محسن آرمین عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم اسلامی و مطالعات فرهنگی
دو کشور مصر و ایران مشترکات تاریخی، فرهنگی و اجتماعی فراوانی با یکدیگر دارند. این مشترکات صرفا به وجود روابط تاریخی، فرهنگی و تمدنی در دوره پیش از اسلام و داد و ستدهای فرهنگی در قرون اولیه و میانی پس از اسلام محدود نمیشود. آن سوابق فرهنگی، تاریخی و دینی به علاوه عواملی نظیر موقعیتهای ژئوپلیتیک و جایگاه ویژهای که این دو کشور در جهان اسلام دارند، مشابهتهای فراوانی را در مسیر تحولات اجتماعی و فکری سیاسی این دو جامعه در قرن اخیر رقم زده است. اهمیت و موقعیت ویژه جغرافیای سیاسی ایران و مصر موجب شده است تا این دو کشور روند مواجهه تقریبا مشابهی را با فرهنگ و مدنیت غرب تجربه کنند. هر دو تقریبا در یک زمان و از طریق مواجهه نظامی و شکست و اشغال سرزمینی (مصر با اشغال از سوی ناپلئون در سال 1798 و ایران با شکست در جنگهای ایران و روس در سال 1813) با اروپا آشنا شدهاند. دو جامعه برای نوسازی و جبران انحطاط و عقبماندگی تلاشهای تقریبا یکسان و همزمانی را تجربه کردهاند، هر دو جامعه شاهد ظهور و نقشآفرینی جریانهای فکری و تحولات گفتمانی مشابهی در این دوره بودهاند و در نتیجه راهحلهای مشابهی برای رهایی از عقبماندگی و نیل به پیشرفت و دستیابی به قدرت و عظمت در هر دو جامعه مطرح شده است. روابط و داد و ستدهای فکری سیاسی در مقاطع مختلف این دوره میان دو کشور این مشابهتها را تشدید کرده است. مشابهت و همگونی تحولات این دو کشور در سطح اندیشه دینی و سیاسی چنان است که به راحتی میتوان جریانها و شخصیتهای فکری و سیاسی متناظری را در آنها نشان کرد. اشغال مصر به وسیله ناپلئون در سال 1797 میلادی اولین مواجهه مستقیم مصر با اروپا در دوره جدید است که سرآغاز بیداری در این کشور محسوب میشود. ایران نیز با یکی دو دهه تاخیر در جریان جنگ با روسیه تزاری و تحمل شکستهای سهمگین و از دست دادن بخش وسیعی از خاک خود اولین مواجهه با اروپا را در سطحی گسترده تجربه میکند. در سال 1805 میلادی با بیرون رفتن فرانسه از مصر، محمدعلی پاشا زمام امور را در این کشور در دست میگیرد و تلاش همه جانبهای را برای اصلاح و نوسازی و نجات مصر از انحطاط و عقبماندگی آغاز میکند. در ایران نیز عباس میرزا ولیعهد خوشفکر و دلسوز قاجار پس از شکست ایران از مصر و درک ضعف و ناتوانی کشور به سرعت دست به نوسازی و اصلاح در امور دیوانی و نظامیکشور میزند و برای کسب علم و دانش جدید همچون محمدعلی پاشا دانشجو به اروپا اعزام میکند. پس از او نیز کسانی همچون امیر کبیر و قائممقام فراهانی تلاشهای او را پی میگیرند. در مصر نهضت ترجمه توسط کسانی همچون شیخ رفاعه طهطاوی آغاز میشود. در ایران نیز حرکتی مشابه آغاز میشود به طوری که حتی اولین کتابهای ترجمه شده بعضا یکسان هستند. با این تفاوت که تلاش برای اصلاح و نوسازی در مصر به علت وجود اراده در سطح عالی قدرت یعنی محمدعلی پاشا سازمانیافتهتر و در نتیجه هدفمندتر و پیگیرانهتر بود.
در دهههای میانی قرن نوزدهم با مشاهده تلاشهای دولتهای اروپایی در استعمار و استثمار و غارت منابع، دخالت آشکار علیه قیام ملی عرابی پاشا به نفع استبداد حاکم، حضور نظامیمستقیم و اشغال خاک این کشور، غارت منابع کسب امتیازات اقتصادی و در نتیجه آشکارتر شدن چهره استعمار فرانسه و انگلیس آن خوش باوری اولیه نسبت به اروپا و نیات دولتهای قدرتمند غربی رنگ میبازد. در ایران نیز در همین دوره نفوذ و دخالت گسترده دولتهای اروپایی در دربار قاجار، به شکست کشاندن تلاشهای بزرگانی نظیر امیرکبیر و قائممقام فراهانی، رقابت آنها در کسب امتیازات اقتصادی چشمگیر و غارت ثروت کشور آن سادهنگریهای اولیه به تدریج رنگ میبازد و موج عظیم اعتراضها در صورت وقایعی چون حادثه رژی خود را آشکار میسازد. روشنگریها و آگاهیبخشیهای پرچمدار نهضت بیداری اسلامی در دوران معاصر یعنی سیدجمالالدین اسدآبادی بیشترین تاثیر را در دو کشور ایران و مصر برجای گذارده است. اندیشههای او در ایران زمینههای انقلاب مشروطه را فراهم میآورد و در مصر به قیام عرابی پاشا میانجامد. سران نهضت مشروطه همچون نائینی و سید طباطبایی و... آشکارا تحت تاثیر افکار او بودند و در مصر متفکرانی همچون محمد عبده، کواکبی و... در مکتب او پرورش یافتند. در ایران حرکت اعتدالی اصلاحی دینی که بزرگانی همچون آخوند خراسانی و نائینی پایهگذار آن بودند پس از یک دوره فروغ و شکوفایی و پس از ناکامیمشروطه تضعیف میشود و با ظهور دیکتاتوری رضاشاه به محاق میرود و در مصر اندیشههای اصلاحی اعتدالی محمد عبده پس از وی و با نقشآفرینی موثر انگلستان به نفع تفکر سکولار و استبداد داخلی به تدریج رنگ میبازد و با سقوط دولت عثمانی به نفع جریانهای ناسیونالیسم عربی عرصه سیاسی - اجتماعی را ترک میکند.
در ایران در میان دو جنگ جهانی و از زمان حاکمیت رضاخان جریانهای مارکسیستی به تدریج فضای روشنفکری را در دست گرفته و نیروهای پویای اجتماعی را جذب خود میکنند و با سقوط رضاخان پس از جنگ جهانی دوم در کنار جریان ملیگرا، جریانهای مسلط فکری سیاسی را تشکیل میدهند. در مصر نیز در این دوره یعنی در فاصله میان دو جنگ جهانی و پس از آن با رشد و رونق تفکرات ناسیونالیستی و مارکسیستی مواجه هستیم. در ایران پس از جنگ جهانی دوم جنبشهای فکری و اجتماعی دینی به تدریج آغاز شده و از نیمه دوم دهه 50 به نیروی قابل توجهی تبدیل شده و در واکنش به غارت منابع و ثروت ملی و فروپاشی بنیانهای فرهنگی - مذهبی که دستاورد مستقیم استبداد خشن داخلی و استعمار اروپایی - آمریکایی حامی آن به سمت رادیکالیزه شدن پیش میرود.
در مصر نیز حرکت اخوانالمسلمین به رهبری مرحوم حسنالبناء پایهگذار جنبش نوین اسلامی مصر در همین دوره و با زمینههای کاملا مشابه و البته با برخورداری بیشتر از فضای پوپولیستی بیشتر شکل میگیرد و در دهه 50 میلادی به دست مرحوم سیدقطب و در تضاد با جنبش ناسیونالیستی، سوسیالیستی عربی به رهبری ناصر به شدت رادیکالیزه میشود. در تمامی این دورهها از آغاز دوره اصلاح در زمان عباس میرزا و محمدعلی پاشا گرفته تا دوران مشروطه در ایران در آغاز قرن بیستم تا دهههای میانی این قرن یعنی ظهور جنبشهای رادیکال دینی ارتباط و داد و ستد فکری میان دو جامعه به صورت رفت و آمد افراد و البته بیشتر از سوی ایرانیان و انتقال آرا و افکار متفکران دینی از طریق ترجمه آثار ایشان و باز بیشتر از سوی ایرانیان در همگونی فضاهای گفتمانی و شکلگیری جریانهای فکری سیاسی مشابه موثر بوده است. در کنار این تشابهات باید به وجود اختلافات و افتراقات میان جریانهای فکری دو کشور به ویژه در دو بخش ناسیونالیستی و اسلامی تاکید کرد.
ناسیونالیسم در مصر بخشی از جنبش ناسیونالیسم عربی است که در آغاز قرن نوزدهم برخوردار از مایههای دینی و بدون هیچگونه مرزبندی خاص با اندیشه اسلامیپدید آمده و به تدریج تحت تاثیر تفکرات سکولار متفکران مسیحی منادی ناسیونالیسم عربی و نیز حمایتهای فرهنگی - سیاسی اروپا هویتی مستقل از گرایشات اسلامییافته و بعضا تمایلات ضداسلامی از خود بروز میدهد. در حالی که در ناسیونالیسم ایرانی بهرغم مرزبندی با تفکرات دینی به استثنای برخی مجموعههای کاملا حاشیهای به چنین افراطی گرفتار نمیشود. جریان اسلامیدر مصر به علت ماهیت سنی و تحت تاثیر گرایشات سلفیگری و وهابیت که به تدریج در آرای متفکران دینی در دهههای میانی قرن بیستم پررنگتر میشود، صبغه به مراتب رادیکالتری دارد و همین عامل موجب بروز اشکال حادی از بنیادگرایی دینی در مصر است در حالی که جنبش احیای دینی در ایران علیرغم داد و ستدهایی که با مصر دارد، به علت حاکمیت تفکر شیعی و تحفظ شدید مذهبی شیعی در برابر افکار ابنتیمیه و محمدعبدالوهاب، در مقایسه با جریان رادیکال اسلامی مصر از اعتدال بیشتری برخوردار است. این اختلاف را میتوان از مقایسه آرای نمایندگان جریان اسلام ایدئولوژیک و سیاسی دو کشور از جمله مقایسه آرای سید قطب با دکتر شریعتی و طالقانی به وضوح دریافت.