چیستی صهیونیسم
صهیون در زبان عبری، به معنای پر آفتاب و نیز نام کوهی در جنوب غربی بیتالمقدس است. کوه صهیون زادگاه و آرامگاه داود پیامبر(ع) و جایگاه سلیمان(ع) بود. گاه این واژه نزد یهودیان به معنای شهر قدس، شهر برگزیده و شهر مقدس آسمانی به کار میرود؛ ولی در متون دینی یهود، صهیون به آرمان و آرزوی ملت یهود برای بازگشت به سرزمین داوود(ع) و سلیمان(ع) و تجدید دولت یهود اشاره دارد؛ به عبارت دیگر صهیون برای یهود، سمبل رهایی از ظلم، تشکیل حکومت مستقل و فرمانروایی بر جهان است؛ از این رو یهودیان خود را فرزندان صهیون میدانند.
صهیونیسم به جنبشی گفته میشود که خواهان مهاجرت و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و تشکیل دولت یهود است. صهیونیسم مانند شووینیسم (ناسیونالیسم افراطی) است که با خوار شمردن ملتها و نژادهای دیگر و با غلو در برتری خود، در پی دستیابی به قدرت سیاسی است. این جنبش در نیمة نخست قرن سیزدهم ش./ نیمة دوم قرن نوزدهم م. در اوپا پا به عرصة حیات گذاشت؛ ولی واژة صهیونیسم، نخستین بار از سوی «تئودور هرتصل»[1] به کار رفت و سپس «ناحوم ساکولو»[2] ـ مورخ صهیونیست ـ در کتاب «تاریخ صهیونیست» از آن سخن گفت.[3]
صهیونیسم فقط دارای ابعاد و معانی سیاسی (صهیونیسم سیاسی) نیست؛ بلکه ابعاد و معانی دیگری همچون: صهیونیسم کارگری، فرهنگی، دموکراتیک، رادیکال و توسعه طلب را نیز در برمیگیرد. مشهورترین تقسیم صهیونیسم، طبقهبندی آن به دو بخش سیاسی و فرهنگی (دینی) است. صهیونیسم سیاسی خواهان بازگشت یهودیان به فلسطین است که با تدوین کتاب «دولت یهود» از سوی هرتصل در 1263 ش./ 1894 م. زاده شد؛ اما صهیونیسم فرهنگی، مخالف مهاجرت یهودیان در قرن چهاردهم ش./ 20 م. به فلسطین است؛ زیرا در انتظار انسان رهاییبخش[4] در آخر الزمان نشسته است تا یهودیان و تمام ادیان را به سرزمین ابراهیم(ع) و موسی(ع) یا سرزمین نجات بازگرداند.[5]
صهیونیسم به دینی و غیر دینی نیز تقسیم میشود. صهیونیسم دینی، اندیشهای است که اعتقاد دارد بازگشت به سرزمین موعود، در زمانی که پروردگار مشخص کرده است و به شیوهای که او تعیین میکند، انجام خواهد شد و این کار به دست بشر انجامپذیر نیست. پیروان این اندیشه، گروهی یهودی (صهیونیسم) و شماری عیسوی (صهیونیسم مسیحی)[6] هستند. در مقابل، در صهیونیسم غیر دینی و غیر یهودی، کسانی جای دارند که با تکیه بر استدلالهای تاریخی، سیاسی و علمی به اسکان یهودیان در فلسطین مشروعیت میبخشند، این همان صهیونیسم لاییک (غیر دینی) است که تنها مفاهیم سیاسی خویش را به زبان دین بیان میکند؛ بنابراین صهیونیسم همواره به معنای یهودیت نیست؛ بلکه گاه به مفهوم حرکتی برای غیر یهودی کردن یهودیت نیز به کار میرود.[7]
یهود ستیزی[8]
صهیونیستها مدعیاند که صهیونیسم، پاسخی به یهودآزاری است. به عقیدة آنها، دولتها و ملتها به بیماری علاج ناپذیر یهودستیزی دچار شدهاند؛ بنابراین یهودیان را در هر کجا باشند، عنصر بیگانه به حساب میآورند و آن را در آشکار و پنهان آزار میدهند. «حیم وایزمن»[9] (متوی 1331 ش./ 1952 م.) در این باره میگوید:
«ضدیت با یهود، میکروبی است (که) هر غیر یهودی هر کجا... باشد و هر چند که خود منکر باشد، بدان آلوده است.»
به بیان دیگر، آنان یهودستیزی را بلایی ازلی و ابدی میدانند که تنها در پناه یک دولت یهودی میتوان از آن رهایی یافت.[10]
صهیونیستها به نمونههای بسیاری از یهودآزاری در طول تاریخ اشاره میکنند. از نظر آنان، یهود آزاری با شکست دولت یهودی اسرائیل و جهودا (یهودا)[11]، به ترتیب در 721 و 586 ق.م. از سوی آشوریان و بابلیان آغاز، در نتیجه با پراکنده شدن یهودیان به نقاط دیگر جهان ادامه یافت و به تدریج روند رو به رشدی به خود گرفت؛ به گونهای که نقطة اوج آن در آلمان هیتلری به چشم میخورد. در این دورة طولانی، یهودیان در امپراتوری روم، کشور لهستان، روسیه تزاری و ... بارها سرکوب و شکنجه شدند و تنها در سال 770 ش./ 1391 م. هفتاد هزار نفر به دلیل نپذیرفتن دین مسیح(ع) در اسپانیا جان خود را از دست دادند. افزون بر آن، یهودیان همواره از حق مالکیت در برخی از مناطق جهان و نیز اشتغال در برخی حرفهها محروم بوده و اغلب در «گتو»ها[12] به سر بردهاند.[13]
البته این ادعاهای صهیونیسم به هیچ وجه قابل اثبات نیست؛ زیرا نخست آن که برخی نمونههای تاریخی یهود آزاری مانند آن چه صهیونیستها دربارة یهودسوزی در آلمان مطرح میکنند، بیش از حد بزرگ شده است. صهیونیستها در این زمینه، با سلطهای که بر ابزارهای تبلیغی جهان و به کارگیری آن دارند، به مظلومنمایی پرداختهاند. دوم آن که برخی قصههای یهودآزاری ساخته و پرداخت یهودیان و صهیونیستها است. با این هدف که به روند مهاجرت یهودیان به فلسطین و تأسیس یک دولت یهودی شتاب بخشد. «دیوید بن گوریون»[14] (متوفی 1352 ش./ 1972 م.) اعتراف میکند:
اگر قدرت داشتم، عدهای یهودی را به کشورهای مختلف میفرستادم تا یهود آزاری را تعمداً به وجود آورند.[15]
شواهد دیگری بر نادرستی ادعاهای صهیونیسم در این باره وجود دارد؛ از جمله:
1. مهاجرت و پراکندگی یهودیان، اغلب به دلخواه آنان و با هدف اقتصادی به سوی پررونقترین سرزمینها صورت گرفته است.
2. یهودیان همواره در پهنهای گسترده از خاک امپراتوری عثمانی در صلح و آرامش میزیستهاند.
3. یهودیان در بریتانیا، فرانسه و آلمان قرون وسطا مورد آزار نبودهاند؛ حتی پس از عصر نوزایی، وضع اجتماعی آنان بهبود یافت.
4. رنج و دردی که میلیونها بردة آفریقایی سیاه پوست در انتقال و اسکان اجباری به غرب متحمل شدهاند، بیش از رنج و دردی است که بر یهودیان وارد آمده است. جالب این که صاحبان برخی از کشتیهای حاملِ بردگان سوداگران و بانکداران یهودی بودهاند.
5. وقوع یهود آزاری را در حد پایینی میتوان پذیرفت که آن هم به ویژگیهای فردی و اجتماعی یهودیان مانند جمعگریزی و اشتغال در مشاغل غیر مولد، چون رباخواری باز میگردد[16] و نیز ریشه در منازعه دایمی کلیسا و کنیسه دارد. به هر روی، نقش یهودآزاری ساختگی در تولد صهیونیسم آن چنان بزرگ بود که هرتصل آن را موهبت الاهی نامید. اگر صهیونیسم محصول یهودآزاری است، پس چرا صهیونیسم به نوعی یهودآزاری از راه تبعیض بین یهودیان سفاردی و اشکنازی[17] مبدل شده است؛ پرسشی که صهیونیست همچنان آن را بیپاسخ گذاشته است.[18]
تحول امپریالیسم
صهیونیسم، مولد دوران تحول و انتقال سرمایهداری غرب به مرحلة امپریالیسم نیز به شمار میرود. در این دوره، همة قدرتهای بزرگ برای تأمین منافع استعماری، فعالانه در پی یافتن جای پایی محکم در خاورمیانه شدند. برای دستیابی به این هدف، نخستین بار «ناپلئون بناپارت» (امپراتور فرانسه) به جلب همکاری یهودیان علیه امپراتوری عثمانی دست زد که در این کار توفیقی به دست نیاورد؛ سپس «بیسمارک» (صدر اعظم سابق آلمان) برای پاسداری از خط راهآهنی که قرار بود از برن ـ شهری در آلمان ـ به بغداد کشیده شود، به جذب و به کارگیری یهودیان پرداخت.[19]
اما سرانجام این انگلیس بود که به آرزوی دیرینهاش، یعنی خلق اندیشة صهیونیسم و ترغیب یهودیان اروپای شرقی، روسیه و غرب، برای مهاجرت به فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی ـ که حافظ منافع آن کشور باشد ـ دست یافت.[20]
دلایل بسیاری در تأیید نقش قدرتهای بزرگ استعماری، به ویژه انگلیس در پدید آمدن صهیونیسم و رژیم اشغالگر قدس در دست است؛ برای نمونه در 1219 ش./ 1840 م. روزنامة تایمز لندن اعتراف کرد که پیشنهاد استقرار یهودیان در سرزمین فلسطین مورد حمایت پنج قدرت بزرگ جهانی است؛ سپس هرتصل فاش کرد:
«بازگشت به سرزمین پدرانمان ... از بزرگترین مسائل سیاسی مورد علاقه قدرتهایی است که در آسیا چیزی میجویند.»
اما همانگونه که گذشت، انگلیس گوی سبقت را از قدرتهای دیگر اروپایی ربود و با ابداع اندیشة صهیونیسم[21] زمینة تأسیس رژیم غاصب اسرائیل را فراهم آورد؛ به بیان دیگر پس از یک منازعة طولانی میان صهیونیستها، سرانجام صهیونیستهای انگلوفیل[22]، جناح وابسته به وایزمن به تثبیت فلسطین ـ مکان مورد نظر انگلیس ـ به عنوان جایگاه نهایی یهودیان موفق شدند.[23]
یهودیان تنها نامزد تشکیل دولتی حافظ منافع غرب در منطقة حساس و استراتژیک خاورمیانه بودند؛ زیرا به عقیدة (لرد ارل شافتسبری هفتم) «seventh eart shafes bury»، ـ که از رجال سیاسی بریتانیا و نیز یک صهیونیست مسیحی بود ـ اسکان یهودیان در فلسطین نه تنها برای انگلستان که برای سراسر دنیای متمدن (غرب) سودمند خواهد بود. هرتصل نیز بر آن بود که یهودیان میتوانند حلّال مشکل غرب در خاورمیانه باشند. ماکس نوردو از صهیونیستهای معروف معتقد بود:
«ما فرهنگ اروپایی را ... همچنان حفظ خواهیم کرد ... ما به این فکر که باید آسیایی شویم میخندیم.»
