تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۵  ، 
کد خبر : ۵۱۸۰۲
گفتاری درباره اندیشه سیاسی

دو نوع سیاست‌ورزی

حامد صالحی مقدمه: در مقاله حاضر نویسنده سعی کرده ابتدا مفهوم «اندیشه سیاسی» را تعریف کند، سپس به این سئوال پاسخ بدهد که اندیشمند سیاسی کیست؟ و در نهایت سیر تحول اندیشه سیاسی را مورد بررسی قرار می‌دهد.

الف) تعریف اندیشه سیاسی
در کتب مربوط به اندیشه‌های سیاسی، کمتر چیزی که بدان پرداخته شده تعریف خود اندیشه سیاسی است. با این حال برخی از اندیشمندان سیاسی تعاریفی از آن ارائه داده‌اند که برخی از آنها مورد اشاره قرار می‌گیرد:
ریمون آرون نویسنده فرانسوی اندیشه سیاسی را چنین تعریف می‌کند: «اندیشه سیاسی عبارت است از کوششی برای تعیین اهدافی که به اندازه معقولی احتمال تحقق دارد و نیز تعیین ابزارهایی که در حد معقولی می‌توان انتظار داشت موجب دستیابی به آن اهداف بشود.»(1) با این حال لوی اشتراوس آن را تأمل درباره آرای سیاسی یا ارائه تفسیری از آنها می‌داند و رأی سیاسی را خیال، مفهوم یا هر امر دیگری می‌داند که برای تفکر درباره آن ذهن به خدمت گرفته می‌شود و با اصول اساسی سیاست نیز مرتبط می‌باشد. (2)
به باور بشیریه: «اندیشه‌های سیاسی در حول علائق عمده اجتماعی شکل می‌گیرد و خود بر آنها تأثیر می‌گذارد. و برای دریافت درست آنها باید دیالکتیک اندیشه و واقعیت را بررسی کرد. اندیشه‌های سیاسی در هر عصری حتی اگر یوتوپیایی و انقلابی هم باشد تنها می‌تواند تا اندازه بسیار محدودی از حدود علائق آن عصر فراتر رود. حتی تصویر جامعه خیالی نمی‌تواند بیش از حد معینی از وضع موجود متفاوت باشد. مواد اولیه یوتوپیاها نیز از وضعیت‌های موجود یا گذشته گرفته می‌شود بدین‌سان کشمکش‌ها، علائق و صف‌بندی‌های نیروهای اجتماعی و سیاسی در هر عصری در شکل‌گیری و تکوین اندیشه‌های سیاسی آن عصر نقش انکارناپذیری دارد.» (3)
در حالی که فرهنگ رجائی معتقد است که: «انسان پیوسته با حوادث مستحدثه برخورد می‌کند و در مقابل آن چند کار انجام می‌دهد یا نظریه قبلی دارد که در این مورد هم کارآمد است یا نظریه قبلی را به روز و نو می‌کند و یا نظریه نویی می‌دهد. هر اندیشه‌ای در مقابل یک واقعه مستحدثه است یعنی در پاسخ به یک سئوال است.» (4) «بنابراین اندیشه سیاسی پاسخی بشری است به یک مقوله کاملاً بشری به نام سیاست» (5)
«اندیشه سیاسی به عنوان جزئی از سپهر اندیشه در کوشش بشر برای تعریف‌، تبیین مناسبات خویش با خارج همیشه با زندگی اجتماعی ملازمت داشته است. البته هدف اندیشه سیاسی جستار در حقیقت سیاست فی‌نفسه نبود، بلکه کوششی بود عملی برای پیدا کردن راه‌حل‌هایی در جهت بالا بردن کارآمدی، تنظیم، عملکرد جنجال‌گریز، و اداره بهتر مدینه» (6)
ابوالقاسم طاهری بدون اینکه تعریف مشخصی از اندیشه سیاسی ارائه بدهد، هدف آن را کارآمدی حکومت و اداره بهتر جامعه می‌داند و فایده عملی اندیشه سیاسی را بهبود رابطه مردم و حکومت‌ها، کارآمد کردن حکومت‌ها، احیای حقوق مردم، تبیین وظایف و تکالیف و حقوق متقابل ملت‌ها و دولت‌ها، کاربری در سیاستگذاری عمومی و برنامه‌ریزی کشور و... می‌داند. (7)
