جوایز ادبی، جدا از حرف و حدیثهای بسیاری که پشتسرشان و جلوی رویشان وجود دارد و جدا از انتقاداتی که به آنها وارد است یا نیست و صرفنظر از غیبتهایی که درباره داوران و باندبازیهای احتمالی آنها رایج شده است و همچنین جدا از بخت و اقبال ناشر و نویسنده کتابهای منتخب، یک پیامد انکارناپذیر دارد و آن معرفی چهرههای کمتر شناخته شده در دنیای ادبیات داستانی است، به ویژه در سالی که گذشت. این در حالی است که در پی اعلام نام منتخبین جوایز ادبی، فرآیند معرفی این چهرهها، به خصوص کمتر شناخته شدههایشان، تمام میشود.
معمول است وقتی این برندگان جایزه میگیرند، فوقش یکی، دو کلمه پشت میکروفن از گردانندگان تشکر میکنند (یا نمیکنند)، همین و بس. نه سخنرانیای صورت میگیرد، نه معرفیای درخور از آنها میشود و نه در مورد اثر منتخب توضیح کاملی صورت میگیرد؛ آنگونه که معمول این مراسم در همهجای دنیا است. البته بگذریم از اینکه بعد از پایان فصل دلانگیز جایزهبگیری و نگیری پائیز، بغضها در پی این حبهای فصلی میآیند و...
باز خدا پدر اینترنت را بیامرزد که از وبلاگها و سایتها میتوان کمی بیشتر در مورد این منتخبین و آثارشان اطلاعات کسب کرد. یکی از چهرههای امسال جوایز ادبی، محمدحسینی نویسندهای است که رمانش جایزه اول پکا و جایزه رمان سال گلشیری را از آن خود کرده است. محمد حسینی ویراستار است. تاکنون چهار اثر تالیف کرده است: ده داستاننویس- نقد آثار ده نویسنده (نشر داوار)، ریختشناسی قصههای قرآن (نشر ققنوس)، یکی از همین روزها ماریا- مجموعه داستان (نشر ققنوس) و آبیتر از گناه (نشر ققنوس).
محمدحسینی در وبلاگ نه چندان جالبش خود را چنین معرفی کرده است:
«طوری که مادرم میگوید در دوم اسفند 1350-صبح، عصر یا شبش را نمیدانم- در بیمارستان هزارتختخوابی تهران به دنیا آمدم. شناسنامهام البته چیز دیگری میگوید: متولد دوم مرداد 1350 در روستای برجکوه الموت. تاریخ صدور شناسنامهام هم سال 1355 است و پیدا است که یکی دو سال مانده به مدرسه رفتنم به صرافت ماجرای نیمه اول و دوم سال افتادهاند و باقی قضایا. برجکوه را یکی دو سال پیش در غروب یک روز عاشورا برای اولین بار دیدم و شنیدم که بلندترین روستای منطقه الموت است و این شاید کمی از کوتاهی من بکاهد. ترتیب شناسنامه قلابی را باید آشنایی از اهالی قزوین و لابد آشنا با اداره ثبت داده بوده باشد. قزوین شهر مادری من است و تا اطلاع ثانوی در تقسیمات کشوری استان پدریام هم محسوب میشود.»
با محمد حسینی جوان با استعداد و کمحرف در سفر به کردستان عراق و شرکت در جشنواره ادبی – فرهنگی گلاویژ آشنا شدم. تازه جایزه پکا را برای رمان «آبیتر از گناه» دریافت کرده بود. به نظر جوانی میآید صاف و بیغش که عاشق نوشتن است. در آن سفر برایمان گفت که در مراسم جایزه پکا چه لذتی برده بود وقتی شاهد بوده مردم کتابش را با اشتیاق میخریدند. حسینی چنان این خاطره را صادقانه بازگو میکرد که همه ما را تحتتاثیر قرار داد. حسینی این را هم به ما گفته بود که برایش جایزه گلشیری از نظری دیگر اهمیت دارد، چون گلشیری را صمیمانه دوست میداشته و دارد. او در سخنان کوتاهش در هنگام دریافت جایزه بهترین رمان سال در مراسم پنجمین جایزه گلشیری گفته بود: انگار برای بار چهارم گلشیری را دیدهام و رمانم را برایش خواندهام. «آبیتر از گناه» حسینی را در راه حلبچه خواندم. آن زمان چنان همه تصاویر در ذهنم قاطی شده بود که درک مشخصی از داستان نداشتم بیشتر یک نوع تاثیر بود تا درک. در واقع نوعی واکنش مقدم بر نقد بود. مجموعه داستان حسینی را تحت عنوان «یکی از همین روزها ماریا» بعد از جایزه گلشیری خواندم و به این صرافت افتادم دوباره و این بار با دقت بیشتر «آبیتر از گناه» را به دست بگیرم. مدتی بعد در نشستی در دفتر انتشاراتی که حسینی در آن کار میکند، در میان خیل دستنویسهای آماده ویراستاری و بررسی، رفتوآمد ارباب رجوعها، با او در مورد کارهایش بحثی دوستانه داشتیم. من معتقد بودم که حسینی یکی از داستانهای مجموعه داستانش را برداشته و براساس آن رمانی نوشته است و حسینی با تاکید تمام انکار میکرد. در مورد ساختار رمان او نیز صحبت کردیم. بحث ما عملاً نقدی شد با حضور نویسنده بر رمانش.
رویکردی سنتی ولی هنوز جذاب
احتمالاً شما ماجرای آن استاد زبانانگلیسی را شنیدهاید که در یکی از دانشگاههای بزرگ شرق آمریکا یک روز وارد کلاس شد و اعلام کرد که در این جلسه یکی از شعرهای آندرو مارول را بررسی میکنیم. استاد ابتدا مفصل درباره عقاید سیاسی، مذهبی و زندگی شغلی مارول صحبت کرد و بعد درباره ازدواج کردن یا نکردن او به بحث پرداخت. در این موقع زنگ به صدا درآمد و ساعت کلاس تمام شد جناب استاد پوشه یادداشتهایش را بست، سر بلند کرد و لبخندزنان با این جمله ختم کلاس را اعلام کرد: «شعر معرکهای است، بچهها. عجب شعری!»
با این حال جذابیتهای نقد سنتی که بر زندگینامه عقاید، فلسفه و جهانبینی نویسنده و تاریخ این چیزها استوار است، برای ما روزنامهنگارهایی که دستی هم در نوشتن داریم هنوز جذاب است، برای همین از حسینی پرسیدم: چه شد که محمد حسینی نویسنده شد؟
گفت: «فکر میکنم اتفاقی که برای باقی همکاران یا برای برخی از همکارانم افتاده، برای من هم افتاد. تنهاییهای کودکی، علاقه خیلی زیاد به کتابخوانی، خانوادهای که در آن کتاب به عنوان ابزاری برای پر کردن تنهایی حضور داشت و برخورد با یکی دو تا آدم خوب خوب اهل قلم در زندگیام باعث شد تلاش کنم علائقم را به حرفهام تبدیل بکنم وگمان میکنم تا حدودی موفق بودهام. شاید این توضیحات را هم باید بدهم که من کارم را با روزنامهنگاری شروع کردم. فکر میکنم سال 71 یا 72 بود. در شهرستان زندگی میکردم، در قزوین. هفتهنامهای داشتیم که بعد تبدیل به روزنامه شد، عنوان هفتهنامه: «ولایت قزوین» بود و من از بچگی (از ده، دوازده سالگی) دلم میخواست در آن هفتهنامه کار کنم و همیشه با حسرت به اسامیای نگاه میکردم که توی آن مطلب مینوشتند. به هر حال توانستم از گزارشنویسی تا دبیر سرویسی را در این هفتهنامه که رفته رفته به روزنامه تبدیل شد،تجربه کنم و بعد به تهران آمدم.»
