شریف لکزایی
4. حق نظارت و انتقاد کردن
در پارهای سخنان امام خمینی آمده است در نظام سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه، همه در برابر کارهایی که انجام میدهند مسئول و پاسخگو هستند و شهروندان بر همه امور، حتی ولی فقیه نظارت میکنند و در صورت تخطی حاکم مسلمانان و سایر کارگزاران نظام از معیارهای اسلامی، مردم میتوانند اعتراض کنند و تذکر دهند: «همه ملت موظفند که نظارت کنند بر این امور، اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگویند پایت را کج گذاشتی، خودت را حفظ کن». بنابراین اولاً، همه مردم محق و بلکه مکلفند که بر امور گوناگون جامعه نظارت کنند، ثانیاً، این نظارت شامل ولی فقیه نیز میشود. در سخن امام این پیشفرض نهفته است که ولی فقیه معصوم نبوده و ممکن است در پارهای از موارد دچار خطا شود و میبایست تحت نظارت عمومی مردم قرار داشته باشد؛ از این رو اگر ولی فقیه فاقد صلاحیت و شرایط رهبری شده باشد، خبرگان شخص دیگری را به جای او برمی گزینند. ایشان در ادامه معتقدند اگر در جایی عواملی کار خلاف مقررات اسلام مرتکب شدند:
بازاری باید اعتراض کند، کشاورز باید اعتراض کند، علما باید اعتراض کنید، اعتراض کنند تا این کج را راست کنند.اگر دیدند یک معمم برخلاف موازین اسلام خدای نخواسته میخواهد عمل بکند، همه موظفند جلویش را بگیرند که امروز غیر روزهای دیگر است.
همچنین ایشان در بحثهای فقهی در تحریرالوسیله در زمینه نظارت بر امور عمومی، به وجوب و ضروری دین بودن امر به معروف و نهی از منکر اشاره میکند و آن دو را از عالیترین و والاترین عبادات بر میشمارد که به سبب آن دو سایر فرایض برپا میگردد.
امر به معروف و نهی از منکر در نگاه امام خمینی واجب کفایی است؛ از این رو اگر پارهای افراد این وظیفه اجتماعی را بهجای آوردند از دیگران ساقط میشود. اگر بهپا داشتن واجبی یا از بین بردن منکری نیاز به اقدام دستهجمعی داشته باشد باید همگان اقدام کنند.
آیتالله مصباح یزدی، به عنوان یکی از قائلان و مفسران ولایت انتصابی فقیه، معتقد است از آنجا که تنها پیامبران و حضرت زهرا و ائمه اطهار معصومند، «هیچ کس ادعا نمیکند احتمال اشتباه در رفتار و نظرات ولی فقیه نیست. احتمال خطا و اشتباه در مورد ولی فقیه وجود دارد و ممکن است دیگران به خطای او پی ببرند؛ از این رو میتوان از ولی فقیه انتقاد کرد. ما نه تنها انتقاد از ولی فقیه را جایز میشماریم، بلکه بر اساس تعالیم دینی معتقدیم یکی از حقوق رهبر بر مردم لزوم دلسوزی و خیرخواهی برای اوست. ایشان برای تقویت سخن خود به روایت «النصیحه لائمه المسلمین» استناد کرده و نصیحت را نه به معنای پند و اندرز، بلکه به معنای دلسوزی و خیرخواهی برای رهبران اسلامی ذکر میکند و انتقاد را واجب شرعی مسلمانان بر میشمارد: «نه تنها انتقاد از ولی فقیه جایز است، بلکه واجب شرعی مسلمانان است و منافع و مصالح شخصی یا گروهی نباید مانع انجام آن شود».
البته در اینجا انتقاد از ولی فقیه به نکاتی مشروط میشود، زیرا با توجه به قداست ولی فقیه، میبایست در انتقاد از او شرایطی را لحاظ کرد و بدون اعمال و لحاظ کردن شرایط، نمیتوان زبان و قلم به انتقاد از ولی فقیه گشود. نخستین شرط، رعایت اخلاق اسلامی است که البته سایر مؤمنان نیز در این زمینه با رهبری مشترکند: «پیش از انتقاد باید اصل موضوع، محرز و عیب و اشکال، قطعی باشد؛ نه آنکه مبتنی بر شایعات و اخبار غیر قابل اعتماد و یا بر اساس حدس و گمان و بدون تحقیق، مطلب ناحقی به کسی نسبت داده شود و موجب اعتراض و انتقاد قرار گیرد»؛ شرط دوم، «به منظور اصلاح و سازندگی انتقاد شود، نه برای عیبجویی و رسوایی اشخاص». شرط سوم، «انتقاد بر اثر دلسوزی، خیرخواهی و صمیمیت باشد نه به سبب برتریطلبی». همچنین «بدون هیچ توهین و جسارت، مؤدبانه و با رعایت شؤون وی بیان شود و در حقیقت انتقاد باید بسان هدیهای تقدیم شود». شرط چهارم، «توجه به دشمن است. انتقاد از رهبر باید هوشمندانه طراحی شود تا موجب سوء استفاده دشمنان نشود».
با توجه به شرایط مذکور، آیتاللَّه مصباح پیشنهاد میکند: «برای رعایت همه اصول مزبور، بهترین شیوه انتقاد نوشتن نامه به دبیرخانه مجلس خبرگان و بیان موارد لازم است». حال این پرسش باقی است که چگونه میتوان امر به معروف و نهی از منکر را که مصداق کامل آن امر و نهی حاکم و کارگزار مسلمانان است و وجوب انتقاد از ولی فقیه را که در این سخن به آن اشاره شد، به نامه نگاری به دبیرخانه خبرگان تأویل کرد؟ علاوه بر این، اگر فردی یا گروهی نخواستند از این طریق از ولی فقیه انتقاد کنند و شیوه آشکار و مستقیم37 را ترجیح دارند، در این صورت سازوکار آن چیست؟ آیا فرد یا گروه مورد نظر در صورت انتقاد آشکار و مستقیم از ولی فقیه دچار محدودیت شده یا مجازات میگردد؟ چنین نگرشی عملاً نوع رابطه را واگذارانه میپندارد.
در نگاه امام خمینی هیچ کس از انتقاد مبرّا نیست و انتقاد سازنده موجب سعادت و هدایت جامعه شده و هدیهای الهی است:
نباید ماها گمان کنیم که هر چه میگوییم و میکنیم کسی را حق اشکال نیست، اشکال، بلکه تخطئه یک هدیه الهی است برای رشد انسانها.
در جمهوری اسلامی همه باید با انتقادها و طرح اشکالها راه را برای سعادت جامعه باز کنند.
گفتهام که انتقاد سازنده معنایش مخالفت نبوده و... انتقاد اگر بحق باشد موجب هدایت دو جریان میشود، هیچ کس نباید خود را مطلق و مبرّای از انتقاد ببیند.
مباحث امام خمینی بر عدم انتقاد آشکار و مستقیم دلالت ندارد اما ایشان نیز پارهای محدودیتها را برای انتقاد کنندگان برمیشمارد. ایشان اصرار دارد انتقاد را از توطئه تفکیک کند و انتقاد را جایز اما توطئه را جایز نمیدانند. انتقاد میبایست در راستای مصلحت اندیشی و هدایت و همراه با دلیل باشد و موضوع انتقاد ثابت شود و باعث آرامش جامعه شود نه اینکه به نام انتقاد، تهمت انتشار یابد. از این رو ایشان به امر به معروف و نهی از منکر اشاره میکند که از مصادیق مهم انتقاد و نظارت در نظام ولایت فقیه شمرده میشود.