پیشتر نیز یک کشیش مسیحی پیشنهاد کرده بود که برای حفاظت از هندوستان زیر سلطة انگلیس، لازم است یهودیان در فلسطین ساکن شوند. به هر حال، صهیونیستها خود را مشعلدار تمدن غرب میدانند که در تلاش است دموکراسی را در خاورمیانه و قلب آن حاکم کند.[24]
نتیجه این که نیازهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی غرب، به ویژه انگلیس، سبب پدید آمدن جریان فکری صهیونیسم و اسکان یهودیان در فلسطین گردید؛ جریانی که با غیر دینی (= سیاسی کردن) یهودیت، در پی تحقق و حفظ منافع استعماری در خاورمیانه برآمد؛ در حالی که یهودیت دیندار ممکن بود برای غرب خطر آفرین باشد.[25]
سرمایهداری یهود[26]
از اواخر قرن دهم ش./ م. یهودیان سفاردی از اسپانیا و پرتقال طرد شدند و در کشورهای عثمانی، هلند و فرانسه سکونت گزیدند. آنان به دلیل مهارت در بانکداری و با بهرهمندی از روابط تنگاتنگی که با سفاردیهای عثمانی داشتند، به آسانی به عرصة تجارت جهانی وارد شدند و بدینسان، نخستین گام را در شکلدهی به بورژوازی یهود برداشتند.[27] در قرن یازده ش./ هچدهم م. نیز با ارتقای وضع اجتماعی اروپاییان، موقعیت یهودیان، به ویژه در عرصة اقتصادی بهبود یافت. این امر به تلاش بیشتر بخشی از یهودیان برای رهایی از نظام گتو و ادغام در جوامع غربی و روی آوردن به مشاغل مولد و در نتیجه، گسترش و تثبیت قشر بورژوازی یهود منجر گردید.[28]
بورژوازی یهود به شکلهای گوناگون در پدید آوردن صهیونیسم مؤثر افتاد که مهمترین آنها عبارتند از:
1. بورژوازی یهود، همگام و همراه با رشد و تکامل سرمایهداری غرب و همانند آن، همة جهان را بازار مصرف خود میپندارد. در آن زمان، هر چند امپراتوری عثمانی از ضعف اقتصادی رنج میبرد، اما به دست آوردن بازار داخلی آن به سادگی امکانپذیر نبود و این امکان با مهاجرت بیشتر یهودیان به عثمانی ـ سرزمینی که از نیروی کار ارزان عرب بهرهمند بود ـ فراهم میامد. افزون بر این، چنین اقدامی یهودیان غیر فعال اقتصادی و بیعلاقه به سرمایهگذاری را به عناصر فعال اقتصادی در امپراتوری عثمانی تبدیل میکرد و یهودیان باقی مانده در غرب را نیز به سوی فعالیتهای اقتصادی و سودآور[29] سوق میداد.[30]
2. سرمایهداران یهود برای جلوگیری از افزایش تقاضای مالی یهودیان فقیر که به کاهش ثروت آنان میانجامید، خواهان طرد آنها بودند؛ از این رو با تشکیل دولت اسرائیل، ادارة دولت یهودی را در دست گرفتند؛ بنابراین بورژوازی یهود، هم در راندن یهودیان از اروپا و هم در اداره کردن آنان در فلسطین اشغالی نقش اساسی داشته است.
3. بورژوازی یهود در آغاز خواهان مهاجرت یهودیان به فلسطین نبود؛ بلکه به اعترافات «حیم وایزمن»، اوگاندا بیشتر مورد علاقه بازرگانان یهودی بود. در مرحله بعد نیز بورژوازی یهود در پی مهاجرت همة یهودیان به فلسطین نبود؛ بلکه خواهان آن بود که شمار یهودیان به اندازهای کاهش یابد که به رفاه اقتصادی آنان در غرب لطمهای وارد نسازد. «ناحوم ساکولو» در این باره اعتراف میکند که صهیونیسم نه به عنوان یک نهضت، بلکه به عنوان یک اقدام مالی وسرمایهداری ظهور کرده است. البته یافتن مکانی برای خوشگذرانی و نیز دستیابی به کنترل مجدد یهودیان از دیگر هدفهای بورژوازی یهود در خلق صهیونیسم شمرده شده است.[31]
ادبیات سیاسی
پیش از تولد صهیونیسم سیاسی، صهیونیسم ادبی پدید آمد و نخستین جرقههای سیاسی کردن دین یهود را برافروخت؛ به دیگر سخن، صهیونیسم، نخست در عرصة زبان، گفتار و اندیشه و آنگاه در عرصة سیاست قد برافراشت. در این روند، صهیونیسم ادبی، زبان عبری را به خدمت گرفت و در گسترش آن کوشید و یهودیان عبری زبان را مورد تشویق و پاداش قرار داد. در پی این تلاش چند صد ساله، زبان عبری که به گفتة «بن گوریون» یک زبان ناگویا بود ودر قلبها میزیست و به نماز، شعر و ادبیات مذهبی اختصاص داشت، به جایگاهی دست یافت که دیگر تنها زبان زمان گذشته نبود، بلکه زبان آینده، زبان رستاخیز و زبانی بود که میتوانست یهودیان را به عنوان یک ملت یگانه در زیر بیرق خویش گرد آورد.[32]
در عرصة قلم، اندیشه و هنر، داستان، رمان و نمایشهای بسیار پدید آمد که به ایفای نقش در تولد صهیونیسم پرداختند؛ از جمله اشعار مذهبی «یهود بن هالهوی» (متوفی 519 ش./ 1140 م.) به سود مقاصد صهیونیستی به کار رفت. کتاب «تلمود»[33] (نگارش 1129 ش./ 1750 م.) اندیشة بازگشت به ارض موعود را رواج داد. بنجامین دیزرائیلی Benjamin (Disraeli) در رُمان «دیوید آلروی» (تألیف 1212 ش./ 1833 م.) شکلی از نژادپرستی افراطی یهودی را به تصویر کشید. «زیگموند فروید» (متولد 1235 ش. 1856 م.) بر لزوم اجرای تربیت صهیونیستی تأکید ورزید. جورج الیوت (Georg Eliot) در رمان «دانیل دروندا» (Daniel Deranda) (تدوین 1255 ش./ 1876 م.) که مهمترین سند ادبی صهیونیسم به شمار میرود، ناممکن بودن ادغام یهودیان در تمدنهای دیگر را گوشد کرد. افزون بر این تلاشها، نگارش «دایرهالمعارف صهیونیسم و اسرائیل» (تألیف 1259 ش./ 1880 م.) به سهم خویش، زمینهساز صدور اعلامیه بالفور[34] گردید و آن نیز از زمینههای اساسی تأسیس اسرائیل به شمار میرود.[35]
برخی از افسانهها نیز در پدید آوردن صهیونیسم دخیل بودهاند. مهمترین این افسانهها، افسانة «یهودی سرگردان» یا «یهودی دورهگرد» است. این افسانه برای نمایاندن زندگی سراسر آمیخته با رنج، محنت، سرگردانی و بیپناهی یهودیان به کار رفت و به تدریج زمینة ذهنی ضرورت تلاش برای رهایی یهودیان صهیونیست را در اواخر قرن دوازدهم ش./ نوزدهم م. فراهم آورد.[36]
ادبیات صهیونیستی تنها به ترسیم چهرة یهودیان یا یهودیان ناراضی نپرداخته، بلکه گاه کوشیده است چهرهاینیک و انسانی از یهودیان به دست دهد تا آنان راه کسب امتیازات اجتماعی بیشتری را باز یابند و آن را برای ظهور صهیونیسم به کارگیرند. در مجموع، ادبیات صهیونیستی کوشیده است تا با رواج همبستگی یهودیان جهان، مبارزه با تبلیغات ضد صهیونیستی، رنج و ستمدیدگی یهودیت را به تصویر کشد و به پندار خود، وحشیگری اعراب علیه یهودیان را نمایان سازد و به ترویج اندیشة برتری قوم یهود بپردازد.[37]
شخصیت های صهیونیستی
شخصیتها و نخبگان بسیاری در پدید آمدن صهیونیسم نقش داشتهاند. در ذیل به نام برخی شخصیتهای سیاسی که در این زمینه سهم بیشتری از دیگران داشتهاند و نیز به عمدة فعالیت آنها اشاره شده است:
1. هرتصل: وی که بنیانگذار سازمان جهانی صهیونیسم و پدر صهیونیسم به شمار میرود، در بوداپت مجارستان به دنیا آمد و در ادلاخ اتریش جان سپرد. هرتصل در هجده سالگی به وین رفت و به تحصیل حقوق پرداخت. وی پس از پایان تحصیلات، به جای کار وکالت، پا به دنیای ادبیات و مطبوعات گذارد. در این دوره، او به تأثیر از موج تازة یهودستیزی در روسیه، لهستان و برخی کشورهای اروپایی در پی مطالعه کتاب «مسأله یهودی» و نیز به دنبال مشاهدة قضیة دریفوس[38] به این نتیجه رسید که تنها راه حل پایان یافتن یهودآزاری، گردآوردن یهودیان جهان در یک سرزمین است. هرتصل این نظریه را در کتاب دولت یهود (چاپ 1275 ش./ 1896 م.) که در اصل نامهای به خاندان روچیلدها است،[39] مطرح کرد و یک سال بعد، نخستین کنگرة جهانی صهیونیسم را در شهر بال سوئیس تشکیل داد (the bale Declaration conference) که هدف آن، ایجاد موطنی برای یهودیان در فلسطین بود؛[40] در حالی که خود به یهودیت ایمان نداشت، به شعائر مذهبی بیاعتنا بود، زبان عبری نمیدانست و به فرهنگ غربی خویش[41] مباهات میکرد.[42]
2. روچیلد: Edmond Rothschild (Rotschild) اعلامیة (1296 ش./ 1917 م.) دولت انگلیس، دربارة لزوم تأسیس دولت یهودی در فلسطین (= اعلامیه بالفور) ا عبارت «لرد روچیلد عزیزم!» آغاز میشود که خود نشان از سهم ویژه و مؤثر بارون ادموند روچیلد (متوفی 1313 ش./ 1934 م.) در تولد و حیات صهیونیسم دارد؛ همچنین او مشهور به «پدر اسکان یهودیان در فلسطین» است. این عنوان ه پاس تلاش مستمر وی در خرید زمین و املاک اعراب فلسطینی و هزینه کردن یک میلیون و ششصد هزار لیرة استرلینگ برای احداث دهکدههای مهاجرنشین در فلسطین به او داده شد. ادموند روچیلد به خانوادهای ثروتمند و یهودیالاصل تعلق داشت که از راه صرافی و بانکداری به ثروتی افسانهای دست یافت، تا جایی که اعضای خانواده روچیلدها به سلاطین مالی مشهور شدند. این خانوادة ثروتمند به پاس خدمات مالیشان به دولت اتریش از سوی آن دولت به لقب «بارون»[43] مفتخر شدند. سهم ادموند روچیلد در شکلگیری اسرائیل نیز بسیار است. او در این باره اعتراف میکند:
«بدون من صهیونیستها هیچکاری نمیتوانستند انجام دهند.»[44]
دولت اسرائیل نیز به منظور قدردانی از خدمات وی، نام او را بر یکی از بلوارهای تلآویو[45] نهاده است.[46]
3. وایزمن: وی برجستهترین رهبر صهیونیستی پس از هرتصل است. خدمات او به نیروی دریایی بریتانیا[47]، زمینه را برای پذیرش نظریههایش دربارة لزوم تأسیس یک دولت یهودی در فلسطین، نزد مقامهای انگلیسی و نیز برای صدور اعلامیه بالفور فراهم آورد. وی پس از هرتصل، به رهبری سازمان جهانی صهیونیسم و سپس به ریاست آژانس یهود[48] در فلسطین و سرانجام به ریاست جمهوری اسرائیل (= نخستین رئیس جمهور اسرائیل) برگزیده شد.[49]س
