تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۵  ، 
کد خبر : ۵۲۲۳۹

سکولاریسم و تعامل دین با سیاست


لیلا عبدالله‌زاده رامهرمزی
همه عقل‌گراها حق دارند با ندای رسا به همه جوامع بفهمانند که دین با علم و ترقی مخالف است.
همه می‌دانیم که انسان موجودی اجتماعی است و به طور طبیعی به هر آنچه که در اطرافش اتفاق می‌افتد حساس و کنجکاو می‌باشد. بالاخص اگر تاثیر بسیار زیادی بر زندگی اجتماعی‌اش بگذارد. از جمله این مسائل که امروزه بسیار در مکانهای سیاسی،‌ اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی از آن صحبت به میان می‌آید مساله سکولاریسم یا جدایی سیاست از دیانت می‌باشد. و بالطبع می‌تواند مخالفان و موافقان زیادی داشته باشد.
به خوبی می‌دانیم که حضرت محمد(ص) و امامان شیعه همگی حاملان وحی و بر همه چیز واقف بودند به طوری که دین اسلام و کتاب قرآن به عنوان کامل‌ترین دین و کتاب شناخته شدند. پس دین اسلام که تماماً سرچشمه وحی الهی است نمی‌توانسته به امور دنیایی و اجتماعی بشر بی‌تفاوت باشد. حال این سوالات مطرح می‌شود که چه عاملی موجب پیدایش تفکر سکولاریستی (جدایی دیانت از سیاست) شده و این تفکر به چه زمانی باز می‌گردد؟ چه عواملی به تفکر سکولاریستی دامن می‌زند؟ آیا انگیزاسیون یا تفتیش عقاید در این مسئله تاثیرگذار بوده است؟
چنانکه می‌دانیم سکولاریسم فقط ارزشهای این جهانی انسان را در نظر قرار می‌دهد و کوشش خود را متوجه برآورده ساختن آن می‌نماید و ادعا می‌کند تکیه‌گاه ارزش‌های انسانی چیزی خارج از این جهان نیست. اما دین ارزشهای انسانی را در این جهان منحصر می‌نماید و اعتقادی ورای این جهان، که همان حقیقت متعالی است دارد. مثلا «نیچه» که مادی‌گراست و اعتقادی به ماورای طبیعت و متافیزیک ندارد ریشه اخلاق فاضله را ـ که راه رسیدن به کمال است ـ در قدرت جستجو می‌کند.
«اریستپون» که شاگرد سقراط و طبیعت‌گراست، ریشه اخلاق را در لذت می‌یابد.
سکولاریسم در فرهنگ oxford به معنای جدایی از کلیسا و دین و در فرهنگ علوم سیاسی به معنای جدایی سیاست از دین،‌ و انتقال مرجعیت از نهادهای دینی به اشخاص یا سازمانهای غیر دینی در سنت به معنای دنیاگرایی، روح و تمایل دنیوی داشتن، در اصطلاح مباحث مدرنیته به معنای سیستمی از فلسفه اجتماعی یا سیاسی است که تمام اشکال ایمان مذهبی را رد می‌کند.
در فرهنگ تنفر اجتماعی آمده است: سکولاریسم مکتبی است که مجموعه قواعدی را برای رفتار و عملکرد انسانی مبتنی بر تجربه و معرفت عقلانی در برابر رفتاری مبتنی بر ماوراءالطبیعه ایجاد می‌کند. هدف این مکتب بهبود بخشیدن به وضع جوامع انسانی با ابزار مادی می‌باشد. این مکتب بزرگترین موفقیت را در قرن 19 در سال 1832 میلادی در بریتانیا به دنبال تصویب لایحه اصلاحات "Reformbill" به دست آورد که به همان جنبش پروتستانی معروف شد و از نظریه اثباتی معرفت حمایت کرد و در برابر چیرگی ثروت فئودالها و استیلای تشکیلات دینی در دهه‌های میانی آن قرن واکنش نشان می‌دهد.
در ابتدا سکولاریسم یک مکتب الحادی نبود و گاه به صورت بخشی از جداسازی دینی از دولت که از اصلاحات نشات می‌گیرد ملاحظه می‌شود و در واقع سکولاریسم با کوشش آگاهانه‌ای می‌خواهد به جای دین، به خود و تجربه انسانی تکیه کند که این امر را می‌توانیم در آثار سنت سیمون و اگوست کنت مشاهده کنیم.
سکولاریسم در زبان عربی
دو واژه "العلمانیه" و "العلمانیه" را معادل سکولاریسم قرار داده‌اند این تفاوت در خواندن باعث تغییرهای متفاوتی شده است. دسته‌ای که آنرا "العلمانیه" ترجمه کردند این واژه را مشتق از علم دانسته و دعوت به علم‌گرایی می‌کنند و معتقد به معرفت اخلاقی یا دینی نیستند. دسته‌ای دیگر "العلمانیه" را مشتق از عالم دانسته و آن را مربوط به نقش انسان در عالم می‌دانند و به استقلال عقل انسانی در تمامی موارد به فرصت گرفته شده بدون نیاز داشتن به امور دینی و معنوی تاکید دارند.
تعریف سکولاریسم:
سکولاریسم در لغت به معنای دنیاگرایی یا روح و تمایل دنیوی داشتن است.
هدف زندگی چگونگی عمل در دنیا و ارزشهای تعیین‌کننده نقش انسان در دنیا با استناد به خود دنیا قابل کشفند. در حالی که ایمان دینی بر این باور است که معنا و ارزش حقیقی زندگی در این جهان و بطور کلی ارزش و معنای هستی، تنها با مراجعت به حقیقتی قابل فهم و دریافت است که برتر از کل جهان می‌باشد و همین عامل فوق مادی است که تمامی ایمان دینی (خداباوری و فداکاری) را در مقابل سکولاریسم به هم پیوند می‌دهد.
سکولاریسم و دین دو گونه کاملا متفاوت از تجدید و بازیابی حقیقت هستند، زیرا یکی بر تجربیات بشر و جهان طبیعی و دیگری بر عاملی، فوق طبیعی متکی است. از نظر سکولارها جهانی که در آن زندگی می‌کنیم خود منبع ارجاع است اما از نظر دینی اگرچه این جهان قابل فهم و عقل‌یاب است ولی فهم آن با مراجعت به حقیقتی متعالی امکان‌پذیر است.
در این باره "جرج چکوب هولیوگ" معتقد است که سکولاریسم حرکتی است که قصد دارد زندگی رفتار و سلوک انسان را بدون توجه به خداوند و آخرت سامان دهد و از آنجایی که دین مدعی تنظیم شناختها و رفتارهای انسان از طریق ارتباط با خداوند و جهان آخرت است، در مقابل سکولاریسم قرار می‌گیرد و این دو دین و سکولاریسم در طول تاریخ مخصوصا از رنسانس به این سو به صورت دو رقیب سرخت ظاهر شده‌اند و همیشه رشد سکولاریسم با افول دین و بالعکس همراه بوده است.
در حقیقت می‌توان گفت سکولاریسم معتقد است که دولت،‌ اخلاق، آموزش و پرورش، سیاست، اقتصاد و ... همه باید از دین مستقل شوند و هیچ حوزه‌ای نباید متاثر از دین و آموزه‌های دینی شود. بنابراین سکولاریسم به معنای نفی دین و آموزه‌های دینی از تمام حوزه‌های معرفتی بشر اعم از معرفت‌های نظری و عملی است و دین حق دخالت در تحلیل و تفسیر و تصمیم‌گیری‌های انسان را ندارد و عقل انسان برای تمامی مناسبات کفایت می‌کند. از این رو نمی‌توان مسائلی مانند اقتصاد، سیاست، مدیریت، فلسفه و ... را با توجه به نظریات دینی تفسیر نمود بلکه تنها منبع تحلیل و تفسیر این علوم همین دنیای مادی است.
پس تعاریف سکولاریسم را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
1- تعریفهای پنهان در واژه سکولاریسم
2- تعریفهای فکری و فلسفی در واژه سکولاریسم
به طور مثال تعریف وبر که می‌گوید: جدا بودن جامعه دین از جامعه سیاسی به گونه‌ای است که دولت حق هیچ گونه اعمال قدرت در امور دینی نداشته باشد و کلیسا نیز نتواند در امور سیاسی مداخله کند، را می‌توان در دسته اول قرار داد.
و تعریفی که حلیم برکات در کتاب «المجتمع العربی المعاصر» از سکولاریسم ارائه می‌دهد در دسته دوم قرار می‌گیرد.
وی می‌گوید: «نظامی عقلانی است که روابط بین افراد، گروهها و مؤسسات را با دولت براساس مبادی و احکام عمومی که متضمن تساوی افراد جامعه در قبال آن است، تنظیم می‌کند و مهمترین ویژگیهای آن عبارتند از:
1- جدایی دین از دولت.
2- طرد قوم‌گرایی و طایفه‌گری سیاسی.
3- برقراری مساوات بین افراد ملت،‌ علی‌رغم اختلاف دینی که محاکم مدنی عمومی آن را تضمین می‌کنند.
4- تساوی بین زن و مرد در قانون و اموال شخصی و این که فرد بر اساس قانون دینی یا مدنی یا هر دو می‌تواند ازدواج کند.
5- منشا قانون‌گذاری، جامعه است که براساس نیازها و مشکلات، قانون وضع می‌کند.
6- حاکمیت و مشروعیت حاکمیت از ملت است.
7- منزلت داشتن فرهنگ علمی و عقلانی.
8- به رسمیت شناختن حقوق مذاهب و قومیت‌های دینی گوناگون.
9- آزادی دین از سیطره دولت و دولت از سیطره دین.
سکولاریزاسیون
این واژه در زبان‌های اروپایی اول بار در معاهده سال 1648 وستفالی (Westphalia) به کار رفت. و منظور از آن، توضیح و توصیف انتقال سرزمینهایی بود که پیشتر تحت نظارت کلیسا قرار داشت. و به زیر سلطه اقتدارات سیاسی غیر روحانی رفته بود. اما این تدبیر در قرن بیستم در معانی متنوعی به کار گرفته شد و برای دلالت بر نوعی تحول اجتماعی بکار رفت. به طوری که روز به روز حاکمیت مفاهیم ماورای طبیعی بر امور بشر کم‌رنگ گردید و نهادهای اجتماعی نظیر (اقتصاد، سیاست،‌ حکومت، عدالت،‌ آموزش، بهداشت و...) خودمختاری و استقلال خود را با مراجعه به عقل و امور دنیوی پیش گرفتند.
پس می‌توان گفت سکولاریزاسیون را با توجه به (نظریه خودم) این چنین می‌توان تعریف کرد: دو برایند مختلف‌العلامت (مثبت و منفی) که قطب مثبت آن دین و قطب منفی آن سکولار است و مادام به دلیل متفاوت بودن دیدگاه این دو از هم کم می‌شوند و دین در دیدگاه سکولار تماما به حاشیه رانده می‌شود.
آلن پیرو در این زمینه معتقد است:
سکولاریزاسیون که از ریشه secularis به معنای غیر مقدس و غیر روحانی گرفته شده است فرایندی می‌باشد که بر طبق آن، واقعیاتی که در قلمرو دینی، جادویی و مقدس جای داشتند به محدوده امور غیر مقدس و طبیعی منتقل می‌شوند و در زمینه حیات اجتماعی، غیر دینی ساختن با زدودن بعد تقدس آمیز برخی از مظاهر جهان و مقام انسان در جهان همراه است و در این فرایند جنبه‌های عقلانی، علمی و فنی جایگزین مظاهر دینی تبیین جهانی از طریق امور مقدس و الهی می‌شوند.
"ایان باربو" در این زمینه می‌گوید: دنیوی کردن معرفت علمی و معارف دیگر، به این معنا بود که مفاهیم کلامی (الهیاتی) با هر نقشی که در سایر حوزه‌ها دارند، باید از حوزه شناخت جهان کنار گذاشته شوند.
و سید محمد نقیب العطاس در این زمینه می‌گوید: سکولاریزاسیون که به رهایی انسان از کنترل و نظارت دین و نیز از تاثیر مفاهیم و ارزشهای ماوراءالطبیعی بر عقل و زبان تعریف می‌شود، عبارت است از رهانیدن اندیشة بشری از دریافتهای دینی و شبه دینی و از هم پاشیدن همة جهان‌بینی‌های سته و شکستن همة اسطوره‌های فوق طبیعی و نمادهای مقدس.