به هر تقدیر، امام خمینی در موارد مختلفی تصریح میکند که میتوان از حاکم مسلمانان آشکارا انتقاد و نیز استیضاح کرد و او باید در برابر مردم پاسخگو باشد:
هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیماً در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح و به او انتقاد کند و او باید جواب قانعکننده دهد و در غیر این صورت اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است و ضوابط دیگری وجود دارد که این مشکل را حل میکند.
ایشان خطاب به مردم میگوید: «اگر من پایم را کج گذاشتم، شما مسؤولید اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتی، باید هجوم کنید، نهی کنید که چرا؟... امت باید نهی از منکر کند، امر به معروف کند». از این رو نظارت بر عملکرد ولی فقیه و دیگر کارگزاران نظام سیاسی اسلامی وظیفه مردم و دیگر نهادهای نظارتی است. البته نظارت بیرونی تنها یک وجهه از نظارت بر عملکرد حاکمان مسلمانان است. در اندیشههای اسلامی بر نظارتهای درونی نیز تأکید و توصیههای بسیار شده است.
در این نظریه در خصوص انتقاد و نظارت از دو نوع رابطه میبایست سخن گفت. در حالی که سخنان امام خمینی ناظر به رابطه وا ـ کارگزارانه است، اما سخنان پارهای دیگر از قائلان نظریه ولایت انتصابی فقیه به رابطه واگذاری منتهی میشود. تفاوت دو تلقی این است که در رابطه وا ـ کارگزارانه عملاً میتوان به نظارت پرداخت و زبان به انتقاد گشود؛ اما در رابطه واگذاری، عملاً باب نظارت و انتقاد محدود و منحصر به نامهنگاری به دبیرخانه مجلس خبرگان میشود.
مشارکت سیاسی در نظریه ولایت انتخابی فقیه
1. حق انتخاب کردن
به نظر میرسد شاخص حق انتخاب کردن در مشارکت سیاسی در نظریه انتخابی ولایت فقیه فربهتر دارد، زیرا بر اساس این دیدگاه، شارع مقدس برای عصر غیبت، شرایطی را برای حاکم مسلمانان ذکر کرده است و این مردم هستند که یکی از افراد واجد شرایط را به رهبری انتخاب میکنند. در این نظریه، عنصر انتخاب در عرض مشروعیت الهی نهاده میشود؛ از این رو مبنای مشروعیت الهی ــ مردمی است. بنابراین انتخاب حاکم، حق مردم است و اعمال ولایت ولی فقیه جز با رضایت و عقد پیمان مردم با حاکم صورت نمیگیرد و مشروع نیست.
در نظریه ولایت انتخابی فقیه، انتخاب مردم و آرای شهروندان باعث تقویت حکومت و پشتوانه استقرار آن به شمار میرود. گرچه این دیدگاه همه مردم را در انتخاب رهبر سهیم دانسته و محق میشمرد و تعیین رهبر را منحصر به نخبگان و اهل حل و عقد نمیداند، اما از تعیین حاکم اسلامی به شیوه اهل حل و عقد دفاع و جانبداری میکند و صحت و اطمینان آن را مستحکم، قویتر و قرین صواب ارزیابی میکند، زیرا خبرگان مردم اشکالاتی را که مردم عادی ممکن است داشته باشند ندارند. همچنین احتمال این که آنان مصالح فردی خود را بر مصالح جمعی ترجیح دهند یا این که خودخواهانه اظهار نظر کنند، وجود ندارد. دلیل دیگر این که تعیین رهبر امری تخصصی است و از سویی اکثریت مردم از سیاست و اهل سیاست آگاهی ندارند و ممکن است عواطف و تبلیغات در آنان تأثیر گذارد و مورد تطمیع و تهدید قرار گیرند؛ از این رو در یک نظام دو مرحلهای، مردم خبرگان را برمیگزینند و خبرگان نیز رهبر را تعیین میکنند. البته به هر صورت که حاکم انتخاب شود میبایست رضایت و مشارکت اکثریت مردم وجود داشته باشد، به طوری که در مواردی که مردم از درک و شعور و آگاهی بالایی برخوردار باشند انتخاب حاکم در یک مرحله انجام خواهد یافت. البته آنچه در این نظریه مورد توجه و به احتیاط نزدیکتر و قرین صحت است همان انتخاب دو مرحلهای است.
