ارنست مایر
ترجمه: کاوه فیضاللهی
هر دورهای از تاریخ انسان متمدن زیر نفوذ مجموعه مشخصی از ایدهها یا ایدلوژیها بوده است. این مسئله همان قدر در مورد یونان باستان صدق میکند که در مورد مسیحیت، رنسانس، انقلاب علمی، روشنگری و عصر مدرن. پرسش چالش برانگیزی است که بپرسیم منشاء ایدههای غالب عصر حاضر کدام است. این پرسش را به شکلهای دیگری نیز میتوان مطرح کرد. برای مثال کدام کتابها بیشترین تاثیر را روی اندیشه کنونی داشتهاید؟ از کتاب مقدس ناگزیر باید در جای نخست نام برد. تا پیش از سال 1989 که ورشکستگی مارکسیسم اعلام شد، «سرمایه» کارل مارکس بدون تردید در جایگاه دوم بوده و هنوز در بسیاری از نقاط جهان از تاثیری غالب برخوردار است. زیگموند فروید مدتی مورد توجه بوده و اکنون دیگر نیست. آبراهام پیس(A.pais) زندگینامهنویس آلبرت اینشتین شادمانه ادعا کرده که نظریههای اینشتین «طرز فکر زنان و مردان امروزی درباره پدیدههای طبیعت بیجان را عمیقاً تغییر داده است.» اما بیدرنگ به مبالغهاش پی میبرد و مینویسد «در واقع بهتر است به جای «مردان و زنان امروزی» بگوییم «دانشمندان امروزی»، چرا که برای درک آثار اینشتین باید به شیوه فیزیکدانان آموزش دید و با طرز فکر آنها و تکنیکهای ریاضیشان آشنا شد. در واقع تردید دارم که اصلاً هیچ کدام از اکتشافات بزرگ فیزیکی در دهه1920، کوچکترین تاثیری بر طرز فکر آدمهای عادی گذاشته باشد. اما در مورد «اصل انواع» داروین (1859) اوضاع فرق میکند. جز کتاب مقدس، هیچ کتاب دیگری بیشتر از «اصل انواع» بر اندیشه مدرن تاثیر نگذاشته است. امیدوارم بتوانم نشان دهم که این ارزیابی موجه است، نه فقط به خاطر آنکه داروین بیش از هر کس دیگر مسئول پذیرش تبیین سکولار از جهان است بلکه در عین حال از آن رو که وی طرز فکر ما درباره ماهیت این جهان را به طرق دیگری که به طور شگفتآوری بسیارند از اساس دگرگون ساخته است.
نخستین انقلاب داروینی
پیش از داروین اندیشیدن درباره جهان زیر سایه فیزیک بود. اگرچه از بوفون به بعد، طبیعت زنده در اندیشه فیلسوفان پیوسته از اهمیت بیشتری برخوردار میشد، اما تا پیش از آنکه زیستشناسی شاخهای رسمی از علم شود، نتوانست به درستی سازمان یابد. و این مهم تا پیش از نیمه قرن نوزدهم رخ نداد. لازم بود ایدههایی کاملاً نو پذیرفته شوند، ایدههایی که از زیستشناسی میآمدند و نه علم رسمی آن زمان و نه فلسفه هیچ یک آماده پذیرش آنها نبودند. پذیرش آنها انقلابی ایدئولوژیک نیاز داشت. و این همانطور که سرانجام معلوم شد، به راستی انقلابی بسیار بنیادی بود. این انقلاب در جهانبینی افراد عادی نسبت به آنچه در قرنهای پیشین رخ داه بود، اصلاحات بیشتر و بنیادیتری ایجاب میکرد. علت آنکه این نکته معمولا ً نادیده گرفته میشود آن است که داروین را سنتاً فقط یک تکاملدان میدانند. بدون تردید او تکامل دادن بود اما در عین حال روشن است که این داروین بود که علم سکولار را بیناد گذاشت. در دهه1860 اصطلاح «داروینیست» توصیف کسی بود که منشاء فراطبیعی جهان و تغییرات آن را رد میکرد. این نیازی به پذیرش انتخاب طبیعی نداشت. معرفی علم سکولار نخستین انقلاب داروینی بود.