4. شافتسبری: وی یکی از برجستهترین رجال سیاسی بریتانیا و نیز برادر همسر پالمرستون، نخستوزیر اسبق انگلیس بود. وی ریاست صندوق کشف فلسطین را بر عهده پایة این استدلال که هر ملت باید دارای وطن باشد و سرزمین کهن از آنِ ملت کهن است. مشوق نظری و عملی هاجرت یهودیان به فلسطین گردید.[50]
5. دیزرائیلی: این سیاستمدار و نویسندة یهودیالاصل انگلیسی در 1216 ش./ 1837 م. به عضویت پارلمان و سپس به رهبری مجلس عوام و حزب محافظهکار انگلیس درآمد و آنگاه به نخستوزیری انگلیس رسید. دیزرائیلی بار دومی که به نخستوزیری بریتانیا رسید، ورود یهودیان به پارلمان آن کشور در کسوت نمایندگی را قانونی ساخت و مهمتر از آن، به ابتکار شخصی خویش، سهام ترعه (کانال) سوئز[51] را پس از دریافت وام چهار میلیون لیرهای از «بارون ادموند روچیلد»، از «خدیو مصر» خرید و آن را در اختیار دولت انگلیس قرار داد و بدین سان سلطة انگلیس را بر مصر، فلسطین و صحرای سینا فراهم آورد. چهل سال بعد، دولت بریتانیا به پاس قدردانی از زحمات او و دیگر صهیونیستها، فلسطین را به عنوان سرزمین یهودیان در نظر گرفت؛ بنابراین تأثیر دیزرائیلی در شکلگیری دولت یهود غیر مستقیم، ولی اساس بود.[52]
6. اسرائیل بیر: (Israe Beer) که در سال 1223 ش./ 1842 م. به «پل جولیوس رویتر»[53] تغییر ام داد. او در 1195 ش./ 1816 م. به دنیا آمد و در سیزده سالگی از آلمان به انگلیس مهاجرت کرد. وی به تدریج به فعالیتهای خبری علاقهمند شد وسرانجام در 1228 ش./ 1849 م. مؤسسهای برای گرد آوری خبر در فرانسه و بلژیک تأسیس کرد تا آلمان را به خطوط تلگراف آن دو کشور متصل کند. بیست و پنج سال بعد، این مؤسسه به یک خبرگزاری بیرقیب تبدیل شد و این گونه رویتر به ثروت و شهرت فراوان دست یافت. وی از نخستین کسانی است که در اواسط قرن دوازدهم ش. / نوزدهم م. با خرید زمین فلسطین، سنگ بنای دولت غاصب و اشغالگر اسرائیل را گذارد؛ همچنین با در اختیار داشتن سازمان بزرگ خبری رویتر، بیش از هر یهودی دیگر به شکلدهی صهیونیسم کمک کرد.[54]
مارکسیسم و کمونیسم:
یکی دیگر از عوامل شکلگیری صهیونیسم، مارکسیسم و کمونیسم[55] و کمونیسم است. برخی از شواهدی که در این زمینه مورد استفاده قرار میگیرد، عبارت است از:
الف. در عقاید کارل مارکس (متوفی 1262 ش./ 1882 م.) که یک یهودی بوده است، آلمان کشوری به شمار میرود که گرفتار انقلاب کارگری خواهد شد و یهودیان در آن انقلاب، همانند انقلابهای گذشته بشری، نیروهای پیشرو خواهند بود. صهیونیستها به تأثیر از مارکس، ملت برگزیدة خداوند، یعنی یهودیان را همواره عامل هر حرکت پیشروانه و مترقیانه به حساب میآوردند. به عقیدة آنان، این نقش پیشتازی در جریان تولد و رشد کمونیسم و نیز در فرآیند برپایی و پیروزی انقلاب کمونیستی روسیه وجود داشته است؛ زیرا بیشتر اعضای کادر مرکزی حزب کمونیست شوروی سابق مانند «تروتسکی»[56] یهودی بودهاند. افزون بر این بسیاری از رهبران صهیونیستی مانند «بن گوریون» از روسیة تزاری ـ که نخستین کشور کمونیستی جهان بوده است ـ برخاستهاند.[57]
ب. صهیونیستها مانند کمونیستها از ماتریالیسم[58] تاریخی مارکس در تحلیل گذشته و آینده خود سود میجویند. به گمان صهیونیستها، دوران کمون اولیه[59]، جلوة روزگار یهودیان پیش از حضرت یعقوب(ع) است. در دورة بردهداری، بردهداران غیر یهودی مانند فرعون، یهودیان را به بردگی گرفتند. در دوران فئودالیسم[60] و سرمایهداری، زمینداران و سرمایهداران غیر یهودی بر مسند قدرت باقی ماندند و یهودیان را به سوی کارهای کمارزش و پستی مانند صرافی سوق دادند. «در اینجا بود که یهود لازم [دید] که با انقلاب کمونیستی، رقبا را از میدان به در کرده و با ایجاد یک حزب نیرومند ... تمامی قدرت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی را به دست گیرد.»[61]
به هر جهت کمونیسم، جهان را با دیدگاه مادی محض تفسیر میکند، دین را افیون تودهها میداند، عواطف و احساسات و اخلاق را روبنا میشمارد، حرکت تاریخرا بر اساس جبر تشریح میکند، شیرازة جامعه را بر اقتصاد قرار میدهد، برای دستیابی به هدف از هر وسیلهای بهره می برد و طبقات و نه شخصیتها را تاریخساز میداند، صهیونیسم نیز معتقد است:
1. ثروت، پایه و اساس حکومتها است؛ در نتیجه جهان را باید از دریچة سکه و سرمایه دید.
2. ایمان مذهبی را باید ریشه کن و به جای آن، ارقام و اعداد را جایگزین کرد.
3. سیاست، هیچ وجه مشترکی با اخلاق ندارد و حکومت اخلاقی محکوم به شکست است.
4. بیگمان یهودیان بر اساس مشیت الاهی به آقایی و سروری جهان میرسند.
5. طلا، برترین نیروی محرک جهانی، در دست یهودیان است.
6. از مکر، تزویر و خیانت برای نییل یا نزدیک شدن به هدف میتوان سود برد.
7. هیچ تحولی بدون دخالت و نظارت پر قدرت و نفوذ وافر یهودیان انجام نمیشود.[62]
ملیگرایی
ناسیونالیسم یا ملیگرایی جدید، محصول انقلاب کبیر فرانسه و یکی از آثار تمدن نوین غرب است. پس از انقلاب کبیر فرانسه، میل به وطنخواهی و آرمانهای قومی در ملیتها و اقلیتهای دینی، چون یهودیت، افزایش یافت؛ از این رو صهیونیسم را نمیتوان فرزند درد و رنج یهودیان دانست؛ بلکه اگر به یهویان آزار و آسیبی نیز نمیرسید، باز هم تولد صهیونیسم بر پایة رشد ناسیونالیسم غربی اجتنابناپذیر بود. هرتصل نیز با بیان این «مسأله تشکیل حکومت یهودی بیش از آن که مسألهای مذهبی یا اجتماعی باشد، مسألهای ملی است»، بر تأثیر فزایندة ملیگرایی در خلق صهیونیسم تأکید میورزد؛ همچنین «مارتین بوبر»، یکی از بزرگترین منادیان یهود در قرن حاضر، بر ویژگی ناسیونالیستی صهیونیسم اشاره میکند. افزون بر این، «آلبرت اینشتین» از زیانهای گسترش ناسیونالیسم بر یهود بیمناک بود.[63]
این اعتقاد که یهودیت در روح جمعی و گروهی، زبان و دشمن و سرزمین مشترک ریشه دارد، همواره میان یهودیان وجود داشته است؛ ولی یهودیان در گذشته به بهرهگیری از این عناصر برای خلق دولت یهود قادر نبودهاند. سرانجام گروهی با تأکید بسیار بر عناصر ناسیونالیستی یهود، زمینههای ظهور صهیونیسم و تأسیس دولت یهودی را فراهمه آوردند؛ البته ظهور لیبرالیسم که میل به آزادی و برابری را شدت میبخشد، در بهبود وضع عمومی، اجتماعی و سیاسی یهود ظهور ناسیونالیسم یهودی (= صهیونیسم) تأثیر بسزایی داشته است.[64]
امروزه برخی اندیشمندان، عناصری را که یهودیان افراطی یا صهیونیسم، به عنوان عناصر تشکیل دهندة دولت یهود مطرح میکنند، مورد تردید جدی قرار دادهاند؛ زیرا:
1. صهیونیسم، جریانی غیر دینی است؛ از این رو نمیتواند با تکیه بر عناصر سازندة دین، به حیات خود مشروعیت بخشد.
2. یهود، یک نژاد نیست، بلکه یک دین است؛ آن هم دینی که پیروان پراکندهاش در هیچ نقطة جهان دارای اکثریت جمعیتی نبودهاند.
3. یهود، یک ملت نیست؛ زیرا یهودیان از عناصر تشکیل دهندة ملت، مانند زبان و دشمن مشترک برخوردار نیستند.
4. صهیونیسم با طرح قوم برگزیده بودن یهود در پی سلطه بر جهان است؛ در حالی که برتری و برگزیدگی راستین نیز نمیتواند وسیلهای بر مشروعیت بخشیدن به رفتار سلطهگرایانه باشد.
5. اگر فلسطین قبلهگاه ویژة یهودیان است، پس چرا بیشتر یهودیان آن را نمیشناخته و حتی دربارة موقعیت جغرافیایی آن نیز بیاطلاع بودهاند؟
6. ناسیونالیسم صهیونیستی به شکلی افراطی درآمده است و بشر امروز به هیچرو پذیرای تحمل ناسیونالیستی نیست که برای تحقق هدفهای خویش، به کشتار، خشونت، ازدواج قومی و رفتار ناپسند دست میزند.[65]
قوم برگزیده
تفسیر و نگرش خاص صهیونیستها از ایدة قوم برگزیده به شکلهای ذیل در پدید آمدن صهیونیسم دخالت داشته است:
1. بر اساس متون دینی یهودی، یهود قوم برگزیدة خداوند است؛ زیرا خدا به بنیاسرائیل وعدة حکومت از نیل تا فرات را داده است. این آموزه، تفسیر کلام خداوند به حضرت ابراهیم(ع) است که فرمود:
«به اخلاف تو، این سرزمین، از رود مصر تا شط بزرگ [یعنی] شط فرات را اعطا میکنم.»
در واقع کتاب مقدس یهودیان، آنان را «قومی که خداوند کیفرشان داده و در همان حال برگزیده است» معرفی میکند؛ به دیگر سخن بر اساس متون دینی یهودیان، آنان عطیة الاهی هستند و خداوند آنان را دوست میدارد؛ از این رو آنان را از میان مردم زمین برای ادارة حکومت جهانی برگزیده است.[66]
اندیشة مذکور در شرایط عادی و در وضعیت طبیعی به پدید آمدن صهیونیسم نینجامیده است؛ بلکه بزرگنمایی و سیاسی کردن آن، زایندة صهیونیسم است؛ زیرا:
الف. هرتصل بنیانگذار صهیونیسم فردی غیر مذهبی بود. وی اعتراف کرد که آرا و عقایدش متأثر از مذهب یهودی نیست؛ بلکه او انسان بیدینی است. در تأیید این اعتراف، «یوری اونری» (uri Avnery) عضو سابق مجلس اسرائیل، بر این نکته پای فشرد که بیشتر جمعیت اسرائیل، بیمذهب و حتی ضد مذهب هستند.[67]
ب. در تفسیر برگزیده شدن قوم بنیاسرائیل و اعطای حکومت نیل تا فرات به آنان از سوی خداوند، دو نظریه مطرح است:
اول: وعدة فوق که به بنی اسرائیل داده شده، مربوط به زمانهای گذشته است که خانه به دوش بودهاند و پس از مدتی این وعده (تشکیل دولت یهود) تحقق یافته است.
دوم: این وعده مربوط به آینده است؛ بدین گونه که یک منجی ظهور میکند و یهودیان را به ارض موعود میبرد؛ البته هنوز آن منجی ظهور نکرده است.[68]
2. یکی از دلایل دیگر یهودیان برای اثبات برگزیده بودن خویش، ویژگیهایی است که به گمان آنان تنها در یهودیان وجود دارد. یهودیان گمان میکنند که شباهتی به ملل دیگر ندارند و نژادشان پاکترین و خالصترین نژادها است و به این دلیل در سراسر تاریخ از پذیرش حاکمیت و سلطة هر سلطانی جز پروردگار عالم سرباز زدهاند. همچنین یهودیان برآنند که قوم یهود ملتی بیمانند است و آنان نخستین مورّخان دنیا، تنها دارندگان فرهنگ مستقل در خاورمیانه و جهان، گل سرسبد آفرینش، مردمی کوشا و توانا، نخستین کاشفان حکومت جهانی خدا، نژاد برتر و ملت مقدساند و به دلیل برخورداری از این ویژگیها، بر دیگران میبالند و خود را شایسته حکومت مستقل یا مسلط بر جهانیان میدانند.[69]
اگر هم بر فرض این گمان و اعتقاد آنان درست باشد، به هیچ روی موجب پدید آمدن حقی برای تشکیل دولت یهود و سلطه بر جهان نمیشود. افزون بر این، تحقیقات نوین، نخست برخورداری یهودیان از ویژگیهای مذکور را رد میکند و در مرحلة بعد اگر فرض شود که این ویژگیها در یهود وجود دارد، اثبات وجود آنها در همة یهودیان ممکن نخواهد بود؛ چنان که «سالوکو» میگوید:
«خلوص و ناآلودگی مطلق [در یهود] وجود ندارد.»[70]
چگونه میتوان پذیرفت که آلودگی در یهود نیست؛ در حالی که یکی از زمینههای پدید آمدن صهیونیسم، نجات یهو از آلودگی نژاد است؟
از این رو «سالوکو» به عنوان یک صهیونیست، یهودیانی را که زنان غیر یهودی میگیرند، سرزنش و نفرین میکند و میکوشد آنان را از این کار گناه آلوده باز دارد.[71]
وعده خداوند
یهودیان مدعیاند که خداوند در کتابهای دینی به آنان وعده داده است که روزی فرزندان و بازماندگان قوم برگزیده و در همان حال پراکنده یهود از سراسر جهان را به دور کوه صهیونِ اورشلیم گرد میآورد و آنان را برای همیشه از آوارگی نجات میدهد و در فلسطین ساکن میکند. خداوند این وعده را از سوی یک منجی الاهی محقق میسازد؛ بنابراین نتیجه میگیرند که بازگشت یهودیان به ارض موعود، یک آرمان مذهبی و حاکی از علاقه آنان به فلسطین نیز نمایانگر تلاش یهودیان در همسانسازی سرنوشت همکیشان است.[72]
در این زمینه صهیونیستهای جایگاه مذهبی فلسطین یا سرزمین موعود را بسیار بالاتر از آن چه هست، نشان میدهند و از آن بهرهبرداری سیاسی میکنند؛ به گونهای که «ژنرال موشه دایان» میگوید:
«اگر کتاب مقدس به ما تعلق دارد و اگر خود را به عنوان امت دینی کتاب [مقدس] تلقی میکنیم، بایستی تمامی سرزمینهای کتاب [مقدس] را در تملک خویش داشته باشیم.»
و به عقیده «روژه گارودی»، ایگال امیر به امر خداوند و گروه خود، یعنی جنگاوران اسرائیل، اسحاق رابین را ترور میکند؛ زیرا رابین بر خلاف عقاید دینی در پی آن بودند که بخشی از سرزمین موعود (= کرانه غربی رود اردن) را به اعراب تسلیم کند.[73]
در نقد این عقیده میتوان گفت: اگر وعدة بازگشت به سرزمین موعود، کلام وحی باشد، آن به معنای سرزمینی جغرافیایی نیست؛ بلکه اعادة صهیون به یهود، اشاره به انعقاد نوعی پیمان با خداوند است؛ از این رو به نظر میرسد فلسطین هیچگاه سرزمین موعود یهودی نبوده است. شاید از این رو است که مجمع اصلاح یهودیت در 1264 ش./ 1885 م. اعلام کرد که انتظار بازگشت به فلسطین را ندارد یا برخی از آنان گفتهاند: آمریکا و آلمان، صهیون یهودیان است: البته حذف کلمه صهیون در ادعیة مذهبی نیز نشان از بیپایگی این عقیده دارد که صهیون در فلسطین است.[74]
بنابراین ادعای صهیونیسم مبنی بر این که صهیون در فلسطین است، درست نیست؛ زیرا صهیونیستها در اواخر قرن سیزدهم ش./ اوایل قرن بیستم م. فسلطین را پس از بررسی و رد مناطقی چون سورینام، کنیا، اوگاندا، قبرس، موزامبیک، آرژانتین، کنگو، آنگولا، طرابلس (لیبی) و صحرای سینا[75] به عنوان مکانی برای تأسیس حکومت یهود برگزیدهاند. نتیجه این که آنان حتی به اندازة یهودیان در اندیشه فلسطین نبودهاند؛ همچنین این که صهیون برای صهیونیستها مهم نبوده و نیست، با اعتراف «لئو پنسکر» (Leo Pisker)، صهیونیست مشهور به این که «ما فقط به قطعه زمینی نیاز داریم که ... اعتقاد به خدا و کتاب مقدس ... را به آن جا ببریم» و نیز با این اعتراف هرتصل که تلاش او برای تأسیس دولت یهودی، یک برنامه استعماری است، روشنتر میگردد.[76]
افزون بر آن چه گذشت، زمینههای دیگری نیز درزایش صهیونیسم دخیل بودهاند که در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود.
الف. قصه دریفوس: وی (متوفی 1314 ش./ 1935 م.) افسر یهودی ارتش فرانسه بود که در 1273 ش./ 1894 م. متهم به تحویل مدارک نظامی محرمانه و مهمی به آلمان شد. او در همین سال دستگیر، محاکمه و به حبس ابد محکوم شد؛ ولی در 1278 ش./ 1899 م. تبرئه و در 1285 ش./ 1906 م. به خدمت فراخوانده شد. این ماجرا از یک سو موج تازهای از یهودآزاری و از سوی دیگر یهودگرایی را در اروپا شدت بخشید؛ اگر چه ماجرای دریفوس نزاعی میان گروههای چپ و راست فرانسه تلقی میشد، ولی صهیونیسم، آن را به عنوان یکی از مظاهر آزار و ستم بر یهودیان مطرح کرد. همین ماجرا، اثری عمیق بر افکار هرتصل گذاشت؛ به گونهای که وی را به یافتن راه حلی اساسی برای رهانیدن و نجات یهودیان از ظلم و ستم کشاند. در پی آن، وی طرح تأسیس یک کشور یهودی را به عنوان راه حلی برای نجات یهودیان از یهودآزاری در کتاب «یهود و دولت» خویش به دست داد.[77]
ب. نهضتهای صهیونیستی: از دیگر زمینههای ظهور صهیونیسم، تأسیس و تداوم فعالیتها و جنبشهای صهیونی است. از مهمترین این گروهها و جنبشها، گروه عشّاق صهیون و جنبش بیلو[78] بودند که در نخستین سالهای دهة 1260 ش./ 1890م. در روسیه پدید آمدند و به سرعت در کشورهای دیگر گسترش یافتند.
جنبش بیلو، متأثر از آرا و نظریههای پنسکر، رهبر عشاق صهیون بود؛ اما رنگ صهیونیستی بیشتری در مقایسه با عشاق صهیون داشت؛ به گونهای که نخستین مهاجرت گروهی به فلسطین از ابتکارات این جنبش است. در مجموع، نتیجة تلاشهای حدود پانزده سالة گروه عشاق صهیون و جنبش بیلو، ظهور هرتصل و نگارش کتاب «دولت یهود» است. هرتصل برای نیل به هدف تأسیس کشور یهودی، جنبشها و سازمانهای پراکندة صهیونیستی را در کنفرانس بال، زیر چتر سازمانی واحد (= سازمان جهانی صهیونیسم) گرد آورد.[79]
ج. ملتی فرومایه: اروپاییان به یهودیان با نگاهی منفی مینگریستند. از نظر آنان، یهودیان موجوداتی پست، ملتی فرومایه، استثمارگران اصلی اقتصاد اروپا، ناتوان در همسانی با دیگران، نژاد با زاد و ولد فراوان و عناصری فقیر و انگل بودند و به عقیدة بالفور، آنان دشمنانی بودند که حضورشان در تمدن غرب به فلاکت آنان میانجامد؛ بنابرای اروپاییان، تاب تحمل آنها را نداشتند و بر آن شدند تا یهودیان را از اروپا اخراج و در یک سرزمین خارجی مانند فلسطین ساکن کنند. در این صورت یهودیان فقیر و انگل با حراست از کانال استراتژیک سوئز به ابزار سودمند برای غرب مبدل میشدند.[80]
د. ناهمزیستی: زندگی اجتماعی یهودیان در اروپا، با مشکلات و موانعی همراه بود. یکی از این مشکلات و موانع این بود که یهودیان توانایی هماهنگی و همسانی با جامعة غرب را نداشته و برای پاسداری از آداب، سنن و عقاید یهودی علاقهای از خود نشان نمیدادند و چون ناچار بودند، توان و نیروی خویش را در بهسازی، عمران و آبادانی تمدن غرب ـ تمدنی که در آن عنصری بیگانه بودند ـ به کار گیرند، هیچگاه خشنود نبودهاند؛ از این رو به سوی نظریة تأسیس دولت مستقل یهودی ـ که میتوانست آنان را از شر غرب رهایی بخشد ـ گرایش یافتند.[81]
ه. حفظ هویت دینی: در دوره رنسانس[82]و انقلاب صنعتی غرب، حصار زندگی گتویی یهودیان فرو ریخت. این امر رویارویی و برخورد یهودیان با فرهنگ غیر خودی و تضعیف عقاید دینی را در پی داشت و از قدرت پاسخگویی یهودیت به نیازهای نوین مردم یهودی کاست؛ در نتیجه گروهی که به ظاهر در پی حفظ هویت ملی و مذهبی یهود بودند، تحت تأثیر عوامل گوناگون و به ویژه نفوذ استعمارگران، به سیاسی کردن یهودیت، یعنی آفرینش صهیونیسم پرداختند. در دستیابی به این هدف، حفظ انسجام نسبی یهودیان و ممانعت از تفرقه آنها ضروری بود.[83]
و. تحولات اجتماعی غرب: تحولات اجتماعی در غرب پس از عصر نوزایی، به گسترش حقوق مدنی و ترویج آزادیهای سیاسی و توسعة شعارهای برابری و برادری همگانی انجامید. این موضوع به یهودیان امکان داد تا در پرتو فضای ایجاد شده به تقویت عناصر ناسیونالیستی یهودیت، همچون: نژاد، خون، مذهب، وطن و زبان یهودی بپردازند؛ برای نمونه بسط و رشد آزادی سیاسی سبب دست کشیدن یهودیان آلمانی از زبان محلی «یدیش» و روی آوردن به زبان عبری گردید. خلاصه این که بهرهگیری از عناصر ناسیونالیستی برای خلق صهیونیسم در پرتو گسترش حقوق مدنی غربی به وقوع پیوست.[84]
ز. شکست دشمن: تجزیه و نابود سازی امپراتوری عثمانی از اهداف استعمارگران بود؛ زیرا تجزیة یک امپراتوری مسلمان، افزون بر این که شکست دشمن و حریفی دیرینه به شمار میرفت، بازار مصرف، مواد اولیه و موقعیت اقتصادی نوینی را برای یکایک استعمارگران ـ «جورج گاولر» (George Gauler)، حاکم انگلیسی استرالیای جنوبی، فلسطین به عنوان محور، مرکز عصب و قلب دنیا است؛ بنابراین تصرف و تصاحب آن از سوی هر یک از کشورهای رقیب، ضربهای هولناک بر پیکر بریتانیا وارد میکرد.[85]
ح. اندیشة ملت ارگانیک: ترویج اندیشة ملت واحد، درباروری صهیونیسم سهیم بوده است. در ترویج و تزریق این اندیشه، کسانی مانند: «اسحاق نیوتن» (Issac Newton) و «روسو» (Rousseau) دارای سهم بزرگی هستند. در نوشتههای «کانت» (Kant) و «فیخته» (Fichte) نیز یهودیان به عنوان یک ملت انداموار (ارگانیک) یا واحد معرفی شدهاند. کوششهای آنان به نگارش کتاب سرزمین جلعاد (چاپ 1259 ش./ 1890 م.) و تولد سرود هاتیکوه (Hatikvah) به معنای امید منجر شد که اولی بر لزوم اسکان یهودیان در یک سرزمین معین پای میفشرد[86] و دومی بر حرکت صهیونیسم به سوی فلسطین.[87]
بدیهی است عوامل دیگری همچون: نقش مهاجرتهای یهودیان به نقاط گوناگون جهان، تحریف متون دینی و سکوت روحانیان مذهبی و نیز خاموشی و بیتفاوتی مسلمانان و حکومتهای اسلامی در پدید آمدن صهیونیسم را نباید به فراموشی سپرد.
تا کنفرانس بال در 1277 ش./ 1898 م. زمینههای ذهنی و فکری اندیشة یک دولت صهیونیستی فراهم آمد. پس از آن حرکتهای عملی و عینی قابل توجهی از سوی صهیونیستها برای تأسیس یک دولت یهودی آغاز و به انجام رسید که به برخی از مهمترین آنها میپردازیم:
منشورگرایی
فاصلة زمانی میان کنگرة اول (1276 ش./ 1897 م.) تا کنگرة هشتم (1276 ش./ 1907 م.) صهیونیستها، مرحلة نخست دیپلماسی صهیونیستی در نیل به تشکیل دولت یهودی را در بر میگیرد که طی آن، تلاشهای دیپلماتیک وسیعی برای اجرای اعلامیة کنفرانس بال (The Bale Declaration conference) صورت گرفت. به این دوره ـ که به تلاش برای کسب مجوز (منشور) از سلطان عثمانی به منظور تأسیس یک دولت یهودی در فلسطین محدود شد ـ «دوران منشور» و به طرفداران آن، «منشورگرایان» لقب دادهاند.[88]
اعلامیة کنگره بال که از یک مقدمه و چهار ماده تشکیل میشد، تأسیس کشوری یهودی در فلسطین را هدف صهیونیسم اعلام کرد. کنفرانس مزبور برای تحقق این اهداف، راههای ذیل را پیشنهاد کرد.
1. تسریع [در] مستعمره کردن فلسطین از سوی کارگزاران کشاورزی و صنعتی یهود به روال مناسب.
2. سازماندهی و گردآوری تمامی یهودیان به وسیلة مؤسسات خاص محلی و بینالمللی، متناسب با قوانین کشور.[89]
3. تقویت و بارور کردن احساسات و وجدان ملّی یهود.
4. برداشتن گامهای مقدماتی مورد لزوم جهت کسب رضایت حکومت [عثمانی] برای رسیدن به هدف صهیونیسم.[90]
ماده اول و چهارم اعلامیة بال، لزوم دست زدن به اقدامات دیپلماتیک را برایتحقق هدف تشکیل دولت یهودی مورد تأکید قرار داد؛ البته پیش از برپایی کنفرانس بال، فعالیتهای سیاسی چندی برای قانع ساختن سلطان عثمانی به منظور مهاجرت یهودیان به فلسطین به عنوان بستر لازم برای برپایی دولت یهودی صورت گرفت؛ از آن جمله:
الف. گروهی از عشّاقصهیون در 1260 ش./ 1881 م. ازدولت عثمانی خواستند که به یهودیان اجازة مهاجرت به فلسطین داده شود.
ب. لاورنس الیفانت (Laurence Oliphant)، صهیونیست انگلیسی در 1261 ش./ 1882 م. از طریق سفیر آمریکا در عثمانی، از سلطان عثمانی، سفر و مهاجرت یهودیان به فلسین را تقاضا کرد.
ج. سر ساموئل مونتاگو (Sir Samuel montagu)، صهیونیست سرمایهدار انگلیسی در 1272 ش./ 1893م. تقاضایی را با امضای مسوولان اجرایی و دبیران شاخههای عشّاق صهیون، برای سلطان عثمانی فرستاد که در آن، خواهان لغو ممنوعیت مهاجرت یهودیان به فلسطین و خرید زمین از سوی آن دولت شد.
د. همچنین هرتصل در 1275 ش./ 1896 م. و برخی دیگر از رهبران انگلیسی صهیونیسم، مانند اسرائیل زانگویل «Israel Zangwill» و هربرت بنت ویج «Herbert Bentwich» به پایتخت کشور عثمانی مسافرت و خواستههای صهیونیسم را مطرح کردند؛ اما سلطان عبدالحمید همة درخواستهای مذکور را رد کرد.[91]
پس از آن که اقدامات سیاسی هرتصل و دیگر رهبران صهیونیسم در جلب نظر مساعد سلطان بی نتیجه ماند، آنان کوشیدند تا حمایت عملی دولتهای غربی را از تلاشهای دیپلماتیک خویش به دست آوردند. ویلیام دوم ـ قیصر آلمان ـ نخستین رییس یک کشور اروپایی بود که مورد استفاده و بهرهبرداری صهیونیستها برای جلبنظر سلطان عثمانی قرار گرفت؛ ولی این بار نیز صهیونیستها پاسخی دلخواه از سلطان دریافت نکردند. در برابر، قیصر آلمان آنان را مورد حمایت مالی و سیاسی دولت خویش قرار داد. ملاقات هرتصل در 1280 و 1281 ش./ 1901 و 1902 م. با سلطان نیز نتیجهای در پی نداشت؛ از این رو صهیونیستهای بیش از گذشته از دستیابی به فلسطین از طریق تلاشهای سیاسی ناامید و سرخورده شدند؛ از این رو اندیشة مهاجرت به مکانی غیر از فلسطین[92] یا «صهیونیسم بدون صهیون» مطرح شد. با این همه، سه سال پس از مرگ هرتصل (1286 ش./ 1907 م.)، همچنان تلاشهای دیپلماتیک برای تأسیس یک دولت یهودی ادامه یافت.[93]
عملگرایی (Pragmatism)
مرحلة دوم دیپلماسی صهیونیستی، از 1286ش./ 1907 م. آغاز و در 1293 ش. 1914 م. به پایان رسید. دیپلماسی جدید، همانند دیپلماسی پیشین فعال نبود؛ زیرا اقدامات عملی نیز برای نیل به هدف صهیونیستی به کار گرفته شد و این موضوع به کاهش فعالیتهای دیپلماتیک گذشته انجامید؛ به دیگر سخن، از کنگرة هشتم صهیونیستی (1286 ش./ 1907 م.) این اندیشه که «پیش از گرفتن منشور از سلطان عثمانی، نباید فعالیت عملی برای متسعمره ساختن فلسطین آغاز شود»، جای خود را به ضرورت نفوذ و رخنة تدریجی و عملی بدون کسب مجوز در فلسطین، با هدف در دست گرفتن حیات اقتصادی به عنوان مهمترین راه برای استعمار کامل سپرد. چنین تحولی به معنای پایان عمر منشور گرایان به رهبری هرتصل و هوادارانش و آغاز حیات سیاسی عملگرایان به رهبری کسانی چون «حیم وایزمن» بود.[94]
افزون بر این، از 1287 ش./ 1908 م. راه برای اجرای نقشههای عملگرایان بیش از گذشته فراهم آمد؛ زیرا نخست این که عبدالحمید بن عبدالحمید، سی و چهارمین سلطان امپراتوری عثمانی، در 1287 ش./ 1908 م. از سوی ترکهای جوان از سلطنت خلع شد و دوم با انقلاب ترکهای جوان و برکناری سلطان، ترکهای جوان ادارة کشور را در دست گرفتند؛ در حالی که آنان حساسیتی به توسعهطلبی صهیونیستها نشان ندادند؛ بلکه به افزایش همکاری با آنان دست زدند و سوم، گسترش سیاستهای نژادگرایانة پان تورانیستی (پان ترکیسم)، موجب توسعة نارضایتی اعراب عثمانی و کاهش مشروعیت امپراتوری نزد آنان شد. چنین اوضاع و احوالی، موقعیتی مناسب برای اجرای نقشههای صهیونیسم پدید آورد.[95]
مهمترین برنامة صهیونیستهای عملگرا، اتخاذ و اجرای شیوهای گام به گام برای افزایش مهاجرت یهودیان به فلسطین و فراهم آوردن شرایط اسکان آنان و سرانجام ساختن دهکدههای یهودی به هم پیوسته و خلع ید و اخراج و راندن اعراب از دیار و کاشانة خویش بود. تحقق این هدف، بدون خرید یا تصاحب زمین اعراب فلسطینی که وسیلهای که برای فراهم ساختن غذا و اسکان به شمار میرفت، امکانپذیر نبو. به همین دلیل سازمان جهانی صهیونیسم در 1288 ش./ 1919 م. «شرکت توسعة ارضی فلسطین با مسوولیت محدود» را پیریزی کرد که بعدها به کارگزار اصلی خرید زمین برای صندوق ملی یهود مبدل شد. زمینهای خریداری شده به هیچکس حتی یهودیان فروخته نمیشد؛ بلکه به آنان اجاره داده میشد؛ البته اجاره کنندگان، حق واگذاری به غیر نداشتند.[96]
با وجود مخالفت اعراب شهرهای اورشلیم، نابلس، حیفا، طبریه، طبریه و دیگر مردم، صهیونیستها با کمک ترکها و حمایت انگلیس، زمینهای بیشتری خریدند و حتی اجازة ثبت قانونی و رسمی آنها را نیز در 1292 ش./ 1913 م. از دولت عثمانی دریافت کردند. صهیونیستها برای تثبیت و مشروعیت بخشیدن به اقدامات خود، به تأسیس دو روزنامه و چند مجلة عبری، احداث شهر تل آویو در 1288 ش./ 1909 م. ساخت مدرسه، دبیرستان و کالج حیفا در 1291 ش./ 1912 م. و مهمتر از همه به تشکیل گروه شبه نظامی «هاشومیر»[97] در 1288 ش./ 1902 م. پرداختند و با کمک ترکها آن را مسلح کردند. شعار این سازمان شبه نظامی که سهمی عمده در تأسیس اسرائیل داشت، این بود:
«یهودا با خون و آتش سقوط کرد و باری دیگر با خون و آتش قیام خواهد کرد.»[98]
ملیگرایی عربی و ترکی
یکی دیگر از زمینههای پیدایش اسرائیل، از هم گسستن پیوندها و وحدت اعراب و ترکان است که حاصل تأکید روزافزون آنان بر ناسیونالیسم عربی و ترکی بوده است، البته تدثیر زیانبار ناسیونالیسم عربی بیش از ناسیونالیسم ترکی بود؛ زیرا ترکها به رغم پافشاری بسیار بر بسط مؤلّفههای ناسیونالیسم ترکی، به حفظ یکپارچگی امپراتوری علاقهمند بودند؛ اما تلاش آنان در تحمیل فرهنگ و زبان ترکی، اعدام برخی از رهبران جنبشهای ناسیونالیستی عرب (چون سرکوب رهبران ناسیونالیست دمشق و بیروت از سوی جمال پاشا)، ناتوانی آنان در حفظ تمامیت ارضی و دفاع از سرزمینهای عربنشین (مانند اشغال لیبی و مراش توسط ایتالیا و فرانسه) و نیز گرایش به نهادهای پیش از اسلام[99]، اندیشة جدایی کامل از عثمانی را در ذهن اعراب قوت بخشید.[100]
ناسیونالیسم عرب از آغاز تا تکامل، این ماحل را پشت سر گذارده است:
«در آغاز بیداری عرب نوعی پاسخ به سلطة نظامی امپریالیسم اروپا بر بخشهای عربنشین عثمانی [و واکنش علیه] سیاستهای غربی تنظیمات و شیوة استبدادی سلطان عبدالحمید بود... در مرحلة بعد ... خواستار اعطای خودمختاری داخلی به اعراب و ایجاد حکومت غیر متمرکز [حکومت دو ملیتی و دو نژادی ترک و عرب] بودند ... اما در مرحلة سوم که با اجرای [گسترده] سیاست پان توارنیسم و سرکوب شدید اعراب و نیز آغاز جنگ جهانی و ضعف روز افزون عثمانی در دفاع از قلمرو عربی همراه بود، ناسیونالیستهای عرب به تدریج خواستار جدایی کامل از امپراتوری عثمانی و استقرار یک حکومت واحد عربی ... شدند.»[101]
افزون بر این ترکان، و اعراب برای از میدان به درکردن رقیب، خود را نیازمند به حمایت مالی و سیاسی صهیونیستها و انگلیسیها میدیدند. این موضوع به تضاد رو به رشدی که میان اعراب و ترکان پدید آمده و آنان را ناتوان ساخته بود، شدت بخشید؛ تضادی که زمینة رخنه و سوء استفادة صهیونیستها و حامیانشان را فراهم میکرد. بهرهبرداریهای صهیونیستها از این وضعیت عبارت بود از:
1. پس از روی کار آمدن «انور پاشا»، نفوذ صهیونیستها در ترکان افزایش یافت؛ به گونهای که یک سال بعد، از سیزده وزیر کابینة «سعید حلیم پاشا»، چهار وزیر کار و امور اجتماعی (پساریا افندی)، بازرگانی و کشاورزی (نسیم مازلیاح)، پست و تلگراف (اوسقمان افندی) و دارایی (جاوید بیک) یهودی بودند؛ در حالی که در همین کابینه، تنها یک وزیر عرب (سلیمان بستانی) حضور داشت. [102]
2. برخی از مسلمان عضو فراماسونری به انجمن مخفی (تأسیس 1254 ش./ 1875 م.) پیوستند که نخستین تلاش سازمان یافتة ناسیونالیسم عربی علیه ترکان عثمانی بود. این انجمن در برانگیختن حس عربیت و گسترش روحیة ناسازگاری با پان ترکیسم سهمی بسیار داشت. فراماسونری نیز به اعتراف صریح پروتکلهای 1، 3، 5، 9، 10، 11، 12، 15 صهیون، ساخته و پرداختة یهودیت جهانی است؛ به علاوه دریافت مجوز ثبت قانونی زمینهای خریداری شده از سوی یهودیان، بیش از پیش اعراب را به لزوم همکاری با انگلیسیها و صهیونیستها سوق داد؛ از این رو پیشنهاد اتحاد و همکاری میان مسلمانان و یهودیان از سوی اعراب مطرح و مذاکراتی انجام شد؛ البته از 1292 ش./ 1913 م. صهیونیستها از همکاری با ترکهای جوان برای سرکوب نهضت عربی خودداری کردند؛ زیرا به ادامة حمایت انگلیس نیازمند بودند و انگلیس برای از پای درآوردن عثمانی به نهضت عربی نیازمند بود.[103]
جنگ جهانی اول
جنگ جهانی اول با جنگ بزرگ، فرصتی طلایی[104] برای جنبش صهیونیسم بود؛ زیرا امپراتوری عثمانی، یعنی مهمترین مانع تأسیس دولت یهودی، فروپاشید.[105] در مقابل، انگلیس پر حرارتتر از گذشته به حمایت از خواستههای نهضت صهیونیسم پرداخت.[106] این حوادث تلخ را میتوان با مروری بر برخی رویدادهای دوران جنگ ـ که در زیر میآید ـ دریافت:
الف. در 1293 ش. 1914 م. انگلیسیها مذاکراتی را با حسین، شریف مکّه[107] برای بسیج اعراب علیه ترکان عثمانی آغاز کردند و این مذاکرات با آغاز جنگ جهانی اوّل با شدتی بیشتر یگیری شد. یک ماه پس از آغاز جنگ و اندکی پس از آغاز مذاکرات میان انگلستان (مک ماهان) و اعراب (شریف حسین)، وایزمن با بالفور و تنی چند از چهرههای دولتی انگلیس ملاقات کرد و حمایت آنان و دولت انگلیس را از اهداف صهیونیستی به دست آورد.[108]
ب. در فروردین 1294 ش./ ژانویه 1915 م. «مک ماهان» موافقت دولتش را با خواستههای «شریف حسین» اعلام کرد. در ماههای مه و اوت (مرداد و آبان) روابط اعراب و ترکان با اعدام 32 نفر از رهبران ناسیونالیسم عرب از سوی دولت عثمانی بحرانیتر شد. «هربرت سموئل» (Herbert Samuel)، وزیر صهیونیست دولت بریتانیا، از این وضعیت برای تصویب طرحش در کابینة .
دولت، مبنی بر ضرورت سیطرة انگلیس بر فلسطین از راه یهودی کردن آن سود برد.[109]
ج. در مه 1295 ش./ 1916 م.دولتهای انگلیس و فرانسه، با انعقاد پیمان سری «سایکس پیکو» نقشة تقسیم بلاد عربی و منطقة آسیایی دولت عثمانی را ترسیم کردند. در این نقشه، فلسطین تحت سرپرستی یک گروه بینالمللی قرار میگرفت. با این حال، یک ماه بعد، شورش اعراب به فرماندهی «فیصل» فرزند شریف حسین، با تیراندازی، محاصره، اشغال پادگانهای نظامی و تصرف شهرهای مکه، طائف و جده وارد مرحلة جدید و حساس شد.[110]
د. در بهمن 1269 ش./ نوامبر 1917 م. اعلامیة شصت و هفت کلمهای بالفور مبنی بر تصمیم دولت انگلیس برای ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین صادر گردید. مذاکرات صهیونیستها و انگلیسیها ـ که منجر به صدور اعلامیه مذکور شد ـ به دور از چشم متحدان[111] انگلیس (فرانسه و اعراب) صورت میگرفت؛ در حالی که در همان زمان، فرانسه با ادامة همکاری و اعراب با اشغال مناطقی چون عقبه، وفاداری خود را برای تداوم اتحاد با انگلیس و پیروزی متفقین[112] به نمایش گذاشته بودند.[113]
ه. انگلیس به رغم وعدههای گذشته، دو ماه پیش از متارکة جنگ (1297 ش./ 1918 م.) به یک گروه صهیونیستی به ریاست «وایزمن» اجازة بادید از فلسطین را داد و بیدرنگ پس از آن، ادارة فلسطین را به یک حکومت نظامی تحت ریاست «ژنرال اللنبی» سپرد. با این حال در ماه نوامبر / بهمن با ارسال تلگرافی به شریف حسین و صدور بیانیة مشترک با فرانسه، همچنان به اعطای استقلال به اعراب تأکید ورزید.[114]
حاصل حمایتهای بیدریغ انگیس از صهیونیستها، افزایش شمار یهودیان مهاجر به فلسطین بود که از 5% در 1279 ش./ 1897 م. به 10% در 1297 ش./ 1918 م. یعنی به رقم 56000 نفر رسید. از دیدگاه صهیونیسم، افزایش جمعیت یهودیان در فلسطین برای تشکیل دولت یهودی امری اجتنابناپذیر بود.[115]
پیمان سایکس ـ پیکو
در تیر 1293 ش./ آوریل 1914 م. نخستین[116] دور ملاقات و مکاتبات میان انگلیسها و عربهای مخالف عثمانی صورت گرفت که نتیجة آن، آغاز مکاتبات هشتگانة[117] «شریف حسین» و «مک ماهان» بود؛ اما انگلیس بدون توجه به تعهدی که دربارة کمک به تکیل حکومت مستقل عربی پذیرفته بود، مذاکرات محرمانهای را نخست با فرانسه (دی 1294 ش./ اکتبر 1915 م.) و سپس با روسیه و فرانسه (خرداد 1295 ش./ 1916 م.) آغاز کرد که سرانجام به دستیابی انگلیس و فرانسه به یک فرمول موقت (اردیبهشت 1295 ش./ فوریه 1916 م.) و سپس تصویب فرمول داریم (پیمان سایکس پیکو) میان سه کشور روسیه، انگلیس و فرانسه دربارة تقسیم بلاد عربی امپراتوری عثمانی انجامید.[118]
جزئیات توافق سایکس ـ پیکو در خرداد، تیر و مرداد 1295 ش./ مارس، آوریل و مه 1961 م. به تصویب دولتهای روسیه، فرانسه و انگلیس رسید و در دی / اکتبر همان سال و نیز طی سالهای 1296 و 1297 ش. 1917 و 1918 م. تغییرات و اصلاحاتی در آن از سوی دول مزبور انجام شد؛ اما در مجموع، این تواقنامه ـ که حاصل یازده نامة رسمی و اقدامات دیپلماتیک سه کشور بود ـ دارای دوازده مادّه است. طرح نخستین (فرمول موقت پیمان) از سوی «سر مارک سایکس» نمایندة پارلمان و معاون وزیر جنگ انگلیس و «جورج پیکو» کنسول فرانسه در بیروت فراهم آمد؛ ولی مبادلة اسناد و همچنین تغییرات بعدی آن از سوی «سازوف» (Sazonov)، «سر ادواردگری» (Sir Edward Grey)، «پالئولوگ» (Paleologue) و ...، یعنی نمایندگان سیاسی سه کشور انجام شد.[119]
بر اساس موافقتنامة سایکس ـ پیکو، جهان عرب به چند بخش تقسیم و هر بخش به کشوری بزرگ واگذار شد:
1. اردن، جنوب عراق و سوریه تا مرزهای ایران و خلیج فارس و نیز بنادر عکّا و حیفا به انگلیس واگذار شد.
2. قسمت اعظم سوریه، نوار شمالی عراق، بخشهایی از آناتولی جنوبی در اختیار دولت فرانسه قرار گرفت.
3. آناتولی شرقی و بخش وسیعی از شمال کردستان به روسیه سپرده شد.
4. تمام سرزمین فلسطین، جز بنادر عکّا و حیفا، منطقهای بینالمللی دانسته شد.[120]س
پیمان سایکس پیکو، که طراحی کامل از قراردادهای گذشتة دولتهای استعمارگران برای تجزیة عثمانی و نیز مشهورترین، مهمترین و شاید مؤثرترین آنها به شمار میرفت، با وعدههای همزمان ارضی بریتانیا به اعراب و صهیونیسم، سر ناسازگاری داشت؛ زیرا به صهیونیتها وعده دادند که سرزمین فلسطین وطن ملّی آنان خواهد شد و به شریف مکه اطمینان دادند که گرایشهای ملّیگرایانة اعراب نیز به نوبة خود به رسمیت شناخته خواهد شد؛ اما این تناقض به نفع صهیونیستها پایان یافت؛ زیرا در شرایط پس از جنگ چهانی اوّل و فروپاشی امپراتوری عثمانی، صهیونیستها بیش از اعراب برای سیاستهای استعماری انگلیس سودمند بودند؛ چنان که پیشتر هرتصل، با این پندار که «ما میتوانیم بخش دیوار دفاعی اروپا در برابر آسیا باشیم، ما پاسدار تمدن در برابر بربریت خواهیم بود.» این موضوع را پیش بینی کرده بود. به هر حال، قراردادهایی چون سایکس ـ پیکو، راه حلّی پذیرفته شده برای طرفهای ذینفع به ارمغان نیاورد؛ بلکه بخش مهمی از ریشههای منازعات بعدی و فعلی خاورمیانه را در خود پرورانید.[121]
اعلامیه بالفور
صدور اعلامیة بالفور، که در تولّد دولت یهودی ـ صهیونیستی اسرائیل سهمی بسیار داشت ناشی از اشتراک منافع صهیونیستها و انگلیسیها بود؛ زیرا از ک سو انگلیس برای حفظ منافع خویش در کانال سوئز[122] و مصر و به پاس قدردانی از کمکهای مادی و معنوی یهودیان جهان به انگلیس و اهداف جنگی آن کشوردر جنگ جهانی اول و در پاسخ به تلاشهای یهودیان آمریکا برای پیوستن آن کشور به انگلیس در جنگ بزرگ و به منظور کسب حمایت یهودیان روسیه برای جلوگیری از تسلیم شدن آن کشور به متحدین[123] و نیز برای خنثی کردن توطئه آلمان در جذب و جلب پشتیبانی صهیونیسم و سرانجام برای قدردانی از خدمات وایزمن[124] در پیشبرد اهداف جنگی دولتهای متفق، به حمایتی جدی از هدفها و خواستههای صهیونیستی پرداخت.[125]
از سوی دیگر، در جریا جنگ جهانی اول، امید صهیونیستها به مستعمره کردن فلسطین از راه امپراتوری عثمانی و آلمان از آن رو که آن دو کشور به تحقق خواستههای صهیونیسم علاقهای نشان نمیدادند، به یأس مبدل شد.
«به این مناسبت صهیونیستها در پی آن بودند تا به جانب قدرتی جهتگیری کنند که در صورت سقوط عثمانی، نقش عمدهای در تصمیمگیری برای سرزمینهای عرب به ویژه فلسطین داشته باشد. این قدرت از نظر جنبش صهیونیسم، امپریالیسم بریتانیا[126] بود.»[127]
در کنار این تحول نظری و ذهنی، عملاً اقداماتی چند صورت گرفت که هر یک در تدوین و تسریع صدور اعلامیة بالفور مؤثر افتاد؛ برای نمونه:
1. روزنامة منچستر گاردین، در سر مقالة بهمن 1291 ش./ نوامبر[128] 1915 م. ضرورت تولد دولتی متحد انگلیس در منطقة خاورمیانه را که «نقش خط مقدم [در دفاع] از آبراه سوئز و مصر را بازی کند» متذکر شد، این مقاله تأکید میکند:
«تنها ملّتی که میتواند چنین دولت متحدی را برپا کند، ملّت یهود است.»[129]
2. در دی 1295 ش./ اکتبر 1916 م. وایزمن در یادداتی رسمی، طرحی را به نام «حکومتی جدید در فلسطین طبق اهداف صهیونیسم» به وزارت امور خارجه انگلیس ارائه داد. این یادداشت ـ که خواهان به رسمیت شناختن موجودیت یهودیان مقیم فلسطین، اعطای خودمختاری آموزشی، دینی و ... به آنان و نیز تشکیل یک شرکت یهودی برای عمران و استعمار فلسطین بود ـ پایه و اساس مذاکرات انگلیس و سازما صهیونیسم جهانی دربارة آینده فلسطین قرار گرفت.[130]
3. در فروردین 1296 ش./ ژانویه 1917 م. ایزمن با سایکس[131] و در اردیبهشت 1296 ش./ فوریه 1917 م. رهبران صهیونیسم با دولت دیوید جورج[132] و بالفور و سایکس ملاقات کردند. این ملاقاتها آغاز مباحثی بود که به صدور اعلامیة بالفور انجامید.[133]
4. در مهر 1296 ش./ ژوئیه 1917 م. صهیونیستها پیشنویس پیشنهادی را که مبنای اعلامیة بالفور قرار گرفت، به وزیر امور خارجة انگلیس تسلیم کردند. در این پیشنهاد، دولت انگلیس «اعطای خودمختاری داخلی به ملّیت یهود در فلسطین، آزادی مهاجرت یهودیان و تأسیس یک شرک مستعمرهسازی ملّی یهود را به منظور اسکان مجدد یهودیان و توسعة اقتصادی کشور لازم و ضروری دانسته بود.»[134]
سرانجام لرد آرتور جیمز بالفور وزیر امور خارجة انگلیس در دولت دیوید لوید جورج، نامه و اعلامیهای خطاب به «بارون ادموند جیمز روچیلد» ثروتمند یهودی و سرپرست فدراسیون صهیونیسم در انگلیس صادر کرد. در بخشی از این اعلامیه آمده بود: «دولت اعلا حضرت تأسیس یک موطن ملّی برای مردم یهود در فلسطین را به دیدة مساعد مینگرد و بهترین تلاشهای خود را برای تسهیل وصول به این هدف به کار میبرد.»[135]
اعلامیة بالفور به رغم این که به دلایل گوناگونی مانند تناقض با تعهدات انگلیس در برابر اعراب و تعارض با قرارداد سایکس ـ پیکو دارای اعتبار قانونی نبود و نیز با وجود مخالفتهای عربی (چون مخالفت هفت شخصیت عربِ ساکن قاهره) و غربی (چون مخالفت مجلس اعیان و عوام انگلیس) در توافقنامة فروردین 1298 ش./ ژانویه 1919 م. امیر فیصل ـ فرزند شریف حسین ـ و دکتر وایزمن و در کنفرانس تیر 1299 ش./ آوریل 1920 م. سان ریمو ـ شورای عالی متفقین ـ و در قرار داد آبان 1299 ش./ اوت 1920 م. سورس (Severs) ـ منعقده میان ترکیه و متفقین ـ و سرانجام در مهر 1301 ش./ ژوئیه 1922 م. در مقدمه حکم قیمومت انگلیس بر فلسطین از شورای جامعة ملل مورد تأیید و تأکید قرار گرفت. بدین سان، یکی دیگر از سنگ بناهای نخستین پیدایش اسرائیل نهاده شد.[136]
پیمان ورسای
کنفرانس صلح در فروردین 1298 ش./ ژانویه 1919 م. در ورسای ـ شهری در 23 کیلومتری جنوب پاریس ـ تشکیل شد. در شهریور / ژوئن همان سال، پیمان تأسیس جامعة ملل در کنگرة صلح ورسای به امضا رسید. بر اساس مادة 22 اساسنامة جامعة ملل، مستعمرات متحدین تحت قیمومت دول متفق قرار گرفت؛[137] زیرا به عقیدة مؤسسان جامعة ملل، سکنة آن نقاط مردمانی بودند که در اوضاع سخت عصر حاضر توانایی اداره کردن خود را نداشتند. اقوام تابع امپراتوری عثمانی نیز به درجهای از ترقی رسیده بودند که ممکن بود آنها را به گونة موقت، به عنوان ملّتی مستقل شناخت به شرط آن که نصایح و کمک یک دولت قیم، راهنمای ادارة آنها گردد تا زمانی که خود، قادر به ادارة خویش شوند.[138]
اختلاف انگلیس و فرانسه دربارة توافقنامة سایکس ـ پیکو (دربارة چگونگی ادارة فلسطین از سوی یک رژیم بینالمللی) و چگونگی اجرای اعلامیة بالفور (دربارة وعدة یک موطن و کشور یهودی در فلسطین) به برپایی اجلاس شورای عالی متفقین در خرداد 1298 ش./ مارس 1919 م. در سان ریمو انجامید. سرانجام پس از مذاکرات فراوان در تیر 1299 ش./ آوریل 1920 م. بار دیگر دربارة بخشهای عربی امپراتوری عثمانی تصمیمگیری شد که بر اساس آن، سوریه و لبنان تحت سرپرستی فرانسه و عراق و فلسطین به شرط اجرای وعدة بالفور در قیمومت انگلیس قرار گرفتند.[139]
بر پایة معادة سور، دولت عثمانی تصمیمات کنفرانس سان ریمو دربارة بلاد عربی را پذیرفت. پذیرش و امضای این معاده از سوی سلطان عثمانی، خشم جمعی از افسران و ملیگرایان ترک، از جمله مصطفی کمال (بعدها آتاترک) را برانگیخت. آنان در مخالفت با معاهده سور، با یونان که بر اساس این معاده به امتیازاتی دست یافته بود، به جنگ پرداختند. نتیجة جنگ، عزل و خلع خلیفة عثمانی در بهمن 1301 ش./ نوامبر 1922 م. امضای عهدنامة لوزان (Lauzanne) با متفقین در مهر 1302 ش./ جولای 1923 م. و تأسیس جمهوری ترکیه و نابودی امپراتوری عثمانی (دی 1302 ش./ اکتبر 1923 م.) از سوی آتاترک و هوادارانش بود. متفقین در عهدنامة لوزان، با متفقین در مهر 1302 ش./ جولای 1923 م. و تأسیس جمهوری ترکیه و نابودی امپراتوری عثمانی (دی 1302 ش./ اکتبر 1923 م.) از سوی آتاترک و هوادارانش بود. متفقین در عهدنامة لوزان، قیمومت خود را بر فلسطین، عراق، شام (لبنان و سوریه) حفظ کردند و زمام امور حجاز و ماورای آن (عربستان سعودی فعلی) نیز به خاندان شریف حسین سپرده شد.[140]
ماده 22 میثاق جامعة ملل، مصوب 1298 ش./ 1919 م. کشورهایی را که قرار بود در قیمومت قرار گیرند، تعیین کرد و دولتهای قیم نیز در شورای عالی نیروهای متفق (تأسیس 1299 ش./ 1920 م.) مشخص شدند. شرایط قیمومت نیز از سوی شورای جامعة ملل در مهر 1301 ش./ ژوئیه 1922 م. تصویب شد و از آذر 1302 ش./ سپتامبر 1923 م. به مرحلة اجرا درآمد که بنا بر آن، فلسطین به طور رسمی در قیمومت انگلیس قرار گرفت و این، شامل بیشتر خواستة صهیونیستها در آن زمان بود.
«سازمان جهانی صهیونی در یادداشت مورخه [اردیبهشت 1298 ش./ فوریه 1919 م.] که به کنفرانس صلح در پاریس تسلیم نمود، خواستها و آرزوهای خود را با توجه به آیندة فلسطین بر شمرده بود. مهم این است که بسیاری از پیشنهادهای این یادداشت، پس از تجدید نظر، در طرح حکم قیمومت فلسطین ... گنجانده شد ... و پس از تجدید نظرهای بیشتر، به وسیلة شورای جامعة ملل تصویب گردید ... دولت بریتانیا با در دست داشتن حکم قیمومت و با استفاده از قدرت امپراتوری خود و تأییدنیروهای صهیونی، اعلامیة بالفور را بر خلاف میل و علیرغم مخالفت مردم بومی فلسطین در این کشور اجرا کرد ... سیستم قیمومت به طور مؤثر تنها در فلسطین به مرحلة اجرا درآمد ... یکی از اهداف عمدة قیمومت ... اجرای ... طرح اعلامیة بالفور [بود که] در مقدمة ... [حکم قیمومت] مورد تأیید قرار گرفت ... با تصویب قیمومت ... کشمکش اعراب فلسطینی و صهیونیسم بر سر فلسطین آغاز گشت.»[141]
سیستم قیمومت
گر چه نظام قیمومت انگلیس بر فلسطین در 1301 ش./ 1922 م. به تصویب رسید و از 1302 ش./ 1922 م. به مرحلة اجرا درآمد؛ ولی انگلیسیها از 1297 ش./ 1918 م. بر فلسطین سلطه داشتهاند. رفتار دولتمردان انگلیسی در زمان قیمومت، در مجموع، زمینههای تأسیس اسرائیل را پدید آورد و حتی در دهة نخست حاکمیت و قیمومت (1307 ـ 1297 ش./ 1928 ـ 1918 م.) آنان دست به کارهایی زدند که صهیونیستها را برای دستیابی به آرزوهای خویش مدد رساندند؛ از جمله:
1. تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین.
2. تسهیل فروش زمینهای اعراب به یهودیان.
3. ایجاد سازمانهای اجتماعی و اقتصادی یهودیان در فلسطین و جلوگیری از تشکل اعراب در برابر این سازمانها.
4. آموزش نظامی یهودیان از سوی افسران انگلیسی.
5. تشویق سرمایهگذاری به نفع صهیونیستها در فلسطین از سوی سرمایهداران آمریکایی و انگلیسی.
همچنین آنان با انتصاب «سر هربرت سموئل»، صهیونیست مشهور و یکی از طراحان اعلامیة بالفور، به عنوان کمیسر عالی انگلیس بر فلسطین، به اجرای خواستههای صهیونیستها بسیار مدد رسانید. مخالفتهای دیپلماتیک، قیامها (مانند تیر 1299 ش./ آوریل 1920 م.) تظاهرات و اعتصابات عمومی اعراب فلسطینی (چون خرداد 1304 ش./ مارس 1925 م.) مانعی برای اجای نقشههای نگلیسی پدید نیاورد.[142]
در دورة دوم قیمومت (1317 ـ 1308 ش./ 1938 ـ 1929 م.) اختلاف مسلمانان و یهودیان بر سر ماکلیت دیوار ندبه، به وقوع شورشهایی گسترده در 1308 ش./ 1929 م. منجر شد. کمیسوین انگلیس بررسی کنندة این حوادث، ارسال نیروهای اضطراری به فلسطین و تقویت سازما پلیس را توصیه کرد. چند سال بعد، موج جدیدی از مهاجرت یهودیان به فلسطین آغاز گردید که صهیونیستها را در نیل به افزایش جمعیت و تأسیس دولت یهودی کمک کرد.
انگلیسیها به رغم جانبداری جامعة ملل از خواستههای عرب و نیز دگرگون شدن مبارزة ضد یهودی و انگلیسی اعراب از مخالفتهای مسالمتآمیز به قیام مسلحانه و همچنین نیاز به کسب حمایت اعراب در جنگ احتمالی آینده علیه متحدین و بینتیجه کردن تلاشهای متحدین در این باره، حاضر به پذیرفتن خواستههای فلسطینی نشد.[143]
«در سومین دورة حکومت قیمومت در فلسطین [1327 ـ 1318 ش./ 1948 ـ 1939 م.] که با جنگ جهانی دوم همزمان بود، انگلستان برای حفظ منافع خود در جنگ و جلب حمایت اعراب، به تدریج از تقویت صهیونیستها دست کشید و سعی کرد میان دو گروه متخاصم در فلسطین نوعی سازش ایجاد کند. در این دوره، صهیونیستها، که بیمهری انگلستان را [با انتشار کتاب سفید در 1318 ش./ 1939 م. و اجرای مفاد آن یعنی محدودیت مهاجرت و خرید زمین از سوی یهودیان] مشاهده میکردند، به سوی قدرت نوظهور جهانی یعنی ایالات متحدة آمریکا روی آوردند.»[144]
آمریکاییان برای گسترش نفوذ و همچنین برای برخورداری از حمایتهای مالی و سیاسی صهیونیستهای آن کشور، به پشتیبانی از خواست صهیونیستها و تجهیز گروههای تروریستی برای گسترش فعالیتهای ضد فلسطینی و انگلیسی پرداختند و شبهنظامیان یهودی، با بهرهگیری از خلاء تبعید رهبران فلسطینی و حمایت آمریکا، به منافع انگلیس و اعراب آسیب رسانیدند.
«بدین خاطر، بوین (Bewin) [وزیر امور خارجه انگلستان] در ... [اردیبهشت 1326 ش./ فوریه 1947 م.] در جلس عوام اعلام کرد که نظام قیمومت قادر به حل مسألة فلسطین نیست؛ زیرا یهودیان تقاضای پذیرش میلیونها مهاجر را دارند و این به زبان عرب است ... [به این جهت] انگلستان در حل مسأله به بن بست رسیده و دولت اعلی حضرت تصمیم گرفته است که کل قضیه را به سازمان ملل متحد ارجاع دهد.»[145]
قیمومت انگلیس بر فلسطین، از آن رو که حقوقی ویژه برای یهودیان فراهم آورد، به سیل مهاجرت یهودیان انجامید؛ ولی در برابر، به افزایش سطح رفاه و پیشرفت زندگی مردم بومی منجر نشد؛ همچنین شیوة رفتار انگلیس در دوران قیمومت، مغایر با مفاد اعلامیة بالفور و محتوای حکم قیمومت جامعة ملل بود و حتّی بر خلاف حکم قیمومت ـ دولت قیم از ارائة خدماتی که برای آنها حکم قیمومت دریافت کرده بود ـ ناموفق ماند.[146]
طرح تقسیم
در مهر 1324 ش./ ژوئیه 1945 م. حزب کارگر ـ که علاقة کمتری به ادامة سلطة امپراتوری انگلیس بر جهان نشان میداد ـ در انتخابات آن کشور به پیروزی رسید.[147]
این حزب در بهمن / نوامبر همان سال، با تشکیل یک کمیسیون آمریکایی ـ انگلیسی موافقت کرد و این کمیسیون خواستار جانشینی قیمومت سازمان ملل متحد بر قیمومت انگلیس شد. در مهر / ژوئیه سال بعد، انگلیس پیشنهاد تقسیم فلسطین به دو ایالت عرب و یهود را مطرح ساخت. در 1326 ش./ 1947 م. سازمان صهیونیسم جهانی نیز پیشنهادی مشابه را تصویب کرد؛ اما همة این طرحها به سبب مخالفت برخی جناح های ذی نفع به کنار گذاشته شد؛ بنابراین انگلیس در تیر 1326 ش./ آوریل 1947 م. تصمیم خود مبنی بر واگذاری مسألة فلسطین به سازمان ملل متحد را به آن سازمان اعلام کرد.[148]
سازمان ملل متحد پس از دریافت درخواست رسمی دولت انگلیس، کمیتهای به نام «کمیتة ویژة سازمان ملل متحد دربارة فلسطین» با یازده عضو، مرکز از کشورهای استرالیا، کانادا، چکسلواکی، گواتملا[149]، هند، ایران، هلند، پرو[150]، سوئد، اروگوئه[151] و یوگسلاوی تشکیل داد. این کمیته در آذر 1326 ش. / 1947 م. دو طرح برای حل مسألة فلسطین به شرح ذیل پیشنهاد کرد:
اول: سه عضو کمیته، شامل کشورهای ایران، هند و یوگسلاوی، به تأسیس یک حکومت فدرال مرکب از دو حکومت عربی و یهودیت به مرکزیت اورشلیم با اقتصاد واحد و مشترک رأی دادند. (طرح اقلیت)
دوم: در برابر، بیشتر اعضای کمیته، ایجاد دو دولت عربی و یهودی مستقل از هم و نیز تشکیل یک رژیم بینالمللی را برای ادارة منطقه حایل (بیتالمقدس) پیشبینی کردند. (طرح اکثریت)
سرانجام آژانس یهود، به نمایندگی از یهودیان و صهیونیستها، با طرح اکثریت موافقت کرد؛ اما شورای عالی عرب، به نمایندگی از فلسطینیها و عربهای دیگر، با طرح دو کمیته با این استدلال که تمام فلسطین متعلق به عربهای آن منطقه است، مخالفت ورزید.[152]
در پی مخالفت شورای عالی عرب به طرحهای گروه اکثریت و اقلیت، مجمع عمومی سازمان ملل متحد کمیتهای دیگر به نام «کمیتة موقت مسألة فلسطین» تشکیل داد. این کمیته نیز طرح اکثریت و طرح شورای عالی عرب مبنی بر تأسیس یک فلسطین مستقل عربی را به دو کمیتة فرعی سپرد. پس از مدتی رای کمیتة نخست به تصویب کمیتة موقت رسید. مجمع عمومی نیز تحت فشار آمریکا، در بهمن 1326 ش./ 1947 م. طرح اکثریت را با اندکی تغییر، با 33 رأی موافق در برابر 13 رأی مخالف و 10 ردی ممتنع در قطعنامة شماره 181 به تصویب رساند. بیدرنگ آژانس یهود این قطعنامه را ـ که 56 درصد خاک فلسطین را به یک جمعیت سی درصدی واگذار میکرد ـ پذیرفت.[153]
پس از تصویب قطعنامة 181، آژانس یهود برای ایجاد یک کشور یهودی بر دامنة اقدامات خود افزود و حتی در تلاش برای اجرای قطعنامة تقسیم فلسطین ـ که آن را به عنوان اعطای استقلال به یهودیان تفسیر میکرد ـ به زور متوسل شد. هدف صهیونیستها از به کارگیری زور، ترساندن عربها و خالی شدن مناطق عربی از اعراب فلسطینی بود. در این راه، گروههای شبه نظامی یهودی، چون «ایرگون» (Irgun) و «هاگانا» (Haganah) به فرماندهی «مناخیم بگین» (Menahem Begin) و «بن زیون» (Ben zion)، فجایعی چون قتل عام دیر یاسین را در تیر 1327 ش./ آوریل 1948 م. آفریدند و 300 هزار فلسطینی را تا اواسط مه 1327 ش./ 1948 م. مجبور به ترک خانههایشان کردند؛ در نتیجه زمینه برای اعلام حکومت موقت، استقلال و تأسیس مدینات یسرائیل (کشور اسرائیل)، یک روز پیش از اتمام قیمومت بریتانیا بر فلسطین، یعنی در مرداد 1327 ش./ مه 1948 م. پدید آمد؛ سپس جنگ میان ارتشهای عربی و اسرائیل در گرفت که با پیروزی یک جمعیت 650 هزار نفری یهودی (اسرائیل غاصب، رژیم اشغالگر) با پشتیبانی قدرتهای بزرگ بر 30 میلیون عرب (کشورهای عربی درگیر جنگ) پایان یافت.[154]
نتیجه
بیش از یک قرن از شکلگیری اندیشة صهیونیسم و حدود نیم قرن از تأسیس یک دولت یهودی و تلاش ناسیونالیستی و کمونیستی عربی و فلسطینی برای نابودی آن میگذرد، ولی به نظر میرسد که حل مسألة فلسطین ـ در صورت تبدیل آن به یک مسألة اسلامی ـ امکانپذیر است. این ایده ناشی از آن است که سالها مبارزة کشورهای عرب و سازمانهای فلسطینی در پناه روسها راه را به جایی نبرده است. با مرگ «جمال عبدالناصر» و فروپاشی شوروی سابق، اندیشة ناسیونالیستی و کمونیستی کارآیی اندک خود را در مبارزة ضد اسرائیلی از دست داد؛ در حالی که اسلام توانایی خود را در براندازی حکومت 2500 ساله شاهنشاهی ایران و تأسیس حکومت اسلامی به اثبات رساند. بنابراین جنبش فلسطینی برای خارج شدن از بنبست مبارزة بیفرجام خود، اسلامرا تنها ابزار کارآمد یافته است. به عقیدة «شیخ محمد ابوطیر»، از روحانیان برجستة انتفاضه، تنها اسلام است که راهگشای آزادی فلسطین است. جهاد اسلامی فلسطین نیز بر این باور است که مسألة فلسطین، مسألهای اسلامی است، نه مسألهای ملی که تنها مربوط به فلسطینیان باشد یا مسألهای عربی که تنها به اعراب مربوط باشد.[155]
نشانههای بسیاری از تغییر ماهیت جنبش فلسطینی در دست است که انتفاضه و شیوه و ویژگیهایش یکی از آنها است. وابسته نبودن انتفاضه به گروههای داخلی و کشورهای خارجی و جایگزینی یک روش همه جانبة سیاسی، نظامی و فرهنگی به جای روشهای صرفاً مسلحاه یا مسالمتآمیز، تبدیل مساجد به منابع الهام بخش روح اسلامی، ثبات و پیوستگی مبارزان، گرایش به شعارهای انقلاب اسلامی ایران، افزایش زنان با حجاب در روند مبارزه، گسترش شمار مساجد، توسعة حضور مردم در نماز جمعه و جماعات، انتشار مجلههای انقلابی چون «الطلیعة الاسلامیه» و حملة مکرر به مشروبفروشیها در دو دهه اخیر، از نشانههای رویکرد جنبش فلسطین به اسلام است.[156]
یکی از رهبران جهاد اسلامی در این باره میگوید:
«انقلاب ایران بود که عصر جدیدی را پیش روی ما گذاشت و باعث شد که به مسأله فلسطین تنها از زاویه خاص اسلام نگاه کنیم.»
از این رو آنان امام خمینی(ره) را رهبر خود و انقلاب اسلامی را یگانه وسیله برای نجات فلسطین میدانند. «هانی الحسن»، نخستین سفیر ساف در تهران در این باره گفته است:
«ما فرزندان یک انقلاب هستیم و رهبرمان یکی است و او امام خمینی است.»
و «یاسر عرفات» در این باره چنین گفته است:
«به نظر میرسد که سرنوشت، چنین حتم (مقرر) کرده که بیتالمقدس به دست مردم غیر عرب [=ایرانیان] آزاد شود.»[157]
اگر چه هماکنون این دو از مواضع خود دست برداشتهاند.