تأکید ولایت انتخابی فقیه بر دو مرحلهای بودن انتخاب حاکم، در افراد انتخابکننده محدودیتهای گستردهای ایجاد میکند، زیرا این نظریه به این دیدگاه منتهی میشود که انتخابکنندگان نیز باید دارای شرایطی ویژه باشند، چون از آنجا که در رهبر منتخب شرایطی از قبیل فقاهت، عدالت و مدیریت سیاسی لازم است و نیز از چنین شخصی انتظار میرود که قوانین و احکام اسلام را اجرا کند و شؤون مسلمانان را بر اساس مقررات عادلانه اسلامی اداره کند، بیتردید انتخاب کننده نیز باید عادل، ملتزم به قوانین و مطلع از احوال و خصوصیات افراد باشد. اگر اکثریت انتخاب کنندگان به مقررات اسلامی پایبند نبوده یا افراد ساده و نادانی باشند، چه بسا آرای خویش را به پول و منافع دنیایی و شخصی بفروشند یا با تبلیغات گمراهکننده، فریب خورده و یا تحت تأثیر تهدیدها قرار گیرند. در نتیجه قدرت و حکومت در اختیار افراد ستمگر و فاسد قرار میگیرد و به اهلش نمیرسد.
در هر صورت محوّل کردن انتخاب به عامه مردم بدون محدود کردن آن، با فرض این که اکثر مردم تحت تأثیر هواها و جوهای سیاسی قرار گرفته یا ناآگاه به مصالح و مفاسد هستند، جداً مشکل است. در کلام سیدالشهدا امام حسین علیه السلام هنگام فرود آمدن در سرزمین کربلا آمده است: «مردم بندگان دنیا هستند و دین بازیچهای است بر زبانهای آنان. به هر سو که منافع آنان اقتضا کند آن را میکِشند، پس آنگاه که به بلا آزموده شوند افراد دینباور بسیار کمند». آری، اگر فرض شود که اکثر مردم اهل عدالت و آگاهی و رشد سیاسی هستند شرکت آنان در انتخاب رهبر بیاشکال است.
البته همه طرفداران نظریه ولایت انتخابی فقیه چنین دیدگاهی ندارند؛ برای مثال صالحی نجفآبادی حق انتخاب حاکم را متعلق به تودههای مردم میداند:
مردم نه تنها حق حاکمیت سیاسی و حق انتخاب زمامدار را دارند، بلکه علاوه بر حق، وظیفه دارند از بین انسانهای نمونهای که دارای شش امتیاز در اصل مذکور پنجم قانون اساسی52 هستند یکی را به زمامداری انتخاب کنند و این حق و وظیفه متعلق به همه تودههای مردم است و در انحصار حزب خاصی نیست.
در این نظریه در صورتی که شخص واجد شرایط رهبری یک نفر باشد، قبول ولایت و حاکمیت او بر مردم واجب است، هر چند اعمال ولایت او نیز عملاً متوقف بر تأیید وی از جانب مردم است.54 البته معلوم نیست وجوب پذیرش ولایت و حاکمیت سیاسی تنها فرد واجد شرایط چگونه با انتخاب سازگار میافتد؟
به هر حال برخلاف آنچه در بادی امر به نظر میرسد، حق انتخاب کردن افراد در نظریه ولایت انتخابی فقیه دچار محدودیتهای گستردهای میشود و به انتخاب حاکم محدود نمیگردد، بلکه به گزینش نمایندگان مجلس و... نیز کشیده میشود؛ از این رو شرایطی برای انتخاب کنندگان نمایندگان مجلس شورا نیز در نظر گرفته میشود که عبارتند از: «بالغ و عاقل و دارای رشد فکری و سیاسی باشند به حدی که بتوانند فرد اصلح را برای تحمل این مسؤولیت خطیر که متعلق به مصالح همه مردم است تشخیص دهند». بر مبنای این نظریه، تصمیمگیری و قانونگذاری در جامعه اسلامی را باید نمایندگان مردم انجام دهند و در برخی موارد که شهروندان توان و صلاحیت انتخاب ندارند، حاکم اسلامی نمایندگان را به این سمت برمیگزیند: اگر امام عادل مشاهده کند که مردم آمادگی انتخاب نماینده را ندارند و یا این که از رشد و آگاهی سیاسی برای انتخاب افراد شایسته برخوردار نیستند، یا اینکه در معرض تهدید و تطمیع قرار میگیرند و بدین وسیله آرایشان خریداری میشود، در این صورت او که علم و عدالت و مدیریتش محرز گردیده میتواند شخصاً نمایندگان را مشخص کند. مگر اینکه هنگام عقد امامت و بیعت با وی شرط شده باشد ـ البته اگر این شرط صحیح باشد ـ که انتخاب نمایندگان باید به دست مردم باشد نه به دست حاکم. با توجه به بحثهای فوق حق انتخاب کردن مردم در نظریه ولایت انتخابی فقیه دچار محدودیتهای گستردهای میشود، زیرا انتخاب کنندگان نیز باید دارای شرایطی باشند. البته این پرسش قابل طرح است که چگونه این شرایط در انتخابکنندگان احراز میشود و سازوکار آن چیست؟ در این نظریه پاسخی برای این پرسش یافت نشد.
گفتنی است علیرغم چنین محدودیتهایی برای انتخاب کنندگان، مردم و آرای آنان یک پایه مشروعیت در این نظریه به شمار میرود و همه چیز به رضایت و توافق آنان با حاکم و دولت بستگی دارد؛ از این رو و با توجه به محدودیتهایی که در این نظریه به تصویر کشیده میشود، میتوان گفت رابطه فرد و دولت در این نظریه در عنصر مشارکت سیاسی، وا ـ کارگزارانه است. البته اگر محدودیتهای پیشگفته از میان برداشته شود و مردم نیز صلاحیت انتخاب داشته باشند، شاید بتوان گفت رابطه از نوع کارگزاری است. اما در هر صورت با توجه به وجود شرایط، این نظریه به سمت رابطه وا ـ کارگزارانه میل میکند، زیرا در هر صورت مردم مجاز نیستند خارج از قلمرو مذکور دست به گزینش زده و فردی فاقد شرایط را به رهبری برگزینند.
2. حق انتخاب شدن
نظریه ولایت انتخابی فقیه محدودیتهای مختلفی را برای شخصی که میخواهد به رهبری مسلمانان برگزیده شود در نظر میگیرد. این شرایط از این قرارند: یکم، عقل و درایت کافی؛ دوم، اسلام و ایمان؛ سوم، عدالت؛ چهارم، دانش و فقاهت؛ پنجم، قدرت و تدبیر؛ ششم، آلوده نبودن به پارهای خصلتهای ناپسند نظیر بخل و طمع و سازشکاری؛ هفتم، مذکر بودن و هشتم، پاکزادی. گروه دیگری از طرفداران این نظریه چهار شرط را علاوه بر شجاعت و عدالت برای زمامدار مسلمانان لازم میدانند: یکم، آگاهی از قانون (دانش و فقاهت)؛ دوم، آگاهی سیاسی؛ سوم، آگاهی از علم مدیریت جامعه؛ چهارم، تدبیر و عاقبت اندیشی در مسائل کشور.58 در این دیدگاه فقهایی که ولایت ندارند عبارتند از: فقیه ناپرهیزگار؛ فقیه ناآگاه به سیاست زمان؛ فقیه غیر مدیر و مدبر و فقیه غیر شجاع.
