در کشور ما شیوه آموزش فلسفه به نحوی میباشد که دانشجویان با این رشته در مسیر آموزش خود به قلمروهای معینی از فلسفه میپردازند یعنی عمدتا با مباحثی در حیطه ماورالطبیعه، هستیشناسی، بعضی از مباحث اخلاق، مباحثی از حیطه فلسفه علم و به صورت جسته و گریخته نیز با مباحث فلسفه هنر آشنا میشوند. علاوه بر این در نوع پرداخت ما به موضوعات فلسفی غلبه بیشتر با نگاه تاریخی است یعنی در دایره این مباحث با آرای اندیشمندان و جریانهای فلسفی به نحو تاریخی آشنا میشویم، حیطههای فوق با عنوان یک موضوع که راهنمای ما باشند کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
این طور نیست که یک دانشجو و یا یک محقق موضوع محور حرکت کند و کاری را کاملا متمرکز بر روی یک موضوع انجام دهد و اگر به موضوعات و مباحث تاریخی میپردازد در جهت تبیین شدن ابعاد مختلف موضوع است. یک گسستگی جدی میان آنچه که در فلسفه تحصیل و یا تحقیق میکنیم با شئونی از زندگی که عملا با آن سر و کار داریم دیده میشود به نحوی که گاهی اوقات برای دانشجویان چنین سوالی مطرح میشود که رشتهای که ما در آن تحصیل میکنیم اساسا چه سودی برای ما در آینده خواهد داشت و نیز پرسشهایی که در ذهن یک دانشجوی فلسفه برانگیخته میشود کمتر به موضوع زندگی برمیگردد.
تایجی که در طول تحصیل و تحقیق خود به آن دست مییابد پیوند ضعیفی با مسائل مربوط به زندگی و پیرامون آن دارد. گاهی اوقات هیچ پیوندی مشاهده نمیشود، این طور به نظر میرسد که رشته فلسفه برای عدهای به عنوان یک تمرین برای ورزیدگی ذهن و برای عدهای دیگر یک تفنن محسوب میشود اگر چنین مسیری در مقابل ما قرار گیرد انتخاب خوبی را انجام ندادهایم، چرا که هم تفننهای بهتری در زندگی وجود دارد و هم تمرینهای مناسبتری برای ورزیدگی ذهن و این فقط کج سلیقهای انسان را میرساند که تفنن و ورزیدگی خود را رشتهای همچون فلسفه تحقق ببخشد.
در سطح جامعه میان موضوعات عملی زندگی و مباحث نظری نیز یک نوع گسست وجود دارد. معمولا در دانشکده ادبیات و علوم انسانی که فلسفه در آن تدریس میشود ارتباطی میان رشتههای دیگر خود ندارد یعنی گروه فلسفه در طبقه خود مشغول به کار است و گروه ادبیات، زبانشناسی، تاریخ و باستانشناسی و… هر کدام در گوشهای مشغول به کار هستند و هیچ کدام از این گروهها از فعالیتهای همدیگر اطلاعی ندارند یعنی یک نوع جدایی و گسست میان کسانی که در این رشتهها تحصیل میکنند وجود دارد.
در سطح دیگر باید بگوییم که دانشکده ادبیات و کسانی که در این حیطه مشغول هستند اطلاعی از دانشکده فنی، هنرهای زیبایی و یا فیزیک و… ندارند ذهنیتهای آنها ذهنیتهای کاملا متفاوتی است با وجود اینکه در کنار هم هستند اما هیچگونه تبادل فکری، نظری و… میان آنها مشاهده نمیشود. این نگرش تنها به دانشگاه ما محدود نمیشود بلکه وضعیتی است که به نوع نگاه ما به حیطه فلسفه و علوم باز میگردد. اگر بخواهیم مقایسهای با کشورهای دیگر داشته باشیم باید ببینیم که آیا در همه جای دنیا به این صورت عمل میشود و آیا هیچ رابطهای بین فلسفه و دیگر رشتهها وجود ندارد؟ در بسیاری از کشورهای این رابطه، بسیار فعالانه و تنگاتنگ است، کسانی که در مقطع دکتری فارغالتحصیل میشوند به دو دسته تقسیم میگردند: افرادی که در MD دریافت میکنند کسانی هستند که دکتری خود را در رشتههای پزشکی گرفتهاند و مابقی PHD میگیرند.