با وجود همه این تعاریف، به نظر می‌رسد تعریف علی قادری رهگشاتر باشد، ایشان ضمن اینکه مهمترین بخش معرفت سیاسی را حوزه اندیشه سیاسی می‌داند معتقد است که «اگر بخواهیم به اختصار ولی دقیق بیان کنیم که اندیشه سیاسی چیست؟ شاید تعریف جامع و مانع از آن، این باشد: اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است که به طور مستقیم به اداره امور جامعه مرتبط باشد.»(8)
توجه دقیق به ساختار این تعریف شناخت ما را نسبت به مفهوم «اندیشه سیاسی» تقویت خواهد کرد اول آنکه: جنس اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی ذکر شده است به این معنا که اندیشه سیاسی ماهیتاً فلسفی است (فلسفی به معنای عام کلمه) و طبیعتاً این معنا القا می‌شود که قوام گرفتن یک اندیشه سیاسی از روش‌های علمی پیروی نمی‌کند؛ به این مفهوم که در متدولوژی از روش‌های فلسفی برمی‌خیزد و نه از روش‌های علمی.
دوم آنکه: اندیشه سیاسی به طور مستقیم به اداره امور مردم مرتبط است. بر این اساس بسیاری از باورهای فلسفی از جرگه اندیشه سیاسی خارج است؛ اگر چه اندیشه سیاسی در دایره باورهای فلسفی است. در حقیقت این قید، تعریف را مانع می‌کند. چهارم اینکه: بدون آنکه ایدئولوژی به ظاهر در تعریف اندیشه سیاسی راه داشته باشد، ذاتی اندیشه سیاسی است. (9)
از مجموع تعاریفی که در خصوص اندیشه سیاسی ارائه شد ویژگی‌های زیر را می‌توان برای آن برشمرد:
1- اندیشه سیاسی عام و کلی است و هر گونه تأمل در باب سیاست را شامل می‌شود.
2- مجموعه باورهای فلسفی است.
3- به طور مستقیم به اداره امور جامعه و مردم مرتبط می‌شود.
4- در پی حل بحرانی از جامعه انسانی است.
5- از خصلت ایدئولوژیکی برخوردار است.
ب) ویژگی‌های اندیشمند سیاسی؟
با توجه به تعاریفی که اندیشه سیاسی ارائه و شناختی که از این حوزه از معرفت سیاسی حاصل شد، اینک می‌توان به این سئوال پاسخ داد که اندیشمند سیاسی کیست؟
در پاسخ باید گفت که اندیشمندان سیاسی کسانی هستند که در پی حل بحران‌های موجود در جامعه هستند، لذا بحران برای آنها سئوال ایجاد می‌کند و آنها در پی پاسخگویی به این سئوال و همچنین ضمن ترسیم یک نظام سیاسی و راه حل سعی می‌کنند تا کمبودها و نقائص نظام‌های قبلی بر طرف شود. (10)
اندیشمند سیاسی کسی نیست که صرفاً‌ دارای مجموعه‌ای از آراء و اهداف باشد و ابزارهای رسیدن به آن هدف‌ها را به دست دهد، بلکه باید بتواند درباره آراء و عقاید خود به شیوه‌ای عقلانی و منطقی استدلال کند تا حدی که اندیشه‌های او دیگر صرفاً آراء و ترجیحات شخصی به شمار نرود. (11)
هر چند طبق آنچه در تعریف اندیشه سیاسی گفته شد جنس اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی است اما باید توجه داشت که هر جمله فیلسوفانه، اندیشه سیاسی و هر فیلسوفی اندیشمند سیاسی نیست. بلکه اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است که در طول هم قرار می‌گیرد نه یک موضوع مجرد. بنابراین اگر کسی جمله‌ای فیلسوفانه، زیبا و مردم‌پسند بگوید و در یک عبارت نحوه اداره جامعه را توضیح دهد چنین شخصی اندیشمند سیاسی نیست و آنچه عرضه می‌کند اندیشه سیاسی نیست چرا که اندیشه سیاسی یک امر و یک عبارت نیست، اندیشمند سیاسی کسی است که بتواند برای هر سئوال فلسفی مرتبط با اداره جامعه پاسخی غیرمعارض با دیگر باورهای خود بیابد.