از سوی دیگر، در صورتی که فردی واجد صلاحیتها و شرایط باشد، واجب است خود را نامزد پذیرش رهبری و دیگر شعبههای حکومت اسلامی بکند، زیرا حکومت از ضروریات زندگی انسانهاست و حفظ کیان اسلام و مسلمانان و حراست از مرزها و شهرها و دفع کفار و ستمگران از امت اسلامی به آن وابسته است و تعطیل آن موجب پایمال شدن حقوق و معطل ماندن احکام و حدود و فراموش شدن امر به معروف و نهی از منکر و به عبارت دیگر، موجب تعطیلی اسلام به مفهوم وسیع آن میگردد. اگر فقهای واجد شرایط از سوی ائمه به ولایت منصوب شدهاند در این صورت آنان به عنوان واجبکفایی موظفند امر رهبری مسلمانان را به عهده بگیرند و بر مسلمانان نیز واجب است در مسائل مختص به حکومت از آنان اطاعت کنند؛ اما اگر قائل شویم که علما و فقها تنها صلاحیت رهبری را دارا هستند و ولایت بالفعل آنان متوقف بر انتخاب مردم است در این صورت بر آنان واجب است خود را به جامعه عرضه کنند و بر مسلمانان نیز واجب است آنان را نامزد و انتخاب کنند، و ترک این وظیفه از ناحیه فقها یا مردم، در صورت امکان عمل به آن، بدون تردید گناه است. چنانچه مقتضای وجوبکفایی اینگونه است.
علاوه بر اینکه حاکم و رهبر اسلامی دارای شرایطی است، نامزدهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی نیز باید شرایطی داشته باشند که با فقدان آن شرایط، حق انتخاب شدن را ندارند. از این رو فردی که میخواهد برای مسؤولیت نمایندگی مردم در مجلس قانونگذاری انتخاب شود لازم است «بالغ، عاقل، متدین، پرهیزگار، آگاه به زمان، اطلاع از نیازمندیهای مردم و شجاع و توانمند برای تصمیمگیری و قانونگذاری باشد». همچنین انتخاب شدن افرادی به عنوان وزرا و کارگزاران و فرماندهان نیز مستلزم شرایطی است، زیرا ـ بنابر استدلال این نظریه - بیشترین مشکلاتی که متوجه نظامهای سیاسی در سطح جهان میشود از انتخاب نادرست وزرا و فرماندهان و کارگزاران نشأت میگیرد، چه این سوء انتخاب به دلیل نتوانستن باشد یا نخواستن. فساد مسؤولان و بیکفایتی آنان نیز عامل دیگری است که موجب به هم ریختگی امور و از هم گسیختگی حکومت و کینه مردم به نظام میشود که در نهایت ممکن است به شورش و انقلاب منجر شود. علاوه بر این، عقل و شرع نیز همواره درباره رهبران و کارگزاران و وزرا، ویژگیها و شرایطی را لازم میشمارد که واجب است آنها را رعایت کرده و سهلانگاری و اهمال در آن موجب خیانت به اسلام و امت اسلامی است. از جمله این شرایط میتوان به تخصص و تجربه، قدرت بر تصمیمگیری و عمل، مطمئن و امانتدار بودن و نداشتن خصلتهای ناپسند نظیر حرص و طمعکاری، اشاره کرد. به نظر میرسد حق انتخاب شدن در این نظریه با توجه به شرایط محدود کننده فراوانی که دارد به سمت رابطه واگذاری متمایل میشود زیرا هنگامی که تنها اشخاص انگشتشماری از حق انتخاب شدن برخوردار باشند و اکثریت قاطع از دایره انتخاب شدن خارج گردند، نظریه خود به خود به سمت واگذاری پیش میرود. حتی در برخی موارد ممکن است اشخاص متعددی هم نباشند که مردم دست به انتخاب بزنند و در نتیجه به همان یک گزینه گردن نهند.