سهم داروین در روح زمانهای نوین
داروین با نشاندن علم سکولار به جای علم الاهی، در اندیشه قرن نوزدهم انقلابی بنیادین پدید آورد. اما تاثیر داروین به تکامل و پیامدهای اندیشه تکاملی، از جمله تکامل انشعابی (نسب مشترک) و جایگاه انسان در جهان (نسب گرفتن از نخستیها) محدود نمیشد، بلکه در عین حال مجموعه کاملی از ایدئولوژیهای نوین را نیز در برمیگرفت. بعضی ابطال مفاهیم ریشهداری بودند همچون غایتانگاری و بعضی معرفی مفاهیم کاملاً نو همچون جمعیت زیستی. روی هم رفته اینها بر اندیشه انسان مدرن تاثیری واقعاً انقلابی داشتند. تکامل از نظر هر پژوهشگر علوم طبیعی آنچنان پدیده آشکاری است که انکار تقریباً همگانی آن تا نیمه قرن نوزدهم چیزی در حد یک معما است. همانطور که دابژانسکی، ژنتیکدان مشهور، کاملاً به درستی گفته است «هیچ چیز در زیستشناسی معنایی ندارد مگر در پرتو تکامل» که قطعاً در مورد کل زیستشناسی غیر کارکردی درست است. البته تکامل پیش از داروین هم مدافعانی داشت که با بوفون شروع میشدند و حتی ژان باپتیست لامارک نظریه حساب شده و سنجیدهای برای تکامل ارائه کرده بود،
اما تا سال1859 تمام افراد غیرمتخصص و حتی تقریباً تمام طبیعیدانان و فیلسوفان هنوز معتقد به جهانی ثابت و پایدار بودند. وقتی تکامل این چنین پیش روی ما است و از فرط آشکاری به چشمان ما زل زده چرا با این حال و با در نظر گرفتن تمام جوانب تا سال1859 تا این حد ناپذیرفتنی بود؟ چه بود که مانع پذیرش این واقعیت ظاهراً آشکار میشد؟ پس از بررسی تمام جوانب به این نتیجه رسیدهایم که آنچه مانع از پذیرش زودهنگام تکامل باوری شد، برخی مفاهیم و ایدئولوژیهای بنیادی بودند که روح زمانه (Zeitgeist) ابتدای قرن نوزدهم را میساختند. اکنون اجازه دهید بعضی از این عوامل را مطرح کنیم.
علم سکولار
در ابتدای قرن نوزدهم دیدگاه متعارف هر مسیحی درست آیین، پذیرش تحتاللفظی تکتک کلمات کتاب مقدس بود، آفریده بود. الاهیات طبیعی این اعتقاد را نیز افزود که خداوند در زمان آفرینش مجموعهای از قوانین وضع کرد که به حفظ کمال سازگاری در دنیایی خوش طرح تداوم میبخشند. داروین هر سه جزء اصلی سازنده این باور را به چالش کشید. نخست عنوان کرد که جهان به جای آنکه ثابت بماند تکامل مییابد؛ دوم آنکه گونههای جدید به طور خاص آفریده نمیشوند بلکه از نیاکان مشترک اشتقاق مییابند؛ و سوم آنکه سازگاری هر گونه پیوسته توسط فرایند انتخاب طبیعی تنظیم میشود. در نظریههای داروین هیچ نیازی به مداخله الاهی یا عمل نیروهای فراطبیعی در کل فرایند تکامل دنیای زندهن و به ویژه در کل فرایند انتخاب طبیعی نیست. بنابراین پیشنهاد انقلابی داروین نشاندن دنیایی مطلقاً سکولار که منحصراً طبق قوانین طبیعی میگردد به جای دنیایی بود که الاهی کنترل میشود.
پیشنهاد داروین مبنیبر اینکه در نتیجه فرایند نسب مشترک تکامل مییابد، پس از سال1859 به طور حیرتآوری تقریباً بیدرنگ از سوی اکثریت قریب به اتفاق طبیعیدانان و فیلسوفان پذیرفته شد. این نه فقط در مورد انگلستان بلکه در مورد کل قاره اروپا به ویژه کشورهای آلمانی زبان و روسیه صدق میکند. حتی با آنکه اختلافنظر بر سر علل تکامل تا هشتاد سال دیگر ادامه داشت، ایده تکامل تقریباً یک شبه پذیرفتنی شده بود. خود داورین با شواهد قاطع و انکارناپذیری که به نفع تکامل در «اصل انواع» ارائه کرد، تا حدود زیادی مسئول شتاب در این جابهجایی بود. در واقع کاری که داروین انجام داده خیلی بیش از اینها است و این معمولاً چیزی است که در زندگینامههای او به آن اشارهای نمیشود. داروین حدود50تا60 پدیده زیستی را مطرح میکند که با انتخاب طبیعی به آسانی تبیین میشوند، اما در برابر هر نوع تبیین براساس آفرینش ویژه کاملا نفوذناپذیر و براساس به اصطلاح طرح هوشمندانه به همان اندازه تبیینناپذیرند.
نسب مشترک و جایگاه انسان
نظریه نسب مشترک داروین به خاطر آن به سرعت پذیرفته شد که برای پایگان (سلسله مراتب) لینهی انواع جانداران و نیز یافتههای آناتومیستهای مقایسهای تبیینی فراهم آورد. با این حال نظریه نسب مشترک به یک نتیجهگیری نیز انجامید که برای بیشتر هم روزگاران ویکتوریایی داروین ناخوشایند و غیرقابل قبول بود. فرض میشد که نیاکان انسان انسانریختها باشند. چنانچه انسان از انسانریختها نسب گرفته باشد، آنگاه از بقیه دنیای زنده جدا نیست و عملاً بخشی از آن است. این پایان تمام فلسفههای صرفاً انسانانگار (anthropomorphic) بود. حتی با آنکه داروین ویژگیهای بیهمتای Homo sapiens را زیرسئوال نبرد و تکاملدانان امروزی نیز چنین کاری نکردهاند، با این حال به لحاظ جانورشناختی انسان چیزی نیست، مگر انسانریختی که به نحوی خاص تکامل یافته است. در واقع تمام پژوهشهای امروزین نشان دادهاند که میان انسان و شمپانزه شباهتی باور نکردنی وجود دارد. ما98 درصد از ژنهایمان را با هم مشترکیم و بسیاری از پروتئینهای ما- برای مثال هموگلوبین – یکسان است. در سالهای اخیر روشن شده است که دیگر نمیتوان در بررسی فلسفه انسان، در ارتباط با پرسشهایی همچون ماهیت خود آگاهی، هوش و فداکاری در انسان، ریشه داشتن این تواناییهای انسان در نیاکان آدمسانمان را نادیده گرفت. اینکه انسان طی تکامل تواناییها و ویژگیهای بیهمتای بسیاری کسب کرده است، چیزی از این حقیقت کم نمیکند.
اندیشه جمعیتی
اکنون اجازه دهید مستقیماً به سراغ تخلیلی از مبانی فلسفی نظریههای داروین برویم. با توجه به اینکه تکامل از نظر هر پژوهشگر طبیعت زنده اینچنین بدیهی است، چرا اینقدر طول کشید تا این واقعیت آشکار پذیرفته شود؟ اجازه دهید با یک مورد خاص این مسئله را بررسی کنیم. اصیلترین و مهمترین مفهوم جدیدی که داروین معرفی کرد، انتخاب طبیعی است. چرا نه فقط فیلسوفان بلکه حتی بیشتر زیستشناسان نیز برای این مدت طولانی با این نظریه برخوردی اینچنین خصمانه داشتهاند؟
ادعای من آن است که چارچوب مفهومی آن دوره و به ویژه پذیرش تقریباً همگانی اندیشه سنخشناختی-همان که پویر ماهیت باوری(essentialism) مینامد- مسئول این تاخیر بود. این نوع اندیشه نخستین بار توسط افلاطون و فیثاغورسیها به فلسفه راه یافت که بر آن بودند جهان از تعداد محدودی از صنفهای موجودات (صورتها) تشکیل شده و فقط سنخ (ماهیت) هر یک از صنفهای اشیا واقعیت دارد. به این ترتیب تمام تغییرات ظاهری این سنخها غیرمادی و بیربط هستند. سنخها (یا صورتها)ی افلاطونی، ثابت، جاودان و دارای مرزهای کاملاً مشخص با سنخهای مشابه دیگر پنداشته میشدند. این نوع اندیشه سنخشناسی از سوی دانشمندان علوم فیزیکی قبول عام یافته بود، زیرا تمام اشکال بنیادی ماده، نظیر ذرات هستهای و عناصر شیمیایی، به راستی ثابت و به وضوح متمایز از یکدیگرند. داروین چنین توصیفی را برای تنوع آلی نپذیرفت. در عوض شیوه دیگری از اندیشیدن را معرفی کرد که اکنون آن را «اندیشه جمعیتی» مینامیم. در یک جمعیت زیستی هیچ دو فردی حتی اگر دوقلوها یکسان باشند نیز عملاً با هم یکسان نیستند. این حتی در مورد شش میلیارد فرد زندهای که به گونه انسان تعلق دارند، هم صدق میکند. آنچه «واقعیت» دارد همین تغییرات میان افرادی است که یکتا و با یکدیگر متفاوتند، در حالی که مقدار میانگین آماری محاسبه شده برای این تغییرات یک تجرید است. این نگرش، مفهوم فلسفی کاملاً جدیدی بود که برای درک نظریه انتخاب طبیعی اهمیتی حیاتی داشت. وقتی داروین خودش گاهی به دامن اندیشه سنخشناختی میلغزید، معلوم میشود که این مفهوم جدید بدیع بود. به همین دلیل بود که او نتوانست مسئله پیدایش گونههای جدید را حل کند. برای مثال سرچمشه اصلی نژادپرستی عدم درک و کاربرد اندیشه جمعیتی است. بسیاری از معاشران داروین از جمله چارلز لایل و توماس هاکسلی هرگز اندیشه جمعیتی را نپذیرفتند و تا پایان عمر خویش سنخشناس باقی ماندند. از همین رو نمیتوانستند انتخاب طبیعی را درک کنند و بپذیرند. اندیشه سنخشناسی چنان در اندیشه آن عصر ریشه دوانده بود که جای شگفتی نیست که هشتاد سال طول کشید تا سرانجام مفهوم انتخاب طبیعی در دهه1930 از پذیرش عام در میان تکاملدانان برخوردار شد.
برنامه ژنتیکی
داروین بود که مفهوم جمعیت زیستی، یکی ازتفاوتهای بنیادی میان دنیای زنده و دنیای بیجان، را مطرح کرد. مفهوم دیگر که به همان اندازه اختصاص دنیای زنده است، یعنی برنامه ژنتیکی (geneticprogtam) تا پیش از بلوغ سلولشناسی، ژنتیک و زیستشناسی مولکولی قابل تصور نبود. مسئول علیت دوگانه تمام فعالیتهای موجودات زنده و درون بدن آنها همین برنامه ژنتیکی است. شاید عمیقترین تفاوت میان دنیای بیجان یک فیزیکدان و دنیای زنده یک زیستشناس، علیت دوگانه تمام جانداران باشد. هر چیزی و تمام چیزهایی که در دنیای فیزیکی رخ میدهد، صرفاً توسط قوانین طبیعی، گرانش، قوانین ترمودینامیک و دهها قانون طبیعی دیگر که علوم فیزیکی کشف کردهاند، کنترل میشود.
