مسعود بهنود
پنجمین سالگرد یازده سپتامبر– حادثهای که در زمان خود نوشتم که تاریخ دنیا را به قبل و بعد از خود تقسیم میکند– در زمانی فرا میرسد که در کل مناطق مسلماننشین جهان، تغییرات اساسی در همین پنج سال رخ داده، به ترتیبی که میتوان گفت هیچ کشور مسلمانی نمانده است که پیش از آن روز پائیزی بود که دو هواپیما بر برجها خورد و نشانههای تجارت جهانی را فرو ریخت. تکلیف همه روشن شده است. شاید از همین روست که تصمیمگیرندگان آمریکا و متحدان اروپائیشان، توجه خود را معطوف شناخت دقیق سرزمینی کردهاند که از نظر تاریخ، زبان و فرهنگ با وجه غالب مسلمانان متفاوت است، و هنوز پاسخی به تحولاتی بعد از یازده سپتامبر، از آن جا به دنیا نرسیده است. بحث ایران و یازده سپتامبر نه فقط گفتگوی ما ایرانیان، بلکه ماجرای بیشتر کسانی است که به آینده جامعه بشری نظری فراتر از لحظه و ساعت و روز دارند. در حالی که واقعیتهای بیتردید حاکی است که ایران از نخستین جوامع مسلمان بود که اهمیت تکان یازده سپتامبر را درک کرد و نسبت به آن واکنشهای حساب شده نشان داد. وقتی یازده سپتامبر رخ داد چهار سال بود که در گزارشهای سالانه نهادهای بینالمللی و نظارهگر تحولات اقتصادی و اجتماعی جهان، تجربه اصلاحات معروف به دوم خرداد ایران، یک شگفتی خوانده میشد. نه فقط بیان جهان آشنای محمد خاتمی علمدار اصلاحات که ادبیات تازهای را وارد جهان سیاست در آخرین روزهای قرن بیستم کرد، و نه فقط جلوههائی مانند پیشنهاد گفتگوی تمدنها، به عنوان راهحلی در برابر درگیری و چالشهای پیشبینی شده بشری، بلکه دهها نکته و جلوه از ایرانیان ظاهر شد که هر کدام برای جلب توجه جهانی کافی بود. باز شدن ناگهانی ظرفیتهای نهان جامعه ایرانی، واقعیتهائی را به جهانیان یادآور کرد. بیست سالی که مخالفان، ایران را در قابی سنگین و سیاه جا داده بودند، اما با دوم خرداد ناگهان آن قاب شکست و هر روز اخبار تازه از ماجرای ایرانیان به گوش جهان رسید. نسل تازه عالمان سیاستانگار موفق به کشف ایران تازهای شدند، و کشف تازهای از شیعه و نفوذ و اعتبارش در میان مسلمانان. از کشوری که دیرزمانی جز نفت و فرش و پسته چیزی نداشت به جهان بدهد و بعد از سقوط رژیم پیشین هم جز خبرهای سیاه نداشت، اینک حکایتهای تازه به گوش و چشمها مینشست، تجربههای نو که از دید جامعه شناسان میتوانست در سراسر شرق استبدادزده تکرار شود.