از لحاظ منطقی این مجموعه باورها باید در طول هم باشد و با هم معارضه نکنند. استحکام و سستی یک اندیشه سیاسی را از توالی باورهای غیرمعارض می‌توان بازشناخت، البته همه کسانی را که به عنوان اندیشمندان سیاسی می‌شناسیم توانسته‌اند یک مجموعه منسجم از باورهای فلسفی را به عنوان اندیشه سیاسی خود مطرح سازند.
آنچه جای بحث باقی گذاشته آن است که بعضی از این باورها به ظاهر در طول هم‌اند و با دقت و تأمل، تناقضات آنها آشکار می‌شود و یا آنکه بنیان‌های اولیه بعضی اندیشه‌ها مورد پذیرش نیست. مثلاً‌ مارکس یک اندیشمند سیاسی است که توانسته مجموعه باورهای خود را از نحوه اداره جامعه در طول هم قرار دهد ولی جدای از بنیان‌های باطل زیربنای تفکرش مرتکب تناقضاتی در ردیف کردن مجموعه باورهای خود شده که اندیشه‌هایش را، سست کرده اما سستی اندیشه‌های او اندیشه‌اش را باطل ساخته است نه اندیشمند بودنش را. (12)
با استناد به آنچه در تعریف اندیشه سیاسی گفتیم متذکر می‌شویم که اندیشه سیاسی به طور مستقیم به اداره امور مردم مرتبط است و هر چند جنس اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است اما با این تذکر دیگر نمی‌توان بسیاری از باورهای فلسفی را در جرگه اندیشه سیاسی قرار داد. بنابراین فیلسوفانی که به نحوه اداره جامعه نپرداخته‌اند، اندیشمند سیاسی نیستند اما همه اندیشمندان سیاسی فیلسوفی می‌کنند حتی اگر بنیانهای فلسفی آنها، سست باشد یا ادعا کنند که از فلسفه بیزارند. (13) در مجموع می‌توان ویژگی‌های زیر را برای یک اندیشمند سیاسی برشمرد:
1) اندیشمند سیاسی لزوماً نباید عالم علم سیاست باشد.
2) اندیشمند سیاسی باید در پی حل بحران‌های موجود در جامعه باشد و بتواند تصویر و ترسیمی از مدینه فاضله خویش را که از جامعیت نسبی برخوردار است ارائه کند.
3) باید توان استدلال منطقی درباره آراء و عقاید خود را به شیوه‌ای عقلانی و منطقی داشته باشد.
4) باید برای هر سؤال فلسفی مرتبط با اداره جامعه پاسخی غیرمعارض با دیگر باورهای خود ارائه دهد. (مجموعه منسجمی از باورهای فلسفی داشته باشد).