این قوانین ویژگیهای کل مواد را توصیف میکنند و حتی موجودات زنده و اجزایشان، از آنجا که به هر حال مادهاند، همچون ماده بیجان از این قوانین پیروی میکنند. قوانین علوم فیزیکی به ویژه در بررسی حیات در سطح سلولی و مولکولی آشکار هستند. نظریهسازی در فیزیولوژی تقریباً فقط مبتنیبر قوانین طبیعی است. با این حال، جانداران تابع مجموعه ثانویهای از عوامل علی نیز هستند که عبارت است از اطلاعاتی که برنامه ژنتیکیشان فراهم میآورد. در یک جاندار هیچ فعالیت، حرکت یا رفتاری نیست که تحت تاثیر برنامه ژنتیکی نباشد. این برنامه که از ژنوتیپ هر فرد زنده تشکیل میشود، محصول میلیاردها سال انتخاب طبیعی در هر نسل است.
قوانین ساختاری و پیامهای برنامه ژنتیکی، به طور همزمان و در هماهنگی با یکدیگر عمل میکنند اما برنامههای ژنتیکی فقط در موجودات زنده وجود دارند و بین دنیای بیجان و دنیای زنده مرزی قاطع میکشند. البته هزاران سال است که طبیعیدانان از این تفاوت بنیادی آگاه بودهاند اما تبیینی که برای آن داشتند بیاعتبار بود. آنها تلاش میکردند حیات را به نیروی غیبی حیات باوری، یعنی یک نیروی حیاتی (vis vitalis) نسبت دهند، اما سرانجام با اکتشافات سلولشناسی، ژنتیک و زیستشناسی ملکولی در قرن بیستم امکانپذیر شد. علوم سرانجام تبیینی طبیعتباورانه از حیات به دست دادند.
غایتمندی
اکنون اجازه دهید به سراغ مفهوم غالب دیگری در فلسفه نیمه نخست قرن نوزدهم بروم. هنگامی که ایمانوئل کانت در کتاب «نقد قوه حکم» (1790) تلاش کرد تا بر پایه فلسفه فیزیک باور نیوتن، فلسفهای برای زیستشناسی ایجاد کند، به طرز آزارندهای شکست خورد. او سرانجام به این نتیجه رسید که زیستشناسی با علوم فیزیکی متفاوت است و ما باید عاملی فلسفی بیابیم که نیوتن ان را به کار نبرده باشد. در واقع کانت میپنداشت که چنین عاملی را در علت چهارم ارسطو یا علت غایی (غایت انگاری، teleolgy) یافته است. و به این ترتیب وی نه تنها تغییر تکاملی (که البته به معنای دقیق کلمه آن را نشناخته بود) بلکه هر چیز دیگری در زیستشناسی که نمیتوانست با قوانین نیوتنی تبیینش کند را به غایتانگاری نسبت داد. این روی فلسفه قرن نوزدهم آلمان تاثیر بسیار نامطلوبی گذاشت، زیرا اتکای بیپشتوانه بر غایتانگاری در فلسفه تمام پیروان کانت نقش مهمی ایفا کرد. این دستاورد بزرگ داروین بود که توانست با انتخاب طبیعی تمام پدیدههایی را تبیین کند که کانت پنداشته بود برای تبیین آنها نیازمند توسل به غایتانگاری است. ویلرد وانکوآین (w.Quine) فیلسوف بزرگ آمریکایی، در گفتوگویی که تقریباً یک سال پیش از مرگش با او داشتم، به من گفت که بزرگترین دستاورد فلسفی داروین عبارت است از ابطال علت غایی ارسطو. فرایند مطلقاً خودکار انتخاب طبیعی، تولید تغییرات فراوان در هر نسل و حذف مدام افراد پستتر و برگزیدن سازش یافتهترینها، میتواند تمام فرایند و پدیدههایی که تا پیش از سال1859تنها به وسیله غایتانگاری تبیین پذیر بودند را تبیین کند. در حال حاضر ما هنوز در طبیعت چهار فرایند یا پدیده غایتانگارانه تشخیص میدهیم اما تمام آنها را میتوان بر اساس قوانین شیمی و فیزیک تبیین کرد، درحالی که غایتانگاری کیهانی، چنان که کانت پذیرفته بود، وجود ندارد.
