در حوزه مطالعات امنیتی نگرشهای متعددی نسبت به مفهوم امنیت و مسیر تحول مفهوم آن در میان نظریهپردازان، وجود دارد. ایالات متحده آمریکا به عنوان یک بازیگر بینالمللی با مجموعهای از این امواج امنیتی دست به گریبان بوده است. آمریکا پس از اینکه در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 به بازیگری بینالمللی و تاثیرگذار در معادلات جهانی تبدیل شد با بحرانهایی دست و پنجه نرم کرد که هر ابرقدرتی برای تداوم قدرت و حفظ وضع موجودش نیازمند آن است.
از جمله این بحرانها نوع نگرش به مفهوم قدرت و امنیت بود و اینکه قدرت در حیطه بینالمللی و تبدیل گشتن به مفهوم امنیت چگونه نضج خواهد گرفت.
به دنبال شکلگیری جامعه ملل بعد از پایان جنگ جهانی اول نگرش مکتبی در حوزه بینالمللی آشکارتر شد. و بازیگران بینالملل در ظاهر دولتها و به نوعی ابرقدرتهای نظامی سعی در بر هم زدن نظم مکتبی خود داشتند از این رو درگیری پنهان دیپلماتیک در طبقههای زیرین روابط خارجی ابرقدرتها حکمفرما بود. جنگ جهانی دوم این رقابت و تعارض را علنی ساخت و رقابت مکتبی تصمیمگیران جهانی در قالب مکتبهای فشیسم، نازیسم، کمونیسم، لیبرالیسم را آشکارتر ساخت. ایالات متحده سردمدار مکتب لیبرالیسم، اتحاد جماهیر شوروی تابلودار مکتب کمونیسم و آلماننازی و ایتالیایفاشیسم دیگر بازیگران این تعارض مکتبی بودند، پایان جنگ جهانی دوم و حذف مکتب فاشیسم و نازیسم از عرصه رقابت جهانی بستر مناسبی را برای بازتعریف مفاهیم امنیتی مهیا ساخت. تا دو تصمیمساز جهانی بر جای مانده از این معرکه بتوانند برنامهنویسی اداره جهان دوقطبی را انجام دهند. امنیت در این دوره زمانی در چارچوب نگرش رئالیستی و اصطلاحا هابزی بر پایه پارادایم امنیتی نظامی و با شاخ و برگ قدرت سختافزاری تبیین شد. در بنیانهای عملی به منظور توجیه ماهیت تئوریک آن نیز میتوانیم از رقابت تسلیحاتی شرق (اتحاد جماهیر شوروی) و غرب (ایالات متحده آمریکا) و بحران موشکی کوبا،... یاد کنیم. قدرت در این دوره بیش از هر دورهای از دود کارخانههای تسلیحاتی و مهماتسازی برمیخاست. تعارضات مکتبی گذشته ماهیت متحولی پیدا کرده بود و در قالب سختافزاری باز تولید شده بود. در امتداد دوران به اصطلاح جنگ سرد، شاهد رونق اقتصادی و بروز برداشتهای نوینی از تعاملات اقتصادی، بازرگانی در جهان بودیم که بیش از آنکه به مکتب کمونیسم وابسته باشد به مکتب لیبرالیسم گرایش داشت و بسترساز وابستگی متقابل و ظهور رژیمها و سازمانها و تصمیمسازان نوین بینالمللی شد. ولی مفهوم امنیت، دیگر در شکل منفرد ملی و دولتی خاص تحلیل نمیشد و تفکرات امنیت بینالملل نیز در سیاست خارجی بازیگران جهانی چون آمریکا و شوروی و حتی سازمان ملل متحد به عنوان قدرت به ظاهر برتر و مشروع بینالمللی برای حفظ صلح و آرامش جهانی بروز کرد. اصطلاحا در این دوران دیگر قدرت فقط از دود کارخانههای نظامی برنمیخاست بلکه بخشی از قدرت متعلق به کارخانههای صنعتی بود. تحلیل نهایی امنیت نیز در ادامه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و مکتب کمونیسم با آموزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و... در ماهیتی جهانی تئوریزه گردید به نحوی که ایالات متحده آمریکا تنها بازمانده و ابرقدرت در جهان پس از جنگ سرد، مدیریت کلان و استراتژی خارجی خود و جهان را با مفاهیم انقلاب اطلاعات، امنیت و قدرت نرمافزاری، قدرت نرم بازیگران نوین بینالمللی، هویتهای نوین و وابستگی متقابل بیشتر و در کلامی موجز دهکده جهانی باز تعریف کرد. ایالات متحده آمریکا با چنین رویکردی پس از جنگ سرد دست به اتخاذ استراتژیهای و تاکتیکهای جهانی زد. ولیکن ظهور بازیگران نوینی در اشکال مختلف انسانی و نضج فضاهای جدید و شبکههای مرتبط با انسان به عنوان بازیگران نوین در حاشیه بازیگران قبلی که دولتها و سازمانهای بینالمللی و احیانا شرکتهای چند ملیتی بودند، بروز اشکال کرد. چرا که یک چنین ترکیبی در امتداد روند حرکتی گفتمانها و رویکردهای قبلی سیاست بینالملل نبوده است و در این دوره جامعه مدنی ابتدایی شکل گرفته است که دارای صبغه جهانی و بینالمللی است و برنامهنویسان آمریکایی برای مدیریت چنین فضایی مجبور به ارائه تئوری نوین دارای شاخصهای متفاوت با دوران جنگ سرد و ماقبل آن بودند. ولی رویکرد، و سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا بعد از جنگ سرد و علیالخصوص حوادث یازدهم سپتامبر 2001 مترادف و مشابه با گفتمانهای کلاسیک امنیتی و حتی تفکرات قدرت و امنیت سنتی بوده است. چنانکه ایالات متحده آمریکا پس از سیر تکاملی مفهوم امنیت در مقام عمل پس از حضور در عرصه قدرت جهانی دست به اقدامات امنیتی ـ سنتی و کلاسیک زد. در واقع امنیت در مفهوم سنتی (حفظ بقا و موجودیت در مقابل تهدیدات) و در مفهوم کلاسیک (به معنای فقدان تهدید) بیانگر دستور کار تصمیمسازان ایالات متحده آمریکا بوده است. حمله به عراق و افغانستان در پس تخریب برجهای دوقلو سعی در ایجاد دشمن جدید پس از محرومیت از وجود دشمن قدیمی (فروپاشی شوروی ـ1991)بود.
فضای امنیتی آمریکا قبل و بعد از جنگ سرد:
پس از جنگ سرد تحلیلگران در مورد معمای فضای امنیتی اتفاق نظر نداشتند برخی از نظریهپردازان سنتی (واقعگرا) مدعی هستند که ماهیت نظام بینالملل قبل و بعد از جنگ سرد آنارشیک (فاقد اقتدار مرکزی) بوده است. به همین دلیل، برای تبیین فضای امنیتی نیازی به باز تعریف نمیدیدند ولیکن عدهای دیگر از نظریهپردازان قائل به توسعه نظریه امنیتی در فضای امنیتی بعد از جنگ سرد بودند و در توجیه چنین استدلالی به تحولات ارزشی تجربی نظام بینالملل پس از جنگ سرد اشاره میکنند و معتقدند به منظور ارائه صریح تحولات ارزشی ـ تجربی بعد از جنگ سرد فضای امنیتی نیازمند توسعه مفهومی است. در بین فضای حقیقی امنیتی آمریکا قبل و بعد از جنگ سرد موارد ذیل قابل توجه است:
1)ریشه تهدیدات در دوران قبل از جنگ سرد از سوی دولتهای رقیب، همسایگان و قدرتهای بزرگ بود ولیکن ریشه تهدیدات در دوران پس از جنگ سرد غیردولتی (هم داخلی و هم خارجی) بود به نحوی که علاوه بر تهدیدات گذشته دولتها امنیت خود را در مقابل شهروندان خود در معرض تهدید میبینند. ایالات متحده آمریکا در دوران جنگ سرد تهدید امنیتی خود را تنها از سوی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوک شرق احساس میکرد ولیکن پس از جنگ سرد تهدید امنیتی خود را تنها از سوی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوکشرقی احساس میکرد ولیکن پس از جنگ سرد و ادغام جهان بلوکبندی شده در دوران جنگ سرد، دیگر امنیت در رفتارهای تصمیمگیران آمریکایی توجیه خارجی نداشت به همین دلیل پاسخگویی به نیازهای شهروندان آمریکایی نیز علاوه بر عوامل خارجی تهدیدی برای امنیت آمریکایی محسوب میشد. افکار عمومی آمریکا از تصمیمگیران سیاست خارجی آمریکا توقعات جدیدی را در ذهن دارند که تامین نکردن این نیازها و توقعات در جهان بدون رقیب موجبات تهدید امنیتی در دستگاه سیاست خارجی آمریکا میگردد.
2) ماهیت تهدیدات در دوران قبل از جنگ سرد در توانمندیهای نظامی رقباء و دشمنان خلاصه میگردید هرگاه اتحاد جماهیر شوروی به سلاحهای استراتژیک نوین دست پیدا میکرد تهدیدات امنیتی برای آمریکا پررنگتر میشد ولی پس از جنگ سرد ماهیت صرفا نظامی توصیفکننده تهدیدات جهانی نبود و عوامل غیرنظامی از جمله موارد اقتصادی، سیاسی (داخلی، فراملی و جهانی) و مهاجرت، موادمخدر، بیماریها (ایدز) و تخریب محیط زیست، تکثیر سلاحهای کشتارجمعی، همگی در ماهیت نوین تهدیدات پس از جنگ سرد قابلیت تبیین دارند. از اینرو ماهیت تهدیدات برای آمریکا نیز پس از جنگ سرد متحول گردید ولیکن اتخاذ تصمیمسازان آمریکایی در عمل همراه با برداشتهای سنتی یعنی اتخاذ گزینه نظامی بوده که این با ماهیت تهدیدات امنیتی پس از جنگ سرد دارای منافات است و تهدیدات از قبیل اقتصادی، مهاجرت و تکثیر سلاحهای کشتار جمعی و... را نمیتوان تنها با فرمول نظامی حل و فصل کرد که این به نوبه خود میتواند یک اشتباه استراتژیک در روند تصمیمگیری سیاست خارجی آمریکای محسوب گردد.
پاسخ به تهدیدات در دوران قبل از جنگ سرد تنها نظامی بوده و از طریق توسعه سلاحهای اتمی و سیاستهای پدافند موشکی و سپر دفاع موشکی و ایجاد ائتلافات بوده است ولی پاسخ به تهدیدات پس از جنگ سرد و در فضای امنیتی جدید از طرق مختلف ایجاد وابستگی متقابل اقتصادی، توسعه دولتهای مردمی و ایجاد جامعه باز و آزاد و ایجاد جهانی آزاد میتوانست باشد، که ایالات متحده آمریکا بدون درک فضایی امنیتی پس از جنگ سرد به اقدامات صرفا نظامی در پاسخ به تروریسم به عنوان تهدیدی پس از حوادث 11 سپتامبر دست زد.
3) در فضای امنیتی قبل از جنگ سرد فضای امنیتی به نحوی شکل گرفته بود که مسئول تامین امنیت دولتها بودند چرا که در فضای دوقطبی حضور یکی از بلوکهای قدرت ضامن امنیت ظاهری میگردید هر چند سازمان ملل به عنوان حافظ صلح و امنیت جهانی قلمداد میشد ولی در مقام عمل دولتها خود ضامن امنیت خویش بودند ولیکن پس از جنگ سرد و پیروزی مکتب لیبرالیسم آمریکایی انتظار میرفت نقش بیشتری به سازمان ملل و نهادهای بینالمللی و سازمانهای تخصصی وابسته به آنها دست به اقدامات سنتی در حفظ و بقای قدرت فائقه خود زد و بهترین فرصت برای تحقق منشور سازمان ملل متحد را از جامعه جهانی گرفت و با اقدامات نظامی مستقیم در خاورمیانه، بخشهایی از آفریقا و حتی نفوذ نظامی در بخشهای شرقی اروپا به منظور ایجاد سپر دفاع موشکی بستر امنیتی جهان را به فضای ناامن جهانی مبدل کرد.
ایالات متحده آمریکا پس از جنگ سرد با چنین تحلیلی وارد عرصه اجرایی ـ جهانی شد توصیفگر تئوریک این تحلیل را نیز میتوان در نظریه پایان تاریخ «فرانسیس فوکویاما» بازیابی کرد که الگوی عملی و انتهایی جهانیان را لیبرال دموکراسی غربی دانسته و با این توجیه که دموکراسیها با هم نمیجنگند سعی در توسعه دموکراسی غربی دارد.
با چنین برداشتی جنگ علیه عراق و افغانستان را نیز جنگ نمیدانستند و اقدام برای صلح و توسعه دموکراسی توصیف میکردند، و این گونه اقدامات را یک وظیفه برای آرمانهای لیبرالیسم میدانند، ولی چنین رفتارهای نظامی را میتوان در طول تاریخ مشاهده کرد و نتایج آن نیز آشکار و واضح خواهد بود. در رد چنین اقداماتی از سوی ایالات متحده آمریکا به کلام «ولفرز» اشاره میکنم که: «یک سیاست امنیتی آرمانی و مطلوب، سیاستی است که در میان همه جوامع به اشاعه ارزشهایی پرداخته که به دنبال به حداقل رساندن تجاوز و مشکلات امنیتی حاصل از آن است.»
حال میتوان گفت در فضای امنیتی پس از جنگ سرد که آماده صلح بینالمللی بود آیا اقدامات نظامی آمریکا در توجیه نبود امنیت، توسعه دموکراسی، مقابله با تروریسم.
به اشاعه ارزشهایی پرداخته که به دنبال به حداقل رساندن تجاوز و مشکلات امنیتی منتج از آن است؟
در پاسخ به این سؤال اگر جواب مثبت باشد یعنی آمریکا با اقدامات خود به اشاعه ارزشهای ضدتجاوز و کمکردن مصائب و مشکلات امنیتی جهان کمک کرده است ولی در صورتی که جواب منفی باشد و آمریکا با اتخاذ تصمیمات اخیر خود نتوانسته بدون حضور دشمن مشابهی چون شوروی کمونیست و آلمان نازی و ایتالیای فاشیست در مسیر توسعه ارزشهای ضدتجاوز و مشکلات امنیتی جهان گام بردارد. قطعاً سرانجامی جز سرانجام رقبای قبلی خود نخواهد داشت.