ج) سیر تحول اندیشه سیاسی:
اندیشه سیاسی و موضوعاتی که در آن مطرح بوده در طول تاریخ اندیشه دچار تحول شده است. می‌توانیم بگوییم که اندیشه‌های سیاسی، به اعتبار نسبتشان با دوران‌های تاریخی، یا به دوران قدیم تعلق دارند و یا به دوران جدید (14) بنابراین می‌توان سیر تحول اندیشه سیاسی را به دو دوره اندیشه سیاسی کلاسیک (سنتی) و اندیشه سیاسی مدرن تقسیم کرد. اندیشه‌های سیاسی و تحول در آنها همان طور که «مانهایم» متفکر آلمانی در کتاب «ایدئولوژی ویوتوپیا» گفته، تابعی از تحولات اجتماعی و اقتصادی و تاریخی است. (15) بنابراین در دو دوره مذکور اندیشمندان سیاسی متأثر از تحولات اجتماعی، اقتصادی و تاریخی به پرسش‌های مختلفی پرداخته‌اند که ذیلاً به بررسی هر دو دوره می‌پردازیم:
1) اندیشه سیاسی کلاسیک (سنتی):
دوره کلاسیک اندیشه سیاسی را می‌توان از دوران فیلسوفان باستان – که طبق تعریف اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی که به طور مستقیم به اداره امور جامعه باشد ارائه داده‌اند – تا زمان ماکیاولی (1527-1469) دانست. پرسش‌هایی که نوعاً در سنت کلاسیک اندیشه سیاسی، حداقل از زمان افلاطون به این سو مطرح بوده از این قبیل‌اند: عدالت چیست؟ آیا بشر حقوقی دارد و اگر پاسخ مثبت است این حقوق کدامند؟ نقش دولت چیست؟ آیا افراد نیازهای تعریف‌پذیری دارند و اگر چنین است چه کسی وظیفه دارد آنها را برآورد؟ آیا حکومت باید بیشترین سعادت را برای بیشترین افراد فراهم کند؟ و اگر چنین است جایگاه اقلیت‌ها در چنین برنامه‌ای کجاست؟ مایه مشروعیت یک حکومت یا حاکمیت یک دولت چیست؟
شایستگی متضمن چه نوع مطالباتی بر منابع است؟ اکثریت تا چه میزان مجاز است نگرش اخلاقی خود را بر دیگران تحمیل کند؟ آیا می‌توانیم تبیین مناسبی از مبنای اخلاقی نهادهای اجتماعی و سیاسی ارائه کنیم؟ بهترین شکل حکومت کدام است؟ در اندیشه سیاسی غرب از افلاطون و ارسطو گرفته تا مارکس و استوارت میل در قرن نوزدهم همواره تصور این بوده است که این قبیل سؤالات را می‌توان به نحو معقول و عینی پاسخ گفت، به طوری که می‌توان گفت اخلاقیات سیاسی مبنایی معقول دارند.
آنها این فرض را که اخلاقیات سیاسی تابعی است از ترجیحات، احساسات، نگرش‌ها یا آمال فردی، انکار می‌کردند، این تلقی از اندیشه سیاسی همان است که گاه مبنا انگاری نیز خوانده شده است. مراد این است که احکام و مواضع اخلاق سیاسی اولاً‌ دارای مبنا و شالوده‌ای است و ثانیاً این مبنا قابل توجیه عقلی است. (16)
سنت اندیشه سیاسی کلاسیک مبتنی بر این پیش فرض بنیادین بود که اخلاقیات سیاسی و قضاوتهای این حوزه تابع احساسات و آمال فردی نیستند و در نتیجه می‌توان این قضاوتها و این حوزه را بر مبادی معقولی بنا نهاد. روشن است که از این مقدمات این نتیجه را نیز می‌گرفتند: اگر این اخلاقیات و قضاوتهای مربوط تابع یا مولود احساسات و آمال فردی باشند اندیشه سیاسی، منزلت و وجاهت خاصی به عنوان حوزه‌ای معرفتی نخواهد داشت. (17)
یکی از مهم‌ترین و بنیانی‌ترین رویکردهای اندیشه سیاسی سنتی همواره این بوده است که هر نوع نظریه‌پردازی درباره نظام اجتماعی – سیاسی را متناسب و بلکه مبتنی بر نظریه یا تبیینی از ماهیت بشر می‌کرده است. این رویکرد بدین معناست که نظامهای اجتماعی – سیاسی هر یک از فیلسوفان سنتی متلائم و مبتنی بر تلقی از ماهیت بشر است. (18)
اندیشه سیاسی قدیم یا کلاسیک معمولاً آمیزه‌ای بوده است از انواع مختلف پژوهش و اندیشه‌ورزی. در این اندیشه‌ها سه نوع انگیزه متفاوت را می‌توان تشخیص داد: انگیزه‌های فلسفی؛ انگیزه‌های جامعه‌شناختی؛ و انگیزه‌های ایدئولوژیک، نظریه‌پردازی‌های سیاسی افلاطون، هابز، لاک یا هگل اساساً فلسفی است. زیرا هر کدامشان کوشیده‌اند تا نتیجه‌گیری‌های خود درباره سازمان سیاسی یا اهداف حیات سیاسی را با نظام فلسفی گسترده‌تری مربوط سازند.
اینان کوشیده‌اند تا با استنتاج نتایج سیاسی و اجتماعی از باورهای کلی‌تری درباره ماهیت واقعیت نشان دهند که همه قلمروهای واقعیت از جمله سیاست دارای ویژگی‌ها یا مقولات مشترک معینی هستند و راجع به تمام این قلمروها به زبان منطقی یکسانی می‌توان سخن گفت و به عبارت کوتاه‌تر آن که نتایج سیاسی از اصول منطقی و متافیزیکی کلی‌تری استنتاج می‌شوند و یا با این اصول تأیید می‌گردند.(19)
منظور از اندیشه‌های سیاسی با انگیزه‌های جامعه‌شناختی این است که: در آثار اندیشمندان سیاسی شاهد حدود زیادی از تعمیم‌های جامعه‌شناسانه هستیم که هابز از نمونه‌های بارز این دسته است.
البته جامعه‌شناسی کنونی در دامان فلسفه سیاسی بالیده و نشو و نما یافته است و از طرف دیگر مسلم است که پیشرفت جامعه‌شناسی به عنوان یک موضوع علی حده دقیق و تخصصی نیز بر اندیشه‌ورزی‌های کلی سیاسی و اجتماعی تأثیر گذاشته است و در نهایت اندیشه‌های سیاسی با انگیزه‌های ایدئولوژیک آن نوع اندیشیدن سیاسی است که در آن به جای تحلیل فلسفی و استدلال قیاسی و یا تعمیم‌های جامعه‌شناسانه، تکیه و تأکید بر تفکر اخلاقی – در باب تعبیه و توصیه مفاهیم زندگی خوب و نیز توصیف صورتهای مختلف سازمان‌بندی و عمل اجتماعی لازم برای نیل به مصادیق آن مفاهیم – باشد. (20)
توجه به این نکته نیز لازم می‌نماید که آثاری که سنت عظیم اندیشه سیاسی را فراهم آورده‌اند از نظر روش‌شناسی بسیار مغشوش و ناخالص‌اند. این آثار علاوه بر استدلالات معمول در نوع معهود فلسفه شامل دو نوع عمده عنصر غیرفلسفی نیز هستند: یکی گزارش‌های واقعی یا توصیفی از نهادها و فعالیت‌های سیاسی که می‌توانسته تحت عنوان کلی علم سیاست بیاید؛ و دیگری توصیه‌هایی درباره اهداف آرمانی فعالیت سیاسی و طریقه تمهید نهادهای سیاسی برای وصول به این اهداف که تماماً می‌تواند تحت عنوان ایدئولوژی بیاید». (21)
در نهایت برخی از ویژگی‌های اندیشه سیاسی سنتی را می‌توان به شرح زیر دانست:
1) در اندیشه سیاسی اخلاقیات سیاسی و قضاوت‌های این حوزه مبنایی معقول دارند و تابع احساسات و آمال فردی نیستند.
2) هر نوع نظریه‌پردازی درباره نظام اجتماعی – سیاسی را متناسب و بلکه مبتنی بر نظریه یا تبیینی از ماهیت بشر می‌نماید.
3) به توصیف آنچه که مطلوب است می‌پردازد و دغدغه امکان یا عدم امکان تحقق تجربی آن را ندارد.
4) اندیشه‌های سیاسی سنتی معمولاً آمیزه‌ای از انگیزه‌های فلسفی، جامعه‌شناسی و ایدئولوژیکی می‌باشد.
2- اندیشه سیاسی مدرن:
هر چند مارکس را می‌توان نخستین متفکری دانست که با بیان این که: «فلاسفه تاکنون جهان را به شیوه‌های مختلف صرفاً تعبیر کرده‌اند؛ موضوع این است که آن را تغییر دهیم.» حوزه اندیشه سیاسی به معنای مدرن آن را روشن کرد. (22) اما این اندیشه‌های سیاسی ماکیاولی (1527-1469) بود که پایه‌های اندیشه سیاسی کلاسیک را در هم ریخت چنانچه گفته‌اند که اندیشه نو با ماکیاولی آغاز شد و او را پدر نظریه سیاسی نو به شمار آورده‌اند. (23) از وی به عنوان نخستین نظریه‌پرداز دولت ملی مدرن، موسس ارتش ملی و بنیانگذار اندیشه سیاسی جدید یاد می‌شود.
تلاش ماکیاولی در جهت قانونمندکردن روش‌های کسب، حفظ و تحکیم قدرت، عرفی کردن قدرت سیاسی و زدودن ریشه‌های ماوراءالطبیعی آن، جدایی دین و اخلاق از سیاست، تحلیل سیاست برمبنای مناسبات قدرت و حقیقت رابطه نیروهای سیاسی، مطرح کردن مفهوم مصلحت عمومی و توجه به این اصل از جمله نوآوری‌های ماکیاولی در اندیشه سیاسی بود. (24) ماکیاولی همچنین از طریق سکولاریزه کردن اندیشه مسیحیت، تأثیر شگرفی بر اندیشه سیاسی جدید به خصوص اندیشه دموکراسی غرب داشته است.
زیرا که مسیحیت نه تنها دینی سکولار و دنیوی نیست بلکه جنبه‌های غیردینی و اخروی آن به مراتب قوی‌تر و نیرومندترند و اساساً هدف نهایی آن نجات انسان از سقوط در گناهان و تأمین فضیلت، سعادت و رستگاری انسان در جهات آخرت می‌باشد. این در حالی است که ماکیاولی اندیشه سیاسی جدید را از بحث در اخلاق و هدایت انسان به سوی فضیلت و سعادت خارج کرده و به تحلیل رابطه نیروهای متخاصم و الگوی تحلیل قدرت و جنگ می‌کشاند و این سرآغاز اندیشه سیاسی جدید غرب است.
بدنی ترتیب می‌توان گفت که نهادهای سیاسی و اندیشه سیاسی جدید غرب حاصل سکولاریزه شدن اندیشه مسیحیت است. بنابر این ماکیاولی راهی نو فرا راه اندیشه سیاسی غرب می‌گشاید و بسیاری از اندیشمندان بزرگ سیاسی غرب بعد از وی در همان راهی گام نهادند که در زیر گام‌های ماکیاولی هموار شده بود. (25)
اندیشه سیاسی عصر جدید مانند اندیشه سیاسی دوره کلاسیک ویژگی‌های برجسته خاص خود را دارد.
