در حال حاضر، صحبت درباره پیشرفتهاى استراتژیک در خاورمیانه بسیار مشکل است. صرف نظر از موقعیت جغرافیایى، به هر نقطهاى که رو میکنیم، جز مشکلات طاقتفرسا چیزى نمیبینیم و در مقایسه با بحرانهاى جهان واقعیت در خاورمیانه، موقعیتها و بسترهاى زمینه ساز پیشرفت، در حداقل میزان خود قرار دارند. تقریباً مکانى وجود ندارد تا به فهرستى از خطاها، اشتباهات و موقعیتهاى از دست رفته در جهان عرب از یک سو و آمریکا از سوى دیگر، برنخوریم. علاه بر مسائل رایج موجود نظیر مناقشه اسرائیل و اعراب، با روند تصاعدى طرح اتهامات متقابل دوجانبه بر سر جنگ ضدتروریسم روبرو هستیم. همچنین ضرورت ایجاب میکند تا جان تازهاى براى حل مشکلات استراتژیکى دیرینهاى چون انرژى، اصلاحات و وضعیت نظامی آمریکا و اعراب در خاورمیانه بدهیم. در حقیقت، همین مسائل ملموس و آشنا، بخش کلیدى مشکلات فراروى ما هستند. جنگ بر سر اشتباهات گذشته ادامه دارد و برداشتهاى متفاوت از تاریخ و قوانین بینالمللى مسائل را حل نشده به جاى گذاشته و آنها را دائمیکرده است. خاورمیانه، منطقهای است که دیگر نباید به تکرار مکررات و اعمالى که در گذشته انجام شده است، پرداخت.
بلکه باید گذشته را به خاطر سپرد و از آن درس عبرت گرفت. اگرچه راهکارهاى جدیدى براى حل مشکلات حاد استراتژیکى ارائه شده است. در خاورمیانه، «بازى سرزنش» یک شیوه درمان نیست، بلکه یک بیمارى است. آنچه هماکنون مایل به انجام آن هستم، تمرکز بر روى آینده و «هنر ممکن شدن» است، چیزى که چهار مسأله استراتژیکى کلیدى که بیشترین سهم را در فاصله انداختن میان ما داشته است، متأثر میکند. اینکه درباره چه چیزى صحبت میکنیم، میتواند براى اکثریت اعراب که آن را میشنوند، و همچنین براى دولت بوش و حتى مخالفان سرسخت او و یا هر شخصى که به سادگى در اشتباه به سر میبرد، ناخوشایند باشد. به هر حال، الآن، زمان تصحیح ناخوشایندىها نیست. ما با یک محیط و منطقه استراتژیک روبرو هستیم که هیچ یک از گزینههاى عملى موجود، انتخاب مناسبى براى بهبود شرایط در آن نیستند، چرا که توانایى تأمین نظر همه ابعاد یک مسأله را ندارند. اگر ما خواهان پیشرفت واقعى در تمامی نقاط بحرانى هستیم، باید با اعتراف به واقعیات و مشکلات تلخ و ناخوشایند با یکدیگر به مصالحه بپردازیم.
مناقشه اسرائیل و اعراب
اجازه دهید تا با معرفى تفرقهاندازترین مسأله استراتژیکى در منطقه آغاز کنیم؛ بحرانى که بیشترین تأثیر را بر دو قطبى کردن وضعیت استراتژیک داشته است: مناقشه اسرائیل و اعراب. اگر میخواهیم به جلو حرکت کنیم، به اعتقاد من، زمان آن رسیده تا با این حقیقت روبرو شویم که نه دیگر هیچ مذاکره اى و نه هیچ راهحلى که چه در گذشته و چه در آینده توسط سازمان ارائه شده و خواهد شد، هرگز صلح را براى ما به ارمغان نخواهد آورد و ما را به توافقات و تعهدات مبنى بر رعایت حریم مرزهایى که در سال ۱۹۶۷ تعیین شده و تعهدات قبل از آن در سال ۱۹۴۸ نزدیک نخواهد کرد. ما حتى به آنچه احتمالاً در نشست کمپ دیوید و یا Tabah به دست آمد، نخواهیم رسید. در صورت عدم وقوع جنگ، هرگونه توافقنامه صلحى به معناى ادامه کنترل اسرائیلىها در منطقه بیتالمقدس خواهد بود، دورهاى طولانى از جدایى فیزیکى میان اسرائیلىها و اعراب که توسط دیوارها و موانع امنیتى به وجود میآید و فلسطین نیز به آرامیبه سمت استقلال کامل پیش رفته و به صورتى نامحدود به کمک خارجى وابسته خواهد شد. این بدان معناست که با یک واقعیتى دردناک روبرو خواهیم شد، مبنى بر اینکه راه حل واقعى و عملى امروزه در جهان، در نهایت، منتهى به پذیرش چیزى شبیه و نزدیک به همین شرایط فعلى میگردد. بر سر میز مذاکره، نمیتوان جنگهاى باخته را به پیروزى تبدیل کرد.
همزمان، مسأله خاک و سرزمین اهمیت بسیار کمترى از مسائل مربوط به توافقات صلح مییابد. ساختن آینده چیزى فراتر از مرزهاى گذشته، خاک، آب یا کشاورزى است. بلکه مسأله مهم به وجود آوردن یک کشور فلسطینى با جامعه مدنى است که با بهرهمندى از زیرساختارهاى حیاتى و خطوط ارتباطى بتواند عملکرد خوبى داشته باشد. مسأله مهم، سرمایهگذارى صحیح و مدیریت پیشرفت اقتصادى و اشتغال زایى است. مسأله مهم این است که بتوانیم فرصتهاى واقعى، امنیت و حقوق کامل شهروندى در یک کشور آزاد و واقعى را در اختیار یک جمعیت شهرى بزرگ و جوان قرار دهیم. آینده بستگى به ایجاد نوع متفاوتى از یک نقشه راه دارد: طرحى که متمرکز بر این باشد تا چگونه براى فلسطینیان، یک آینده اقتصادى مطمئن و واقعى تأمین کنیم و نه اینکه همچنان به بحث در مورد مسائل گذشته ادامه دهیم. آینده مطمئن در گرو ارتقا از وضعیت فعلى که مبهم است، به یک تلاش بینالمللى هدفمند براى متقاعد کردن دو طرف ماجرا جهت پذیرش مرزهاى واقعى در نقشه با جزئیات کامل است که در توافقنامه نهایى خواهد آمد.
براى اینکه تنها یک طرف برنده باشد، هر دو طرف باید ببازند. در مورد اسرائیل اینکه، هر راه حل استراتژیک منطقى به معناى رد تمایلات اسرائیلىها و به تأخیر انداختن آن است. در مورد فلسطینىها، بدان معنى است که باید اعتراف کرد استقلال فلسطینىها حتى در حد دلخواه دولت فلسطین و ساختار امنیتى تأمین نخواهد شد. ما نیازى به بحثهاى غیرمتمرکز بر سر آنچه هرگز اتفاق نخواهد افتاد، نداریم. ما به جرأت و شهامتى احتیاج داریم تا بتوانیم اسرائیل را براى اجراى کامل آنچه میتواند، اتفاق بیفتد، تحت فشار بگذاریم. مسأله مهم جنگ سال ۱۹۶۷ نیست، بلکه زمان حال است. بحثهاى بىشمارى درباره مسأله سرزمین اشغال شده ایراد شده است، اما براى ممکن شدن ایجاد کشور فلسطینى کارآمد، حذف توافقنامههاى مرزى و توسعه مناطق امنیتى است که خود حیات اقتصاد و تجارت، تأسیسات زیرساختى و مسیرهاى جدید ارتباطى براى سرزمینى را که تسلیم نخواهد شد، احیا خواهد کرد. همین مسأله، زمینه ساز کمک آمریکا به فلسطینىها خواهد شد. کمک آمریکا در ایجاد نیروهاى امنیتى فلسطینى کارآمد و فشار به اسرائیل براى پذیرش چیزى به جز (کمتر از) امنیت مطلق. دقیق تر بگوییم، دستیابى به صلح، نیازمند تلاش به رهبرى آمریکا است تا اسرائیل را وادار کند توافقنامههایى بیش از آنچه سیاستمداران کنونى اسرائیل قبول دارند، بپذیرد؛ همچنین باید راهى براى رسیدن به توافق و مصالحهاى سیاسى ـ مذهبى در مورد بیتالمقدس بیابند، مسألهاى که بسیارى از اسرائیلىها در مورد آن شدیداً مقاومت و پافشارى خواهند کرد. جهان امروز، دیگر به سال ۱۹۶۷ برنخواهد گشت و اصل این واقعیت مبنى بر بیتالمقدس بزرگ تر، تغییر نخواهد کرد.
