تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۰  ، 
کد خبر : ۵۲۳۳۳

بازگشت به عصر انزوا


ترجمه سرگه بارسقیان
تغییر ساختار سازمان ملل متحد از مهمترین و در عین حال، چالش‌برانگیزترین مسائلی معاصر در روابط بین‌الملل است. این مسأله از زمانی که ایالات متحده آمریکا طرح «گسترش آزادی و مردم‌سالاری، تقویت و تحکیم امنیت بین‌المللی» را به عرصه اجرا آورد، صورتی مهمتر یافته است که برجسته‌ترین نمود آن، اشغال عراق بود.
در پی آن، دو تصویر از نظم جدی جهانی در مقابل هم صف‌آرایی کردند: اداره یا پاسخگویی واحد بین‌المللی به رهبری آمریکا یا جمعی که مدافعان آن غیر از هم‌پیمانان آمریکا شامل تمامی کشورهای جهان می‌شود. از اینجا، تلاش آمریکا برای عدم همراهی با سازمان ملل متحد معنا می‌یابد که مهمترین نشانه آن،‌ انتخاب فردی به عنوان سفیر آمریکا در سازمان ملل متحد است که خود از مخالفان این نهاد جهانی به شمار می‌آید. سیاست دولت بوش در مقابل سازمان ملل متحد پس از مخالفت رهبران اروپا - آلمان و فرانسه - چین، روسیه،‌ هند و برخی کشورهای جهان اسلام با نقض قواعد حقوق بین‌الملل در پی حمله یک جانبه به عراق رویه‌ای محتاطانه‌تر پیش گرفت. با وجود این،‌ آمریکا همچنان تلاشهای خود را برای تحقق آرمان تقویت اداره تک قطبی جهان ادامه می‌دهد که ناکارآمد جلوه دادن سازمان ملل متحد یا تبدیل آن به ابزاری برای اجرای سیاستهای واشنگتن عمده‌ترین بخش آن را تشکیل می‌دهد.
برای این امر در آمریکا، تلاش وسیعی در جریان است که با بهره‌گیری وسائل ارتباط جمعی تحت کنترل،‌ این ایده را در سطح افکار عمومی بین‌الملل تقویت کند که عصر سازمان ملل متحد سپری شده و این نهاد تغییر نیافته و بوروکراتیزه شده برای انجام رسالت تاریخی خود ناتوان و ضعیف است. واشنگتن در القای این تفکر موفق بوده است و همین موضوع، دبیر کل سازمان ملل متحد را بر آن داشت تا با تشکیل گروه بلندپایه‌ای، گزارشی کاربردی را منتشر کند و با اشاره به ضعف‌های فراوان مشاهده شده در عملکرد این سازمان در برهه‌های گوناگون به این نتیجه رسید که دستاوردهای سازمان ملل در امر حذف عوامل تهدید کننده صلح و امنیت جهانی بیشتر از آن است که عنوان می‌شود. اعضای این گروه بلندپایه، چهار نخست‌وزیر سابق،‌ رئیس گروه بحران بین‌المللی،‌ وزرای خارجه پیشین چندین کشور جهان و سیاستمداران برجسته هستند و لازم به ذکر است که در این میان،‌ «برنت اسکوکرافت» مشاور امنیت ملی دولت بوش پدر نیز حضور دارد. سازمان ملل متحد با بهره‌گیری از ظرفیت‌های فوق‌العاده خود برای اثبات اهمیت نقش و ضرورت جایگاه این نهاد مبارزه کرده که گامی است در راستای شکل‌گیری نظام اداره جمعی در روابط بین‌الملل. این جدال به تدریج سخت‌تر می‌شود،‌ چرا که از پرسش‌های در حال رشد این است که سیستم اداره جهانی چگونه خواهد بود و یا با توجه به واقعیت‌های موجود نظم نوین جهانی، چه صورتی خواهد داشت؟
در این میان،‌ تحولاتی که در بطن جامعه آمریکا در شرف وقوع است، نقشی تعیین کننده می‌یابند،‌ چرا که موضع شهروندان آمریکایی در شکل‌گیری مشی دولت این کشور عاملی تعیین‌کننده است. از منظر تحلیل آمادگی‌ها و دغدغه‌های جامعه آمریکا، در حال حاضر سیاست آغاز شده از سالهای 1990 مبتنی بر استفاده از حداکثر توان نظامی در پهنه بین‌الملل با اعمال پروژه «حمله پیشگیرانه» از دایره بررسی روشنفکران و صاحبنظران آمریکایی فراتر رفته و وارد حوزه وسیع نقد و ارزیابی اجتماعی شده است. یکی پس از دیگری،‌ مقالاتی در انتقاد از جنگ عراق و سیاست ایالات متحده آمریکا در قبال آن منتشر می‌شوند شهروندان عادی که عمدتاً‌ خود را درگیر مباحث این چنین نمی‌کردند، در حال حاضر، این دغدغه را درک می‌کنند که وضعیت عراق و خاورمیانه حالت خطرناکی به خود گرفته است.