آیا هنگامیکه میگویند شخصی PHD دارد فلسفه نیز در دکتری او وجود دارد، علیرغم اینکه در رشته غیر فلسفی درس خوانده است؟ و یا معنی دیگر دارد. اگر به روش معمولی که در دانشگاههای دیگر وجود دارد نگاه کنیم مشاهده خواهیم کرد که در بسیاری از رشتهها چیزیکه به عنوان فلسفه ارائه میشود در واقع یک نوع متدولوژی علوم است و گاهی سلسله مباحث متاتئورتیک همان رشته میباشد یعنی مباحثی که جنبههای نظری آن رشته را مورد توجه قرار میدهند؛ نوعی از مباحثی که ما در فلسفه علم با آن مواجه هستیم در این واحدها به تناسب رشته دانشجویان ارائه میشود و حسن آن این است که کسی که در رشته جامعهشناسی است با مباحث متاتئورتیک رشته خود در حد محدود آشنا میشود و یا مباحث مربوط به متدولوژی و روشنشناسی نیز آشنایی پیدا میکند. فراتر از همه اینها در نظامهای آموزشی بیشتر کشورها تدابیری اندیشیده شده است که پیوند میان رشته فلسفه و سایر رشتهها پیوند گستردهتری باشد و این مختص به فلسفه نیست در چند دهه اخیر با رشد «میانرشتهایها» مواجه هستیم و به نظر میرسد که بارورترین بخشهای تحصیلی در شاخههای مختلف علوم هم همین بخشها باشند مثلا در کشور آلمان نمیتوان در یک رشته خاص فارغالتحصیل شد چرا که کسی که در یک رشته فارغالتحصیل میشود، کاری برای او وجود ندارد، تمام دانشجویان باید در یک رشته اصلی و دو رشته فرعی تحصیل کنند. در این 2 رشته فرعی باید در سطوحی مطالعه داشته باشند که دستکم اولیات آن رشتهها را شناخته باشند. مثلا فلسفه به عنوان رشته اصلی و فیزیک و ریاضی به عنوان دو رشته فرعی میتوانند محسوب شوند.
در کشورهای دیگر نیز اینگونه است. یک رشته اصلی وجود دارد و 2 یا یک رشته فرعی دارند. ممکن است برای ما سوال پیش آید که چه لزومی دارد رشتهای مانند رشته اصلی باشد و دو رشته فرعی دیگر نیز داشته باشیم که ممکن است یکی از آنها مربوط به علوم طبیعی باشد. آیا این دو با هم سنخیت خواهند داشت؟ آیا این همکاری ثمری نیز میتواند داشته باشد؟ آیا این تماس و ارتباط تو کسب اطلاع یک نوع آمیزش و یک نوع مخلوط شدن و درهم فرورفتن حیطهها و یک نوع بیبندوباری فکری ایجاد نمیکند! و اگر نگاهی به شاخههای مختلفی که در فلسفه پیدا شده است داشته باشیم خواهیم دید که این شاخهها قدمت قابل ملاحظهای دارند و موضوعات متعدد و متنوع در این شاخه مورد بررسی قرار میگیرد که همه ذیل عنوان فلسفه قرار دارند.
شاخههای مختلفی در فلسفه پدید آمده است. به نحوی که لازم است افراد علیرغم اینکه در پایههای اولیه فلسفه اطلاعاتی بدست آورند، به ناچار باید انتخاب کنند که در چه شاخهای فعالیت میکنند و بدون اغراق میتوان گفت در شاخه فلسفه اخلاق با قدمت 300 ،400 ساله نمیتوانیم در یکی از گرایشات آن بر تمام موضوعات احاطه یابیم. همین گونه است شاخه زیباشناسی و فلسفه هنر، چه کسی میتواند بگوید که بر تمامی موضوعات این شاخهها تسلط دارد. البته برخی نیز بطور خیالی احساس میکنند که از فلسفه بطور کلی با تمام گرایشات آن اطلاع دارند.
