تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۷ - ۱۳:۳۵  ، 
کد خبر : ۵۳۲۷۸

بال‌هایی جدید برای سوسیالیسم


نویسنده: مایکل ا.لبوویتز

ترجمه: رضا کاظمیان

مقاله‌ای قدیمی

17 سال پیش (در 1990) من مقاله‌ای نوشتم و آن را با شعری از برتولت برشت آغاز کردم؛ آن شعر دربارۀ مردی میانسال در اروپا بود که روزی «چیزهایی شبیه بال» به تن کرد؛ روی سقف کلیسایی رفت و تلاش کرد تا پرواز کند؛ اما او سقوط کرد و در همین هنگام، اسقفی که از آن‌ جا گذر می‌کرد، گفت: «هیچ‌کس نخواهد توانست پرواز کند.»

در 1990 عنوان می‌شد که جهان سوسیالیستی سقوط کرده است و در همه‌ جا صاحب‌نظرانی وجود داشتند که شکست خوردن سوسیالیسم را به سادگی اثبات می‌کردند. («هیچ‌کس نخواهد توانست پرواز کند.»)

قصا من در آن مقاله، طرح بحثی تئوریک دربارۀ سوسیالیسم بود. من عنوان کردم که در مارکسیسم ـ چه در عرصۀ تئوری و چه در عرصۀ عمل ـ انحرافی رخ داده است؛ انحرافی که انسان‌ها را از یاد برده، جبرگرایانه بر نیروهای تولیدی تمرکز کرده و دربارۀ طبیعت انسان‌ها که در چارچوب سیستم اقتصادی به امر تولید مشغول هستند، سکوت اختیار کرده است. من همچنین بیان کردم که نگاه ترمینیستی که بر تقدم نیروهای تولیدی تاکید می‌ورزد؛ هیچگاه قادر به درک این موضوع نخواهد بود که چرا مارکس «سلامتی، شادی و خانوادۀ» خودم را برای نوشتن «سرمایه» (Capital) قربانی کرد نیز از این مساله که چرا مارکس هیچگاه تاکیدش را بر «مهیا شدن کارگران طی روند مبارزه، برای خلق جامعه‌ای نو» متوقف کرد، درکی نخواهد داشت.

نکتۀ اصلی در آن مقاله، تاکید بر اهمیت «نگرشی جدید» بود؛ از آن‌گونه که منطق تولید کردن را دریابد و از آن برای تامین نیازهای انسان بهره ببرد. شکست در انجام این کار و در مقابل اهمیت دادن به توسعۀ نیروهای تولیدی، ناگزیر به پایانی ناخوشایند ختم می‌شود. مساله ساده بود: همان‌طور که چه‌گوارا در «انسان و سوسیالیسم در کوبا» بیان می‌کند، برای ساختن سوسیالیسم، به موازات ایجاد بنیان‌های تازۀ مادی، ضروری است که انسان‌هایی «نو» نیز به وجود آیند.

اما چگونه؟ من به تعدادی از ارکان انجام این کار اشاره کردم. مدیریت فردی در روند تولید، رکنی ضروری و اساسی به شمار می‌آید؛ اما فقط این مدیریت فردی، برای یک واحد تولید خاص کفایت نمی‌کند. توجه به جامعه و همکاری باید جایگزین توجه بیش از حد به خود و منافع شخصی شود. مداخله در تصمیمات گروهی برای حل مشکلات و برآوردن نیازهای افراد، باید به مثابۀ «مسئولیت همۀ اشخاص» در نظر گرفته شود.

به وجود آوردن افرادی با چنین ویژگی‌هایی، هیچگاه توسط دولتی که در بالای جامعۀ مدنی ایستاده است، صورت نخواهد گرفت. «تنها از طریق فعالیت در ارگان‌های خصوصی و مستقل ـ در سطح محلی، شهری یا ملی ـ است که افراد می‌توانند شرایط و نیز خودشان را دگرگون سازند» و این به طور خلاصه، به معنای نیاز به «توسعۀ آگاهانۀ جامعۀ مدنی و سوسیالیستی» بود.

به این ترتیب، من به جای تمرکز بر توسعۀ نیروهای کار، به محوریت انسان و گسترش مراکزی که اجازۀ تغییر را به او می‌دهند، توجه داشتم. این اتفاق در مدل شوروی روی نداد. کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی در «فقدان تولید جمعی و دموکراتیک، عدم وجود جامعۀ مدنی سوسیالیستی و حضور محسوس قوانین بوروکراتیک»، نتوانستند انسان‌های تازه‌ای را که قادر به ساختن دنیایی بهتر هستند، تربیت کنند و پیشنهاد من، درس گرفتن از این تجربیات بود، درس برای سوسیالیست‌ها، چیزی متفاوت از این بود که نتیجه بگیریم سوسیالیسم شکست خورده و هیچ‌کس قادر به پرواز نخواهد بود. سطر پایانی این مقاله این بود: «هیچ‌کس نباید بار دیگر تلاش کند تا با چیزهایی که فقط شبیه بال هستند به پرواز در آید.»

اعتراف، معجزه و آغازی تازه

اجازه دهید اعترافی بکنم؛ آن بحث بسیار بیش‌تر از آنچه که من واقعا مطمئن بودم، متقن به نظر می‌آمد.

سال 1990، سال ناامیدی بود؛ هر چند که منتقد باید در جریان بی‌کفایتی تجربه‌های سوسیالیستی که نه ماشین یا دولت، که انسان را بر صدر همه چیز می‌نشاند.»

چشم‌انداز موردنظر را می‌توان در میثاق‌نامۀ بولیوار دید که از «تامین همه‌جانبۀ رشد انسانی»، «رشد خلاقیت بالقوۀ همۀ انسان‌ها و به کار انداختن کامل شخصیت آن‌ها در جامعه‌ای دموکراتیک» صحبت می‌کند؛ از مشارکت که «راه مورد نیاز برای دست یافتن به تامین کامل رشد و توسعه ـ  چه شخصی و چه جمعی ـ است»، شناسایی برنامه‌ریزی‌های دموکراتیک و بودجه‌بندی‌های مشارکتی در همۀ سطوح جامعه و «مدیریت فردی، مدیریت گروهی و تعاونی‌ها در همۀ اشکال» به عنوان نمونه‌هایی از «مجموعه‌هایی که به وسیلۀ ارزش‌های متقابل همکاری و اتحاد هدایت می‌شوند.» این چشم‌انداز بعدها توسط «چاوز»، روشن‌تر مورد بحث قرار گرفت؛ هنگامی که او در سال 2003 در رابطه با ماهیت «اقتصاد اجتماعی» که «منطقش را بر پایۀ انسان، کار، کارگر، خانوادۀ کارگر و در نهایت همان انسان قرار می‌دهد» سخن گفت.

این نگاهی به اقتصاد است که سود اقتصادی و ارزش‌های مبادله‌ای را برجسته نمی‌سازد و بیش‌تر از آن بر «اقتصاد اجتماعی که به طور عمده ارزش‌های کاربردی را تولید می‌کند» تاکید می‌ورزد. هدف نهایی «ساختن مردی جدید، زنی جدید و جامعه‌ای جدید» است. این چشم‌اندازی آشناست: آرمان ادیان بزرگ، سنن انسان‌گرایانه و جوامع بومی آرمان خانوادۀ انسانی که در آن انسان‌ها از طریق اتحاد و همبستگی به یکدیگر مرتبط شوند نه از طریق سود و منافع شخصی.