پرسیدم: اولین کار حرفهای شما در حوزه ادبیات داستانی مجموعه داستان «یکی از همین روزها ماریا» است. درست است؟
حسینی با فروتنی سعی کرد توضیح دهد که در این عرصه تازهوارد نیست. ازاولین کارش گفت: کتاب «ده داستاننویس» که نقد آثار ده نویسنده معاصر است. احمد محمود، هوشنگ گلشیری، منیرو روانیپور، شهریار مندنیپور، محمدرضا صفدری، محسن مخملباف، علی موذنی و... این کتاب را نخوانده بودم. بنابراین حرفی نداشتم که بگویم. خودش توضیح داد:
«این کتاب قرار بود کتاب درسی هنرستان ادبیات داستانی باشد، که من از یکی دو ماه بعد از آغاز فعالیتش تا یکی دو ماه قبل از پایان فعالیتش با مجموعه همکاری داشتم؛ به عنوان مدرس یکی دو رشته تحصیلی و مسئول آموزش. دورهای که در هنرستان ادبیات داستانی بودم جزء خاطرات خوبم است و با دوستان خوبی همکار بودم و دوستی آنها برایم خیلی مغتنم بود.»
شما هم جای من بودید این سئوالها در ذهنتان شکل میگرفت که این نویسنده که ویراستار است و کتاب درسی ادبیات داستانی نوشته و کتاب دیگری تحت عنوان «ریختشناسی قصههای قرآن» تالیف کرده که بسیار مورد تحسین قرار گرفته آیا تحصیلاتش مرتبط با ادبیات بوده است؟
حسینی خیلی راحت گفت: «نه من مدیریت خواندهام. در حد لیسانس. به هر حال بدون تحصیلات رسمی مرتبط این کتاب نوشته و در سال 79 چاپ شد و قرار بود کتاب درسی ادبیات معاصر همین هنرستان باشد و دو سالی که هنرستان برقرار بود، این کتاب آنجا تدریس میشد و بعد چندماهی بعد از قطع همکاری من با هنرستان، باخبر شدم که پیرو فعل و انفعالاتی که در حوزه هنری اتفاق افتاد، عملاً هنرستان ادبیات داستانی تعطیل شد و این کتاب فراموش شد. این اولین کتابم بود. ولی در زمینه داستان، اولین کاری که چاپ کردم «یکی از همین روزها ماریا» است که قصههای آن به سالهای 74 تا 81 مربوط است.»
من که از همان ابتدا میخواستم بحث را به شباهتهای یکی از داستانهای «یکی از همین روزها ماریا» و رمان «آبیتر ازگناه» بکشانم، با لحنی عادی و بیتفاوت پرسیدم: در این مجموعه، داستان «بر مدار هلال آن حکایت سنگینبار» را چه سالی نوشتید؟
گفت: «فکر میکنم قبل از قصه ماریا نوشته شد. سال 79، فکر میکنم سال 80 نهایی شده باشد.»
با خندهای زیرکانه پرسیدم: و بعد از آن رمان «آبیتر از گناه» را نوشتید؟
حسینی که هنوز با خونسردی با موضوع رو به رو میشد، گفت:«آبیتر از گناه را سال 82 شروع کردم و در مدتی تقریبا کوتاه به پایان رسید.»
دیگر وقتش بود؛ پرسیدم: پس چرا نام «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» را به عنوان نام فرعی برای آن گذاشتید؟
خیلی سریع جواب داد: «برای اینکه احساس میکردم که ا ین رمان هم باید این اسم را داشته باشد. چیزهایی گاهی اوقات شهودی است، یعنی هست و نه من می توانم راج به آن حرف بزنم و نه شما. اما در کنار آن شهود، میتواند منطقهای کاملا شخصی هم وجود داشته باشد. این جزء چیزهایی است که نمیخواهم راجع به آن حرف بزنم، با هر حرفی از سوی من آن معنایی که دوست دارم ناگفته دستگیر مخاطب شود، نابود میشود.»
شروع یک بحث بین خواننده و نویسنده
پرسیدم: چه شد که یک داستان کوتاه رمان شد؟ یعنی اگر شما قصد داشتید آن رمان را رد کنید، چرا در مجموعه داستان کوتاه خود آن را جای دادید؟
همین سوال سرراست، شروع بحثی بود که یک ساعتی به طول کشید. بحثی که با این جواب حسینی شروع شد:«اصلا این را قبول ندارم. یک داستان کوتاه رمان نشد. یک داستان کوتاه داریم به نام «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» که در کتاب «یکی از همین روزها ماریا» چاپ شده و یک رمان هم داریم به نام «آبیتر از گناه» که نام فرعیاش هست: «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار.» کمترین ارتباطی بین این دو متن وجود ندارد!»
و با این دیالوگ مغلوبه شد:
به هر حال شما یک داستان کوتاه را یک رمان کردهاید. حالا هی بگویید نه.
«این نظر شماست. من این کار را نکردم، ولی با شما هم دعوا ندارم.»
وقتی حسینی با تاکید تمام گفت که کمترین ارتباطی بین این دو متن وجود ندارد، دیگر من بودم که صدایم را کمی، البته فقط کمی، بالا بردم. پرسیدم: یعنی چه کمترین ارتباطی بین این دو متن وجود ندارد؟ توجیه شما چیست؟
خیلی آرام و خونسرد جواب داد:«بله هیچ ارتباطی وجود ندارد. من هیچ دلیلی نمیبینم که این گفته ام را توجیه کنم. شما باید شباهتهایی را که میبینید، به من بگویید و سعی بکنید که برداشت خودتان را توجیه کنید.»
نه! نویسنده شمشیر را از رو بسته و توپ را انداخته در زمین من. نفسی میکشم، موضوع برایم جدی است. قبول! حالا این من هستم که باید برداشت خودم را توجیه کنم. میگویم: به هر حال بخش اول این رمان دقیقا همان قصه است، با تغییرات خیلی جزیی و بعد به نظر می رسد که نویسنده این تغییرات جزیی را آگاهانه انجام داده تا این داستان کوتاه به رمان تبدیل شود. از جمله آن تغییرات جزیی گذاشتن شخصیتی مثل سرایدار است که بتوانید بعدها آن را باز کنید. در واقع به نظر من شما ادامه یک داستان کوتاه را ننوشتید بلکه این داستان را باز کردید و رمان شده است. حالا هی شما بگویید «نه». اگر شما بگویید نه که من دیگر حرفی ندارم.
حسینی این بار کمی کوتاه میآید تا جنگ مغلوبه نشود. میگوید: «ببینید ما داریم در عصر جزئیات زندگی میکنیم. کلیات همه زندگیها که شبیه به هم است. چند تا موضوع ازلی ادبی میتوانید پیدا کنید؟ همه چیز شبیه هم است. مهم جزئیات است. شما یک لحظه«آبیتر از گناه» را فراموش کنید به «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» به عنوان یک داستان کوتاه نگاه کنید. آیا یک لحظه هم این تصور ایجاد میشود که آنچه میخوانید فصل اول یک رمان است؟
خوب هر دو، هم من و هم نویسنده، از خر شیطان پائین آمدهایم. من هم سعی میکنم ملایم تر با موضوع برخورد کنم. میگویم: من اصلا این فکر را نکردم. دقیقا بر عکسش را فکر کردم. وقتی «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» را خواندم، اصلا فکر نکردم فصل اول یک رمان است بلکه اتفاقی بر عکس افتاد. بعد از اینکه قصههای مجموعه شما را خواندم، با تصوری که از رمان شدن قصه اول به«آبیتر از گناه» پیدا کردم این فکر به ذهنم آمد که داستان «ماریا» هم میتواند رمان بشود، در صورتی که خودش یک داستان کوتاه کاملی است. با خودم گفتم ای کاش حسینی این یکی را رمان میکرد. بنابر این چون برای من این اتفاق جالب است، از شما میپرسم چطور این اتفاق افتاد؟
اما حسینی به همان آرامی سر موضع خودش است: «باز من این را قبول ندارم. یک داستان کوتاه کامل داریم که باید کنار بگذاریم و حالا یک رمان داریم که من میفهمم جملات فصل اولش شباهت بسیار زیادی دارد با جملات یک داستان مستقل کوتاهی که قبلا گذاشتیم کنار. من این شباهت را می فهمم. باز سوال من این است که شما به رغم تمام این شباهتها، وقتی فصل اول رمان «آبیتر از گناه» را میخوانید، آیا انتظار ادامه ماجرا را دارید یا ندارید؟ آیا یک لحظه این تصور ایجاد میشود که حالا ماجرا به پایان رسید؟»
میگویم: نه.
میگوید: «پس چرا باید اینها را با هم مقایسه کرد. ما یک داستان کوتاه داریم که شباهتهایی با فصل اول رمان دارد و با این حال یکی در فرم، مضمون، قالب و حجم کاملا با دیگری متفاوت است.»
به نظر من تفاوتها اصلا مهم نیست بلکه شباهتهاست که مهم و جالب است. مثلا در داستان کوتاه شخصیت«عصمت» شخصیت معصومی است که در داستان بلند «آبیتر از گناه» از همان ابتدا معصومیت خود را از دست میدهد، با ترفندهای خیلی کوچکی.
میگوید: «نمیدانم چه از من میخواهید؟»
میگویم: من مخاطب، و شما نویسنده، میخواهیم لایههای زیرین داستان را با هم در بیاوریم. نه فقط اینکه چند سالتان است، کجا کار میکنید، مدرکتان چیست و حالتان خوب است یا نه و یا خیال دارید در آینده چه کنید؟...
میگوید: «باز هم نمیدانم چه می خواهید اما احساسم را میگویم. من آدمی هستم به شدت تاثیرپذیر. شخصیتم این نوع است. منتها از چیزی تاثیر میگیرم که توجهم را به خود جلب کند. به ندرت مسائلی در حوزههای مختلف توجهام را جلب میکند، اما وقتی توجهام را جلب کند، به شدت تاثیرپذیر میشوم. در این سالهای علاقهمندیام به ادبیات، اگر چه نویسندگان کم شماری، اما نویسندگانی بودهاند که توجهام را به شدت جلب کردهاند. من این لایهلایهنویسی و جزیی کاری و ریزهپردازیها را به نحوی از آنها یاد گرفتم و بلدم. نمیدانم جواب سوال شما را دادهام یا نه.
درونمایه یا فرم؛ مسئله مولف چیست؟
خب قبول پس برایم بگویید چه طور«آبیتر از گناه» شکل گرفت؟
حسینی نفسی به راحتی میکشد. رسیدهایم به موضوع مورد علاقهاش. قبلا هم به من گفته بود که از مظر فرم به این رمان رسیده است و در نویسندگی فرم برایش بسیار مهم است بنابراین عنان سخن را در دست میگیرد من هم ساکت گوش میدهم تا هر چه دل تنگش میخواهد بگوید:
«اگر نگویم که موضوع اصلی برایم فرم است باید بگویم که فرم برایم مسئله بسیار مهمی است. ورود به جهان برخی از داستانهایم از منظر فرم بوده، یعنی ابتدا به فرم داستان فکر کردهام و فرم را در ذهنم طراحی کردهام و بعد مضمون مناسب آن را پیدا کردهام، این همیشگی است، اما این تجربه را دارم. در «آبیتر از گناه» عینا این تجربه برایم اتفاق افتاد یعنی فرمی داشتیم و آن فرم نقطه شروع و عبور از مرحله و مسیری بود که در آن مسائل بسیاری اتفاق میافتاد و نهایتاً دوباره باز میگشت به همان نقطه شروع. البته منظورم روایت دایرهای نیست. منظورم بازگشت دوباره به همان جایگاه نخستین است. به رغم اطلاعات فراوانی که به دست آوردهایم به نحوی که نتوانیم قضاوت کنیم. یعنی باز هم نتوانیم چیزی بگوییم، یعنی خیلی چیزها میدانیم ولی نحوه قضاوتمان درست شبیه همان زمانی است که این چیزها را هم نمیدانستیم. در واقع میخواستم بر اساس این فرم بنویسم.»
میگویم: این درونمایه در داستان کوتاه «بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار» هم بود اگر این را یک درونمایه ببینیم، من میتوانم بگویم درونمایه این دو اثر یکی است. خوب در«آبیتر از گناه» رویش قویتر عمل شده به خاطر این که رمان است. در آنجا درونمایههای دیگر هم به آن اضافه شده، همان طور که خواص رمان هست، مثل عشق یا چیزهای دیگر. اگر از این منظر بنگریم، شما یک درونمایه را گرفتهاید و یک بار داستان کوتاه و یک بار رمان از آن ساختهاید و یک بار هم ممکن است آن را شعر کنید. ولی برای من مهم این است که در این حالت چه فرآیندی در مولف یا کسی که خالق اثر است اتفاق میافتد؟
حسینی لحظهای ساکت میشود. نه آنقدر که سکوت خود را نشان میدهد چرا که فوراً میپرسد. چایی میخورید. نیکی و پرسش؟ هردویمان لازم داریم نفسی تازه کنیم. ضبط صوت را خاموش میکنم. چراغ باتریاش روشن شده است. باید باتری را عوض کنم. حسینی از مصاحبه راضی است. خوشحالم. نوبت به ادامه بحث میرسد. ضبط صوت را روشن میکنم. حسینی میگوید: «در داستان کوتاهی که داریم، یعنی در داستان «برمدار هلال آن حکایت سنگینبار» قضیه نسبی نگاه کردن مطرح است و این با آن چیز که من الان راجع به فرم گفتم، متفاوت است. در آن داستان کوتاه نمیتوانیم قضاوت قاطعانهای بکنیم ولی به هر حال قضاوت میکنیم یعنی انسانی داریم که ولو به خطا باعث مرگ انسان دیگری شده و در توطئهای شرکت کرده تا انسان دیگری را از بین ببرد. یعنی شما میتوانید برایش دل بسوزانید یا درکش کنید، ولی قضاوتتان تا حدودی قاطعانه است. ولی در رمان اینگونه نیست. در رمان دقیقاً میخواستم آن فرمی را که گفتم پیاده کنم. در داستان کوتاه ما نسبی با موقعیت برخورد میکنیم. دل میسوزانیم، ولی نظری قاطع میتوانیم به متهم داشته باشیم. ولی در رمان شما مجموعهای از معلومات را به دست میآورید، بدون اینکه نقطهای که در شروع رمان روی آن ایستادهاید متفاوت باشد با نقطهای که در پایانش ایستادهاید. شما میتوانید از منظر درونمایه به آن نگاه کنید و این فرآیند را مثلاً حرکت مولف بدانید درست هم هست. ما مدام تغییر میکنیم، یعنی باید این گونه باشیم. اما من از منظر فرم هم به آن نگاه میکنم و باز بدیهی است که بین فرم و درونمایه باید ارتباطی وجود داشته باشد و جوابگوی هم باشند. یعنی شما هم درست میگویید ولی من هم غلط نمیگویم.»