در همه موضوعات هم اظهار نظر مینمایند مشکلی که ما در سطح کل کشور و در رشته خودمان نیز کم و بیش به آن دچار هستیم این است که احتیاط علمی را رعایت نمیکنیم. باید بگویم دو دسته از انسانها هستند که خیلی محکم و قاطعانه صحبت میکنند: دسته اول کسانی هستند که واصلاند یعنی رسیدهاند و کاری نمیتوان با آنها کرد و از این نظر میتوانند قاطعانه صحبت کنند و دسته دوم کسانی هستند که نمیدانند و چون چیزی نمیدانند خیلی قاطعانه صحبت میکنند. هیچ فردی نمیتواند ادعا کند که در شاخههای فلسفه احاطه پیدا کرده است، شاخههای متعددی از فلسفه در کشور ما در حال رواج است که فلسفه مضاف نام گرفته است. در این شاخهها موضوعات مهمی مطرح میشود که شاید در بحثهای سنتی فلسفه وجود نداشته است و متاثر از مسائل کشور خودمان و فلسفه غرب مطرح گردیده است. به عنوان مثال برای ما در دنیایی زندگی میکنیم و با مسئله جدی زیستمحیطی هر روز دست به گریبان هستیم و غالبا هم اطلاعی از دست به گریبان بودن خود نداریم، اما امروزه پرسشهای بنیادینی در این خصوص مطرح میگردد که فراتر از دایره مباحث عام فلسفه است. اینها برای من اهمیتش بسیار بالاتر از پرسشهایی است که باز میگردد به سیر تاریخی که فلان شخص در فلان قرن سوال خاصی برایش مطرح بوده و به آن پرداخته است. اینها سوال تاریخی است و کوشش شده بنحو فلسفی به آنها پاسخ داده شود. سئوالاتی از این قبیل متاسفانه در کشور ما حاشیهای و مضاعف تلقی میگردند و برخی اصلا آنها را قبول ندارند. باید اندیشمندان کشور را به چنین تاملاتی وا داریم. شاخههای بین رشتهای یکی از راههای این کار است.
یکی از دلایلی که در عرصه تحول و تفکر فلسفی این گونه موضوعات طرح شده و مورد پرسش فلسفی قرار گرفته، فیلسوفانی هستند که در حیطه فرهنگی میاندیشند و فراتر از فلسفه با مسائل و موضوعات بعضی رشتههای دیگر نیز تماس نزدیک داشتند و یا دست کم در یک داد و ستد فعال از دو منظر فلسفی و علمی به این موضوعات مشترک پرداختند و چون دو رهیافت داشتند، دو نحو پاسخ برای یکدیگر افق گشایی میکند. فلسفه باید به موضوعات تازه برخورد کند، موضوعاتی که در حیطه زندگی انسان مطرح میشوند مورد سئوال بنیادین فلسفه قرار میگیرند، همانطور که فلسفه در آغاز خود وسط زمین و آسمان و منقطع از تاریخ، فرهنگ و شرایط زندگی بشر پدید نیامد.
در واقع تاریخچه پیدایش مفاهیم فلسفی و نظامهای فلسفی به کوشش و تلاش برای یافتن پاسخ سئوالهای فلسفی باز میگردد. چطور میشود که یک چیزی مورد سئوال فلسفی قرار میگیرد یعنی از بداهت خود خارج شده و به تعبیر گذشتگان تعجب و تحیر ما را بر میانگیزد و ما را وادار به پرسش میکند چه چیزی و چگونه و چرا؟ به صورت کوتاه اشاره میکنم: زمانی که تاریخ بستر فلسفه افلاطون را مورد مطالعه قرار میدهید هیچ گاه از خود پرسیدهاید که چه طور بحثی به نام «ایدهها به عنوان حقایق ثابت» و حقایقی پیرامونی ارزشهای اخلاقی و فضیلت طرح میشود، کدام بستر فکری و فرهنگی باعث طرح چنین مسالهای به عنوان سئوال و مساله مهم فلسفی میشود، و به عنوان یک دغدغهای فیلسوفانه مطرح میشود. دغدغه فیلسوفانه دغدغه برج عاجنشینانه نیست بلکه دغدغه زندگی است و بسیار جدی است و ما باید تلاش کنیم که به پرسشهای بنیادین فکری خودمان که در ارتباط نزدیک با زندگی است، پاسخ دهیم.