هم اینک مسأله مربوط به سال ۱۹۶۷ و یا خطوط سبز نیست. دولت بوش و کنگره آمریکا تنها در صورتى قادر به حمایت و ایجاد یک صلح پایدار خواهند بود که توان متقاعد کردن اسرائیل به این مهم را داشته باشند که آمریکا نمیتواند از گسترش و توسعه بىانتهاى مناطق امنیتى اطراف بیتالمقدس و نگهدارى از تأسیسات اسرائیلى، جادههاى امنیتى و دیگر مسائل امنیتى طولانى مدت در کرانه باخترى حمایت کند. سیاستهاى داخلى اسرائیل و خصوصاً سیاستهاى ماندگار مرزى، نه تنها صلح ایجاد نمیکنند، بلکه منافع استراتژیک آمریکایىها و حتى خود اسرائیلىها را تأمین نمیکنند. این سیاست، استراتژى بیهوده و تحریککنندهاى است که باید چارهاى براى درمان آن اندیشید. اسرائیل و حامیانش، باید درک و تصور خود از استراتژى را بسط دهند و ماوراى مشکلات امروزى و انتخابات آتى بنگرند و بیندیشند. اسرائیل باید این حقیقت را بپذیرد که امنیت یک مسأله است، اما استمرار حضور فعلى اش در کرانه باخترى هیچ سودى نخواهد داشت، مگر آنکه فلسطینیان و اعراب خشمگین را تحریک و صلح را غیرممکن میکند.
جدایى و تفکیک شاید لازم باشد، اما اگر تعریف واضحى از کشور فلسطین که میتواند به عنوان یک کشور مستقل عمل کند، ارائه نشود، مثمرثمر نخواهدبود. براى حصول به نتیجه باید از این کشور مستقل حمایت شود و اسرائیل در جهت برقرارى روابط حسنه با تمامی رژیمهاى میانهروى عرب و اسلامی تلاش کند؛ کارى که با مصر و اردن انجام داده است. مادام که اسرائیل تنها به امنیت خود و نه یک بینش استراتژیک کلان نگاه میکند، امیدى براى تحقق صلح عملى و واقعى و با معنى وجود ندارد. دستیابى به صلح، نیازمند آن است تا اعراب و اروپایىها به این شناخت برسند که مسأله بر سر مرزهایى که در گذشته تعریف شدهاند نیست، بلکه حریم آینده مهم هستند. اکثر حقایق امروز، حقایقى هستند که در آینده نیز خواهند بود. تباه کردن فلسطینىها، نسلى بعد از نسل دیگر، هیچ حاصلى نداشته است و نخواهد داشت. شکوفایى اقتصاد، حقوق نفوس و استقلال، آینده را تأمین خواهند کرد.
جهان عرب براى خود این چنین آسان دیده است تا نسبت به حقایق گسترده در منطقه بىاعتنا باشد. بسیارى از رژیمهاى کشورهاى عربى از ماجراى جنگ اسرائیل و اعراب به عنوان بهانهاى براى ناکامىهاى خود و افزایش بىحد سطح نظامی گرى شان بهره جستهاند. اشاره به خطوط سبز ۱۹۶۷ در مذاکرات یک نقطه اتکاى معتبر است. اگرچه در عمل و واقعیت به گونهاى دیگر است، به علاوه، اکثریت جوامع عربى باید درک کنند، آنها هستند که از این موضوع به نفع خود بهرهبردارى میکنند. افراطیون اسلام گرا نیز از عدم اتخاذ استراتژى کلان توسط اعراب استفاده میکنند. فلسطینىها نیاز به یک تعریف جدید و به سلیقه خود دارند؛ سیاستى که بر پایه اطلاعات و منافع شان باشد و نه فقط بر پایه شواهد تاریخى. بسیار روشن است که مقامات دولتى فلسطین نمیتوانند از پیامدهاى اشتباهات، فساد و بىکفایتى خود در امان بمانند. بسیار محتمل است که فلسطینىهاى وفادارتر، جوانتر و سکولار کاملکننده کادر قدرت یا جایگزین رهبران شکست خورده گذشته شوند. (در انتخابات هفته گذشته فلسطین، جنبش فتح شکست خورد ـ م) همچنین احتمال اینکه آنها جنبشهایى نظیر حماس و جهاد اسلامی را تشکیل دهند، بسیار کم میشود. یک چیز کاملاً قطعى و روشن است: بدون واقعگرایى و اصلاحات اساسى مؤثر، آنها بازنده خواهند شد.
در نهایت، فلسطینىها خود باید به این باور و درک برسند که باید یک نیروى امنیتى واحد و مؤثر ایجاد و از اعمال خشونت پرهیز کنند و نشان دهند که به شایستگى میتوانند از کمکهاى ارسالى استفاده کنند. مقامات فلسطینى هماکنون در ظرف یک سال نزدیک به یک میلیارد دلار کمک دریافت کرده و یک میلیارد دلار نیز درآمد داشتهاند. چیزى نزدیک به ۷۵ درصد از این مبلغ به پرداخت حقوق افراد کارمند و بازنشسته اختصاص مییابد؛ غالباً براى افرادى که کار نمیکنند یا وجود ندارند. صرفنظر از اینکه مقامات فلسطینى تا چه اندازه به استفاده از سرمایهشان خبره هستند. به هر حال، اقتصاد و مردم یک استراتژى واقعى را در آینده فلسطین تقویت میکند و تحکیم میبخشد. حق فلسطینىها براى بازگشت، هرگز بیشتر از آنچه در اسرائیل گرفته شده است، تضییع نخواهد شد. نکته اى که به همین اندازه اهمیت دارد، این است هر فلسطینى که به غزه و کرانه باخترى بازگردد، اگر مهارت به خصوصى نداشته باشد، به شدت وابسته به فلسطینى خواهد بود که خود بیش از یک دهه با کابوسهاى جدى چون افزایش جمعیت روبرو بوده است.
طبق آمار سازمان ملل متحد، غزه و کرانه باخترى در سال،۱۹۵۰ جمعیتى کمیبیشتر از یک میلیون نفر داشتهاند. در زمان شروع جنگ در سال،۱۹۶۷ این جمعیت به حدود 2/1 میلیون نفر رسید. سازمان ملل متحد پیشبینى میکند این رقم تا سال ۲۰۲۰ به 7/5 میلیون نفر و تا سال ۲۰۵۰ به 1/10 میلیون نفر برسد. آینده استراتژیک آوارگان فلسطینى ـ اگر آینده واقعى داشته باشند ـ بستگى به وضعیت اقامتى آنها در کشورهایى دارد که هم اکنون در آن سکنى گزیدهاند یا اینکه آنها را به منطقهای که بتواند بهتر از غزه و کرانه باخترى پذیراى اقامت دائم آنها باشد، انتقال داد. به علاوه، زمانى که جهان عرب یا برخى از کشورهاى عربى میزبان، بتوانند با آنها بدرفتارى یا از آنها به عنوان گروگانهاى سیاسى استفاده کنند (در قبال وعدههاى تو خالى و پوچ)، مدتهاست که به پایان رسیده است. آمریکا، گروه ۴ جانبه کشورهاى عربى، اسرائیل و فلسطینىها لازم است بدانند، این نوع صلح به آسانى و تنها با صبر و گذر زمان حاصل نمیشود.
هرگز توافقات نهایى مذاکرات سیاسى به سهولت امکانپذیر و مشکلات کلیدى حل نخواهند شد. دولت بوش، اتحادیه اروپا و جهان عرب تنها نباید تلاش خود را محدود به اجراى بخشى از طرح جامع صلح کنند، بلکه باید به جزئیات این طرح کلان اهمیت داده و به فلسطینىها، اسرائیلىها و یکدیگر فشار آورد. مذاکرات باید به جلو رانده و هدایت شوند، حتى اگر در این خلال اهدافى هرچند مثبت را کنار بگذارند. در نهایت، اینکه اگرچه براى کشور سوریه، مسأله جولان به مشکلى تبدیل شده است، اما دلیلى براى سایر جهانیان وجود ندارد تا نگران آن باشند. در صورت تغییر حکومت سوریه، باز هم بازگشت جولان، جایى در لیست اولویتهاى استراتژیکى منطقهای ندارد. دیگر بیش از این، لبنان در اشغال اسرائیل یا سوریه نیست و نباید به نفع هیچ یک از آنها گام بردارد. آینده فلسطینىها، مشخصاً با اهمیتتر از آینده تنى چند از سوریهاىهاى جولان است. در حقیقت، دیگر بسیار دردآور است که حتى تصور طرح یک مسأله استراتژیک مهم را در جهان عرب در سر بپرورانیم، در حالى که در آن، طرح اهمیت انسانها و معیارهاى ارزشى لحاظ نشده باشد.
لزوم خروج نظامی آمریکا از عراق
حال باید خطاب به همه اعراب، آمریکایىهاى حامی دولت بوش و مخالف جنگ عراق نسبت به ضرورت خروج سریع آمریکایىها از عراق گوشزد کنیم.
در حال حاضر، مسائلى چون ناکامىها و اشتباهات سرویس اطلاعات امنیتى آمریکا مطرح شده است، همان طور که به موازات آن، عدم واقع گرایى در بینش و معادلات نومحافظهکاران از عراق و اینکه تهاجم آمریکا به عراق چه زمانى پایان مییابد نیز در مجامع بینالمللى بارها و بارها مطرح شدهاند و به بحث گذاشته میشوند. آنچه حائز اهمیت بسیار است، اینکه گذشته نباید پیش درآمد و مقدمه اى براى آینده باشد. ما در زمان حال به سر میبریم و متعلق به جایى هستیم که آنجا هستیم، ضرورتهاى اخلاقى ما ایجاب میکند تا هر آنچه در توان داریم براى به دست آوردن بهترین نتیجه و دستاورد ممکن براى عراق و تمامی مردم آن کشور به کار ببریم و زمانى که میگویم «ما»، منظورم تنها ایالات متحده نیست. جهان عرب براى مدتها صدام را تحمل کرد، حتى پس از جنگ تهاجم به کویت. میراث به جامانده از او و روش اعراب، حداقل نتیجه اى که در برداشت، برانگیختن خشم شیعیان و کردها و افزایش فشار براى فدرالیسم و تجزیه کشور بوده است. مهمتر از آن اینکه، دیگر جهان عرب نمیتواند هزینههاى استراتژیک عقب نشستن و خاموش ماندن را بپردازد و فقط بگوید: من که به شما گفتم، اروپا نیز نمیتواند ارزشهاى اخلاقى را زیر پا بگذارد و خود در آرامش امنیت به تنهایى روزگار سپرى کند.