تا آنجا که حافظه تاریخی این سرزمین ـ ایران ـ به یاد دارد، در ابتدا روسیه و سپس شوروی همواره به عنوان اصلیترین تهدید به تمامی ت ارضی و استقلال ایران در یکی دو قرن اخیر شناخته شده است. این امپراتوری پهناور چه در شکل تزاری و چه به صورت بلشویکی آن اشتهای سیریناپذیری برای توسعه از خود نشان میداد. (چه در قالب طرح توسعهطلبی استعمارگونه و چه در شکل سیاست مرزهای امن و دنبال کردن سیاست ایجاد مناطق میانی یا حائل) به هرحال با فروپاشی شوروی و ظهور کشورهای جدید از بطن ابرقدرت سابق در آسیای مرکزی و قفقاز به یکباره محیط استراتژیک ایران در شمال، دچار دگرگونی عظیم و تغییر بنیادین شد.
در دهههای پایانی قرن بیستم پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ۴ کشور با دریای خزر هم مرز شدند. اما امروزه با ورود به قرن بیست و یکم بازیگران متفاوتی را بیش از گذشته در این منطقه شاهد هستیم که برخی به دلایل خاص سیاسی ـ از جمله فروپاشی شوروی ـ و برخی دولتها با اغراض خاص سیاسی و اقتصادی همانند دولتهای چین، ترکیه و کشورهای اروپایی در منطقه خزر حضور یافتهاند.
اما مهمترین مسأله در رابطه با حوزه خزر، استقلال جمهوریهای بازمانده از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و بحث مورد منازعه، تعیین رژیم حقوقی کشورهایی است که تاکنون از چنین حقی برخوردار نبودهاند. از میان مباحث و دلایلی که در باب اهمیت دریای خزر گفته میشود؛ بیشترین صحبت و مهمترین بخش در رابطه با اهمیت ژئواکونومیک آن است، در تبیین این مسأله باید به نظریه لوتزکلومن، نویسنده انگلیسی کتاب «بازی بزرگ جدید: نفت و خون در آسیای میانه» اشاره کرد که معتقد است درجه اصلی اهمیت منطقه در دهههای آینده بحث نهضت و منابع فسیلی است و غنایم اصلی «بازی بزرگ» را نفت و گاز خزر تشکیل میدهند.
همچنین «دیک چنی» معاون رئیسجمهور آمریکا در دولت کلینتون در نطقی در سال ۱۹۹۸ خطاب به مردان نفتی اعلام کرد که هیچ زمانی را سراغ ندارم که منطقهای به یک باره اهمیت راهبردی خزر را یافته باشد و در ادامه تلاشهایش در ماه مه ۲۰۰۱ (دیک چنی) در گزارش ملی انرژی آمریکا به آنها توصیه کرد: «رئیسجمهور باید امنیت انرژی را در صدر اولویتهای سیاست تجاری و خارجی ما قرار دهد و حوزه خزر به سرعت به منبع جدید تأمین انرژی تبدیل میشود. همینطور این نظریه که سرزمینهایی (که) دارای ذخایر نفت و گاز (هستند) تأثیر مستقیم بر قدرت و تصمیم گیری دولتها دارند از سوی«دونالد رامسفلد»مطرح شد که آن را گزارش و طرح خود در قالب دکترین دفاعی آمریکا به کنگره تقدیم کرد و براساس این طرح سیاست خارجی آمریکا در دولت بوش را تسلط بر مناطق حساس استراتژیکی و مراکز و منابع مهم نفتی و گازی و... عنوان کرده است و از آنجایی که از نظر ذخایر نفت خیز گفته میشود که این منطقه پس از خلیج فارس و سیبری سومین رتبه را به خود اختصاص داده است. اهمیت این منطقه در سیاستهای منطقهای و جهانی آمریکا و سایر دول اروپایی و غیر آن به روشنی مشخص میشود. هرچند که در برخی آمارها زیاده از حد بزرگنمایی شده است اما در بعضی از تخمینها بین ۱۱۰ تا ۲۴۳ میلیارد بشکه نفت خام به ارزش تقریبی بیش از ۴ تریلیون دلار متغیر است. به هر تقدیر آنچه که آشکار است این که قدرتهای جهانی به دنبال تأمین منافع خود هیچ حد و مرزی نمیشناسند هرچند که در سالهای اخیر (با ورود بازیگران متعدد خارجی) این روابط و همکاریها در حال رنگ باختن است، اما روسیه همچنان به عنوان یک عامل اثرگذار برتری دارد. برای مثال پس از فروپاشی اتحاد شوروی، ۲۵ میلیون روس ناگاه خود را در شرایط زندگی اقلیتها در کشورهای بیگانه یافتند، مسأله اساسی، میزان حساسیت روسیه نسبت به تأمین حقوق اقلیتهای روس بود.
