد عملی، کانت همچنان تاکید دارد که همه آنچه در اینجا گفته است با نقد عقل محض هماهنگ است. چون باز هم معتقد است که شناخت نظری با این مفاهیم ممکن نیست.
خدا در تفکر کانت و ادیان ابراهیمی
آنچه که ما در ادیان آسمانی در مورد خداوند میشناسیم قبل از این که دستاورد عقل ما باشد. خدایی است که خود را به ما معرفی کرده است. کتب آسمانی همه به نوعی معرفی خدا از زبان خود او هستند و ما سعی میکنیم که آن کتب آسمانی را بفهمیم و تفسیر کنیم خدایی که مورد اعتقاد ادیان است چنین خدایی است.
خداباوری کانت به نوعی خداباوری عقلی (یا طبیعی) است. خداباوری طبیعی از طریق عقل خود ما و به نوعی برای رفع یک نیاز عقلی اثبات شده است؛ یعنی گویی ما حوزهای از معلومات بشر را میخواهیم تبیین کنیم و در جایی از تبیینمان به این نتیجه رسیدیم که بدون فرض خداوند، مساله قابل تبیین نیست و کانت هم چنین راهی را برای اثبات وجود خداوند پیش گرفته است ولی بدیهی است که خدای ادیان چنین خدایی نیست، یعنی خدایی نیست که فقط محدود به یک دانش یا یک حوزه خاص از زندگی بشر باشد، بلکه خدایی است که در همه عالم حضوری فعال دارد و به تعبیر قرآن کریم «کل یوم هو فی شأن» (او هر روز به کاریست) نظریه کانت با چنین دیدگاهی فاصله دارد و حتی میتوان گفت که با روایتهای دیگری نیز که از خداباوری طبیعی مطرح شده است متفاوت است. معمولا نظریاتی که در زمینه خداباوری طبیعی (عقلی) مطرح شده است. خداوند را به عنوان علت محدثه عالم میشناسند (نه علت مبقیه)؛ یعنی همان خدای ساعت ساز.