محمد قوچانی
در روزگاری که تخم صراحت را ملخ مصلحت خورده است و جز به کنایت نمیتوان سخن گفت این تنها سینماست که میتواند به داد سیاست برسد.
سیاست در عصر ما چنان مبهم شده که جز با احتیاط نمیتوان از آن سخن گفت. کلاف سردرگریبانی که به سرعت از عقلانیت دور میشود و در راهی بیبازگشت گام برمیدارد و درست به همین علت عمده پیشبینیها و پیشنهادهای سیاستمداران نادرست از کار در میآید: از سقوط صدام و طالبان و همسایگی با ارتش آمریکا تا نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران و نیز تحولات خاورمیانه و دگرگونیهای سیاسی در سوریه و فلسطین و آینده پرونده هستهای ایران که جهان سرگرم بدان است.
در این آشفته بازار، حرف دقیق و درست زدن و پرهیز از بهانه ساختن و بها پرداختن کار سختی است و چه بسا از عهده سیاستمداران، که عادت به محاسبه دارند، برنیاید اما ابراهیم حاتمیکیا در «به نام پدر» ناگفتهها را به تصویر کشیده است: اینکه تصمیمگیری برای یک ملت چه اندازه سخت است و اینکه دامنه تصمیمات حاکمان تنها به مردم آن عصر محدود نمیشود و ممکن است تا انتهای تاریخ تداوم یابد. «به نام پدر» با کاوشی در تاریخ ایران باستان آغاز میشود. منطقهای تاریخی و باستانی که به ظاهر مینزدایی شده و برای درس آموختن دانشجویان باستانشناسی آماده و هموار شده است. دخترک کاوشگر اما درست در اوج افتخار (کشف شی باستانی) توسط مینی، که میهمان تازه تاریخ ایران است، فلج میشود. پس تاریخ تنها افتخارآفرین نیست که شیء چند هزار سالهای در خاک موزههای ایران را آذینبندی کند. اگر گذشتگان ما دشنههایشان را در خاک پنهان ساختهاند ما نیز مینهایی را در آن کاشتهایم که درخت بدبختی را در دیارمان سربلند میکند. از همین خاک حاصلخیز تناقضهای زندگی آغاز میشود: پدری خاک خانه پدری را مین آلود کرد تا دشمن قدم بر آن نگذارد اما مین نه دین دارد و نه میهن، پس سالیان دراز در خاک میماند تا به ضد خود تبدیل شود. ابزار دفاع از میهن در غیاب دشمن به آلت جنگ تبدیل شد و تخم درخت جنگ، که ظاهراً عقیم شده بود، دوباره این درخت شوم را بارور ساخت؛ برای نسلی که ظاهراً هیچ وقت اختیاری در انتخاب جنگ یا صلح نداشته است. نسلی که معترض است و میخواهد زندگی کند. عادت حاتمیکیا به عنوان مردی از نسل جنگ همواره بر این بوده که به پرسشهای این نسل پاسخ گوید: آنجا که حاج کاظم «آژانس شیشهای» روی زمین مینشیند و تک گویی پیشه میکند، آنجا که قهرمان ناکام ارتفاع پست سخن از محرومیت خود میگوید و آسیبهای جنگ، آنجا که جان باخته جنگ در «از کرخه تا راین» سیلی به صورت بریده جنگ میزند. حاتمیکیا در همه جا گویی قصد آن دارد که به عنوان وکیل مدافع نسل «پیر ـ جوان» جنگ به شبهات نسل پس از خود پاسخ دهد. اما در «به نام پدر»، پدری که متهم است به کاشتن مین، دفاعیهای نمیخواند و جوابیه ی نمیدهد و تلاشی برای پاسخ دادن به دختر نمیکند جز تلاش برای پاک کردن مینها. خاطرهای تلخ از روزگار جنگ. جنگی که هنوز تمام نشده؛ به شهادت مینهایی که در زمین خفتهاند.
پیش از این پدرهایی که در فیلمهای حاتمیکیا میدیدیم سعی آشکاری در ساکت کردن فرزندان خود داشتند. با نگاه عاقل اندر سفیه یا فریادهای همدلانه یا سکوت و درغلتیدن در مظلومیت خویش. به یاد آورید حاج کاظم را که فرزند معترض اما معتقد خود را با آن محاسن همچون انصار حزبالله، به نگاهی بیاعتماد احاله میدهد یا قهرمان فیلم «از کرخه تا راین» که بدون کلامی با یونس با او ارتباط برقرار میکند. گویی میان این دو نسل با وجود فاصله سنی نه چندان زیاد زبانی برای گفت وگو وجود ندارد. اوج این ناتوانی در هم سخنی در به نام پدر دیده میشود. پدر هیچ زبان مشترکی با دختر (که حتی در ظاهر نسبتی با نسل انقلاب ندارد) نمییابد و هیچ تلاشی برای همزبانی نمیکند. دختر حتی نمیفهمد که چرا پدر به بالینش نمیآید یا با او سوار هواپیما نمیشود و این تنها مادر است که پدر را میفهمد، همان «فاطمه» آژانس شیشهای، همان «حبیبه» به نام پدر، همان که در عین نفرت از جنگ تن به جنگ داد و در عین دفاع از جنگی که از سر گذراندیم از جنگی که در پیش است پرهیز میکند و به همین دلیل اجازه بازگشت به میدان مین را به پدر نداده و حالا هم او در سر بازکردن این زخم کهنه و انفجار فاجعه سهیم است.
«به نام پدر» پایان تلاش نسل گذشته برای توجیه جنگ است. فرط استیصال پدر نه آنجا است که بر میدان مین پای میفشارد تا پای از دست رفته دختر را با پای خود معامله کند که در جایی است که اجازه قطع پای دخترش را میدهد و آنگاه دخترش او را استیضاح میکند.
استیضاحی به عمق تاریخ همه جنگهایی که در آن پدران برای فرزندان و حاکمان برای مردمان تصمیم گرفتهاند. آنجا که میپرسد: «پدر! چرا مجوز قطع پایم را امضا کردی؟ تا کی میخواهی به جای من امضا کنی؟» قصه «به نام پدر» تصویری تمام قد از تصمیمات غیرمسئولانهای است که سیاستمداران به جای جامعه خویش میگیرند. حاکمانی که بدون مشورت تصمیم میگیرند. «مشروعیت جنگ» اما در ذات خود مفهوم پرتناقضی است که ظاهراً یکی از مهمترین مضامین و مفاهیم علم سیاست را در جهان فرامدرن تشکیل میدهد. جنگهای پیشگیرانه از نوع تهاجم ایالات متحده آمریکا به عراق و افغانستان مصداق این تناقض جمع دو واژه مشروعیت و جنگ است.
اما برای پیشگیری از جنگ چه میتوان کرد؟ سکانس پایانی فیلم حاتمیکیا راهحل پیشنهادی او را نشان میدهد. در حالی که آسمان بالای سر او آکنده از جنگندههایی است که نشان از جنگی تازه دارد،پدر، مینها را از زمین زیر پای خود میروبد. مینهایی که برای دشمن کارسازی شده بودند و دوست (محبوبه) را نشانه رفته بودند. به نام پدر سربستهترین، مسئولانهترین و بهنگامترین هشدار شهروندان به سیاستمداران درباره محاسبه درباره تصمیمهایشان است و اتفاقاً ابراهیم حاتمیکیا مناسبترین فرد برای این هشدار و زنهار است: هنرمندی که در دل انقلاب اسلامی به دنیا آمده، با ارزشهای دینی پیوند یافته، در جمهوری اسلامیبالیده و در عصر جنگ ایران و عراق ایمان و اعتقاد خود را به حفظ دین و میهن اثبات کرده است و احتمالاً اگر جنگی در پیش باشد دوربین او نیز سرباز دفاع از ایران و اسلام خواهد بود. اما اکنون این همان ابراهیم حاتمیکیا است که هشدار میدهد.
مهم نیست که فیلم شتابزده است که ما در عصر پرالتهابی زندگی میکنیم. عصری که هنوز تصمیم نگرفتهایم که چگونه رفتار کنیم. عصری که دشمن در همسایگی ما است و دوست پا بر میدان مین دارد و زبان به پرسش میگشاید.
مهم نیست که چرا حاتمیکیا به ملودرام روی آورده یا ارزشهای سینمایی کار او با سلیقههای هنری منتقدان ناهمخوانی دارد مهم این است که فیلم حاتمیکیا برای امروز ساخته شده است. همین امروز و نه شش ماه و یک سال دیگر. مهم این است که حاتمیکیا برای امروز ما و برای همیشه تاریخ ما قصهای ساخته است که ما را و سیاستمداران ما را از خواب بیدار میکند تا به این پرسش پاسخ گویند که تا کی میخواهند به جای ما امضا کنند؟