در چنین وضعیتی ناگهان خبر از فروریختن مرکز تجارت جهانی در نیویورک رسید. وقتی اثر اولیه ضربه واقعه فرونشست، چندان که اثر به کار بردن نسنجیده ترم «جنگ صلیبی جدید» توسط جورج بوش، نگاه جهان به سوی مسلمانان برگشت و همان سئوال پیشوای کلیسای آنگلکون که میپرسید آیا خشونت ذاتی اسلامی است و یا عرضی است و عاملی امروزی موجب آن. در این نگاه، ایران جایگاهی ویژه داشت. در همان زمان یکی از برجستهترین متفکران زمان نوشت ایرانیان انگار از پیش جای بایسته خود را در تاریخ ذخیره کرده بودند. هیچکس نمیتواند آنان را با هیچ ترفندی به بنیادگرایانی که به قصد به هم ریختن جامعه بشری به میدان آمدهاند همسنگ و همرای بگیرد. راست نوشته بود این متفکر، دشمنترین دشمنان ایران، در برابر این واقعیت که طالبان – که القاعده را در شکم خود پرورش داده بود– دشمنترین دشمنان رافضی هاست که همان شیعیان ایرانی باشند، ناچار به تمکین شدند. همه میدانستند که ایران اولین هشدار دهنده و منتقد تندرو و قاطع دولت طالبان بود و در زمانی که واشنگتن هنوز تردید داشت که حکومت طالبان– برخاسته سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، شعبهای از وزارت دفاع آمریکا در منطقه– چه کند، نه ایرانیان و نه طالبها در دشمنی و مخالفت با هم تردیدی نداشتند. چه رسد که اصلاحات دوم خرداد جلوه تازهای به حکومت اسلامی و مردمسالاری اسلامی داده بود که به دفعات جمهوری اسلامی ایران را از حکومت اسلامی امیرالمومنین ملاعمر جدا میکرد. تجربه تازه ایرانیها دیدنی بود. مردمسالاری دینی با همه مخالفانی که داشت و آن را جمع ضدین میدانستند، اما واقعیت این بود که زندگی مردم ایران را دگرگون کرده و حتی به اقرار کسی مانند حسنین هیکل، امواج این تحول از مرزهای ایران به سرعت گذر کرده و تمام جهان مسلمان را هدف گرفته بود. پس از یازده سپتامبر بود که جهانیان به جستوجو در میان واقعیتها و آرشیوها پرداختند. کشف این که هیچ ایرانی در عملیات بنیادگرایان مسلمان در گوشه گوشه جهان درگیر نبود. پس عجب نیست که یازده سپتامبر اگر برای همه خاورمیانه همکیشان تهدید بود که بود، اگر اساس زندگی نقشه سیاسی این جوامع را هدف گرفت که گرفت، اگر برای نومحافظه کاران آمریکائی پیام سرنوشت فرستاد تا با تمام یال و کوپال و سلاح و هیبت نظامی خود به منطقه سرازیر شوند، و آنان هم پیام را شنیدند، اما برای ایران زمان خود نه که تهدید نبود که فرصتی یگانه بود. اما اینک که پنج سال از آن واقعه گذشته و هر چه باید اتفاق افتاده و از رهگذرش زندگی میلیونها انسان دگرگون شده و دست کم برای نیم قرن دیگر کار باقی مانده است در منطقه، دیگر مقام پیشگوئی و هشدار نیست، واقعیتها در مقابلمان ایستادهاند با تمام خوب و بدشان. دو گروه از مزیتی که بعد از یازده سپتامبر نصیب ایران شده بود، دل خوش نبودند. اول آنان که مسلمان را خطر میدانند و هر چه نرمخوتر و جهان آشناتر باشد خطرناکتر. برای این گروه معاف شدن ایرانیان – و احیانا ترکها– از مدار نفرت غربیها و تحولات بنیان کن بعد یازده سپتامبر، خوشآیند نبود. گروه دوم– اگر دقیق شویم و به جزئیات ورود کنیم، دو دسته متخاصماند اما در نهایت با دو رویا در یک بستر خفتهاند– اینان را بحرانزی و در نتیجه بحرانزا بخوانیم. این دو گروه به کار افتادند که مبادا سرنوشت ایران از صدامیها و طالبانیها جدا شود. جهان، پنج سال پس از یازده سپتامبر، در تصویر کردن جامعه ایرانی مانده است. در تمام چالشهائی که بر سر پرونده هستهای و یا اجزای دیگر سیاست خارجی ایران وجود دارد، این سرگردانی پیداست. جهان از خود میپرسد ایرانیان کدامند. همین روزها از گلوی محمد خاتمی برمیآید که با اعتماد به نفسی مثال زدنی در اولین سفر خود به آمریکا، از سیاستهای خارجی نومحافظهکاران انتقاد میکند اما فاش میگوید که ایران با آمریکا دشمن نیست. همان که از رحمت و لبخند و مروت موسی، مسیح، محمد و بودا میگوید تا آنها را به نام این پیامبران تلخی و خشونت میآورند فاش کرده باشد یا صدایی دیگر. جورج بوش گفته است میخواهم درباره ایرانیها بیشتر بدانم. تنها وی نیست. جهانی اینک مانده است در مقابل دو تصویر متنافر از ما. از خود میپرسد کدامند، اما مردم این جهانیم و فرزندان این زمان.