تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۷  ، 
کد خبر : ۵۲۵۳۵

همبستگی و امنیت ناپایدار


ساده‎سازی مسایل پیچیده، به همان اندازه خطرناک است که پیچیده‎سازی مسایل ساده. خطرناک‎تر آن است که انسان در اصلِ تشخیص ساده یا پیچیده بودن مسأله، دچار کج‎اندیشی و بدفهمی شود. وقتی این خطا از جانب امثال ما و مردم عادی سر می‎زند، عواقب و نتایج آن هر چه باشد، از محدوده‎ی تعهداتی که در قبال خود یا خانواده و در نهایت مسؤولیت‎های شغلی یا اجتماعی بر عهده داریم، فراتر نمی‎رود.
این محدود بالاخره در مراتبی که به میزان تأثیرگذاری ما در ارتباط با مسؤولیت حرفه‎ای و اجتماعیِ پذیرفته شده برمی‎گردد، ختم می‎شود. در مقیاس ملی و در سطح کلان جامعه و مدیریت امور مردم یک کشور نیز همین قاعده صادق است. با این تفاوت که عواقب و پیامدهای سر زدن خطا و کژی در فهم ساده یا پیچیده بودن یک مسأله و نیز ساده‎سازی مسایل پیچیده و بالعکس، از جانب به فرد یا افرادی که در یک مسند حکومتی قرار دارند، دامنگیر فرد فرد آحاد جامعه می‎شود.
به نظر می‎رسد یکی از مسایل پیچیده‎ای که طی سال‎های گذشته تا امروز، مورد ساده‎سازی بسیار پرهزینه‎ای برای مردم و کشور شده است و مسؤولان و سیاست‎گذاران ارشد مملکت، کم‎تر ابعاد پیچیده و چند جانبه‎ی آن را مورد درک و توجه قرار داده‎اند، موضوع امنیت است. این موضوع، به‌خصوص با روی‌کار آمدن دولت جدید و نوع ترکیب آن و طرز تلقی و دیدگاه‎های وزرا و مدیران ارشد مرتبط با مسأله‎ی امنیت کشور و نیز وضعیت خاص سیاسی‌ – اقتصادی فعلی و آتی کشور، اهمیت ویژه خود را بیش از پیش، نمایان ساخته است.
به جرأت می‎توان گفت، کمتر مسأله‎ای است که در شرایط حاضر به اندازه مسأله‎ی نیاز به امنیت یا فقدان آن در همه‎ی ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، حقوقی و فردی و روانی، برای تک به تک افراد جامعه، عینی و قابل لمس باشد. بسیار قلیل و نادرند کسانی که در این کشور زندگی کنند و مطالبه‎ی امنیت و به تبع آن، نیاز به ثبات و اطمینان و اعتمادورزی، در صدر خواسته‎ها و مطالبات آن‎ها جایی نداشته باشد.
از کارگر و کارمند و کاسب خرده‎پا و تاجر و بازاری و معلم و استاد دانشگاه و دانشجو و هنرمند و کارشناسان و مدیران ستادی و اجرایی در همه‎ی سطوح در بخش‎های دولتی و غیردولتی گرفته، تا فعالان سیاسی و مطبوعاتی و حقوق بشری و حتی سیاست‎مداران و برنامه‎ریزان ارشد حکومتی، همه و همه به نوعی سایه‎ی هول‎انگیز بی‎اطمینانی و بی‎ثباتی و نا ایمنی ناشی از عدم امنیت را بر فراز حیطه‎ی شغل و تحصیل و حرفه و پیشه و تخصص و موقعیت فردی و اجتماعی و فعالیت‎های سیاسی و فرهنگی و حتی مسؤولیت‎های حکومتی خویش، گسترده می‎بینند.
در زیر سپهری که چتر این سایه‎ی هول‎انگیز، بر زیست جمعی ساکنان جای جای این مرز و بوم گسترانیده است، همدلی و انسجام و همبستگی اجتماعی و ملی، همان دُرّ نایابی است که هرگز با عتاب و خطاب و به فرموده و به ضرب چماق یا به تلبیس و تعارف شیرینی، یافت می‎نشود. بلکه آن چه بی‎جست‌وجو و ارزان و به هر میزان، یافت می‎شود، تشتت است و ریزش ساختارهای اجتماعی.
کدام صاحب خرد و بصیرتی است که در این مملکت زندگی کند و درد و رنج در هم ریختگی هنجارها و فروپاشی ساختارهای اجتماعی برآمده از عدم امنیت و تهدیدات امنیتی را در همه‎ی شؤون و اجزای زندگی خود با تمام وجود، درنیافته باشد. کدام وجدان بیدار و شعور آگاهی است که با نظاره‎ی زیست مالامال از دغدغه و اضطراب و پریشانی و حیرانیِ هم‎میهنان خویش در این مرز پرگهر، در نیابد که فردیت‎خواهی‎های بی‎ریشه و عکس‎العملی و احساس بی‎ثباتی و بی‎اعتمادی نسبت به آن چه برای گذران امروز و فردا باید به آن اتکا ورزید، کم‎ترین‎های ضروری و مورد نیاز برای ایجاد انسجام هنجاری و رفتاری و همدلی و مشارکت و همبستگی اجتماعی و ملی را از کف ربوده است. گمان می‎کنم، در توضیح وضعیت همبستگی عاریتی یا مجازی موجود در جامعه و تبیین نظری چرایی و چگونگی آسیب‎شناسانه‎ی آن و نسبت مقوله‎ی امنیت با همبستگی اجتماعی، می‎توان از آرای دورکیم در این خصوص، تا حدی بهره گرفت.
بر پایه نظریات دورکیم، دو نوع همبستگی در جامعه می‎تواند وجود داشته باشد؛ همبستگی مکانیکی یا ساختگی و همبستگی اندامی یا ارگانیک. در همبستگی ساختگی، افراد جامعه از طریق همانندی با یکدیگر به انسجام می‌رسند. افراد چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند و به ارزش‎های واحدی وابسته‎اند و به مفهوم نسبتاً مشترکی از تقدس باور دارند. جامعه از آن رو منسجم است که افراد آن هنوز تمایز اجتماعی پیدا نکرده‎اند.
در همبستگی اندامی، ایجاد انسجام اجتماعی نتیجه‎ی تمایز اجتماعی افراد با یکدیگر است و به عبارتی انسجام اجتماعی از طریق این تمایزهاست که بروز می‎کند. افراد در این نوع همبستگی دیگر نه همانند هم، بلکه متفاوتند و لزوم استقرار اجماع اجتماعی تا حدی نتیجه‎ی وجود همین تمایزها و تفاوت‎هاست. دورکیم، همبستگی مبتنی بر تمایز اجتماعی افراد را به قیاس با اندام‎های موجود زنده، همبستگی اندامی یا ارگانیک می‎نامد؛ زیرا اندام‎ها، اگر چه هر یک وظیفه خاصی دارند اما مانند یکدیگر نیستند و در عین حال وجود همه‎ی آن‎ها برای حیات موجود زنده، لازم و ضروری است. وی معتقد است چگونگی شکل‎گیری و گسترش وجدان جمعی در جوامع مختلف متفاوت است. در جوامعی که همبستگی ساختگی یا مکانیکی نوع مسلط همبستگی را تشکیل می‎دهد، وجدان جمعی بزرگ‎ترین بخش وجدان‎های فردی را در بر می‎گیرد.
در این نوع جوامع، آن بخش از هستی‎های فردی که تابع احساسات مشترک است، تقریباً معادل تمامی هستی‎های فردی است. برعکس در جامعه‎ی ارگانیک، گستره‎ی عمل آن بخش از هستی که تابع وجدان جمعی است کاهش می‌یابد. در این نوع جوامع، واکنش‌های جمعی بر ضد تخطی از ممنوعیت‎های اجتماعی تضعیف می‎گردد و به خصوص دامنه‎ی تعابیر فردی فرامین اجتماعی، توسعه‎ی بیش‎تری پیدا می‎کند. به عنوان مثال در جامعه‎ی ارگانیک، عدالت با دقتی موشکافانه، جزء به جزء بر پایه‎ی احساسات جمعی تعیین می‎شود. در مقابل، در جامعه‎ی ساختگی، عدالت یعنی آن که فلان فرد معین به فلان کیفر یا پاداش معین برسد. مفهوم عدالت در جامعه‎ی ارگانیک چیزی جز نوعی برابری در قراردادها نیست و هیچ باید و الزام واحد و ثابتی برای دست یافتن افراد به حقوق خود، به صورت ازلی و ابدی قابل وضع شدن نیست.
به عبارت دیگر، در هر برهه‎ای، شیوه‎های گوناگونی برای دست‎یابی هر فرد به حق خود، ابداع و تعریف می‎شود که هیچ‎کدام از این شیوه‎ها، حقیقتی تردیدناپذیر نبوده و لزوماً همه پسند و لایتغیر نیست. براساس چنین بیانی از «حق» است که دورکیم به نحوی القایی، به تشخیص و تفکیک دو نوع از حقوق در جوامع دارای همبستگی اندامی و همبستگی مکانیکی یا ساختگی می‎پردازد: حقوق تنبیهی، که ناشی از ویژگی‎ها و اختصاصات همبستگی موجود در جوامع مکانیکی است و حقوق ترمیمی یا تعاونی، که برآمده از نوع ساختارها و سازوکار همبستگی شکل گرفته در جوامع ارگانیک است.
خاستگاه حقوق تنبیهی، با تعیین انواع و اشکال و مقادیر جرایم و خطاها، تعیین میزان و نحوه‎ی کیفر افرد است، اما خاستگاه حقوق ترمیمی، نه به کیفر رساندن افراد به دلیل تخطی‎شان از مقررات اجتماعی، بلکه احیای امور زیست فردی و اجتماعی، در صورت وقوع ارتکاب جرم و خطا و ایجاد تعاون و همکاری بین افراد جامعه، برای کاهش جرایم است. در حقوق ترمیمی، سخن بر سر تنبیه کردن به قصد تَنَبُّه افراد جامعه نیست. در این نوع حقوق، هدف ایجاد همزیستی منظم و مقرر بر مبنای قراردادهای اجتماعی بین افراد جامعه‎ای است که وضعیت حیات و فرآیند رشد و تکامل زیست اجتماعی، موقعیت و جایگاه افراد را از یکدیگر متمایز ساخته و به همین اعتبار باعث ایجاد نوعی تقسیم کار اجتماعی شده است.
تقسیم کاری که دورکیم در صدد توضیح و تعریف آن است، با تقسیم کار مورد نظر اقتصاددانان متفاوت است. تقسیم کار اجتماعی مورد نظر وی، نوعی ساخت‎پذیری تمامی جامعه است که تقسیم فنی یا اقتصادی کار، یکی از مظاهر آن به شمار می‎رود. به بیان ساده، می‎توان تقسیم کار و تمایز اجتماعی ناشی از آن را مطابق نظرات دورکیم، این گونه وصف کرد که در یک جامعه هر قدر تعداد افرادی که می‎خواهند با هم زندگی کنند بیش‎تر باشد، مناقشه و تعارض برای ادامه‎ی بقا بیش‎تر و شدیدتر می‎شود. بنابراین، تمایز اجتماعی، راه‎حل مسالمت‎جویانه‎ی تنازع بقاست.
به این معنا که انسان‎ها، آن چنان که در قلمرو زیست حیوانات مشاهده می‎شود، به جای توسل‌جویی به حذف و درّندگی و از بین بردن یکدیگر، به اصل تفکیک نقش‎ها و تمایز کارکردهای هر فرد به منزله‎ی یک عضو و اندام واحد و مستقل – برای استقرار بقای جمعیِ مسالمت‎آمیز یک جامعه به منزله‎ی کلیت یک موجود زنده – متوسل می‎شوند. از این منظر، تمایزپذیری اجتماعی، تنها راه و امکان بقا و همزیستی انسانی است. در این صورت، هر فرد، دیگر رقیبی برای هم نوع خود محسوب نمی‎شود و امکان ایفای نقش و انجام وظیفه‎ی منحصر به فرد و مستقل خود را پیدا می‎کند. همین‎که افراد در جامعه به این مرتبه و جایگاه برسند که دیگر همانند هم نیستند، بلکه متفاوتند و هر کس به سهم خود در استمرار حیات همگان سهیم است، آن گاه نیازها و موجبات حذف و از بین بردن هم فرو می‎کاهد.
تمایزپذیری اجتماعی، نمود ویژه‎ی جوامع مدرن است؛ جوامعی که آزادی تفکیک و تمایز نقش‎ها و کارکردهای اجتماعی، سنگ زیرین آسیاب زندگی جمعی است. در حقیقت، اصل آزاد بودن انسان در آفرینندگی نقش منحصر به خود است که سبب خلق این تمایز و تقسیم کار اجتماعی می‎شود. حیات، قائم به وجود اصل آزادی است که عامل شکوفایی خلاقیت‎های یگانه‎ی هر فرد شده و در صورت فقدان این اصل، استقلال در رای و نقش‎آفرینی یگانه برای هر فرد، امکان بروز و تجلی نمی‎یابد. بنابراین، لاجرم نوع انسجام و همبستگی پدید آمده در چنین جامعه‎ای، نه بر پایه‎ی تقسیم کار و تمایز اجتماعی که بر پایه نوعی هماهنگی تحمیلی است که افراد بر اساس الگویِ "خواهی نشوی رسوا، هم رنگ جماعت شو"، مجبور و مکلف به پذیرش آن می‎شوند.
حال اگر خواسته باشیم مطابق آرای دورکیم، در خصوص دو نوع همبستگی پیش گفته، به توضیح نظری نوع همبستگی کنونی جامعه خود بپردازیم، ترسیم گونه‎ای از همبستگی در جامعه‎ی فعلی ایران که در موقعیتی سرگردان بین دو وضعیت همبستگی ساختگی و اندامی به سر می‎برد، ترسیمی قرین به واقعیت به نظر می‎رسد. شکی نیست که جامعه‎ی کنونی ایران با ورود به مرحله‎ی شکل‎گیری نوعی از تقسیم کار و تمایز نقش و کارکردهای اجتماعی، بسیاری از ویژگی‎ها و آثار متعلق به دوران همبستگی مکانیکی را از صورت خود زدوده است، اما هنوز و همچنان، بخش‎هایی از بار عناصر و مؤلفه‎های جان سخت مربوط به آن دوران را، بر دوش دارد. از آن جا که شروع و تداوم روند تجدد و نوسازی در ایران بر طی فرآیندهای طبیعی و درون‎زای فراروییده از مختصات و ضرورت‎های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاص جامعه در هر مرحله منطبق نبوده و پیش روی این روند از دیر باز تا امروز، متممی بر نقش درآمدهای نفتی و محوریت استبداد مطلقه حکومتی بوده است، وضع حمل و تولید نوسازی و مدرن شدن جامعه‎ی ایران از دوره‎ای به دوره‎ای دیگر، نه با زایمان طبیعی که عموماً با روش‎ سزارین صورت گرفته است.
نتیجه آن که، ولادتی از این دست سبب پیدایش مولودی نارس به نام جامعه‎ی شبه مدرن شده است که گرچه در ظاهر و صورت بیرونی، بند نافش از دوران پیشین و رَحِمِ سنت بریده شده، اما آمادگی و قابلیت‎های لازم برای ادامه‎ی حیات و سپری کردن دوران بلوغ و تکامل در شرایط و فضای زیستی جدید را نیز به قدر کافی ندارد. بنابراین، تقسیم کار و تمایز اجتماعی پدید آمده در چنین جامعه‎ی شبه مدرنی، به رغم آن که بسیاری از الزام‎ها و اجبارهای ایجاد چنین تقسیم کار و تمایزی را هم تعامل با جامعه جهانی و هم نیازها و ضرورت‎های اقتصادی، تکنولوژیک و... درون جامعه ایران پدید آورده است.
فاقد برخی ویژگی‎های اساسی تقسیم کار و تمایز اجتماعی ارگانیک، به مانند جوامع مدرن است. این بدان معناست که جامعه‎ی کنونی ما در برزخ بین دو نوع همبستگی ساختگی یا مکانیکی حاکم بر جوامع سنتی و همبستگی ارگانیک یا اندامی که عامل انسجام‎بخش جوامع مدرن است، به سر می‎برد. فروپاشی یا ساخت‎ریزی اجتماعی و در هم ریختگی هنجاری و رفتاری، معلول به سر بردن در چنین برزخی است. این حالت برزخی در سال‎های پس از انقلاب اسلامی و به ویژه در دوران بعد از خاتمه‎ی جنگ و شروع برنامه‎های دولت سازندگی و سپس دولت اصلاحات تاکنون، به نحو فزاینده و بسیار چشم‎گیری تشدید شده است.
بحران هویت و تلاش برای هویت‎یابی‎های جدید – صرف‎نظر از ماهیت ارزشی یا چیستی و کیستی این هویت‎یابی‎ها – علی‎الخصوص در میان جوانان، زنان و اقشار وسیع طبقه‎ی متوسط شهری، نمودی از این وضعیت تشدید شده‎ی برزخی است. در این میان، آن چه بیش از هر چیز دیگر، مورد توجه بحث این مقال است آن است که، بدون درک و فهم شرایط و خصوصیات این دوران برزخی که می‎توان از آن به دوران گذار از همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیک تعبیر نمود، اِعمال هر نوع از الگوهای برقراری امنیت که مبتنی‌بر بینش کلاسیک و سنتی از مقوله‎ی امنیت است، نه تنها منتج به ایجاد امنیت در جامعه و کشور نشده است، بلکه براساس تجربه‎ی عینی عملکرد و سیاست‎های امنیتی به کار گرفته شده توسط حاکمان در ربع قرن اخیر، تهدیدات امنیتی در بسیاری از شؤونات زندگی مردم رواج و شدت بیش‎تر یافته و نتایج ضد امنیتی برای کشور در بر داشته است.
مطابق نگرش امنیتی حاکم و مسلط کنونی که همان نگرش امنیتی کلاسیک و سنتی مناسب برای جوامع دارای همبستگی ساختگی است، مفهوم امنیت به گونه‎ای تقلیل‎گرایانه، بر دو پایه استوار است: یک) برقراری امنیت در مرزهای جغرافیایی و مقابله با تهدیداتی که متوجه امنیت مرزهای بیرونی و تمامیت ارضی کشور است.
دو) مرادف تلقی کردن امنیت ملی و امنیت درون جامعه با امنیت نظام سیاسی حاکم. مطابق این تلقی، نقش وجود معترضان و منتقدان و مخالفان سیاسی، قطع نظر از سطح و مرتبه‎ی فعالیتی که دارند و بدون اعتنا به روش‎های مبارزه‎ی قانونی و مسالمت‎جویانه‎ی آنان، برای نظام نوعی تهدید امنیتی به شمار می‎آید.
این بینش تقلیل‎گرایانه نسبت به مفهوم مُوَسَّع امنیت که ابعاد و جوانب آن در جوامع کنونی، دایماً در حال بسط و گشودگی بیش‎تر است، با فرو کاستن ابعاد این مقوله به دو قلمرو مذکور که به طور عمده در نمادهای قدرت نظامی و پلیسی برای مقابله با تهدیدات امنیتی خارجی و داخلی خلاصه و محدود می‎شود، در پذیرش و هضم این واقعیت دچار مشکل است که با پیاده‎سازی الگوهای امنیتی مربوط به دوران جنگ سرد و قبل از فروپاشی اتحاد شوروی، دیگر نمی‎توان در جامعه‎ای مثل ایران امروز، امنیت ملی که هیچ، حتی امنیت استانی و شهری و محله‎ای را نیز برقرار و تضمین کرد؛ هم چنان که نمی‎توان انسجام و همبستگی ساختگی یا مکانیکی را در جامعه‎ی امروزی برقرار و بر آن تحمیل نمود.
پیچیدگی و در هم تنیدگی ساختارها و تعامل و کنش متقابل حوزه‎های متنوع زیست انسانی بر یکدیگر در جوامع امروزی از یک سو و پیدایش تقسیم کار و تمایز اجتماعی نوین ‌– ولو به شکل تکامل نیافته و نابالغ و در حال گذار آن در جامعه‎ی کنونی ما ‌– از سوی دیگر، در فضای مجازی ارتباطی و اطلاعاتی دنیای دیجیتالی که هر روز هم کوچک و کوچک‎تر می‎شود، مفهوم "امنیت انسانی" را در کانون مرکزی بحث امنیت، قرار داده است. از این روست که دیگر نمی‎توان مانند دوران قبل از فروپاشی اتحاد شوروی، برقراری امنیت ملی و امنیت رژیم سیاسی را بدون تأمین امنیت اقتصادی و معیشتی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، حقوقی و مدنی، ارتباطی و اطلاعاتی و زیست محیطی و بهداشتیِ فرد فرد انسان‎های جامعه، محقق و دست‎یافتنی کرد.
در روزگار کنونی، هر تهدیدی که متوجه به خطر افتادن و آسیب دیدن ابعاد مختلف امنیت انسانی شود و هر یک از جنبه‎های انسانی زیست اجتماعی فرد را به مخاطره اندازد، چه اقتصادی و معیشتی و چه سیاسی و حقوقی و...، مستقیم یا غیر مستقیم، تهدیدی است بر علیه امنیت ملی یا تمامیت ارضی یا امنیت رژیم سیاسی.
مَخلص کلام آن که در روزگار کنونی، پایداری امنیت رژیم‎های سیاسی در گرو پایداری امنیت انسانی و برخورداری انسان‎ها از حقوق شهروندی است. رژیم‎های سیاسی در این روزگار، دیگر نمی‎توانند برای امکان بقا، بستری جز مشروعیت دموکراتیک پدید آمده از خواست و رضایت شهروندانی که باید حقوقشان محترم شمرده شده و امنیت شهروندی‎شان تضمین گردد، جست‎وجو کنند. در این روزگار، دموکراسی است که امنیت و همبستگی و انسجام پایدار را برای یک جامعه و رژیم سیاسی آن تضمین می‎کند و هیچ امنیتی بدون دموکراسی، برای هیچ کس پایدار نمی‎ماند. در غیبت دموکراسی، امنیت فقط برای مردگان قبرستان پایدار است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات