او (محمدرضا پهلوی)، که حداقل دو نسل از ایرانیان آن را به یاد دارند، به هنگام مرگ، با بیست و چند کیلو وزن، پوستی بود بر استخوان ... سرطان غدد لنفاوی، شاه را به تحلیل برده بود... (ص 29)
... و چه تشابه شگفتی بین سرنوشت و پایان پسر و پدر وجود داشت که هر دو در یک قاره آفریقا – و هر دو در حضیض و هر دو در غربت و هر دو در تنهایی جان و جهان را به جهان آفرین تسلیم کردند و از خود یاد و خاطرهای بر جای گذاشتند که میتواند و باید عبرتآموز همه کسانی باشد که تا در مسند قدرت استوارند، چنان از بازیهای روزگار غافل و بری هستند که گویی عمرشان و قدرتشان ابدی و ازلی است... (ص 30)
پدرم شادروان محمدعلی مسعود انصاری، همان طور که گفتم، دیپلمات بود و سالها در این کشور و آن کشور به سفارت یا مقامات دیگر میرفت... بدین ترتیب که مرا از همان سنین کودکی به پدربزرگ مادریم – مرحوم جواد دریابیگی – و مادر بزرگم – خانم فاطمه قطبی – که خاله خانم فرح دیبا و شهبانوی بعدی بود – سپردند. در حقیقت من در خانه پدربزرگ و مادربزرگ زندگی میکردم تا بزرگ شدم... (ص 37)
محارم سیاسی و یاران بزم
... نزدیکان خانواده سلطنتی و مشخصاً شاه و شهبانو، که من از آن اطلاع داشتم و خود من هم یکی از آنها بودم، به دو دسته تقسیم میشوند: یکی محارم سیاسی و دیگری یاران بزم و مهمانیها و مجالس بسیار خصوصی. گروه دوم بیشتر به وسیله و بر اثر آشنایی با شهبانو به دربار راه پیدا کرده بودند... (ص 47)
... رئیس کل تشریفات یعنی هرمز قریب ... سالهای سال این سمت را به عهده داشت و در این اواخر معلوم شد از آن آدمهای زد و بندچی روزگار بوده است و در تمام فعالیتهای نان و آبدار دست و سهم داشته است و حتی معلوم شد که در اعطای نشانهای درباری هم با گرفتن حق و حساب اعمال نفوذ میکرده است و خلاصه کلام آنقدر افتضاح کار بالا گرفت که ناگزیر برکنارش کردند و به عنوان سفیر! او را به رم فرستادند که ... (ص 76)
... این پادشاه سابق یونان که دوست خانوادگی خانواده سلطنتی ایران به شمار میرفت دید و بازدیدهایش منحصراً با هدف وقتگذارنی صورت نمیگرفت، بلکه قصد انتقاع و استفاده هم در بین بود و هم او از موقعیتش برای کسب و کار و تجارت و راستش را بخواهید نوعی دلالی استفاده می کرد و شاه به دولت توصیه می کرد که در بعضی از خریدهایش از خارج، پادشاه یونان را هم دخیل سازند ... ولیعهد سابق ایتالیا، ویکتور امانوئل، هم که هنوز مدعی تاج و تخت این کشور بود از رفت و آمدهایش به دربار ایران نظر استفاده مالی داشت. همچنان که در امضا قرارداد یک میلیون دلاری مربوط به بازسازی و توسعه بندرعباس و تبدیل آن به یک بندر بزرگی که یک پروژه مهم و پرخرج بود و به همین سبب نام طرح را «شه بندر» گذاشته بودند. نقش داشت و توانست کار را به نفع کمپانیهای ایتالیایی تمام کند ... (ص 89)
... هویدا ظاهراً بعد از 13 سال نخستوزیر هنوز از آن سمت سیر نشده بود و با رقیب دیرین که اینک جای او را در کاخ نخستوزیری گرفته بود بر سر عناد بود و چون در مقام وزارت دربار به هر حال هنوز اهرم قدرتی را به دست داشت، شروع به کارشکنی در کار دولت آموزگار کرد ... نامه معروفی که به امضای «رشیدی مطلق» در روزنامه اطلاعات منتشر شد و تظاهرات خونین قم را به پا کرد و در حقیقت اولین شعله انقلاب را روشن ساخت... منشا نگارش این نامه دفتر مطبوعاتی هویدا بود ... (ص 106)
خلعتبری، وزیر امور خارجه از سفارت ایران در عراق گزارشی دریافت میکند مبنی بر این که آیتالله خمینی ضمن مسألهای از مسائل رساله عملیه خود سلطنت را غیر شرعی اعلام کرده و این نظر تازه در چاپ جدیدی از توضیحالمسائل ایشان چاپ و نشر شده است... شاه که از دریافت چنین گزارشی سخت عصبانی شده بود، به وزیر دربار دستور میدهد که در رد و ذم آیتالله خمینی مطلبی نوشته و به روزنامهها داده شود.
... گفتم این کارهایی که میکنید عاقبت خوشی ندارد و میبینید که رفته رفته دارد دامنه تشنجها وسیع و گسترده میشود. هویدا با همان ژستهای همیشگیاش بدون اینکه در صدد تکذیب برآید گفت: خیالت راحت باشد، این حوادث زودگذر است و در ایران دو نفر هم با هم جمع نمیشوند که اتفاق و اتحادی داشته باشند... (ص 110)
غفلت دربار و بیداری مردم
... به گمان آنها نه آخوند آدم بود و نه مردم! و سرانجام هم در حالی که دولت و دربار در خواب غفلت بودند موج مخالفتها هر روز بالا گرفت و کار بدان جا رسید که دولت آموزگار نتوانست در برابر امواجی که برخاسته بود مقاومت و مقابله کند ... (ص 111)
به یاد دارم که اولین اقدام ایشان تغییر تاریخ شاهنشاهی و بستن کازینوها و حمله به حزب رستاخیز و این اقدامات و مطالب بود و علاوه بر اینها البته سخنان تحبیبآمیز نسبت به جامعه روحانیت و عجبا که کازینوهای که دولت شریف امامی دستور بستن آن را میداد خود تا دیروز به عنوان مدیر عامل بنیاد پهلوی بر آن ریاست میکرد و همگان میدانستند که چه کازینو آبعلی و چه کازینو رامسر و غیره کلاً به خود بنیاد پهلوی تعلق داشت... (ص 114)
روزی که قرار بود ازهاری به نخستوزیری منصوب شود و به همین علت هم به دربار احضار شده بود. در سرسرای کاخ سعدآباد با یکی از مقامات دربار رودرو میشود و به سابقه آشنایی قبلی پس از احوالپرسی میگوید: فلانی دیدی چه خاکی به سرم شد! و وقتی که آن مقام درباری با تعجب از ارتشبد جویا میشود که ماجرا چیست؟ ازهاری با نگرانی و آشفتگی جواب میدهد که: اعلیحضرت اظهار فرمودهاند که فرمان نخستوزیری را به من بدهند! (ص 118)
... نمونه کار و طرز عمل این مشاوران را باید تهیه متن نطق معروف من صدای انقلاب شما را شنیدم دانست. بعدها که رژیم سقوط کرد و شاه در تبعید و از این کشور به آن کشور رانده شد، خود من بارها شاهد درگیری شاه و فرح بر سر این نطق و مجموعه مسائل و عملکرد اطرافیان فرح و مخصوصاً گروهی که در اواخر تشکیل شده بود، بودم... (ص 133)
... یک روز خانم لیلی امیر ارجمند خطاب به شاه گفت:
میخواهیم بخشنامه کنیم که دخترانی را که با روسری به کتابخانههای کانون پرورش فکری و کودکان میآیند راهشان ندهند. شاه البته جوابی نداد ولی من گفتم حالا چه وقت این طور تصمیمات است... خانم به شاه گفت: این احمد با آزادی زنان مخالف است. شاه گفت: احمد راست میگوید و خانم ارجمند گفت: مگر خودتان این آزادی را به زنان ندادهاید. شاه جواب داد: این آزادی که من به شما دادهام پدرتان را در میآورد و خودتان متوجه نیستید... (ص 143)
... (شاه) بیش از اندازه به خارجیها اهمیت میداد و در وجودش ترس مبهمی از سیاستهای خارجی وجود داشت که نمیتوانست و نتوانست بر این ترس فائق آید. او باطنا با انگلیسیها بد بود، اما در عین حال از عملکرد آنها وحشت داشت و از مرداد 32 به بعد همان روحیه ترس و تسلیم محض را نسبت به آمریکاییها داشت. حتی در سالهایی که ظاهراً در اوج قدرت بود و خود سکان همه چیز را به دست داشت و هیچ یک از رجال جرأت نداشتند به ظاهر رابطهای با سفارت خانهها داشته باشند، باز این خود او بود که نظر سفیران آمریکا و احیانا انگلیس برایش وحی منزل به شمار میرفت. در جریان انقلاب هم که روحیه خودباختگی بر او مسلط شد، تنها نظر آمریکا و انگلیس و سفیران آنها برایش مهم بود که چه سرنوشتی برایش در نظر گرفتهاند! (ص 172)
وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به 12 هزار دلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود... (ص 174)
نفس مردم را میبریم
... جالبتر آن که بارها از افراد به ظاهر روشنفکر و اهل قلم، نه تنها نظامیان و امرای سابق، میشنیدم که میگفتند شاه باید با قاطعیت برخیزد و قدرت را بگیرد. آنان میگفتند اگر این بار موفق شویم، نمیگذاریم نفس از این مردم نادان درآید و بر آن بودند که این مردم نادان را اگر آزاد بگذارند، در نهایت به سوی حکومتی چون حکومت جمهوری اسلامی روی خواهند آورد... درست است که رضا حکومت را میخواست، اما از هر مبارزه عملی و حضور در میدان جنگ هراس داشت. همان طور که بارها تشریح شد، هر بار که طرحی به مرحله جدی و لزوم دخالت مستقیم او و گرفتن رهبری جنگی آن میرسید، واپس میزد. (ص 276)
... در سال 1986 چند تن از دوستان، که بهتر است نامشان را ذکر نکنم، از طریق نیکسون و یارانش به فکر پیاده کردن طرحی ضربتی برای گرفتن حکومت ایران افتادند. نخست به دیدار نیکسون رفتند... با حمایت جان کانلی و جمعی از مقامات نظامی آمریکا طرحی با عنوان «کیش» تهیه شد. طبق طرح قرار بود با حمایت نیروهای آمریکا در منطقه رضا غافلگیرانه در جزیره کیش پیاده شود و به جمهوری اسلامی اعلام جنگ کند. البته نیروهای هوایی عربستان سعودی و ناوگان آمریکا در منطقه نیز از او پشتیبانی کنند. (ص 293)
... پس از آن که مراحل تصویب و برنامهریزی اولیه طرح تمام شد و برای نخستین بار آن را با رضا در میان گذاشتند، وی بی آنکه در مورد طرح و جزئیات و اهدافش بپرسد، اولین سوالی که مطرح کرد این بود که خوب برای فرار چه فکری کردهاید؟ ... (ص 294)
.. رضا که اسیر تخیلاتش شده بود گفت: «پدر و پدربزرگ من که کار مهمی نکردند، این منم که باید کار اصلی را انجام دهم و میبایست ایران را از دست چنین نظامی نجات بدهم.»
بیژن که با شناخت از روحیات رضا تاب این همه رجزخوانی را نداشت به او گفت: «قربان، پدربزرگ شما اسب قشو میکرد و از آنجا خود را به مقام شاهی رسانید، شما چه کردهاید که چنین ادعایی میکنید؟» (ص 295)
در همین ایام ماجرای «ایران گیت» هم برملا شد و اطلاعات افشا شده ضربهای سخت بر روحیه رضا وارد آورد. او کمکم متوجه میشد که در صحنه سیاست آمریکا، اندیشه گردانندگان امور نه بر امکان سقوط جمهوری اسلامی ایران، بلکه بر تلاش ایجاد رابطه و انجام معادله با آن بود... آمریکا پیش از سال 1985 که برای او بودجه عملیاتی تعیین کرده بود، متوجه عمق ریشههای مردمی دولت جمهوری اسلامی شده و به وسعت و توان نیرویی که بخش بزرگی از جهان را به حرکت درآورده پی برده بود و آن بنا را محکمتر از آن یافته بود که با عملیات از سر تفنن رضا فرو ریزد... . (ص 296)