تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۲۷  ، 
کد خبر : ۵۱۹۵۲

عقل و آزادی(بخش نخست)

غلامحسین ابراهیمی دینانی اشاره: غلامحسین ابراهیمی دینانی پژوهشگر برجسته فلسفه به زودی کتابی را منتشر می‌کند با عنوان «درخشش ابن رشد در حکمت مشاء» در این کتاب که آن را انتشارات طرح نو منتشر خواهد کرد، برای نخستین بار یک متفکر شیعه ایرانی به بحث و بررسی درباره اندیشه‌های «ابن رشد» که تاثر‌گذارترین فیلسوف مسلمان در جهان غرب است، می‌پردازد. ابن رشد با این که در جهان غرب تاثیر بسیار گذاشته و پیروان زیاد پیدا کرده است، اما در شرق و جهان اسلام و به خصوص ایران با استقبال روبرو نشده است. تلاش‌های ارزشمند ابراهیمی‌ دینانی در دو کتاب ارزنده «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام» و «آیت عقل و عشق» هر دو با استقبال روبرو شده و تونست جایزه کتاب سال ایران را در دو سال جداگانه از آن خود کند. بخشی از مقدمه کتاب «درخشش ابن رشد و حکمت مشاء» که با بزرگواری ایشان و ناشر کتاب در اختیار روزنامه قرار گرفته است، تقدیم می‌شود با این توضیح که تیتر و میان تیترها توسط روزنامه انتخاب شده است.

انسان یونانی و توانایی پرسیدن
برخی از اندیشمندان چنین می‌اندیشند که دین و دولت و فرهنگ از نیروهای سه‌گانه تاریخ شناخته می‌شوند. اگر این سخن پذیرفته شود ناچار باید گفت در نظام فلسفی ارسطو که جایگاه تاریخ و نیروهای آن مشخص و معین می‌گردد جایگاه دین نیز معلوم و معین خواهد بود. با توجه به آنچه تاکنون در اینجا ذکر شد، باز می‌گردیم به سخن دانشمند آلمانی اولریش فن ویلا موویتس، مولندرف که گفته است: «یونانیان به جای اینکه بگویند خدا چنین و چنان است همواره می‌گفتند چنین یا چنان چیزی، خدایی است».
کسانی که روی سخن این اندیشمند آلمانی تکیه می‌کنند و آن را در آثار خود منعکس می‌نمایند بیشتر به این مساله می‌اندیشند که یونانیان به وجود خدای یگانه باور نداشته‌اند و پیوسته براساس شرک و تعداد خدایان گوناگون و پیکار آنان با یکدیگر سخن می‌گفته‌اند. در نظر این اشخاص انسانی که با اندیشه‌ها هومر و سایر داستان‌نویسان یونانی آشنایی دارد در برابر خدای خود آزاد است و این آزادی نیز به معنای درونی آن، جز سنجیدن و گزیدن راه شخصی به معنی این است که انسان می‌ایستد برای اینکه که خودش باشد حتی اگر این گزینش و انتخاب با موانع و مشکلاتی روبرو گردد که شخص گزینش کننده را با شکست قطعی مواجه می‌نماید.
این طرز تفکر و اسلوب اندیشه که در تراژدی یونانی انعکاس پیدا کرده است انسان را در پیکار با خدایان می‌بینند و به هیچ وجه با تسلیم و انقیاد سازگار و هماهنگ نیست. انسان‌های هومری از همان آغاز می‌کوشند در برابر خدایان که بر ‌سرنوشت آنان حاکم هستند سر تسلیم فرود نیاورند. از آنچه در ایلیاد و اودیسه آمده چنین بر‌می‌آید که انسان یونانی بر اثر خودآگاهی حتی به بهای شکست قطعی در برابر خدایان می‌ایستد و تسلیم نمی‌شود. در جهان هومری هیچ‌کس نمی‌داند خدایان برای او چه فرجامی در نظر گرفته‌اند و با چه پیش آمدهایی روبرو خواهد شد. با این همه کلیه کسانی که هومری می‌اندیشند به این امر اعتراف دارند که امور زندگی آنان با طرح و نقشه خدایان ترسیم می‌گردد.
تردیدی نیست که هرگاه خدایان چیزی را به انسان ارزانی نمایند، انسان طبعا خرسند می‌شود و در مقابل خدایان بخشنده، فروتن می‌ماند. اما در عین حال اگر انسان از سوی یکی از خدایان مورد ستم واقع شود و رنج ببیند چنان که اودیسه از سوی پوزیدن آزرده می‌شود دیگر فروتن باقی نمی‌ماند و تسلیم نمی‌شود بلکه او نیز به نوبه خود گستاخانه با آن خدای آزار دهنده دشمنی می‌ورزد.
به همین جهت است که یونانیان همواره در معرض این وسوسه بوده‌اند که تا اندازه‌ای خودپسند و بی‌پروا شوند و پا از مرحله موقعیت خود فراتر نهند. و در همین مورد است که نسبت انسان یونانی با آنچه در نظر آنان خدایان خوانده می‌شوند از نوعی پارادوکس خالی نیست. به عبارت دیگر می‌توان گفت مناسبت‌های انسان یونانی در ارتباط با خدایان خود با نوعی تناقض یا تضاد همراه است زیرا انسان هومری در همان حال که می‌داند سرنوشت او در دست خدایان قرار دارد گستاخانه در برابر آنها می‌ایستد و به کوشش و تلاش خود ادامه می‌دهد.
کسانی که با فرهنگ یونان باستان انس و الفت دارند معتقدند برای اینکه انسان بتواند مانند یونانیان بیاندیشد باید به درستی در هر یک از موجودات به بررسی بپردازد و ارزیابی و کمال آن در شگفتی فرو رود. برای پیدایش این شگفتی علاوه بر ادراک عظمت و زیبایی در یک شی‌ء قدرت فاصله گرفتن از آن نیز لازم و ضروری شناخته می‌شود و البته معلوم است که این ادراک و آگاهی بدون آزادی و وابسته نبودن، برای اشخاص میسر نمی‌گردد. کسی که از آزادی اندیشه برخوردار نیست نمی‌تواند با درک زیبایی و شکوه اشیا دست یابد و از فاصله گرفتن با شیء مورد ادراک نیز ناتوان بود.
این مساله به این صورت دارای اهمیت بسیار است.(...)، تردید نمی‌توان داشت که اگر انسان نتواند از موضوع مورد ادراک خود، فاصله بگیرد. از طرح پرسش ناتوان خواهد بود و در آنجا که پرسش مطرح نشود تفکر زنده و فعال نیز وجود نخواهد داشت. کسی که از توانایی طرح پرسش برخوردار است همانند کسی است که می‌تواند با هنر شنا کردن خود را از خطر غرق شدن در اقیانوس رهایی بخشد. اگر چه کسان دیگری نیز هستند که با آویخته شدن به یک رشته می‌توانند به ساحل نجات دست یابند. به این ترتیب، تامل عقلی و طرح پرسش از ویژگی‌های انسان است و تنها از این طریق است که می‌توان به کمالات عالی دست یافت.
مساله‌ای که در اینجا باید مورد بررسی قرار گیرد این است که آیا توان طرح پرسش به معنی گستاخی و خیره‌سری و تسلیم نشدن در برابر حقیقت است یا اینکه با طرح پرسش می‌توان به درک حقیقت دست یافت و در برابر آن سر انقیاد و تسلیم فرود آورد.
عقل و اراده
کسانی که با موازین عقلی آشنایی دارند به خوبی می‌دانند که عقل در عین اینکه پیوسته پرسش می‌کند و در مقام جست‌وجوی حقیقت بر‌می‌آید همواره در برابر حقیقت تسلیم است و با نقص و نارسایی خود نیز آشنایی دارد. بنابراین، اگر یونانیان هومری مسلک از گستاخی و تسلیم شدن سخن می‌گویند بیش از هر چیز دیگر به اراده انسان نظر دارند. درست است که اراده انسان از عقل او جدا نیست و در میان این دو عنصر برجسته رابطه وثیق و محکم وجود دارد ولی اراده عین عقل نیست چنان که عقل نیز عین اراده به شمار نمی‌آید.
برای اینکه انفکاک و جدایی میان عقل و اراده را بهتر بشناسیم باید به این مساله توجه داشته باشیم که ممکن است انسان چیزی را بخواهد و آن را اداره کند در حالی که خداوند تبارک و تعالی آن را نمی‌خواهد. اما به هیچ وجه ممکن نیست که انسان چیزی را بداند که خداوند آن را نمی‌داند. رذیلت همواره از اراده انسان ناشی می‌شود. طغیان و سرکشی نیز به خواست روز افزون او مربوط می‌گردد در حالی که از عقل، رذیلت برنمی‌خیزد طغیان و خیره‌سری نیز با آن سنخیت و مناسبت ندارد. خرد به خودی خود نیک است و عقل نیز در حد ذات خویش با بدی و رذیلت سر سازگاری ندارد. آنجا که یک امر زشت و ناپسند، مورد تعلق عقل قرار می‌گیرد خود عقل به هیچ وجه زشت و ناپسند نمی‌شود.