فلسفه سیاسی عصر جدید دربرگیرنده اندیشه‌های سکولاریسم، ناسیونالیسم، حاکمیت، دموکراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم و انترناسیونالیسم بود. (26)
اندیشه سیاسی مدرن از آن جهت با اندیشه سیاسی سنتی متمایز می‌شود که این اندیشه صرفاً به توصیف آنچه که مطلوب است نمی‌پردازد بلکه آنچه را که از لحاظ تجربی امکان تحقیق دارد، مورد کنکاش قرار داده و راه حل های تحقق آن را تیان می دارد. اندیشه سیاسی جدید، صرف‌نظر از شایستگی‌های آن دارای خصیصه اشتقاقی است، این بدان معناست که دردوره‌های بعد نسبت به موضوعات ساده و اساسی نوعی بیگانگی پدید آمد. (27)
نظریه سیاسی امروزه به طور آگاهانه یا ضمنی در طریق کاستن از اوج سخاوتمندانه اندیشی درباره امکانات و توانایی‌های انسان که در گذشته مقبول طبع بسیاری از متفکران بوده و نیز تجدید تصورات ما از طبیعت انسان گام نهاده است. (28)
در کل با پیدایش پوزیتیویسم بود که احتضار سنت کلاسیک اندیشه سیاسی شروع شد. زیرا روشن است که مفاهیم عدالت، آزادی، استثمار، سعادت، شقاوت، حق، تعدی، فضیلت و رذیلت، مفاهیمی – یا به زبان پوزیتیویستی، اسامی‌ای – نیستند که مصداق خارجی داشته باشند و لذا نمی‌توان آنها را مورد تحقیق تجربی قرار داد. تمام گزاره‌های ارزشی – هنجاری درباره سعادت یا شقاوت انسان، و جمیع فضایل و رذایل هیچ‌گونه محتوای تجربی ندارند و لذا هیچ معرفتی را افاده نمی‌کنند. (29)
از نظر پوزیتیویست‌ها هیچ نظریه واقع‌نما – تجربی درباره ماهیت بشر نمی‌تواند مبنای نظریه پردازی‌های ارزشی – اعتباری اندیشه سیاسی شود، مگر این که اصول اخلاقی یا گزاره‌هایی ارزشی – اعتباری را قرین و جلیس نظریه واقع‌نما – تجربی خود کند. (30)
پارادایم پوزیتویستی دو کارکرد میسر و مجاز را برای اندیشه سیاسی قائل است: نخست این که رفتار سیاسی را می‌توان مورد کاوش تجربی قرار داد ثانیاً مفاهیم اساسی را می‌توان مورد تحلیل منطقی قرار داد. درباره کارکرد نخست روشن است که رویکردی رفتارگرایانه مقصود و مراد است رویکردی که بتواند رفتار سیاسی را مورد تجربه حسی قرار دهد.
این رویکرد دو امر را می‌طلبد: یکی این که رویکرد فردگرایی تحویل‌گرایانه را نسبت به پدیدارهای اجتماعی و سیاسی اتخاذ کند. دوم این که رویکرد رفتارگرایانه‌ای نسبت به کاوش درباره نگرش‌های سیاسی داشته باشد. وظیفه و کارکرد دوم اندیشه سیاسی، تحلیل منطقی مفاهیم سیاسی است. به طوری که در نتیجه نه تنها معنای این مفاهیم وضوح پیدا کند بلکه معنای کاملاً تجربی عملیاتی و غیر متافیزیک بیابد.(31)
با توجه به آنچه ذکر شد برخی از ویژگی‌های اندیشه سیاسی مدرن به شرح زیر است:
1) اندیشه سیاسی مدرن، اندیشه‌های جدیدی را مثل سکولاریسم، ناسیونالیسم، حاکمیت، دموکراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم و ... مطرح می‌سازد.
2) صرفاً به توصیف آنچه که مطلوب است نمی‌پردازد و رویکرد آن به سمت روابط علّی و تأثیر متقابل پدیده در علم‌الاجتماع است.
3) از خصلت آرمانگرایی و ایدئولوژیکی اندیشه سیاسی سنتی دوری می‌کند.
4) رفتار سیاسی را قابل کاوش تجربی می‌داند.
5) مفاهیم سیاسی را قابل تحلیل منطقی می‌داند.
پاورقی در دفتر روزنامه موجود است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات