مروری بر زندگی
در دوم اکتبر ۱۸۶۹، «موهندراس کار مچاگاندی» در «پربندر» متولد شد. در ۱۲ سالگی و در اعتراض به عدم استقلال کشورش، به همراه دوستی، تصمیم به خودکشی میگیرد. دو سال بعد با «کاستوربای» دختر یک تاجر «پربندر» ازدواج میکند که زندگی مشترک آنها ۶۱ سال طول میکشد.
در ۱۹ سالگی برای تحصیل حقوق به لندن میرود. در آنجا با کتابهای «عهد جدید»، «روشنایی آسیا» اثر آرنولد و «بهگواد گیتا» آشنا میشود و آنها را میخواند. در سال ۱۸۹۶ است که گاندی به هند باز میگردد و آرام آرام شعلههای مبارزه علیه نبود استقلال، در او جان بیشتری میگیرد.
بیتردید سال ۱۹۰۹ برای گاندی یکی از پررونقترین سالهای زندگیاش بوده است. او در این سال با تولستوی آشنا میشود و تحت تأثیر وی «هند سواراج» را مینویسد.
اما گاندی در این کتاب چه گفت که بعد از سالها هنوز مورد مناقشه است؟
هند سواراج؛ راهی به استقلال
«هند سواراج»، بیهیچ تردیدی، اثر برتر فلسفه گاندی است. این کتاب یکی از مهمترین آثار قرن بیستم است که البته بسیار بد درک شده است. میتوان دو دسته انتقاد نسبت به «هند سواراج» را اینگونه تقسیمبندی کرد:
الف) بسیاری از انتقادها، این کتاب را اثری اتوپیایی و واپسگرا میداند که به شوریدن علیه علم، ماشینیسم و تمدن مدرن دعوت میکند.
ب) برخی دیگر از انتقادها، خواندن این کتاب را به مثابه یک رساله معنوی گاندی که نمایانگر هسته عقاید و مذهبی اوست، توصیه میکند.
برای گاندی «سواراج» به معنای استقلال است. این استقلال، نه یک رؤیا، بلکه یک واقعیت است. به تعبیری این کتاب، فرزند زمان خویش است. با این حال، هیچ مطالعه تطبیقی ـ تاریخی بین تمدن هندی و تمدن غربی، نمیتواند «هند سواراج» را نادیده بگیرد؛ اما از آن جایی که این کتاب متأثر از شرایط حاکم بر نگارش آن است، هم قوت و هم ضعفی برای کتاب محسوب میشود. قوت است چرا که محور اساسی و اصلی اندیشه عدم خشونت گاندی و اساسیترین حربه مبارزه هند برای استقلال است و هم ضعف است چرا که تحت تأثیر شرایط حاکم بر زمان و مباحثات عصر خود قرار گرفته است.
گاندی در بخشی از این کتاب مینویسد: «تمایل تمدن هندی، ارتقای انسان اخلاقی است، در حالی که تمایل تمدن غربی بر ترویج بیاخلاقی است. تمدن غربی، تمدنی است بی خدا، در حالی که تمدن هندی بر پایه باور خداوند استوار شده است.» (هند سواراج، ص ۷۱). اما آیا این سخن از کسی که خود پایه ریز اصول «گفتوگو» و «مدارا»ست، پذیرفتنی است؟ بی تردید، خیر. گاندی نیز با اذعان بر این امر مینویسد: «هدف، هرگز این نتیجهگیری نیست که هر چه غربی است، بد است. من از غرب بسیار آموختهام.» (مجموعه آثار، جلد ۹، ص ۳۰۰).
گاندی اگر چه منتقد تمدن غرب است ـ که جوهره این انتقاد را از تولستوی وام گرفته است ـ اما تحت تأثیر اندیشه سیاسی، فلسفی و مذهبی غرب نیز هست. هم از این روست که میتوان «هند سواراج» را در گام نخست، بیانیهای دانست که به بسط عقاید اخلاقی و سیاسی گاندی اختصاص دارد.
نامهای برای عدم خشونت
در سال ۱۹۰۸، دانشجویی هندی به نام «تاراک نات داس» که مقیم ونکوور کاناداست و مجله ای انقلابی به نام «هندوستان آزاد» را منتشر میکند نامهای به لئوتولستوی مینویسد و از او درخواست میکند که وی را در مبارزه علیه انگلیسیها حمایت کند. تولستوی عقاید افراطی داس را رد میکند و به او توصیه میکند که به استراتژی عدم همکاری علیه حضور انگلیسیها در هند، رو بیاورد؛ اما این گاندی است که روح نهفته در این نامه را که تولستوی آن را «نامه به یک هندو» نامیده بود، در مییابد.