از این قسمت تازه نقطه عزیمت حرکت مستقل من برای فکر کردن شروع میشود برای مثال اگر ما خودمان را به مرزهای رشته فیزیک برسانیم، پرسشهای بسیار عمیقی آنجا مطرح هستند که بعضی از آنها به اندازهای مبنایی میباشند که از منظر فلسفی نیز قابل طرحاند. این داد و ستد و افقگشاییها و طرح موضوعها با اینکه در دو رشته و دو رهیافت مختلف صورت میگیرد اما بسیار میتواند کارساز باشد این داد و ستدی است که میتواند افق را باز کند. کوشش برای نزدیک شدن و ایجاد انگیزه برای تلاشهای «میان رشتهها» باعث تقویت بنیه نظری در کل کشور میشود یکی از ضعفهای جدی ما در بسیاری از رشتهها زمانی که در معرض پرسشهای نظری درباره رشته خود میشوند، پاسخهایی ارائه میکنند که بسیار ضعیف و سطحی است. زمانی که از یک اقتصاددان پرسش نظری جدی در مورد رشته خودش میکنیم زمانی که پاسخ میدهد متوجه میشویم پاسخها تنها در یک سطح ضعیف مطرح میشوند آنها به سئوالات بنیادین نمیتوانند بخوبی پاسخ دهند.
طرح مباحث میان رشتهای میتواند افق گشاییهای مشترکی را برای رشتهها ایجاد کند و به نظر من باعث میشود من و شما از آن گوشهای که خودمان را در آن میبینیم و فکر میکنیم که از همان گوشه همه مسائل جهان را فهمیدهایم بیرون بکشیم. باعث میشود که فلسفه خوانها فلسفهدانها و فیلسوفها و کسانی باشند که در عرصه مسائل زندگی درست میاندیشند. فلسفهای که نتواند در انتها خودش را بر من و زندگی من برساند به چه دردی میخورد، غیر از اینکه به عنوان یک تفنن قلمداد شود چه بسا اطلاع و وقوف نسبت به موضوعات، پرسشهای سایر رشتهها، تماس با آنچه که به متن زندگی فردی و اجتماعی آنها باز میگردد، به مطالعه، تحصیل و تحقیق فلسفه جهتدهی کند و که باعث باروری آن رشتهها شود.
هدف من از بیان این صحبتها فقط این بوده که فرصت درنگی مخصوصا برای دانشجویان رشته فلسفه ایجاد شود. و به این فکر فرو روند که آیا صرفا سئوالاتی که هم اکنون در فلسفه با آن مواجهاند، سئوالات فلسفی قلمداد میشوند؟ آیا سوالاتی که ممکن است در رابطه با زندگی مطرح شود، فلسفی قلمداد نمیشوند؟
و از طرف دیگر نسبت به کسب اطلاع و آگاهی از موضوعات بنیادین رشتههای دیگر احساس نیاز کنند.
چه بسا در داخل کشور بتوانیم در حد نیازهای اولیه که در حال حاضر با آنها فاصله زیادی داریم کارهای مشترکی را تحت عنوان کارهای مشترک میان رشتهای سامان دهیم. امیدوارم که در این چند دقیقه که مزاحمتان شدم حداقل زمینه برای چنین نگاهی از جانب بنده فراهم آمده باشد و شما بهتر از بنده آن را پیگیری کنید و نتایج خوبی برای کار آموزشی و پژوهشی کشور ببار آورید.