به عبارت دیگر می‌توان گفت بدی و زشتی آنچه مورد تعقل قرار می‌گیرد به نیکی عقل خدشه وارد نمی‌سازد و در روشنی آن، تیرگی ایجاد نمی‌کند. هر گونه تیرگی و تاریکی در پرتو نور عقل معنی پیدا می‌کند و جایگاه تیر و تاریک خود را باز می‌یابد ولی سیاهی و تارکی، به هیچ وجه نمی‌تواند نور عقل را تیره و مکدر گرداند. معنی جهل و نادانی از طریق علم معلوم می‌گردد ولی جهل و نادانی از طریق علم معلوم می‌گردد ولی جهل نمی‌تواند به معنی علم راه پیدا کند به همین جهت است که در نظر بسیاری از اندیشمندان، جهل بزرگ‌ترین دشمن علم شناخته نمی‌شود بلکه آنچه می‌تواند دشمن بزرگ علم شناخته شود جز خرافات چیز دیگری نیست.
جهل بسیط و ساده نه تنها دشمن علم نیست بلکه به آسانی می‌تواند زمینه‌ساز و پیشینه‌ای برای فرا گرفتن علم بوده باشد. در جایی که شخص، به جهل و خود آگاهی داشته باشد و به آسانی برای فرا گرفتن علم آمادگی پیدا می‌کند ولی هر گاه انسان به یک امر خرافی باور داشته باشد اعتقاد به آن امر خرافی را به جای علم می‌نشاند و فرا گرفتن علم درمی‌آید و با این چهره دروغین راه دانش و آگاهی را مسدود می‌نماید. اکنون اگر به کیفیت پیدایش باورهای انسان نسبت به امور خرافی توجه کنیم و به بررسی دقیق آن بپردازیم و به روشنی معلوم خواهد شد که اراده و خواسته‌ها در پیدایش این باورها نقش عمده و بنیادی داشته‌اند.
اراده به همان اندازه که در گستاخی و خیره سری انسان منشا اثر واقع می‌شود در باور داشتن به امور خرافی که باعث توقف و تسلیم و عقب‌ماندگی است نیز می‌تواند نقش داشته باشد. همانگونه که یادآور شدیم یونانیان هومری مسلک روی آزادی اراده تکیه می‌کردند و محدود کردن آن را به هیچ وجه جایز نمی‌دانستند. در نظر آنها برای آزادی اراده حد و مرزی وجود ندارد و انسان حتی در برابر خدای خویش نیز آزاد است. فزون طلبی و سلطه‌‌خواهی یکی از ویژگی‌های اراده است. پیکار خدایان با یکدیگر در فرهنگ یونان باستان و آزادی بی حد و مرز انسان در برابر این خدایان نیز از آزادی بی‌قید و شرط اراده ناشی می‌گردد.
دو کرانه حقیقت نیچه
اندیشمند معروف آلمانی، نیچه، که به عنوان «فیلسوف فرهنگ» مورد توجه اهل اندیشه قرار می‌گیرد با آثار نویسندگان یونان باستان آشنایی کامل دارد و طرز تفکر آنها را در آثار خود منعکس ساخته است. یکی از بنیادی‌ترین مفهوم‌هایی که در فلسفه این اندیشمند آلمانی مطرح شده «اراده معطوف به قدرت» یا سلطه‌خواهی است که به صورت‌های مختلف مطرح شده است. در نظر او این سلطه‌طلبی هیچگاه و در هیچ زمینه‌ای پایان نمی‌پذیرد. به همین جهت شناخت برای نیچه به این جهت صورت نمی‌گیرد که چیزی را آنچنان که هست بشناسیم بلکه شناخت همواره به این منظور انجام می‌پذیرد که بر سلطه ما بیافزاید.