از این رو، گاندی تصمیم میگیرد که «هندسواراج» را به عنوان متنی که تحت تأثیر مستقیم تولستوی نوشته شده، برای او ارسال کند. گاندی در مقدمه این کتاب مینویسد: «... حتی اگر نظرات بیان شده در«هند سواراج» توسط من ابراز شده باشند، من کاری جز ادامه فروتنانه راه تولستوی، راسکین، ثورو، امرسون، و دیگر نویسندگان انجام ندادهام... تولستوی، سالیان طولانی استاد من بوده است.» (هند سواراج، ص ۶). اما چه عاملی باعث شد تا گاندی این کتاب را بنویسد.
خود میگوید:«تنها انگیزه، خدمت به میهن خویش، جست وجوی حقیقت و تعقیب آن است.» (همان، ص۱۱). گاندی با تأسی از تولستوی، نیروی عشق را نیرویی میداند که جهان بدون وجود آن نابود خواهد شد (همان، ص ۸۹). پس نیروی عشق را«نیروی روان» نام مینهد و آنچه گاندی به دفاع از آن برمیخیزد برتری اخلاقی عدم خشونت است که نمادی از قدرت روان است.
از نظر گاندی «عدم خشونت» تحقق نمییابد مگر این که هرکس بر جسم و روان خود تسلط یابد و این امر نیز حاصل نمیشود مگر از طریق «استقلال فردی» که «استقلال جمع» را حاصل میکند؛ یعنی این استقلال مردم است که از جمع استقلال افراد حاصل میشود. به زعم گاندی، استقلال زمانی به دست میآید که ما «بتوانیم بر خود حکومت کنیم» (همان، ص ۷۳). پس از این روست که گاندی معتقد است: «هموطنان من تصور میکنند برای خلاص شدن از انگلیسیها، باید تمدن مدرن و روشهای مدرن خشونت را انتخاب کنند.
«هندسواراج» برای این نوشته شده است تا نشان دهد که آنها، سیاست خودکشی را تعقیب میکنند؛ اما اگر به تمدن شکوهمند خویش بازگردند، انگلیسیها یا این تمدن را انتخاب خواهند کرد و هندیمآب خواهند شد، و یا از اشغال هند دست خواهند کشید.» (همان، ص ۷). باری، گاندی منادی عدم خشونت و رنج استقلال است.
پژواک حقیقت
گاندی پس از سالها مبارزه برای استقلال و روشنگری مردم کشورش، به دست جوان هندوی تندرویی به قتل رسید. مرگی که گویی به او الهام شده بود: «جنگنده عاشق مرگ است؛ نه مرگ دربستر بیماری، بلکه مرگی که در میدان نبرد سر میرسد... مرگ، در هر زمانی خجسته و مبارک است، ولی برای جنگندهای که برای آرمان خود ـ حقیقت ـ میمیرد، خجستگی آن دو چندان است.» (نیایش، ص ۲۳۵).
زندگی و مرگ گاندی چنان به هم آمیخته بود که نمیتوان گفت کدام یک بر دیگری حسرت میخورد؛ اما تنها این را میتوان گفت که در کمتر از بیست ساعت پیش از ترورش در محل نیایش دسته جمعی، خطاب به مانوبن گاندی در شب ۲۹ ژانویه ۱۹۴۸ میگوید: «تو از ایمان من به راماناها آگاهی. اگر من بر اثر یک بیماری مزمن، یا نه، اگر بر اثر یک جوش یا کورک بمیرم، وظیفه توست که ولو به قیمت برانگیختن خشم مردم علیه خود، به دنیا اعلام کنی که من آنگونه که ادعا میکردم مرد خدا نبودهام.
اگر چنین کنی روح من قرین آرامش خواهد شد. این نکته را نیز به خاطر بسپار که اگر کسی با شلیک گلولهای قصد جانم را کند، همانطور که چند روز پیش کسی با پرتاب بمب چنین کرده و من بدون نالهای گلوله را بپذیرم و آخرین نفسم را به همراه نام خدا تقدیم کنم، تنها در این صورت است که میتوان گفت در ادعای خود صادق بودهام.» (همان، ص ۲۳۷).
به هر تقدیر، در سیام ژانویه ۱۹۴۸، پنجاه و هشت سال پیش، مهاتما (روح بزرگ) واقعی با پیام صلح و با نام راما به حقیقت پیوست تا همواره به شیوه خود منادی استقلال باقی بماند.