از آنجایی که روسیه خود را میراث دار امپراطوری شوروی سابق میداند تلاش دارد سیاست منطقهای خود را با احتیاط پیش برد. از یک طرف روسیهخواهان آن است که همچنان رابطه خود را با کشورهای تازه استقلالیافته و همسایه خود در دریای خزر حفظ کند و از طرف دیگر نمیخواهد موجب واگرایی ایران از نزدیکی با روسیه شود برای درک بهتر موقعیت منطقهای ـ حوزه خزرـ شمال ایران به طور مثال اگر خط فرضی عمودی از روسیه (شمال) به سمت ایران (جنوب) رسم کنیم، در دو سوی این خط دو منطقه آسیای میانه (در شرق) و قفقاز (در غرب) قابل ملاحظهاند که آمریکا و سایر دولتهای دخیل در این منطقه هر کدام در این دو منطقه اهداف و استراتژیهای خاصی را دنبال میکنند.
از ۱۹۹۱ تا سال ۱۹۹۳ دولتهای تجزیه شده و استقلالیافته در یک حالت بیوزنی بوده و نسبت به کشورهای مختلف دنیا سیاستی خاص و خط و مشی مشخصی را دنبال نمیکردند و بیشتر در فکر اصلاح قوانین داخلی، بازنگری در قوانین و ساختارهای کلی نظام و البته در شادی و نشاط پس از استقلال فرو رفته بودند که با کمکهای مالی و اقتصادی خاص و با اهداف معین، از جانب ایالات متحده آمریکا و برخی از دولتهای غربی همراه شده بود. از سال ۱۹۹۳ تا سال ۲۰۰۱ این کشورها همچنان در لاک دفاعی خود قرارداشته اند و همچنان بزرگترین متحد و طرف اقتصادی، سیاسی، نظامی این کشورها را طرف دولت روسیه تشکیل میداد و نسبت به ابراز تمایل دیگر دولتها و کشورهای خارجی با شک و تردید، به همکاری دوجانبه مینگریستند.
در کنار این مسئله، تأمین امنیت مرزهای روسیه از طریق تأمین امنیت جمهوریهای پیرامون روسیه به طور جدی در دیدگاههای رهبران روسیه مورد توجه قرار گرفته بود. در طول سالهای ۱۹۹۳تا ۱۹۹۵تلاش برای احیای مجدد پیوندهای اقتصادی شدت گرفت (ایجاد یک بازار مشترک در میان اعضای جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع) که در سالهای ۹۶ـ ۱۹۹۵ نیز روسیه سفید و روسیه و بعد هم قزاقستان و در سپتامبر ۹۶ـ ۱۹۹۵ قرقیزستان، تاجیکستان و ازبکستان نیز رسماً به آنها پیوستند.
رهبران این جامعه اقتصادی بیش از ۶۰۰ توافقنامه اقتصادی و غیراقتصادی را به امضا رساندهاند که این مسأله نشان از عمق پیوندهای (سیاسی) و نزدیکی (اقتصادی) این کشورها با فدراسیون روسیه دارد.
روسیه برای همگرایی مجدد در جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع انگیزههای اقتصادی ـ سیاسی و امنیتی زیادی دارد.
یکی دیگر از مسائل مهم در روابط روسیه با جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع، فشار روسیه بر جمهوریهای پیرامون برای تسویه بدهی شان با روسیه است هر چند که تجارت با روسیه برای این کشورها بسیار مهم و حیاتی است و حدود نیمیاز حجم تجارت برخی از این کشورها با روسیه انجام میگیرد، ولی برای روسیه سودآوری اقتصادی خاصی ندارد (نظربایف رئیسجمهوری قزاقستان در سال ۱۹۹۵ حجم تجارت این جمهوی با روسیه را ۴۷ درصد کل تجارت آن کشور خواند ولی در همین مدت سهم تجارت روسیه با این کشورها بالغ بر ۱۴ درصد بوده است).
از سال ۲۰۰۱ تاکنون تحولات در افغانستان و عراق موجب نزدیکی هرچه بیشتر آمریکا و سایر دولتهای غربی به دولتهای این منطقه شده است که البته این بحث ریشههایش به اواخر جنگ سرد برمیگردد. اگرچه با خروج اتحاد جماهیر شوروی از افغانستان در تاریخ ۱۵ فوریه ۱۹۸۹ صلح به این کشور بازنگشت. ولی این خروج در جهت منافع آمریکا بود.
«ونسان» از کارشناسان شورای امنیت ملی آمریکا در ملاقات با ژنرال «حمید گل»، رئیس سابق اطلاعات پاکستان، گفت: با خروج ارتش سرخ، اهداف ایالات متحده قابل دسترستر شده است.
حضور آمریکا در سالهای پس از واقعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ تاکنون در منطقه پررنگتر شده و از طرفی دیگر کشورهای تازه استقلال یافته، هر چند با آهنگی کند درهای بسته کشورهایشان را به روی آمریکا و متحدان غربیاش باز کردهاند.
در یک نگاه کلی کشورهای دخیل در منطقه را به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
۱- کشورهای هسته (ایران، روسیه، جمهوری آذربایجان، ترکمنستان و قزاقستان)
۲- کشورهای پیرامون کشورهای هسته (چین، افغانستان، ترکیه و...)
۳- کشورها و قدرتهای سیاسی ـ اقتصادی و نظامی خارج از منطقه اما دارای اشتراک منافع در منطقه خزر (ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا)
در این میان نقش کشورهای پیرامونی در تحولات آینده بسیار حائز اهمیت است.
واقعیت این است که عدم همگونی در تقسیم منابع و همچنین قدرت و تواناییهای نظامی و امنیتی و حتی جمعیتی و غیره در کشورهای منطقه به همراه ضعف اقتصادی مالی آنها موجب شده است که کشورهای کوچک منطقه برای دفاع از حقوق خود متوسل به بازیگران قدرتمند خارج از منطقه شوند و با تشکیل اتحاد و یا ائتلافی از چند کشور درون منطقه، با کشورهایی از مناطق دیگر جهان، پای آمریکا و اروپا را به این منطقه باز کنند. در اینجا نقش کشورهای پیرامونی بسیار حائز اهمیت است. این کشورها اگر بتوانند نقش خود را در قالب یک بالانسر ایفا کنند، به این نحو که توازنی را میان کشورهای هسته و کشورهای خارج از این منطقه را با توافق و اتحاد با کشورهای هسته ایجاد کنند، هم در امنیت خود کوشیده، هم در امنیت کشورهای این منطقه دخیل بودهاند و هم فردای این منطقه را از آسیب و عوارض ناشی از دخالتهای بیگانگان خارج از منطقه تا حدود زیادی بیمه خواهد کرد.