به عبارت دیگر می‌توان گفت شناخت برای نیچه وسیله‌ای است که در خدمات سلطه‌طلبی قرار می‌گیرد. بیشتر کسانی که با آثار نویسندگان قدیم یونانی آشنایی دارند و در این فرهنگ خود را صاحبنظر می‌شناسند بیش از اینکه به عقل و موازین منطقی گرایش داشته باشند روی اراده و آزادی بی‌قید و شرط آن تکیه می‌کنند. همانگونه که یادآور شدیم اراده معطوف به قدرت که از اندیشه‌های کانونی نیچه شناخته می‌شود به همین طرز تفکر بستگی دارد. بسیاری از اندیشمندان مغرب زمین که به نوعی تحت تاثیر اندیشه‌های نیچه قرار گرفته‌اند نیز از زیر سیطره این جریان فکری نتوانسته‌اند بیرون روند.
در آثار کسانی مانند آلبرکامو و رنه‌شار که از شعرای پرنفوذ فرانسوی زبان شناخته می‌شوند این طرز تفکر به روشنی قابل مشاهده است. در نظر رنه‌شار جویندگان حقیقت کسانی هستند که سازندگان پل شناور شناخته شوند. او می‌گوی: «حقیقت دو کرانه می‌خواهد یکی برای رفت ما و دیگری برای برگشت او». در نظر این شاعر اندیشمند، ما گنگ خواب دیده‌ای نیستیم که برای تفسیر جهان، قدرت سخن گفتن نداریم بلکه این جهان است که گنگ است و ما انسان‌ها هستیم که آن را به سخن گفتن در می‌آوریم.
کسانی که برای آزادی اراده اهمیت فراوان قائل می‌شوند و آن را مدار و محور زندگی درست و شرافتمندانه انسان می‌شناسند برای عقل نیز اهمیت فراوان قائل شده‌اند و نقش آن را به هیچ وجه نادیده نگرفته‌اند ولی اهمیت عقل در نظر این اشخاص بدان جهت است که به یاری اراده برمی‌خیزد و پویش بی‌پایان آن را توجیه می‌نماید. در نظر این گروه عقل همیشه برای اراده فعالیت می‌کند و تا سر حد یک کنیزک و خدمتگزار تنزل می‌یابد.
این جریان فکری چیزی نیست که بتوانیم بگوییم فقط بخشی از جهان و به طور عمده در میان اندیشمندان شاعر یا شعرای اندیشمند تحقق یافته است بلکه در جهان اسلام نیز تحقق یافته و یک حرکت نیرومندی را نیز به وجود آورده است که می‌توان آن را در میان اندیشه‌های اشاعره مورد بررسی قرار داد. البته اهمیت آزادی اراده و برتر بودن آن بر عقل بدان گونه که در میان متکلمان اشعری مطرح گشت و غیر از آن چیزی است که در مغرب زمین تحقق پذیرفت و کسانی مانند نیچه و هم مسلکان او براساس آن سخن گفتند. آزادی اراده در مغرب زمین به اراده انسان مربوط می‌گردد و این آزادی از ویژگی‌های بشر به شمار می‌آید.
در حالی که متکلمان اشعری مسلمان بیش از هر چیز دیگر به اراده مطلق و بی‌قید و شرط خداوند نظر دارند و آن را بر هر چیز دیگر مقدم می‌دانند. این گروه از متکلمان، افعال خداوند را معلل به اغراض نمی‌دانند و رابطه ضروری میان علت و معلول را نیز به شدت مورد انکار قرار می‌دهند.
ما در اینجا قصد نداریم به شرح آرا و عقاید اشاعره بپردازیم ولی اگر خواسته باشیم عصاره آرا و خلاصه عقاید این جماعت را در یک جمله بیان کنیم به یک مصراع از بیت اشاره می‌کنیم که در آن چنین آمده است: «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» معنی این سخن است که آنچه خداوند انجام می‌دهد معقول است در حالی که طبق نظر بسیاری از اندیشمندان دیگر عکس این سخن درست است و می‌توانیم بگوییم خداوند فقط کارهایی را انجام می‌دهد که معقول است.
در این طرز تفکر عقل ملاک و منشا انجام امور شناخته می‌شود در حالی که طبق نظر اشاعره جز اراده و خواست خداوند چیز دیگری نمی‌تواند ملاک و معیار امور شناخته شود. البته وقتی اراده به جای عقل می‌نشیند ملاک و معیار عقلی نیز معنی خود را از دست می‌دهد و دیگر جایی برای پرسش باقی نمی‌ماند. با گسترش اندیشه‌های اشاعره نه تنها طرح پرسش‌های فلسفی نمی‌توانست مجال بروز ظهور پیدا کند بلکه آزادی اراده و اختیار انسان نیز در انجام کارها با نوعی اشکال روبرو می‌گشت.
همانگونه که یادآور شدیم این مساله در مغرب زمین به گونه‌ای دیگر مطرح گشت و آزادی کامل و تمام عیار انسان بیش از پیش مورد تاکید قرار گرفت. کسانی که مانند شوپنهاور که از فلاسفه آلمان شناخته می‌شود روی اصالت اراده اصرار ورزید و با اراده اینکه آیا عقل بر اراده حاکم است و یا اینکه اراده بر عقل حکومت می‌کند از جمله مسایلی است که دیرینه‌ای دراز دارد و بسیاری از اندیشمندان نیز در این باب با یکدیگر اختلاف نظر دارند. البته هر گروهی برای اثبات ادعای خود در این باب اقامه دلیل کرده‌اند که ما در اینجا به نقل آن ادله و براهین نمی‌پردازیم.
با این همه از آثار و پیامدهایی که ممکن است بر هر یک از این دو نظریه باز گردد نباید غافل بمانیم. کسی که به تقدم اراده بر عقل باور دارد، در انتخاب و گزینش هر یک از امور، ملاک و معیار عقلی نمی‌شناسد و تنها باید براساس اراده و خواست خود عمل نماید زیرا تقدم اراده بر عقل مستلزم این است که اراده بر هیچ یک از این موازین و معیارهای عقلی متکی نباشد و در ذات و بنیاد خود آزاد و نا‌‌مشروط شناخته شود.
کسانی که از این منظر، به هستی انسان می‌نگرند دیگر نمی‌توانند از تعریف معروف و رایج استفاده کنند و انسان را «حیوان ناطق» بشناسند زیرا کلمه ناطق در این تعریف به معنی عاقل است. شاید به همین جهت است که این اشخاص در مقام تعریف انسان راه دیگری پیموده و گفته‌اند او یگانه موجودی است که نمی‌خواهد آنچه که هست باشد. خرسند نبودن از آنچه هست و خواستن وضع جدید موجب نوعی عصیان می‌شود و همین گناه و افزون طلبی است که ذات و هویت انسان را تشکیل می‌دهد.
امر دیگری می‌تواند از آثار تقدم اراده بر عقل شناخته شود مساله‌ای است که براساس آن گفته می‌شود رسیدن به هدف، وسیله را توجیه می‌نماید. کسی که به تقدم اراده بر عقل باور دارد برای رسیدن به مراد خود به هر کاری دست می‌زند و از هر گونه بیدادگری اجتناب نمی‌کند و دوری نمی‌جوید. شاید برخی از ارباب هنر نیز به این مساله اشاره دارند آنجا که گفته‌اند: «هر نوعی عصیان علیه جهان است» زیرا هنرمند همواره می‌کوشد جهان را به شکل دیگری ترسیم کند و آن را همان شکلی است که غیر اهل هنر را نمی‌بیند.
سخن شاعر اندیشمند و بزرگ، گوته آلمانی به همین مساله اشاره دارد آنجا که می‌گوید: «پژمرده رنگ است همه نظریه‌ها‌ای وفادار دوست و سبز است درخت زر بار زندگی» و نیز از زبان مفیستوفلس در تراژدی فاوست آمده است: «می‌گویمت کسی که نظریه بورزد به جانوری می‌ماند که روحی خبیث در خار‌زاری خشک سر می‌گرداندش و مرغزاری هست زیبا و سبز آن سوی پیرامونش». براساس همین طرز تفکر است که طرفداران قول به «اصالت اراده» می‌گویند انسان موجودی است ناتمام و بی‌قرار که بر بنیاد اراده و خواست خود همیشه نیازهای تازه می‌آفریند و هرگز سیر نمی‌شود و در این فرایند به پیشرفتی نامتناهی کشانیده شده است و جز نامتناهی چیز دیگری خشنودش نمی‌کند.
آنچه در اینجا ذکر شد تنها به سخن‌های شاعر اندیشمند گوته آلمانی محدود نمی‌گردد بلکه در سخن‌های فیلسوف فرهنگ، نیچه آلمانی و سایر شعرا و اندیشمندانی که نام آنان در اینجا ذکر شد نیز آمده است. بیشتر این اشخاص کم و بیش با طرز تفکر یونانیان در عهد باستان آشنایی دارند و خود را در این فرهنگ صاحبنظر می‌شناسند. بنابراین به هیچ وجه گزاف نیست اگر بگوییم طرز تفکر این اشخاص با اسلوب و سبک اندیشه فلاسفه یونانی در عهد باستان نزدیک است و آنچه آنان درباره آزادی اراده و نقش تعیین کننده آن، در هستی انسان ابراز داشته‌اند همان چیزی است که مورد توجه اندیشمندان یونانی بوده است.
نکته دقیق و قابل ملاحظه‌ای که در اینجا باید مورد توجه واقع شود این است که فلاسفه یونانی در عهد باستان به همان اندازه که روی آزادی بی‌قید و شرط اراده و نقش آن در هستی انسان تکیه می‌کردند به همین عقل نیز واقف بودند و به خوبی می‌دانستند که به مقتضای حکم عقل انسان محدود است و مرگ او محتوم و اجتناب نا‌‌پذیر شناخته می‌شود. آنجا که اراده به قدرت معطوف می‌شود و آهنگی غیر متناهی پیدا می‌کند، عقل از پایان پذیری و مرگ محتوم انسان خبر می‌دهد. اکنون اگر اراده آزاد و عقل آگاه از ویژگی‌های انسان شناخته می‌شوند ناچار باید گفت جمع و توفیق میان این دو ویژگی، شکافی را پدید می‌آورد که در اثر آن انسان به یک معمای پیچیده و حل نا‌‌شدنی تبدیل می‌گردد.
این شکاف سوگناک و رنج‌آور همان چیزی است که تراژدی خوانده می‌شود زیرا انسان با اراده خستگی ناپذیر و آزاد خود جست‌وجوی چیزی می‌پردازد که هرگز به آن دست نمی‌یابد. افسانه سیزیف در ارتباط با همین مساله معما گونه معنی پیدا می‌کند و جوهر این نوع از اندیشه را آشکار می‌سازد. خدایان، سیزیف را محکوم کرده بودند که مدام صخره‌ای را تا نوک کوهی بغلتاند و از همانجا سنگ با وزن سنگینی که داشت دوباره به پایین کوه می‌افتاد.
در این فلسفه به زندگی انسان در این جهان اشاره شده و منظور این است که هیچ کیفر و پادافرهی سهمناکتر از انجام کارهای بیهوده و بدون امید نیست. آنچه در این افسانه آمده و د آثار اندیشمندان مغرب زمین مطرح گشته است برای برخی از اندیشمندان ایرانی مسلمان نیز مطرح بوده و به صورتی زیباتر در قالب نظم بیان شده است. حکیم عمر خیام (517 ـ 439 ق) در یکی از رباعیات خود می‌گوید:
جامی است که عقل آفرین می‌زند‌ش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش
معمای هستی انسان
این تنها حکیم عمر خیام نیست که به معمای هستی انسان اشاره کرده بلکه بسیاری از اندیشمندان دیگر مسلمان نیز با زبان شعر به این مساله اندیشیده‌اند. به این ترتیب پرسش از معنی زندگی و راز هستی همواره مطرح بوده و اندیشمندان جهان در هر عصر و زمانی بر حسب ویژگی‌های فرهنگی خود کوشیده‌اند به این پرسش پاسخ گویند. در میان مجموعه پاسخ‌هایی که ممکن است به این پرسش داده شود به سه پاسخ می‌توان اشاره کرد که از شهرت بیشتر برخوردار است. در پاسخ نخست گفته می‌شود انسان باید غیر متناهی جویی خود را از رهگذر یکی ساختن خویش با چیزی که وسعت و گسترش بیشتری دارد مانند اجتماع، ارضا کند.
این پاسخ قانع کننده نیست و به حل مشکل کمک نمی‌کند. پاسخ دوم که مورد توجه برخی از فیلسوفان اگزیسنانسیالیست قرار گرفته برخلاف پاسخ اول این است که وجود انسان معنی محکم و معتبری ندارد و نوعی اشتباه در طبیعت به وجود می‌آید. این پاسخ نیز مورد قبول اندیشمندان بزرگ جهان قرار نگرفته و کسانی که آن را مطرح کرده‌اند به عنوان اشخاص بدبین شناخته شده‌اند و بالاخره پاسخ سوم از سوی کسانی مطرح شده که به معنایی باور ندارند و معتقدند معمای هستی انسان راه حلی دارد که می‌توان به آن دست یافت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات