کارل کائوتسکی
مترجم: سعید قاسمینژاد
خاستگاه سوسیالیسم
چه چیز سوسیال دموکراتها را از کمونیستها جدا میکند؟ همچون سوسیالیستها، کمونیستها نیز یک حزب طبقه کارگر هستند. رهایی طبقه کارگر هدف مشترک آنها است. زمانی هر دو آنها پایههای تئوریک مشترکی داشتند ولی بعدها مغاکی در میان آنان دهان گشود. مغاکی که هر قدر هم ما تمنا داشته باشیم و لزوم گذر از آن را مورد توجه قرار دهیم قابل گذر نیست. این مغاک بهخاطر سوءتفاهم یا اختلافنظر صرف پدید نیامده است.
برای درک آشتیناپذیری مطلق سوسیالیسم و کمونیسم ابتدا باید نگاهی به تاریخ و خاستگاه سوسیالیسم بیندازیم. سوسیالیسم از دو منشأ سرچشمه میگیرد؛ ریشه اخلاقی و ریشه اقتصادی. اولی از سرشت طبیعی انسان سرچشمه میگیرد و دومی از طبیعت جامعه سرمایهداری و موقعیت کارگران بهعنوان یک طبقه در آن.
شعار «آزادی، برابری، برادری» که توسط انقلابیون فرانسه ارائه شد مقدم بر تمامی تاریخ مکتوب است. آن شعار آروزی تمامی ستمدیدگان، استثمارشدگان و دوستداران آنان را از آن موقع که ستم و استثمار وجود داشته است بیان میکند، ولی این شعار تنها صورت مساله را مطرح میکند و راهحل آن را نشان نمیدهد.
تصورات متفاوتی که درباره چگونگی این راهحل پدید آمده است، تفاوتی که ناشی از وضعیتهای اجتماعی و طبقات متفاوتی که به جستوجو برای یافتن آن پرداختهاند، است. تنها در روش تولید سرمایهداری این مساله راهحلی دارد که هم ممکن است و هم مطلوب که آن زاهحل نیز از طریق بنیانگذاری اقتصاد اجتماعی دموکراتیک کارگران است. این راهحل تنها از طریق تحقیقات اقتصادی و نه از طریق ابراز خشمی اخلاقی دستیافتنی شده است.
مطمئناً این راهحل هرگز، تنها از طریق تمنای پرشور برای آنچه از 1789 «آزادی، برابری، برادری» نامیده شده است، دستیافتنی نخواهد بود. تمامی متفکران سوسیالیست هر شکلی از بردهداری و استثمار را مردود میشمردند ولی آنها همینطور کارگران فکری قلمرو اقتصاد نیز بودند. سوسیالیستهای اولیه باور داشتند که طبقه کارگر نمیتواند با تلاشهای خودش، خود را آزاد کند. آنان باور داشتند طبقه کارگر باید توسط کوششهای انسان دوستانی والاتر از کارگران آزاد شود. به زودی مشخص شد که آن «خواسته کوچک» باید از دولتمردان و میلیونرهای جهان بورژوایی مورد انتظار باشد.
در کنار آرمانشهرگرایانی که روی نیت خیر بورژوازی حساب میکردند سوسیالیستهایی وجود داشتند که پی برده بودند قدرت لازم برای محقق کردن سوسیالیسم تنها از درون خود طبقه کارگر برمیخیزد. ولی آنان از تودهها نیز ناامید بودند، این سوسیالیستها خود را نخبگان طبقه کارگر نامیدند بدان معنی که خود را والاتر و فراتر از یک کارگر متوسط و معمولی میدانستند. آنها به همراه انقلابیون حرفهیی مشغول توطئهچینی برای بهدست آوردن قدرت سیاسی شدند و کوشیدند سوسیالیسم را به وسیله طغیان مسلحانه به بار آورند. در نهایت آنها سوسیالیستهایی بودند که به خود اجازه دادند توسط دورنمایی ناشی از حرکتهای اولیه جنبش کارگری گمراه شوند، تعداد و قدرت تفکر کارگران زمان خود را دست بالا گرفتند و باور داشتند که طبقه کارگر برای بهدست آوردن سریع قدرت دولت و تغییر دادن جامعه مطابق با ایدههایشان تنها به دموکراسی یا به عبارت دیگر حق رای همگانی نیازمند است.
تمامی این مکاتب، اگرچه با هم متفاوت به نظر میرسیدند، این ویژگیهای عمومی را داشتند: طبقه کارگر را به چشم چیزی نگاه میکردند که گویا خود آن را کشف کردهاند و در جستوجوی راهحلهایی فوری برای مشکلات اجتماعی بودند. به عبارت دیگر به دنبال از میان بردن فوری فلاکت و بردگی طبقه کارگر بودند. هریک از این مکاتب دیگر سوسیالیستها را به شدت نقد کردند و هریک توهمات دیگر مکاتب را به شکلی صریح و روشن درک کردند. همه آنان محق بودند و همه تسلیم نقد زمان که تمامی آنان درهم شکسته شدند. از پس آنان مارکس و انگلس پدیدار شدند که ایده تحول را به اندیشه سوسیالیستی معرفی کردند و طبقه کارگر را نه بدانگونه که بود بلکه بدانگونه که میشد درک کردند. آنان در «مانیفست کمونیست» به درک این مساله نائل آمدند که طبقه کارگر هنوز بهقدر کافی گسترش نیافته بود که بتواند خود را رها کند.