بنابراین به اعتقاد برخی، امروزه سکولاریزاسیون در سه حوزه وارد شده است:
1. سکولاریزاسیون سیاسی: سکولار کردن سیاست، بدین معنی که دولت و نهادهای دولتی در تدوین و وضع قوانین و مقررات، وجه کم و یا هیچ توجهی به دین ندارند.
2. سکولاریزاسیون معرفتی: در این حوزه، به معنی نفی دین در حوزة شناخت و معرفت است. بطوری که خداوند به عنوان خالق هستی هیچ جایگاهی در این جهان ندارد و به دین هیچ جایگاهی داده نمی‌شود، و علم تجربی جای آن را می‌گیرد. از این رو رهبران فکری جامعه، عالمان علوم تجربی، فلاسفه، هنرمندان و... خواهند بود.
3. سکولاریزاسیون شخصی: در این حوزه،‌ مربوط به رفتار و عقاید شخصی می‌شود، و شخص در رفتارهای فردیش توجهی به دین ندارد.
رابطه دین و سیاست
برای بررسی موضوع مذکور، ‌ابتدا باید مفاهیم دین و سیاست روشن شود. «سیاست» در اصطلاح عرفی، امری ناپسند است با باری منفی و همراه با نیرنگ، در اینجا منظورمان از سیاست، چنین سیاستی نیست، بلکه مقصود آیین کشورداری است. به طور دقیق‌تر، در اینجا سیاست به معنای روش ادارة امور جامعه به صورتی است که مصالح جامعه اعم از مادی و معنوی را در نظر داشته باشد.
بنابراین سیاست به تنظیم و ادارة امور اجتماعی می‌پردازد. اما دین (در اینجا دین اسلام) عبارت است از «مجموعة احکام، عقاید و ارزشهایی که به وسیلة خداوند برای هدایت بشر و تامین سعادت دنیا و آخرت او تعیین، و به وسیلة پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) به مردم ابلاغ و برای آنان تبیین و یا به حکم قطعی عقل کشف شده است. پس با توجه به مفهوم سیاست و دین،‌ باید دید که آیا اسلام به مسائل سیاسی و اجتماعی معترض شده یا نه؟
صدرالمتالهین، فیلسوف نامدار شیرازی، در کتاب «شواهد الربوبیه» دربارة دین و سیاست می‌فرماید: «سیاست هیچ راهی ندارد،‌ مگر اینکه در ظل شریعت قرار بگیرد،‌ زیرا این‌ها مانند روح و جسد در یک کالبد هستند. سیاست عاری از شریعت،‌ مانند جسدی است که روح در وی نباشد...
نهایت و غایت سیاست،‌ اطاعت از شریعت است و سیاست برای شریعت، مانند عبد در برابر مولای خود است که گاهی از وی اطاعت،‌ و گاهی معصیت و نافرمانی می‌کند، پس اگر سیاست از شریعت اطاعت کرد،‌ ظاهر عالم،‌ مطیع و منقاد باطن عالم می‌شود و محسوسات، زیر سایه و ظل معقولات قرار می‌گیرد و اجزا به جانب کل حرکت می‌کنند.»
شهید شیخ فضل‌الله نوری در این زمینه می‌فرماید: ماها بر حسب اعتقاد اسلامی نظام معاش خود را باید قسمتی بخواهیم که امر معاد را مختل نکند و لابد چنین قانون منحصر خواهد بود به قانون الهی، زیرا اوست که جامعه جهتین، یعنی نظم‌دهندة دنیا و آخرت است. معلوم است که این قانون الهی ما، مخصوص به عبادات نیست، بلکه جمیع مواد سیاسیه را بر وجه اکمل و وفادار است، حتی ارش الخدش.»
شهید در جای دیگر معتقد است که حکومت، مجری احکام الهی است و بدون آن احکام الهی معطل خواهد ماند. وی در این باره می‌فرماید: نبوت و سلطنت، در ابنیای سلف مختلف بود. گاهی مجتمع و گاهی متفرق، اما در وجود پیامبر اکرم(ص) و همچنین در خلفای آن بزرگوار نیز چنین بود، تا چندین ماه پس از عروض عوارض و حدوث حوادث و سوانح.
مرکز این دو امر (یعنی حمل احکام دینیه و اعمال قدرت و شوکت) در هر دو محل واقع شد. فی‌الحقیقه این هر دو، مکمل و متمم دیگری هستند، یعنی بنای اسلام بر این دو امر استوار است: نیابت در امور نبوتی و سلطنت، و بدون این احکام اسلامیه معطل خواهد بود. فی‌الحقیقه، سلطنت، قوة اجرائیه احکام اسلامی است.
مرحوم محقق عراقی در کتاب عوائد خود، آن جا که اختیارات فقیه را بیان می‌کند، می‌نویسد که: فقیه عادل باید در امور دنیا و دین مردم دخالت کند و این امری است که عقل و شرع به آن گواهی می‌دهند، زیرا امور معاد و معاش به هم وابسته‌اند و امور دین و دنیا از هم جدا نیستند.»
امام خمینی(ره) در کتاب ولایت فقیه، دیدگاه اسلام را دربارة حکومت یا ادله عقلی و نقلی اثبات می‌کند، که دین بدون حکومت، توان اجرا ندارد و در راس امور جامعه باید حاکم فقیهی قرار گیرد و احکام دین را اجرا کند و اندیشه جدایی دین از سیاست و حکومت را اندیشه استعمارگران می‌داند و می‌فرماید:
"این که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلامی در امور اجتماعی و سیاسی دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شایع کرده‌اند. این‌ها را بی‌دینها می‌گویند. مگر زمان پیامبر اکرم(ص) سیاست از دیانت جدا بود؟
مگر در آن دوران، عده‌ای روحانی بودند و عده‌ای دیگر سیاستمدار و زمامدار؟
مگر زمان خلفای حق یا ناحق و زمان خلافت حضرت امیر(ع) سیاست از دیانت جدا بود؟
این حرف را استعمارگران و عمال سیاسی آنها درست کردند تا دین را از تصرف در امور دنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان برکنار سازند. در همه کشورهای دنیا این طور است که جعل قانون به تنهایی فایده ندارد و سعادت بشر را تامین نمی کند. پس از تشریع قانون، باید قوه مجریه‌ای به وجود آید. در یک تشریع یا در یک حکومت اگر قوه مجریه نباشد نقص وارد است. به همین جهت اسلام همان طوری که جعل قوانین کرده،‌ قوه مجریه هم قرار داده است."
آیا سیاست به دین نیاز دارد؟
سکولاریسم و پیروان آن عقیده‌ دارند که انسان می‌تواند پاره‌ای از مصالح و مفاسد خود را بشناسد و دیگر به دین نیازی ندارد، زیرا با عقل خود می‌تواند اداره امور جامعه را به عهده گیرد. از این رو دخالت این امر بیهوده‌ای خواهد بود چون در امری دخالت کرده است که بشر خود توانایی انجام آن را دارد. در پاسخ به این سوال می‌توان گفت: هیچگاه نمی‌توان این اطمینان را داد که اولا انسان به طور همه جانبه تمام مصالح و مفاسد در امور جامعه را بشناسد و دخالت دین از این جهت باشد که بسیاری از امور برای انسان نامعلوم باقی مانده است و او قدرت حل آن را ندارد.
ثانیا: صرف شناخت مصالح و مفاسد وجود شریعت را لغو نمی‌کند. دین افزون بر اداره جامعه انسانی به گونه‌ای که نیازهای فردی و جمعی انسان قابل تحصیل باشد، می‌خواهد چنین اداره‌ای در چارچوب تعبد صورت گیرد. پس چه فرقی بین اندیشه انسان مدارانه «ما خود جامعه را اداره می‌کنیم،‌ چه نیازی به طریقت است؟» و این دید الهی که او امر و نواهی الهی حتی در باب پاره‌ای از امور که انسانها خود از آن مستقلند، به کشف آن نایل می‌شوند. این در واقع تکلیف نیست و تشریفی الهی است برای ابراز عبودیت، تا بدان وسیله رضای خداوند را به دست آورده و تقرب یابیم.
ثالثا: بر فرض که انسان بتواند تا اندازه‌ای مصالح و مفاسد امور را درک کند، مطمئنا این قدرت درک او همان‌طور که ادعا می‌کند با تکیه بر عقل است. پس سوال اینجاست که مگر نه اینکه عقل رسول باطنی می‌باشد؟ این اشتباه از آن جا سرچشمه می‌گیرد که عقل را در برابر شرع قرار می‌دهند، در حالی که عقل و نقل از ادله شرع بوده و کاشف اراده الهی‌اند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات