از آن جا که انقلاب و انقلابیگری در متن و بطن مدرنیته به شکلی با حقوق طبیعی و آزادی و حقوق بشر آمیخته است، در انقلابهای معاصر اروپایی نوعی کثرتگرایی و دفاع از حقوق فرد دیده میشود. برای مثال؛ در اوج خشونتهای انقلابی و فعالیت گیوتین در میدان کنکورد پاریس در سال 1789 نخستین اعلامیهی حقوق بشر نوشته و منتشر شده. البته بعدها اساساً انقلابیگری منتفی میشود و از اینرو سوسیالیسم و مارکسیسم انقلابی در غرب از رهبری انقلابی باز میماند؛ اما در مشرق زمین و در سرزمینهای شرقی با پیشینهی چندهزار ساله از اندیشهی وحدتگرایانه و خودکامگی و آمریت سیاسی، اندیشهی انقلاب مدرن با افکار و آداب و خلق و خوی سنتی خاص این نواحی آمیخته و خشونت انقلابی تند و یک بعدی و آمرانه و استبدادی از درون آن زاده میشود.
در ایران، از عصر فتحعلیشاه و به طور روشن در طی جنگهای ایران و روس، اندیشهی انقلاب به مثابه یک جنبش رادیکال برای تغییر ساختاری و برانداختن نظام اجتماعی کهنه و فرسوده و ناتوان و جانشینی یک سیستم اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی و اقتصادی نوین و ملهم از الگوهای مدنی جدید غربی پدید آمد و پس از آن رشد کرد و در یک روند فزاینده انقلاب مشروطیت را پدید آورد. ناکامی مشروطیت در تحقق اهداف بنیادین خود از یک سو و وقوع جنگ جهانی اول و ظهور هرج و مرج و ملوکالطوایفی از سوی دیگر، فکر انقلابی را تقویت کرد. اگر به ادبیات و به ویژه اشعار شاعران عصر جنگهای ایران و روس تا حدود سال 1305 توجه کنیم، به روشنی میبینیم که بسیاری از نوخواهان و دردمندان وطن به شکل روزافزونی در آرزوی واژگونی نظام عقبمانده و فاسد و ظالم حاکم و استقرار یک نظام جدید و مبتنی بر عدالت و ترقی و پیشرفت هستند و در این راه از خشونت و جنگ بر پا کردن طناب دار برای ستمگران و خائنان به وطن ابا ندارند. مقالات مطبوعات، شبنامهها، اشتعار و حتی کتابها در این دوره پر است از این زبان و بیان و رویکرد تند انقلابی. به ویژه عدهای از روشنفکران ایرانی مهاجر و مقیم در برلین در سالهای جنگ جهانی اول و پس از آن صراحتاً از ضرورت استقرار یک حکومت استبدادی اما تحولخواه و معتقد به نوسازی سخن میگویند.
اندیشهی انقلاب در ایران معاصر از چند آبشخور فکری و معرفتی قدیم و جدید سیراب شده است:
1) الهام از بیرون: فکر مدرن غربی مبنی بر نوسازی جامعه از طریق تغییر ساختاری و انقلابی حول آرمان انقلاب فرانسه (آزادی، برادری و برابری یا حریت، اخوت، مساوات) به ویژه در عصر ناصری و پس از آن و کامیابی برخی از دولتهای اروپایی در مدرنیزاسیون جامعه (از جمله بیسمارک در آلمان) الگوی مناسبی برای تحول خواهان انقلابی ایران بود. موفقیت آتاتورک در همسایگی ایران نیز برای شاه وقت ایران (رضا شاه) و اکثر روشنفکران نوگرای چب و راست ایران در آن روزگار الهامبخش بود. حتی مشروطهخواهی چون آیتالله نایینی، در جمع عالمان دین و نیز سلیمان میرزا اسکندری از گروه چپهای سوسیالیست به استقبال رضا شاه رفتند و نوسازی ساختاری ایران را در سایهی نظام استبدادی جستند.
2) نفوذ و رسوخ اندیشهی چپ مارکسیستی و سوسیالیستی در ایران: افزون بر اثرپذیری مستقیم تحول خواهان ایران از ایدئولوژیهای مختلف چپ اروپایی، بهطور مشخص ایرانیان عدالتخواه و نوگرا از رواج فکر اوایل سده بیستم اندیشهی چپ انقلابی در این کشور گسترش یافت و پس از قیام 1905 عمق یافت و در سال 1917 نظام انقلابی و در واقع امپراتوری نوین تحت عنوان "اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی" استقرار یافت. تشکیل حزب "همت" باکو در پی آن ظهور "جتماعیون – عامیون (سوسیال – دموکراتها) در ایران به گسترش فکر چپ انقلابی کمک کرد. پیروزی انقلاب شوروی، این اثرپذیری را کامل کرد. پس از آن با تشکیل گروه 53 نفر و حزب توده، چپ در ایران تقویت شد. در دههی چهل و پنجاه انقلابیون چپ و مارکسیست روسی و چینی و کوبایی با قهرمانیها و نیز آموزش ایدئولوژیک فکر مارکسیستی در میان جوانان، جریان فکری انقلابی را به اوج رساندند.
3) سیاسی شدن بخشی از روحانیون و مسلمانان: با جنگهای ایران و روس و ورود شماری از مجتهدان ایران و عراق، فکر سیاسی و جهادی در عدهای از روحانیون پدید آمد و پس از آن توسعه پیدا کرد و در جریان مشروطیت اوج رفت و کامیاب نیز شد. هر چند پس از آن بار دیگر روحانیان از سیاست فاصله گرفتند و چند دهه را عموماً دور از سیاست گذراندند، اما در دههی چهل و پنجاه با شهور رهبری روحانی سازشناپذیر و انقلابی، یعنی آیتالله خمینی، بار دیگر حوزههای علمیه و غالب روحانیون وارد کارزار سیاسی شدند و سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی 57 روحانیان انقلابی عبارت است:
الف) سنت سیاسی دیرین شیعی که به ویژه دکتر شریعتی با هنرمندی تمام آن را احیا کرد.
ب) اندیشهی نوین انقلابی غربی که از کانال روحانیان مشروطهخواه (خراسانی، نایینی، طباطبایی و بهبهانی) و دیگر روشنفکران به روحانیان متأخر انتقال پیدا کرد.
پ) رواج افکار چپ مارکسیستی که از طرق مختلف و غالباً غیر مستقیم (از جمله چریکهای مسلمان) به روحانیان انقلابی (به ویژه طلاب جوان) راه یافت؛ به ویژه ادبیات چپ در محافل مذهبی انقلابی بسیار اثرگذار بود.
اگر از ظواهر و لایههای زِبَرین شعارها و ایدئولوژیهای مذهبی با مارکسیستی عبور کنیم و به مبانی زیرین توجه کنیم، به نظر میرسد فکر مشترک تمام اندیشههای انقلابی نوعی مونیسم بوده است؛ یعنی عموم انقلابیون در ذهن و طرح آرمانی و یوتوپیک خود، نظام اجتماعی عدالتمحوری را در نظر داشتند که از یک ساختار طولی و هرمی برخوردار است؛ هرمی که در رأس آن رهبر انقلابی تحت عنوان پیشوا یا گروه پیشتاز یا سازمان و تشکیلات انقلابی قرار داشت و تودهها را به انقلاب میخواند و انقلاب را به پیروزی میرساند و آن گاه نظام انقلابی را مستقر میکرد و در سایهی چنین نظامی (حداقل تا مدتی) آرمانهای انقلاب (عدالت، آزادی، نفی استثمار، طرد استعمار، ریشهکنی استبداد وابسته و...) و حاکمیت خلق در یک روند تند و رادیکال و معطوف به تغییر ساختارها محقق میشد. الگوی رهبری، همان تئوری "حزب پیشتاز" لنین بود که گاه "سانترالیسم دموکراتیک" خوانده میشد؛ یعنی رهبری متمرکز اما دموکراتیک. در این تفکر و در شرایط انقلابی و حکومت برآمده از انقلاب، دموکراسی پارلمانی و مشارکت سیاسی تودهها و تشکیل احزاب و انتخابات و مراجعه به آرای عمومی جایی نداشت. در این دیدگاه مشارکت خلقی است، اما به شکل تودهای و پوپولیستی آن. قرار بود که حزب پیشتاز و حکومت انقلابی، عدالت را تحقق بخشد و تودهها را برای گذر از مرحلهی گذار و ورود به عصر دموکراسی مستقیم آماده کند و به تعبیر شریعتی "دموکراسی رأسها" را تبدیل به "دموکراسی رأیها" کند. در واقع هدف اصلی همان رهایی مردم و آزادی خلق از اسارت استثمار و امپریالیسم و استبداد طبقاتی بود و ابزار و شیوه مهم نبود و لذا به هر شکل ممکن و از هر راه آسانتر و کوتاهتر میبایست به هدف رسید. "هدف وسیله را توجیه میکند" در بطن چنین اندیشهای زاده شد. گرچه بسیاری (از جمله دینداران) بارها این سخن را محکوم کرده و آن را نادرست و ضد اسلامی دانستهاند، اما خود در عمل اکثراً چنین کردهاند و میکنند.
چنان که گفته شد، مونیسم، هم ریشه در سنت کهن شرقی و ایرانی دارد و هم برآمده از بخشی از دستآوردهای مدرنیته و عصر مدرن غرب است. زروانیاندیشی روزگاران بسیار کهن ایرانی و سپس اندیشهی یکتامحوری نخستین زرتشتی و سپس توحید اسلامی و به ویژه تصوّف و عرفانِ تاریخیِ ایرانی – اسلامی در مقابل با عوامل بینشی و خصلتی و اجتماعی و سیاسی دیگر به گونهای رقم خورد که نظامهای دینی – استبدادی ساسانی و صفوی و قاجاری و پهلوی متعیّن شدند و در نظام ولایی و آمرانهی هرمی شکل خود، تکثر و دگراندیشی را به رسمیت نشناخته و در عمل نظام مونیستی خداسالار و "موبد – شاهی" جای پلورالیسم را تنگ کرد. به عبارتی، فکر یکتامحوری کهن شرقی – ایرانی با توحید اسلامی توأم شد و آن گاه اندیشهی وحدت وجودی تن صوفیانه بر آن افزوده گشت. در سدهی اخیر، مونیسم فلسفی و سیاسی مارکسیسم غربی و شرقی نیز با آن پیوند خورد و البته همراه با مقتضیات و ضرورتهای اجتماعی و تاریخی دیگر نوعی از انقلابیگری و در نهایت رفتار انقلابی ویژه را پدید آورد که در دوران پس از انقلاب دیدیم و میبینیم. واقعیت این است که فقط یک گروه نبودند که در سپیده دم انقلاب، اندیشهی انحصارطلبانه و تمرکزگرایانه داشتند و خود را محور انقلاب و رهبر نظام انقلابی میدیدند و هر نوع پلورالیسم را نفی کرده و از همه اطاعت میخواستند، بلکه انقلابیون چپ و راست و مذهبی و غیرمذهبی با شدت و ضعف عموماً چنین بودند. "اندیشهی حذف" اندیشهی بنیادی و رایج اغلب گروهها و سازمانهای سیاسی و انقلابی عصر انقلاب بود و البته هنوز هم به شکل پنهانتر و ضعیفتری وجود دارد. همه به یاد داریم که در سالیان نخست پس از انقلاب، "قاطعیت" شعار عام و فراگیری بود که مردمان و گروهها از مسؤولان میخواستند و چنان که در عمل میدیدیم، قاطعیت نیز غالباً به معنای حذف مخالف و دگراندیش و گاه قاتلیت و محو دشمنان بود. البته این نوع قاطعیت پیش از این در انقلاب فرانسه و شوروی و چین و کوبا و الجزایر و عراق و سوریه و مصر و... اعمال شده بود و الگوی انقلابیون ایران شمرده میشد. به لحاظ معرفتی، اندیشهی بنیادین و مشترک تمام گروههای انقلابی عصر انقلاب – مذهبی و غیرمذهبی – همان آنتولوژی و ایدئولوژی هرمی مونیستی انقلابی بود که در اندیشهی اسلام انقلابی روحانی از حاکمیت الله آغاز میشد و به پیامبر منتقل میشد و پس از آن به امامان منصوب و منصوص و در نهایت حاکمیت انتصابی و الهی به فقیهان و نواب عام امام غایب میرسید و مردمان فقط میبایست ولی و نایب را کشف کنند و با رأی و بیعت خود نیابت عامه را به نیابت خاصّه تبدیل کنند و به عبارتی به مشروعیت آسمانی قدرت، جامهی مقبولیت و تعیّن بپوشانند. در ایدئولوژی چپ مارکسیستی نیز ماتریالیسم تاریخی و دترمینیسم به مثابه خدا، ولایت خود را به رهبری حزب پیشتاز و سازمان انقلابی میدهد و خلقها چارهای جز اطاعت مطلق از رهبری خلقی ندارند و پیش از پیروزی و پس از آن باید «استبداد پرولتاریا» را گردن نهند تا از اسارت استبداد بورژوایی و سرمایهداری و استثمار طبقاتی و امپریالیسم جهانی نجات پیدا کنند. در این مونیسم، جای کثرتگرایی فکری و سیاسی و حزبی و حاکمیت ملی و دموکراسی و دگراندیشی کجاست؟
بنابراین از چنان تفکری، همان اعمال و رفتاری دیده میشود که دیدیم و همان حذفها و خشونتهایی پدید میآید که آمد. اندیشهی واحد و همانند، به رفتار همانند منتهی میشود، هر چند تحت عناوین مختلف باشد و حتی اگر از جهات دیگر تحت عنوان با خدایی و بیخدایی یا چپ و راست یا مذهبی و لامذهب با هم به معاوضه برخیزند. اصولاً دو انحصارطلب که هر کدام خود را محق کامل و مخالف را باطل مطلق میشمارد، هرگز تحمل نمیشود. اصولاً دو انحصارطلب که هر کدام خود را محق و حق کامل و مخالف را باطل مطلق میشمارد، هرگز نمیتوانند با هم کنار بیایند و در نهایت یکی باید به هر قیمتی کنار برود تا جا کاملاً برای رقیب باز شود. شاید داستان مونیسم و پلورالیسم همان جملهی معروف سعدی باشد که: «هفت درویش در گلیمی بخسبند و در دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»
واپسین کلام این که اولاً: به تأکید باید گفت که تمام رفتار و حوادث و جدالهای انقلابی پس از انقلاب ایران (مانند دیگر انقلابها) را نمیتوان فقط به تفکر و معرفت و ایدئولوژی نسبت داد و بلکه شاید بتوان گفت عوامل دیگر از جمله ضرورتها و به ویژه جاهطلبیها و انگیزههای شخصی، سهم مهمتری داشتهاند و ثانیاً؛ تحلیل عامل معرفت در خشونتهای انقلابی و حتی افکار پلورالیستی و دموکرات هرگز بدان معنا نیست که انقلابیون اساساً و ایدئولوژیکمان اعتقادی به دموکراسی و آزادی نداشتهاند و برای همیشه آن را نفی میکردهاند، تا آن جا که اطلاع دارم و آثار مکتوب نیز نشان میدهد، روشنفکران انقلابی و حتی سازمانهای چریکی و نظریهپردازان انقلابی، عموماً دموکراسی را باور داشتند و مدعی بودند برای تحقق رهایی خلق از هر نوع استبدادی مبارزه میکنند، اما اشکالات دیگر (از جمله اندیشهی مونیستی یک بعدی و ادعای رهبری انحصاری خلق و خود را نوک پیکان تکامل دیدن و اشتباهات استراتژیک و...) سبب شد که رفتارهای ضد دموکراتیک و خشن از آنان سر زند و به حذف دیگران اقدام کنند. از لغزشهای معرفتی و استراتژیک دیگر این بود که بسیاری توجه نداشتند که شیوهی رسیدن به عدالت و آزادی به اندازهی هدف و اثرگذار است و لذا نمیتوان با شیوههای استبدادی و حذف به دموکراسی و عدالت رسید.