علاوه بر این، آن رهایی از طریق حق رای همگانی، از طریق ارثیه خیرخواهانه بورژوازی یا از طریق عمل مسلحانه یک گارد پیشرو و از توطئهچینان پرشور قابل دستیابی نبود. در عین حال آنان دریافتند که طبقه کارگر از طریق توسعه صنعت رشد میکند و در همان حال قدرت عقلانی و اخلاقی بیشتری کسب میکند. از این طریق کارگران به قدرت لازم برای رهانیدن خود دست مییابند. برای مطمئن شدن این مطلب باید آموزش داده شود. ولی این آموزش آنگونه که مارکس و انگلس دریافتند و اعلام کردند نمیتواند توسط انسانها داده شود. آموزگار کارگران تجربیاتی هستند که از خلال نبرد طبقاتی کسب میکنند و شرایطی هستند که مزدبگیران در آن زندگی میکنند.
هر قدر نبردهای طبقاتی در یک محیط دموکراتیک گسترش یابد، همه چیز به سمت برابر شدن پیش میرود. بدین معنی که در شرایط آموزش عمومی، آزادی بیان، احزاب و سازمانها و وجود حق رای همگانی تاثیرات آموزشی آن بیشتر میشود. ابزارهای دموکراتیک پیش از اینکه به وسایلی برای به چنگ آوردن قدرت توسط کارگران بدل شوند، وسایلی برای تعلیم نهتنها چگونگی به دست آوردن قدرت بلکه چگونگی نگهداری و به کار بردن موفق آن برای ساختن یک نظم اجتماعی بالاتر نیز هستند.
آنگونه که مارکس و انگلس مشاهده کردند، وظیفه سوسیالیستها ارائه راهحل سریع برای تحقق سوسیالیسم نیست بلکه پیش از هر چیز حمایت کارگران در نبرد طبقاتی، کمک کردن به آنان برای درک درست سرشت جامعه سرمایهداری، مناسبات قدرت و فرآیند تولید آن و گستراندن سازمان کارگران است. در ادامه، مارکس و انگلس درپی متحد کردن همه اجزای شرکتکننده در نبرد طبقاتی برای رهایی طبقه کارگر در یک حزب گسترده قدرتمند بودند. پیش از به صحنه آمدن آنان، هریک از رهبران و متفکران سوسیالیست روش متمایز خود را در پاسخ به مشکلات اجتماعی پیشنهاد کرده بودند و با دیگر سوسیالیستهایی که راهحلهای دیگر را دنبال میکردند مخالفت میکردند پس آنچه رخ داده بود این بود که سوسیالیسم تنها به تفرقه کارگران منجر شده بود. مارکس و انگلس کوشیدند طبقه کارگر را متحد کنند نه اینکه یک فرقه مارکسی به دیگر فرقههای حاضر در میدان بیفزایند.
ما این تاکید را در مانیفست کمونیست (1847) مییابیم آنجا که مارکس و انگلس خطاب به پیروانشان که خود را کمونیست میخواندند، گفتند: «کمونیستها حزبی متفاوت، جدا از دیگر احزاب طبقه کارگر را بنیان نمینهند.»
آنان تنها از پیروانشان میخواستند که درون احزاب طبقه کارگر بکوشند در درک شرایط، روند و نتایج کلی جنبش پرولتاریایی از تودههای پرولتاریا جلوتر باشند.
عمل آنها در هماهنگی با این نظر بود. به عنوان مثال بینالملل اول را در نظر بگیرید که تعداد اندکی مارکسیست در آن حضور داشتند ولی پرودنیستها و بعدها بلانکیستهای زیادی در آن بودند که مثل طرفداران اتحادیه تجاری در بریتانیا چیز کمی از سوسیالیسم میدانستند و مارکس و انگلس به خوبی درک کرده بودند که چگونه اتحادی پایدار میان ایدههای سوسیالیستی و جنبش کارگری پدید آورند. تمام احزاب واقعی طبقه کارگر در زمان ما که در انتهای قرن نوزدهم پدید آمدهاند بر بنیان این اتحاد ایستادهاند. به عنوان احزاب طبقه کارگر آنها برای خواستهها و علایق طبقه کارگر مبارزه کردهاند. بهعنوان احزاب سوسیالیستی آنها نبرد طبقاتی را بهعنوان وسیلهیی برای رهایی همه ستمدیدگان و استثمارشدگان مورد استفاده قرار دادهاند و نه فقط برای آزادی مزدبگیران.
احزاب سوسیالیستی تنها برای ساعات کار کوتاهتر و دستمزدهای بیشتر، بیمه بیکاری و اتحادیههای کارگری مبارزه نکردهاند. مبارزه آنها برای آزادی، برابری و برادری همه انسانها صرفنظر از نژاد، رنگ و آیینشان نیز بوده است. بعضی از احزاب سوسیالیستی ایدههای مارکسیستی را حتی وقتی خودشان متوجه نیستند محقق میکنند. بهرغم وجود چند استثنا هر جا که شیوه تولید سرمایهداری وجود دارد، از اواخر قرن گذشته، آنها به شکلی غیرقابل مقاومت در حال پیشرفتند.