نقش تصادف
فلسفه حاکم پیش از داروین علیت باوری (determinism) بود. چنان که لاپلاس لاف زده بود که اگر حرکت و موقعیت دقیق هر شیء را در جهان بداند آنگاه خواهد توانست تاریخ آنیده دنیا را با تمام جزئیات پیشبینی کند. در فلسفه او جایی برای شانس یا تصادف وجود نداشت. داروین نیز تظاهر به طرفداری از این نوع علیت باوری میکرد. او باور متعارف دوره خویش را پذیرفت که تمام فرایندهای تصادفی در جهان علتی دارند. اما قوانین نیوتنی فیزیک برای تبیین تغییرات ژنتیکی کافی نبودند. به همین دلیل داروین از اصل وارثت صفات اکتسابی استفاده کرد که در آن زمان از پذیرش همگانی برخوردار بود. او نوشته است که جانوران اهلی از جانوران وحشی تغییر پذیرترند زیرا رژیم غذایی غنیتری دارند و تغییراتی که به این ترتیب تولید میشوند به ارث میرسند. از نظر او تمام جهشها نخستین بار در دهه1890 و توسط هوگو دو وریس (H.De Vries) به زیستشناسی معرفی شد. تغییر داروینی که مبتنیبر قوانین طبیعی نیوتنی نباشد برای فیلسوفان هم روزگارش پذیرفتنی نبود. چنین متغیرهایی پدیده تصادفی یا پیشامد به حساب میآمدند. هرشل (J.Herschel)، فیزیکدان و فیلسوف انگلیسی قرن نوزدهم، با لحن تحقیرآمیز و اهانتبار از انتخاب طبیعی تحت عنوان قانون قاطی پاطی یاد میکرد. او در این انتقاد تنها نبود؛ سجویک (A.sedgwich) زمینشناس کمبریج و سایر منتقدان داروین نیز وی را به خاطر استناد به تصادف به عنوان عاملی تکاملی سرزنش میکردند. بارها و بارها از داروین پرسیده شد که چگونه میتواند باور کند اندام کاملی همچون چشم تصادفی پدید آمده باشد؟ هنوز تحلیل جامعی از تاریخ پذیرش تدریجی تصادف در تبیین علمی به عمل نیامده است. اکنون میدانیم که تصادف در تکامل بخشی از سرنوشت دو مرحلهای فرایند انتخاب طبیعی است، و فرایندهای انتخاب یا حذف در مرحله دوم انتخاب طبیعی میتوانند از نقش مثبت تغییرات تصادفی در مرحله نخست استفاده کنند. تقریباً در همان زمان یعنی نیمه قرن نوزدهم بود که اهمیت تصادف در علوم فیزیکی نیز کشف شد و دیگر پشتیبانی داروین از تصادف به آن شدت انتقاد شد. هنگامی که نویسندگان امروزی از تغییرات تصادفی سخن میگویند، وجود نیروهای علی مولکولی را انکار نمیکنند بلکه منکر این ادعا هستند که این تغییرات ژنتیکی پاسخی به نیازهای سازشی یک جاندار باشند. چنین پاسخی هرگز داده نمیشود و زیستشناسی مولکولی نشان داده است که وراثت صفات اکتسابی وجودندارد. داروین با وجود تردیدهایش بدون تردید یکی از پیشگامان بزرگ تبدیل سرشت تصادفی بسیاری از پدیدههای زیستی به یک مفهوم پذیرفتنی است.
قوانین
در فلسفه علم نیوتنی، نظریهها معمولاً بر پایه قوانین بودند. داروین این نگرش را در مجموع پذیرفت. و از همین رو است که میبینیم در «اصل انواع» خیلی راحت از اصطلاح « قانون» (law) استفاده میکند. او هر علت یا هر رویدادی که به نظر میرسید به هر شکل، مرتب رخ میدهد را یک قانون مینامید. اما من بیشتر با آن فیلسوفان مدرن موافقم که مخالف قانون نامیدن قانونمندیهای (regularity) تکاملی هستند، زیرا این قانونمندیها برخلاف قوانین فیزیک با مبانی ماده سروکار ندارند. آنها همواره به مکان و زمان محدود میشوند و معمولاً استثناهای پرشمار دارند به همین دلیل است که اصل ابطالپذیری پویر را معمولاً نمیتوان در مورد زیستشناسی تکاملی به کار برد، زیرا استثناها اعتبار کلی بیشتر قانونمندیها را ابطال نمیکنند.
چنانچه نتیجه گرفته شود که در زیستشناسی تکاملی هیچ قانون طبیعی وجود ندارد، آنگاه باید پرسید که پس نظریههای زیست شناختی بر چه مبنایی میتواند استوار شوند؟ دیدگاهی که اکنون به طور گسترده پذیرفته شده آن است که در زیستشناسی تکاملی نظریهها بر پایه «مفاهیم» (concept) قرار دارند نه قانونها و این شاخه از علم قطعاً مفاهیم فراوانی دارد که نظریهها رویشان سوار شوند. اجازه دهید برای مثال مفاهیمی نظیر انتخاب طبیعی، تنازع بقا، رقابت، جمعیتزیستی، سازش، موفقیت، تولید مثلی، پسند مادهها و چیرگی نرها را ذکر کنیم. قبول دارم که شاید بتوان با اندکی تلاش بعضی از این مفاهیم را به قانوننماهایی تبدیل کرد؛ اما تردیدی نیست که چنین اصطلاح «قوانینی» با قانونهای طبیعی نیوتنی خیلی تفاوت دارند. در نتیجه معلوم میشود که فلسفه فیزیک بر پایه قوانین طبیعی بسیار متفاوت از فلسفه زیستشناسی برپایه مفاهیم است. داورین خود از این تفاوت کاملاً بیخبر بود، گرچه شاید بیش از هر کس دیگر او بود که روش جدید نظریهسازی بر پایه مفاهیم به جای قوانین طبیعی را معمول ساخت.
روش داروین
داروین بیش از هر چیز یک طبیعیدان بود. روش مورد علاقهاش هم روش طبیعیدانان بود: یک سری مشاهده انجام میداد و براساس این شواهد حدسهایی میزد. او این رهیافت را روش استقرایی میدانست و در زندگینامهاش نوشته است که خود را پیرو راستین بیکن میداند. با این حال برخی پژوهشگران آثار داروین بر این عقیدهاند که بهتر است این رهیات را فرضی- قیاسی بدانیم. در واقع شاید از همه نزدیکتر به حقیقت آن باشد که بگوییم داروین عملگرا (Pragmatist) بود و از هر روشی که گمان میکرد او را به بهترین نتایج خواهد رساند، استفاده میکرد. داروین مشاهدهگری بسیار تیزبین بود و هیچ تردیدی نیست که مشاهده پربارترین رهیافت او بود. اما از سوی دیگر آزمایشگری چیرهدست نیز بود و به ویژه در پژوهش گیاهشناختیاش، آزمایشهای پرشماری انجام داد. شاید مانند تمام طبیعیدانان، روشی که بیش از همه به کار میبرد روش مقایسهای بود.
زمان
روشی که در علوم فیزیکی از گستردهترین کاربرد برخوردار است آزمایش است. اما داروین در پژوهش تکاملیاش ناگزیر بود با عاملی دست و پنجه نرم کند که در بیشتر علوم فیزیکی جز زمینشناسی و کیهان شناسی دخالتی ندارد، یعنی عامل زمان. اتفاقات زیستی گذشته را نمیتوان آزمایش کرد. پدیدههایی همچون انقراض دایناسورها و تمام رویدادهای تکاملی دیگر از دسترس روش آزمایشی خارجند و برای آنها روش کاملاً متفاوتی لازم است که به اصطلاح «روایتهای تاریخی» نام دارد. در این روش از اتفاقات گذشته بر مبنای پیامدهایشان سناریویی ساخته میشود. سپس براساس این سناریو پیشبینیهای گوناگونی صورت میگیرد و معلوم میشود که آیا به حقیقت پیوستهاند یا خیر. داروین این روش را به ویژه در بازسازیهای زیست جغرافیاییاش با موفقیت به کار برد. برای مثال اینکه کدام پلهای خشکی مفروض در گذشته با پراکندگی کنونی جانداران تائید میشود و کدام نمیشود؟ فیلسوفان مدتها است که اهمیت روش روایتهای تاریخی را نادیده گرفتهاند. درحالی که این روش در مواردی که به پیامدهای رویدادهای گذشته مربوط میشود ضروری و جانشینناپذیر است. با توجه به بازدهی این روش جای شگفتی است که تاریخنگاران علم تا این اندازه به آن بیتوجهی کردهاند. برای مثال بوفون، لینه، لامارک و بلومنباخ چقدر از روایتهای تاریخی استفاده کردهاند؟ من در نوشتههایم به شالودههای فلسفی اندیشه داروین پرداختهام و داروین را یکی از فیلسوفان بزرگ نامیدهام. اما این دیدگاهی نیست که از پذیرش گستردهای برخوردار باشد. با آنکه او یکی از فیلسوفان بزرگ تمام اعصار است، تفاوت فلسفه زیستشناسی او با فلسفههای مبتنیبر منطق، ریاضیات و علوم فیزیکی آنچنان بنیادی است که ماهیت فلسفیاش از روی عادت نادیده انگاشته میشود.
چکیده
اکنون اجازه دهید سهم داروین در اندیشه مدرن را خلاصه کنم. او سبب شد جهانبینی مطلقاً سکولاری جانشین جهانبینی مبتنیبر عقاید مسیحی شود. گذشته از این، آثار او به رد چندین جهانبینی نظیر ماهیت باوری، غایتانگاری و علیتباوری که پیش از او غالب بوند و نیز کفایت قوانین نیتوتنی برای تبیین تکامل انجامید. او به جای این مفاهیم ابطال شده، پارهای مفاهیم نو از جمله جمعیت زیستی، انتخاب طبیعی، اهمیت تصادف و پیشامد، اهمیت تبیینکنندگی عامل زمان (روایتهای تاریخی) و اهمیت گروه اجتماعی در پیدایش اخلاق را معرفی کرد که خارج از قلمرو زیستشناسی نیز از اهمیتی فراگیر برخوردارند. تقریباً تمام اجزای نظام اعتقادی انسان امروزی به طریقی تحت تاثیر یکی از نوآوریهای مفهومی داروین است. کار او در کل پیافکندن بنیان فلسفهای نو برای زیستشناسی است که با شتاب شکل میگیرد. تردید نمیتوان کرد که طرز فکر هر انسان غربی مدرن عمیقاً تحت تاثیر اندیشههای فلسفی داروین قرار گرفته است.