علاوه بر آن، تاکنون شمار معدودی از روشنفکران به صراحت از سیاستهای ایالات متحده در قبال ایران انتقاد می‌کردند؛ امری که در حال حاضر به شدت تغییر کرده است. این موارد در روزنامه‌ها و ماهنامه‌های مهم انعکاس می‌یابد که سیاستهای بوش پسر را به علت پیروی از استانداردهای دوگانه در معرض انتقاد قرار می‌دهند، به عنوان مثال، عنوان می‌شود که دولت آمریکا فشارهای سختی برای مهار آنچه تولید سلاحهای هسته‌ای می‌نامد، به ایران واردمی‌کند، اما همزمان، با دولت هند،‌ پیمان همکاری توسعه فعالیت‌های هسته‌ای آن کشور را امضا می‌کند،‌با این استدلال که دهلی نو برای اعمال سیاستهای واشنگتن در خاورمیانه کشوری مهم به شمار می‌رود. با این وجود، واشنگتن همچنان سیاست سختگیرانه‌ای در قبال کره شمالی که به سلاح هسته‌ای دست یافته است،‌ در پی می‌گیرد. در شرایط به وجود آمده که در عراق جو ناامنی حاکم است و شورشیان روز به روز قدرت می‌گیرند، بوش که مدام تأکید می‌کند که «آمریکا راه خود را تغییر نمی‌دهد و آزادی را به عراق خواهد بخشید» از سوی آن دسته از تحلیلگران و سیاستمداران برجسته و نام آشنایی مورد انتقاد قرار می‌گیرد که پیش از حمله عراق معتقد بودند، «استراتژی حمله پیشگیرانه صحیح است.»
اگر بر این موارد، پیامدهای توفان مخرب «کاترینا» را بیفزاییم، با آن اعتراضی که علیه دولت بوش شد، نتایج نظرسنجی‌ها معنا می‌یابد که طی دوره بوش پسر، تعداد موافقان سیاستهای وی به 2/42 درصد و شمار مخالفان آن به 53 درصد رسیده است. نتایج این نظرسنجی در مقاله‌ای به قلم «زبیگنیو برژینسکی» در روزنامه «لس‌آنجلس تایمز» انعکاس یافت که با سخن مشهور «ارنولد تویت بی» آغاز می‌شود: «علت سقوط هر حکومتی،‌ عملکرد خود ویرانگرایانه رهبران آن است». برژینسکی که نظرات وی همواره در عرصه سیاست خارجی و شکل‌گیری افکار عمومی جامعه آمریکا نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است،‌علت ناکامی‌های اخیر ایالات متحده را با تصمیمات و عملکرد حلقه محدود مسؤولین برجسته کشور در ارتباط می‌بیند. مسأله اینجاست که در سالهای اخیر جامعه آمریکا دچار تحولات زیادی شده است. آنگونه که آمریکاییان بیان می‌کنند،‌ به تدریج در حال تبدیل شدن به نظامی‌ترین جامعه دموکراتیک جهان هستند. برخی تحلیلگران سیاسی آمریکا،‌ مقامات نظامی این کشور را برای میلیتاریزه کردن کشور سرزنش می‌کنند. این موضوع حقیقت دارد، اما فقط یک روی سکه را بازگو می‌کند. پس از پایان جنگ سرد و نابودی «امپراتوری شیطان» (اتحاد جماهیر شوروی) دوره خلأ گفتمان آغاز شد. وجود ساختار دو قطبی، پایه‌های جهان‌بینی سیاسی را بر شالوده نبرد نافرجام خدا و شیطان، خیر و شر استوار می‌کرد و این گفتمان را بیش از پیش عینیت می‌بخشید که «هر کس با خدا نیست، مطیع شیطان است.» طبیعی است که هر دو طرف خود را در ردیف پیروان خدا و خیر می‌دانستند. اوج غلبه این گفتمان، توصیف «امپراتوری شیطان» برای دنیای کمونیسم از جانب «رونالد ریگان» بود. با افول عصر جنگ سرد و امپراتوری شیطان، برای اکثر آمریکاییان این باور ایجاد شد که تمامی موانع و دغدغه‌ها برای پیروزی آزادی رفع شده و آمریکا با برافراشتن پرچم آزادی، ‌به سهولت دموکراسی را در سطح جهان گسترش خواهد داد.
اما به سرعت آشکار شد که برای ایفای نقش اشاعه دهنده دموکراسی در جهان، خلق گفتمانی لازم است که با تمام جوانب و جهاتش کارکرد این نقش را تقویت کند و بر این اساس، رجعت به اسطوره کهنه تجسم نبرد خیر و شر در قهرمانان عصر حاضر امری حیاتی است. به تبع، ورود به چنین نبردی به تدریج نیاز به اعمال محدودیت‌های بیشتر در برخی حقوق و آزادیها معنا می‌یابد و برای پیروزی در این نبرد باید به استقبال گسترش توان نظامی و میلیتاریزم رفت. بی‌تردید، ‌برای نظامیان و ژنرالهای این نبرد طاقت‌فرسا، فهم چگونگی جنگ با شر زمان‌بر است و آنان فقط ممان و زمان حمله را می‌دانند. در ابتدا تصور می‌شد که نظریه «برخورد تمدنهای» (ساموئل هانتینگتون» و رخداد 11 سپتامبر، این خلأ گفتمانی را پر خواهد کرد. اما وقوع جنگ عراق و وقایع زندانهای «گوانتانامو» و «ابوغریب» جامعه آمریکا را به سرعت وادار کرد که جایگاه سنتی خود برای ایفای نقش «ساحل ثبات» را جست‌وجو کند و ایده «دوری از شر» را جایگزین تفکر «مبارزه با شر» نماید و این یعنی احیای ایزولاسیون (انزوا گرایی).
گرچه این موضوع همچنان در سطح یک ایده است، اما آنچه مشخص است «مبارزه با تروریسم» آن گفتمان غالب نیست و «اسامه بن لادن» و «القاعده» نمی‌توانند تجسم شر و جانشینان امپراتوری شیطان باشند، چرا که استدلالات خوبی برای میلیتاریزه شدن جامعه، تنزل دموکراسی و حقوق بشر و اعمال استانداردهای دوگانه نیستند. علاوه بر آن، در پهنه بین‌الملل نیز شرایط در حال تغییر است. همزمان با تلاش ایالات متحده برای کاستن نقش و کمرنگ کردن جایگاه اتحادیه اروپا در مناسبات بین‌الملل، ضرباهنگ تند،‌ رشد اقتصادی چین به گوش می‌رسد که می‌کوشد همچنان در ردیف کشورهای ثروتمند باقی مانده و با اتکا به اقتصادی پویا و پیشرونده در صدر تولید‌کنندگان و صادرکنندگان تکنولوژی‌های برتر قرار گیرد. سرانجام، تمام قدرتهای بزرگ به تاریخ خواهند پیوست و این نابودی بدان علت صورت می‌گیرد که عمدتاً یکی از بدیهی‌ترین اصول طبیعت را نادیده می‌گیرند که آن پاسخ به یک کنش از سوی یک واکنش همسنگ و هم تواناست. این پاسخ از آن سمت شکل می‌گیرد که محرک (کنش) از آن برخاسته است. در مورد آمریکا، این حقیقت با محدودیت آزادیها و حقوق مدنی شهروندان در داخل و نقض قواعد بین‌الملل و حریم حقوق دیگر کشورها در خارج قابل رؤیت است. بنابراین می‌توان احتمال داد که تفکر «جزیره‌ای» که همواره جز خواسته‌های آمریکاییان بوده است، این بار هم اجازه خواهد داد که از اقیانوس آتلانتیک به عنوان یک «دژ نفوذناپذیر» استفاده شود برای خرید زمان جهت صورت‌بندی یک سیاست جدید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات