سهند صادقی بهمنی
در روستای کویری و دورافتادهای به نام مهرجرد در نزدیکی میبد یزد و در یک خانواده دیندار کودکی متولد گردید که قرار بود تا دست تقدیر او را احیاکننده حوزه علمیه قم کند. پدرش انسانی عادی بود که با کرباسفروشی و خرید و فروش گوسفند روزگار میگذرانید. کودک تنها فرزند پدر و مادرش بود و به علت تولد شگفتانگیزش مورد توجه آنان.
آیتالله مرتضی حائری، فرزند ارشد آیتالله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی ماجرای تولد پدرش را این گونه از زبان او نقل میکند: «محمدجعفر، پدرم یک روز به خانه همسر دومش رفت و در خانه او مشغول نماز یومیه شد. همسر او از شوهر قبلی، دختر یتیمی داشت. برای اینکه خانه را برای شوهرش خلوت کند، دختر یتیمش را از خانه بیرون فرستاد، در حالی که هوا سرد بود و آن دخترک میلرزید و میگفت: مادر من در این هوای سرد کجا بروم؟
این منظره، عاطفه مرحوم محمدجعفر را به جوش آورد. بسیار ناراحت گردید و پس از نماز، مدت انقطاع همسر دومش را فسخ و مهریه او را پرداخت کرد و با خدای خود چنین مناجات کرد: خدایا! من برای پیدا کردن فرزند، دیگر ازدواج نمیکنم تا موجب آزردگی کودک یتیم گردد. تو اگر بخواهی قدرت داری از همان همسر اولم به من فرزند بدهی. اگر هم نخواهی خود دانی. خدایا! امر موکول به توست. میخواهی از همان همسر اول فرزندی بده و میخواهی نده. از این ماجرا و دعا چندان نگذشت که همسرش باردار شد پس از مدتی فرزندی که پسر بود، چشم به جهان گشود و نام او را عبدالکریم نهادند.»(1)
شیخ مرتضی در ادامه مینویسد: «مادر پدرم، پس از این فرزند، دیگر دارای فرزند نشد، از این رو ما نه عمو داریم و نه عمه، این یک نمونه از قدرت الهی است. اگر ـ نغوذبالله ـ عامل، طبیعت بیشعور بود قبل از دعا و پس از آن از لحاظ جهات مادی و عوامل طبیعی فرقی نبود.»(2)
روستای مهرجرد آن روزگار مکتب و مدرسه به چشم ندیده بود. به همین خاطر کودکانی که اندکی رشد میکردند، حرفه و پیشه پدران خویش را در پیش میگرفتند، یعنی کشاورزی یا دامداری، اما یک عالم دوراندیش، عبدالکریم، را برای ادامه تحصیل با خود به اردکان برد. او میرابوجعفر شوهر خاله عبدالکریم بود. عبدالکریم در اردکان روزها به مکتب میرفت و خواندن و نوشتن میآموخت: «نصابالصبیان» را که کتابی در لغت است، نزد مجدالعلماء اردکانی آموخت، همچنین علم صرف و نحو را. او شبهای جمعه برای دیدار پدر و مادر به مهرجرد میرفت و شب شنبه باز میگشت.
ده ساله بود که با فوت پدرش روبهرو شد. داغ مرگ پدر، او را نزد مادر ماندگار کرد که باعث شد وقفهای در تحصیل او ایجاد شود. عبدالکریم پس از این وقفه کوتاه، شهر یزد را که به دارالمؤمنین و دارالعباده معروف بود برای ادامه تحصیل برگزید. این شهر در آنزمان مملو از مدارس علمی بود که به وسیله شاگردان شیخ انصاری اداره میگردید. عبدالکریم با تحقیق و شناخت، مدرسه علمیهخان را برگزید. در این مدرسه او در دروس حاج میرزا سیدحسین وامق و آقاسید یحیی مجتهد که از اساتید برجسته بودند شرکت جست و دروس مقدماتی حوزوی و مبادی فقه و اصول را به اتمام رساند.
پس از پایان تحصیلات مقدماتی شیخ دیگر ماندن در یزد را به صلاح ندانست، ضمن اینکه آوازه عالم بزرگ آیتالله فاضل اردکانی از اساتید حوزه کربلا به گوشش رسیده بود. عبدالکریم هجده ساله، با مادر صحبت نمود تا به اتفاق هم رهسپار کربلای معلا شوند. مادر ابتدا رضا نمیداد ولی پس از اصرارهای پسرش قبول کرد. حدود سال 1298ه.ق شیخ و مادرش وارد کربلا میشوند. شیخ به جستوجوی استاد میپردازد و به درس ملاحسین اردکانی معروف به فاضل اردکانی راه مییابد. همچنین در مدرسه حسنخان ساکن میشد. شرح لمعه، قوانین و چندین کتاب مهم را نزد ایشان میخواند.
شیخ از درس استادش خاطرهای را برای فرزندش مرتضی نقل کرده است که ایشان آن را این گونه روایت میکند: «مرحوم والد میفرمود: فاضل اردکانی در صحن امام حسین(ع) روی صندلی که در صحن میگذاشتند، مینشست و درس میفرمود. روزی یکی از طلبهها در پای درس او ـ در بحث حجیت عقل ـ به ایشان اشکال کرد که عقل آیینه جهاننما چگونه در احکام شرعیه اعتبار ندارد؟ مرحوم فاضل سرش را پایین آورد و گفت: آیا عقل من و شما آیینه جهاننماست؟ آیینه سواخنما هم نیست!»(3)
در اوایل سال 1292 هجری قمری میرزای شیرازی از نجف اشرف به سامرا کوچ کردند. میرزا تصمیم داشت، حوزه بزرگی را در سامرا تأسیس نماید. به دنبال این تصمیم میرزا مدرسه با عظمت و مجللی را که مشتمل بر حجرههای فراوان بود در سامرا بنا کرد. حوزه علمیه سامرا پس از اندکی رونق یافت. پس از رحلت میرزای بزرگ بیم آن میرفت تا حوزه از رونق بیفتد. به همین جهت اساتید حوزه سامرا از مدرسان نجف و کربلا درخواست کردند تا به سامرا مهاجرت کنند. یکی از اساتید مدعو شیخ عبدالکریم حائری بود که به همراه مادرش و با توصیه فاضل اردکانی عازم سامرا گردید. شیخ، سطوح عالیه حوزه را در سامرا نزد شهید آیتالله فضلالله نوری و مرحوم میرزا ابراهیم محلاتی شیرازی فرا گرفت.
«شاید مرحوم والد سیزده سال در سامرا اقامت نمودهاند و شاید به درس خارج میرفتهاند. در دروس خارج بیشتر از محضر تدریس آیتالله سیدمحمد فشارکی استفاده کردهاند. ایشان همراه استادش آیتالله فشارکی در درس میرزای شیرازی، مرحوم آیتالله العظمی میرزا محمدحسن شیرازی صاحب فتوای معروف حرمت تنباکو، شرکت مینمودند. مرحوم والد فرمودند: در آن زمان مرحوم میرزای شیرازی در طول سال بیش از دو یا سه ماه درس نمیگفتند، ظاهراً حوزه سامرا را بیشتر از لحاظ قدرت فکری، مرحوم فشارکی اداره میکردند.»(4)
در سال 1312 میرزای بزرگ رحلت کرد و جنازهاش را به نجف اشرف بردند. شیخ نیز به همراه استادش مرحوم فشارکی به نجف اشرف مهاجرت نمودند. در آنجا علاوه بر درس استادش در درس آیتالله العظمی آخوند ملامحمد کاظم خراسانی، صاحب کنایةالاصول نیز شرکت میجستند. شیخ تا زمان رحلت استادش در سال 1316 یعنی سه سال در نجف اشرف باقی ماند. در این سال او به شهر محبوبش کربلا رجعت میکند و تا سال 1332ه.ق به تدریس و تربیت طلاب و فضلا مشغول میشود. در سال 32 ایشان عازم اراک میشوند.
در این زمان وی از مجتهدان برجسته بوده است به گونهای که استاد ایشان آیتالله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی مقلدان خود را در حیطه احتیاجات به شیخ ارجاع میداد. شیخ آغا بزرگ تهرانی، در این باره چنین مینویسد: «من در زمان استادم آیتالله میرزا محمدتقی شیرازی شنیدم که ایشان بعد از رحلت آیتالله یزدی، صاحب عروةالوثقی (م1337ه.ق) از مرحوم آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری خواسته بود که از کربلا به نجف اشرف بازگردد تا او را به عنوان مرجع تقلید تعیین نموده و علم کند. ولی قبل از انجام این خواسته آیتالله میرزای شیرازی در سال 1388ه.ق از دنیا رفت.»(5)
جالب است که خود میرزای شیرازی تا جایی به شیخ اعتماد داشت که در جواب یکی از تجار تبریز که از میرزا میپرسد: اگر بنا بود از کسی تقلید کنید از چه تقلید میکردید؟ میگوید: «از آقای حاج شیخ عبدالکریم تقلید میکردم.»(6) از خاطرات فرزند شیخ این نکته به دست میآید که ایشان دوباره به اراک هجرت کردهاند. یکی در سال 1318 که به سلطانآباد اراک هجرت میکنند و به تدریس مشغول میشوند که تا سال1324 به طول میانجامد. در کربلا ایشان کتاب ارزشمند در رالاصول را که کتابی در علم اصول فقه است و بسیار محققانه محرر گردیده مینویسد، همچنین کتاب «الصلاه» را که بحث خارج ایشان در فقه است به تحریر در میآورد.
در سال 1332 ایشان برای همیشه به ایران بازمیگردند و در اراک رحل اقامت میافکنند. اقامت ایشان در اراک تا سال 1340 ه.ق به طول میانجامد. آوازه تدریس علوم و معارف اسلام توسط ایشان در اراک به سمع طلاب و فضلای سراسر کشور میرسد و آنها برای کسب این علوم به اراک سرازیر میشوند.
در همین سالهاست که امامخمینی(ره) که قصد داشت تا برای ادامه تحصیل از خمین به اصفهان برود، وقتی نغمه دلانگیز و روحانی حوزه علمیه اراک آن روز به زعامت شیخ را میشنود تغییر عزم داده، رو به سوی اراک میکند و در آنجا به بحث و درس مشغول میشود.(7) گر چه اراک روز به روز رونق بیشتری مییافت، اما اراک به لحاظ تاریخی و جغرافیایی از موقعیتی مناسب برای مرکزیت حوزههای علیمه ایران برخوردار نبود، زیرا به لحاظ سابقه تاریخی با قم قابل قیاس نبود. چرا که وجود حرم مطهر حضرت معصومه(ع)، به شهر مقدس قم معنویتی خاص بخشیده است.
از طرف دیگر، با وجود مرقد مطهر حضرت معصومه(س) و سابقه درخشان حوزه علمیه آن در طول تاریخ از این موقعیت تاریخی برخوردار بود تا بار دیگر به عنوان مرکز حوزههای علمیه احیا گردد. شیخ نیز از این موضوع آگاهی داشت و دنبال فرصت مناسبی میگردید تا این مقصود را عملی سازد. ایشان در سال1340 ه.ق به دعوت مردم وعلمای قم وارد قم میشود. مهاجرت ایشان به قم زمینه کوچ دستهجمعی شاگردان ایشان را به قم فراهم میآورد. پس از ورود شیخ به قم بسیاری از مدرسین حوزه قم به احترام شیخ دروس خویش را تعطیل کردند و به همراه شاگردان خود در درس شیخ حاضر گردیدند.
بنابراین میتوان سال 1340 هجری قمری مطابق با 1300 هجری شمسی را سال احیاء و یا تأسیس مجدد حوزه علمیه قم دانست. شیخ تا پایان عمر یعنی سال 1353 ه.ق در قم باقی میماند و با تمام وجود برای تجدید بنای حوزه و ایجاد بنیادهای لازم برای اداره و پرورش طلاب تلاش و کوشش مینماید که به آن اشاره خواهد شد. دقیقاً یک سال قبل از مهاجرت شیخ به قم، رضاخان میرپنج با یک کودتای انگلیسی که در تاریخ 3 اسفند 1299 هجری شمسی واقع شد زمام امور را عملاً به دست گرفت و از سلطنت قاجار جز نام و نشانی آن هم در قانوناساسی باقی نماند.
او در 21 آذر 1304 شمسی رسماً خود را پادشاه نامید و خاندان قاجار را از مقام سلطنت خلع نمود. زمینههایی که منجر به سرکار آمدن رضا شاه شد و حوادثی که بعد از آن به وقوع پیوست باعث گردید تا شرایط حفظ حوزه و مدیریت آن بسیار دشوارتر از قبل گردد. کاملاً طبیعی بود که نحوه واکنش به چنین پادشاه مستبدی که دارای ویژگیهایی متمایزی از پادشان قبلی است بسیار متفاوت باشد. شیخ میان «حفظ حوزه علمیه» و «مقابله و قیام برابر رضاشاه»، اولی را اهم تشخیص داد و سعی نمود تا این نهاد نوپا را از گزند حوادث مصون بدارد.
ایشان در برابر این اشکال علماء که چرا در برابر این ظالم و طاغی اعلام جهاد نمیکنید، فرمود: «والله من حفظ حوزه را هم میدانم.. والله میدانم که مورد هتک قرار میگیریم ولی تکلیف چارهای غیر از این ندارم.»(8). البته ایشان حتی در این شرایط سیاسی صعب نیز به سکوت مطلق رو نیاورد و اعتراض خود را از طریق ارسال تلگراف و یا افراد مختلف به مقامت میرساند. ایشان در قضیه کشف حجاب، سکوت خود را میشکند و با اشاره به رگهای گلوی خود میگوید: «تا پای جان باید ایستاد و من هم میایستم، ناموس است. حجاب است. ضرورت دین و قرآن است.»(9)
ایشان در ضمن تلگرافی اعتراض شدید خود را به رضاشاه میرساند و میگوید: «میشنوم اقدام به کارهایی میشود که مخالفت صریح با طریقه جعفریه و قانون اسلام دارد که دیگر خودداری و تحمل برایم مشکل است.»(10) خطیب شهیر مرحوم فلسفی وضعیت شیخ را در قضیه کشف حجاب اینگونه روایت میکند: «طلاب، مردم و برخی از مدرسین ناراحت بودند که چرا آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری به رضاخان تلگراف نمیزند. یک روز قبل از ظهر به منزل حاج شیخ رفتم و دیدم که تکیه به دیوار داده و روی آجر زمین نشسته، پایش را دراز کرده، عمامهاش هم افتاده است.
از یکی پرسیدم: چه شده است؟ گفت: عدهای به اینجا آمدند و حاج شیخ را مورد حمله و اهانت قرار دادند و جملههای خلیل بدی گفتند که چرا ایشان به رضاخان تلگراف نمیزند و اعتراض نمیکند! نزدش نشستم. دلداریاش دادم تا قدری سرحال آمد. گفتم: بفرمایید، بروید منزل ما که امروز ناهار را در آنجا بمانید و کمی استراحت کنید. ایشان هم برای این که از آن محیط خلاص شود و با افرادی نیایند و مزاحم شوند، قبول کرد و در سرداب منزل ما قدری استراحت کرد. بعد از ناهار هم در همان جا خوابید. پس از ساعتی کنار دیوار حیاط فرش پهن کردم و پشتی نهادم.
وقتی بیدار شد، عرض کردم: از آن هوای گرفته سرداب بیرون آیید و در حیاط و در هوای آزاد بنشینید. آمدند و نشستند من بودم و حاج شیخ وقتی دیدم از آن حالت ظهر بیرون آمده، گفتم: حاج شیخ! شما آقا هستید؛ عالم هستید؛ آیتالله و مرجع تقلید مسلمین هستید. وضع و شرایط مملکت طوری پیش آمده که باید تلگراف کنید والا حیثیت شما را با تهمت آلوده میکنند. حاج شیخ گفت: به نظر من تلگراف کردن برای این کار مثل این است که کسی خودش را به چاه بیندازد. من میدانم که ضرر دارد.
گفتم با این که میدانید، باید این کار را بکنید. مرحوم حاج شیخ، بنابر عادت فکر میکرد و پنجهاش را داخل محاسنش میکشید. پس از چند لحظه گفت: خیلیخوب، کاغذ و قلم بیاورید. من هم آوردم حاج شیخ کلمه به کلمه میگفت و من هم مینوشتم. بعد هم امضاء کرد. بخشی از متن تلگراف ایشان در تاریخ یازدهم تیرماه 1314 که خطاب به رضاشاه و مخابره شده است چنین است: «اوضاع حاضر که برخلاف قوانین شرع مقدس و مذهب جعفری علیهالسلام است موجب نگرانی داعی و عموم مسلمین میباشد. حتم و لازم است که جلوگیری فرمایید.... امید است رفع اضطراب این ضعیف و عموم ملت شیعه بشود.»(11).
امروز و پس از گذشت هشتاد و چهار سال از تأسیس دوباره حوزه علمیه قم میتوان پی به اهمیت اقدام آیتالله شیخ عبدالکریم حائری یزدی مشهور به «حاجشیخ موسس» بود. مرحوم امامخمینی(ره) که یکی از شاگردان برجسته حاج شیخ است در پاسخ به این سؤال که چرا شما قیام کردید ولی مرحوم حاج شیخ عبدالکریم قیام نکرد میفرمایند: «اگر مرحوم حاج شیخ درحال حاضر زنده بودند، همان کاری را انجام میدادند که من انجام دادهام. تأسیس حوزه علمیه کمتر از تأسیس جمهوری اسلامی در ایران نبود.»(12)
آیتالله حائری برای حوزه یک نظام جامع تدوین کرد که شامل درجات و سطوح تحصیلی، امتحانات و ملبس شدن به لباس مقدس روحانیت میشد، امتحانی گرفته میشد و آمادگی آنان برای ورود به حوزه سنجیده میشد. ایشان به استقلال حوزه از دولت اعتقاد عجیبی داشت به گونهای که حتی اجازه نمیداد تا وزارت معارف در تعیین مواد امتحانی طلاب دخالت کند. وزارت معارف تنها موفق گردید در اصل برگزاری امتحانات نظر موافق شیخ را جلب نماید. گفتنی است ایشان در مورد تصمیم وزارت معارف، در مورد برگزاری امتحانات طلاب در تهران نیز معترض گردید و وزارت معارف را ملزم کرد امتحانات را در قم برگزار نماید.
علاوه بر این مسایل، دولت برنامه امتحانات و دروس مشخصی را تعیین کرده بود که درسهایی چون تاریخ، جغرافی، ریاضی، زبان و غیره را در کنار دروس حوزی دربر میگرفت. در این باره آیتالله حائری خطاب به مسئولان دولتی گوشزد نمود: « اگر این مملکت روحانی میخواهد، برنامه امتحانیاش را باید من تعیین کنم. این که شما برای ما مواد امتحانی تعیین کردهاید، مانند آن است که من بخواهم برای سربازخانههای شما افسر و فرمانده تعیین کنیم.»(13)
پافشاری شیخ بر مواضع خویش و ایستادگی ایشان در برابر وزارت معارف مانع از این میگردید تا وزارت معارف اداره حوزه را به دست بگیرد. به همین علت ایشان برای جلوگیری از دخالت عمال دولت در امتحانات و خلع لباس نمودن روحانیونی که در امتحانات موفق نمیگردیدند به برخی از آیات عظام و فضلای حوزه دستور میداد تا امتحانات حوزه را تحت اشراف خویش برگزار نمایند و از دخالت عمال دولت جلوگیری نمایند.
از سوی دیگر ایشان از وزارت معارف خواست تا برای روحانیونی که ایشان اجازهطلبگی و یا تصدیق روحانیت صادر میکند، جواز صادر کند. این اقدام در حالی صورت میگرفت که وزارت معارف قصد داشت تا تنها خود اقدام به صدور مجوز طلبگی و یا تصدیق روحانی بودن کند. در وضعیتی که سیاست دولت کاهش روحانی بود و از طرق مختلف سعی در تحقق این هدف میکرد آیتالله حائری و مراجع دیگر مانند آقای اصفهانی و نائینی برای طلاب و روحانیون که صلاح میدانستند اجازه صادر میکردند.
حاج شیخ نسبت به « وضع معیشت طلاب» بسیار حساس بود و علیرغم آن که امکانات چندانی برای اداره طلاب و حوزه در اختیار نداشت، هر چه داشت به مصرف طلاب میرسانید. از او نقل شده که فرموده است: «من در دو موقع از شدت ناراحیت، خوابم نمیبرد. یکی وقتی طلبه نیازمند باشد و من پولی برای رفع حاجت او نداشته باشم و دیگر، موقعی که پولی در دست من باشد و نتوانسته باشم به مورد مصرفش برسانم.»(15) در مورد هزینه ماهانه و سالانه حوزه علمیه اخبار دقیقی وجود ندارد. آیتالله غروی تبریزی مبلغ فوق را میان دو عدد دههزارتومان و دو هزار و هفتاد تومان میداند.(16)
احتمال دارد ده هزار تومان مخارج حوزه در زمان حیات مرحوم حاج شیخ و دو هزار و هفتاد تومان بوده باشد که پس از رحلت ایشان هزینه میشده است. علامه محسن امین، تعداد طلاب و روحانیون حوزه علمیه قم را در هنگام وفات شیخ در سال1313 هجری قمری نهصد تن ذکر میکند و روش مرحوم حائری را در اداره مالی حوزه ستایش میکند. زیرا مرحوم حائری اموال را نزد بازرگانی میگذاشت و از طریق او میان طلاب تقسیم مینمود و خود نیز برای گذران زندگی خود و خانواده حقوق معینی از آن تاجر میگرفت.(17)
فعالیتهای شیخ در امور مربوط به حوزه علمیه قم خلاصه نمیشود. ایشان به امور اجتماعی و رفاهی مردم نیز توجه داشتند. در دوم خرداد1313 هجری شمسی، سیل به شهر قم هجوم میآورد و خانههای گلی شهر را که شامل اکثر خانههای شهر بوده است ویران میسازد. ایشان برای بازسازی قم تلاش فراوان نمود و از سراسر ایران درخواست کمک کرد. ایشان تمام پولهایی را که به ایشان میرسید ـ و از جمله ده هزار تومانی را که شاه برای ایشان فرستاد ـ نزد بازرگان میگذاشت و در جلسهای که هر شب با معتمدین و ریشسفیدان محلات تربیت میداد نحوه تقسیم و توزیع اموال را در میان مردم مشخص میساخت.
مرحوم شیخ در مدت کمکرسانی به آسیبدیدگان و متضرران از سیل خود و خانواده را تحت فشار قرار داد و پیوسته میگفت: «وقتی خیال ما راحت و فکر ما آسوده میشود که ببینیم این مردم بیچاره دارای خانه منزلی شوند.»(18) ایشان درایت خاصی در رفع امور اختلافی و یا اموری که منجر به اختلاف و تشتت میگردید داشتند. هنگامی که مرحوم سنگلجی منکر آموزه رجعت گردید، عدهای ازمؤمنین از ایشان در این زمینه استفتاء کردند.
در پاسخ، مرحوم شیخ چنین مینویسد: «بسمالله الرحمن الرحیم، احقر به واسطه کثرت اخبار، اعتقاد به رجعت دارم، به نحو اجمال. ولی این مطلب نه از اصول دین و نه مذهب است که فرضاً کسی معتقد به آن نباشد خارج از دین یا مذهب شمرده شود و نه از مسایل علمیه است که بر افراد مکلفین لازم باشد اجتهاداً یا تقلیداً به دست آورند. و در مثل این زمان به نحو دیگر حفظ دیانت مردم نمود و گفتوگوی این نحو مطالب، به جز تفرقه کلمه مسلمین و ایجاد یک عدالت مضره بین آنها فایده ندارد. الاحقر عبدالکریم حائری.»(19)
ایشان از حسن خلق ویژهای برخوردار بود. همواره متبسم بود و با خوشرویی با شاگردان و مردم عادی روبهرو میشد و هرگز برای مرجعیت خویش تلاش ننموده. روزی یکی از علمای ساوه به شیخ عرضی کرد: من مردم ساوه را از تقلید آیتالله شیخعبدالله ممقانی ـ از علمای نجف اشرف ـ برگردانده و به تقلید کردن از شما سوق دادم، اینک آنها از شما تقلید میکنند. مرحوم حاج شیخ سخت ناراحت شد و فرمود: چرا چنین کردی؟ مگر وزن کردهای که علم من از او بیشتر است. حاج شیخ آنقدر ناراحت شد که سرانجام آن آقا مسألهای دیگر مطرح کرد تا ذهن شیخ از آن موضوع منحرف گردید.(20)
سرانجام، صبح هفده ذیقعده 1355 ه.ق مطابق با 1315 هجری شمسی آیتالله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، «حاج شیخ مؤسس» پس از هفتاد و پنج سال عمر پربار دار فانی را وداع گفت و جهان اسلام را داغدار ساخت. با تمام ممانعتی که از سوی ماموران رژیم برای دفن ایشان انجام شد، مردم با تشیع، جنازه ایشان را به حرم حضرت معصومه(س) آوردند و آیتالله سید فخرلدین قمی که از علمای برجسته قم بود و از سابقه دوستی با حاج شیخ نیز برخوردار بود بر ایشان نماز گزارد.(21)
از حاج شیخ دو فرزند پسر و دختر به یادگار ماند. آیتالله العظمیحاج مرتضی حائری یزدی(م1406ه.ق) و آیتالله دکتر مهدی حائری یزدی(م1379ه.ش) همچنین برخی از برجستهترین شاگردان ایشان از این قرارند: امامخمینی(ره)، آیتالله گلپایگانی، آیتالله سیدمحمدخوانساری، ایتالله مرعشی نجفی، آیتالله رفیعی قزوینی.