*آقای دکتر ندوشن، جنابعالی در کتاب سخنها را بشنویم به پدیدهای با عنوان «خلأ فرهنگی» اشاره میکنید. از طرفی آقای دکتر شایگان در برخی از آثار خود از اصطلاح «اسکیزوفرنیای فرهنگی» برای اشاره به وضعیت فرهنگی کنونی ما استفاده میکنند. بدین معنی که تصویر فرهنگی ما از تصاویر متعدد اما ناسازگاری تشکیل شده. تصاویری که از منابع مختلفی آمدهاند. درست مثل تلویزیونی که از فرستندههای مخلتفی به طور همزمان موج دریافت میکند و امواج را چنان رویهم میاندازد که هیچ کدام به وضوح قابل رؤیت نیستند. به هر حال گویی که شواهد نوعی ناهنجاری فرهنگی از دید صاحبنظران فرهنگی مشهود است، جنابعالی معضل اصلی را در چه میبینید؟ آیا مشکل فرهنگی ما درگیر بودن با فرهنگهای متعدد ناسازگاری است که عملا قابل جمع نیستند یا معضل، نوعی خلأ فرهنگی است که از فراموشی فرهنگ گذشته حاصل شده است؟
**دکتر ندوشن: خلأ فرهنگی به این معناست که جایی از فرهنگ خالی مانده است، هم چون کبوتری که لانهاش را ترک میگوید و لانه خالی میماند. بریدگی از فرهنگ و آیین گذشتهای که قرنها با ایران و ایرانی بوده است، باعث شده که این فرهنگ در حد اعلا ضعیف شد و در عین حال یک فرهنگ جدیدی جایگزین نشده است. البته ایرانی به فرهنگ دنیای صنعتی غرب روی آورده است ولی اصل و ماهیت فرهنگ غرب را نگرفته و تنها از ابزار آن استفاده میکند. بنابراین، جامعه ایرانی از یک فرهنگ گذشته بریده شده و فرهنگ جدیدی هم به دست نیاورده است و این وضعیت خلأ فرهنگی ایجاد کرده است. این فضای خالی مانده، ما را به حالت معطل فرهنگی دچار کرده. نه کاملا فرهنگ گذشته با ماست و از اصالت آن برخورداریم و نه فرهنگ دنیای صنعتی غرب را واجد شدهایم. در این زمان آن چه که مانده را خلأ فرهنگی مینامیم. اما موضوع ترکیب عناصر ناسازگار در فرهنگ ما، تازگی ندارد و از قرنها پیش گریبانگیر ایرانی بوده است.
ایران کشوری است که در موقعیت جغرافیایی مرکزی واقع بوده است، در میان دنیای تمدن گذشته قرار داشته است و بنابراین از تمدنهای همسایه و تمدنهایی که از شرق به غرب یا از غرب به شرق در سفر بودهاند حذر یا اقتباس میکرده است. بدین ترتیب فرهنگ ما اصولا یک فرهنگ ترکیبی شده است. تا پیش از ورود اسلام به ایران، این فرهنگ ترکیبی کمتر محسوس بود. فرهنگی ترکیبی در فرهنگ ایرانی ذوب شده و عناصر خارجی راهی برای ورود به فرهنگ و تمدن ایرانی نداشتند و نمیتوانستند از نزدیک تأثیرگذار باشند. به این ترتیب تمدن ایرانی پیش از اسلام تقریبا یک دست و یک پارچه مانده بود. در حالی که بعد از اسلام، از طرفی دروازهها باز شدند و اقوام مختلف وارد کشور شدند و از طرف دیگر، ایران کاملا از گذشته خود نبرده بود. فرهنگ گذشته باستانی ایرانیان هنوز باقی بود ولی ایرانیان دین خود را عوض کرده بودند و بعضی آداب جدید بر آنها عارض شده بود و این مساله یک نوع کشاکش فرهنگی را در ایران بعد از اسلام ایجاد کرد.
کوششهایی برای سازگار کرد این عناصر شده است، تا ایرانی بتواند با این فرهنگ ترکیبی زندگی کند. در هر حال این برخورد و کشاکش در وجدان و درون ناخودآگاه ایرانی قرار گرفته و کاملا در ادبیات فارسی انعکاس یافته، به طور مثال، در نزد شاعران عرفانی، به طور محسوسی با عناصر ناسازگار مواجه میشویم. نمونه بارز و تبلور این مساله در حافظ، آخرین شاعر بزرگ ما، دیده میشود. کشمکش میان عناصر ناسازگار برای سازگار شدن موجب سلسله آثاری شده است که نمایانگر همزیستی این عناصر در کنار کشاکش هستند.
*به نظر میرسد که فرهنگ ایران باستان و فرهنگ اسلامی، دو فرهنگ عمدهای که پیش از رویارویی با دنیای جدید داشتهایم همچنین فرهنگهای کوچکترین که همراه بودهاند، به یک امتزاج نسبتا سازگار و موفقی رسیدهاند. کشمکشها وجود داشته، اما میتوان ایرانی بود و در عین حال مابقی این اجزای فرهنگی را نیز با خود داشت گویی که بحران هویتی که بر جامعه ما سایه انداخته و این که احساس میکنیم پارههایی از فرهنگ ما پارههای دیگری از فرهنگمان ناسازگار است از عوارض دنیای جدید است. به این معنی که ما در رویارویی با دنیای جدید نتوانستهایم یک امتزاج موفق و بدون تضادی از این پارههای فرهنگی ایجاد کنیم.
به نظر جنابعالی این نشانه توانایی نسل پیش از ما را در امتزاج و عدم توانایی ما است، و این که آنها قرنها را طی کردند تا این امتزاج حاصل شده و نسل کنونی ما تازهواردی در دنیای جدید است؟ یا این که فرهنگ دنیای جدید اصالتا واجد نوعی تضاد با فرهنگ ماست و قابل جمع و امتزاج نیست؟ به این معنی که این تضاد یک تضاد ذاتی است و ما هیچگاه قادر نخواهیم بود این دو را ممزوج کنیم و در آخر باید از این میان یکی را انتخاب کنیم؟
**اصطلاح هویت ایرانی، هویت فرهنگی در گذشته معنی نداشته و اصطلاح جدید است. به طور مثال، تا صد سال پیش و حتی هفتاد سال پیش حرفی از هویت ایرانی به میان نمیآمده است. پایدار شدن این مفهوم ناشی از برخورد دو موج دنیای اصلی و قدیمی ایران با دنیای جدید است. رویارویی این دو موج قدیم و جدید، حالتی ایجاد کرده که آن را بحران هویت ایرانی نامیدهاند. مساله حفظ هویت ایرانی به این معنی است که یک ایرانی باید دارای یک سری خصوصیاتی باشد و نباید این خصوصیات را از دست بدهد. فقدان این خصوصیات را بیهویتی نامیدهاند به این معنی که نمیتوان مشخص کرد که ایرانی فاقد این خصوصیات چه کاره است و در چه قالبی میتواند حضور پیدا کند. گذشتگان ما مسأله بحران هویت را با این مفهوم جدید نداشتند. یعنی شخصیت ایرانی شکل گرفته و جا افتاده بوده، در حالی که با تضادهای درونی خود سر میکرده، تمام لوازم یک دنیای معنوی را فراهم آورده و با آنها زندگی میکرده است. اما در دوران جدید، برخورد دنیا و فرهنگ ایرانی بادنیای تجدد غربی این بحران را پدیدار ساخت. این دو دنیا، ماهیتا متفاوت بودند. خصوصیات دنیای ایرانی و مجموعه اخلاقیات ایرانی در ادبیات فارسی منعکس شده است. دنیای غربی، دنیای علم است و با قبول اصالت عقل و منطق و هم چنین اصالت ماده، دنیایی است متفاوت از دنیای تفکر ما که دنیای اشراقی و احساسی است. گرایش ما ایرانیان کماکان به سمت دنیای اشراقی و احساسی استف حتی بر سر مسایل مادّی. در مسایل اجتماعی نیز تفکر احساسی در جریان زندگی ما غلبه بیشتری دارد. بنابراین اصولا دیدگاه غربی به زندگی، با دیدگاه شرقی متفاوت است و این تفاوت عوارضی به همراه میآورد که موجب این بحران شده است. ما در زندگی خود از ابزار غربی شده است، از این رو میخواهیم خود را به سمت غرب بکشانیم و قواعدی و اصولی که غربیان دارند در زندگی خود پیاده کنیم. این مسأله طبیعی است چرا که سازمان جامعه ما نیز غربی شده است، به طور مثال، رأی گرفتن، قوای سه گانه حکومتی و فرستادن سفرا به کشورهای دیگر، همه نوعی تقلید از سازمان جامعه غربی است. این مسایل ظواهر زندگی ما را تشکیل میدهند، ولیکن این که قصد داریم عینا از وسایل ذهنی، مسایل نظری و طرز تفکر آنها الگو بگیریم، ما را دچار مشکل کرده است. شیمی، فیزیک و ریاضی را فرا میگیریم ولی از آن تفکری که وظیفه نتیجهگیری از این علوم را دارد برخوردار نیستیم. ذهن ما نیازمند است تا در زندگی و قوانین اجتماعی خود را به فرمولها و قواعد علمی نزدیک کند. ذهن ما هنوز غیرعلمی است ولی ابزارمان علمی است. ما میتوانیم معلومات علمی و آهنگ زندگی غرب را نیز بیاموزیم. آهنگ زندگی غرب تندتر از آهنگ زندگی ایرانی است. ما هنوز با آهنگ حرکت غربیها هم قدم نشدیم و این ناهماهنگی باعث بروز بحران شده است. از زمانی که تجدد وارد ایران شد، این بحران آغاز شد و سال به سال نیز افزایش مییابد. این به آن دلیل است که خواست درونی ما خواهان نزدیکی بیشتر خود را نزدیکتر کند ولیکن از لحاظ فکری یارای همراه شدن با این حرکت را نداشته است. این مسأله به بحران هویت دامن زده است. اگر بخواهیم این بحرانها را برطرف کنیم، باید از بنیاد و اساس تغییراتی ایجاد شود تا ما را از بحران بیرون آورد.
*آینده زبان فارسی را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا زبان فاسی میمیرد و از صفحه روزگار حذف میشود یا این که میماند در حالی که در کانون اصلی محاورت و مسایل علمی واقع نشده است.
**در مورد زبان فارسی، من فکر نمیکنم زبان فارسی یا هر زبان دیگری به این آسانی از گردونه خارج شود. زبان مهمترین و طبیعیترین ابزار برای ابراز شخصیت است و زبان مادری هر ملیتی، تنها زبانی است که آن ملت میتواند به صورت دلخواه و طبیعی به آن سخن بگوید و هر زبان دیگر، هر چه باشد زبان عارضی است و زبانی است که بعد آموخته شده، در حالی که زبان مادری در دامان مادر آغاز شده است. البته با استیلای ماهوارهها و رسانههای جمعی، زبانهای مسلط میتوانند در سطح دنیا حضور پیدا کنند. ولی این به آن معنی نیست که زبان مادری به آسانی کنار زده خواهد شد. اگر قرار باشد زبان فارسی دجار چنین سرنوشتی در دنیای غیر قابل پیشبینی آینده شود، این سرنوشت همه زبانهای دیگر، به استثنای سه چهار زبان بزرگ، خواهد بود و تصور این مسأله که مردم دنیا به آسانی از زبان مادری که جزء ذات آنها است دست بکشند مشکل است، ممکن است این زبانهای مسلط در سطح دنیا، محیطهای علمی هم چنین دانشگاهها را تحت تأثیر قرار دهند و این مسأله را در بسیاری از نقاط جهان میبینیم. ولی این به آن معنی نیست که زبان مادری به طور کلی کنار زده شود. تغییر زبان حتی از تغییر دین و مذهب هم مشکلتر است، چرا که زبان ابزار بیان فکر، درون و احساس است و به این آسانی جداشدنی از ملت یا قومی نیست.