قطعا این نگاه، نگاهی است که منطق ناخوشایند سرمایه‌داری و نیز این ایده را که معیار خوبی هر عمل، سوددهی آن است، رد می‌کند. این رویکرد همچنین ارتباط مردم را از طریق مبادلۀ اجناس و کالا و وضعیتی را که در آن معیار برای برآوردن نیازهای دیگران، سوددهی شخصی یا گروهی است، نمی‌پذیرد. این نگاه از سوی استفان مژاروس (Istvan Meszaros) به گونه‌ای روشن، دربارۀ جامعه‌ای که در آن بیش از مبادلۀ کالا، تبادل فعالیت‌ها براساس نیازها و اهداف اجتماعی وجود دارد، بیان شد. نیز پرزیدنت چاوز در سال 2005 از این رویکرد این‌گونه استفاده کرد: «ما باید سیستم اجتماعی تولید و مصرف جدیدی را ایجاد کنیم، سیستمی نو.» او تاکید می‌کند که برای ساخت این سیستم اجتماعی تولید و مصرف، «باید از کمک و مشارکت بنیان‌های مردمی بهره گرفت؛ گروه‌ها، سازمان‌ها، تعاونی‌ها، ادارات خصوصی و همۀ راه‌هایی که به ایجاد چنین سیستمی کمک می‌کنند.»

ارکان سوسیالیسم نو

اما چگونه می‌توان برای ساخت این سیستم تازه، فرای چشم‌انداز گام گذاشت؟ چه قدم‌هایی باید برداشته شوند؟ مژاروس تاکید می‌کند که در دیالکتیک پیچیدۀ تولید، توزیع و مصرف، هیچ‌کس نمی‌تواند مستقل و جدا از دیگران عمل کند؛ ضروری است که تمام این روابط به صورت رادیکال، دوباره سازمان و سامان یابند. اگر ما سوسیالیسم را همچون کاپیتالیسم به عنوان «ساختاری اجتماعی که در آن تمام روابط همراه و همزمان با هم موجودند و یکدیگر را پشتیبانی نیز می‌کنند.» (مارکس) به شمار آوریم، چگونه می‌توان این سیستم تازه را به وجود آورد؟ اگر قرار بر تغییر تمام روابط باشد، چگونه می‌توان تغییر واقعی را به وجود آورد؟ و آیا نمی‌توان در همۀ آن‌ها به صورت همزمان دگرگونی ایجاد کرد؟

در این راستا، باید از روشی مشابه با روشی که کاپیتالیسم برای گسترش خود از آن استفاده کرد، بهره گرفت. کاپیتالیسم با «تابع خود کردن همۀ اجزای جامعه» و ایجاد ارگان‌هایی که پیش از آن وجود نداشت، بسط و توسعه پیدا کرد. جامعۀ سوسیالیستی نو هم باید به روشی مشابه، از طریق وابسته و تابع کردن همۀ اجزای جامعه به خود و نیز وارد کردن منطق خود به عمق نگاه انسان‌ها رشد و توسعه یابد.

دیالکتیک جدید تولید، توزیع و مصرف، چه عناصری را در بر می‌گیرد؟ در مرکز این ترکیب جدید، سه ویژگی وجود دارد: «مالکیت اجتماعی وسایل تولیدی» که پایه‌ای است برای «تولید اجتماعی که توسط کارگران سازمان یافته است» و در راستای «تامین نیازها و اهداف اجتماع» قرار دارد. اجازه دهید هر کدام را جداگانه مورد بحث قرار دهیم:

الف) مالکیت اجتماعی وسایل تولید واجد اهمیت فوق‌العاده‌ای است، زیرا تنها راهی است که می‌توان از طریق آن اطمینان یافت که تولید اجتماعی نه در جهت تامین اهداف خصوصی سرمایه‌داران، گروهی از اشخاص یا بوروکرات‌های دولتی که به سمت رشد آزاد همۀ افراد در حرکت است. مالکیت اجتماعی اما به هر حال با مالکیت دولتی یکسان نیست. اموال دولتی در جهت منابع شرکت‌های بلندمرتبه، سرمایه‌داران کلان یا شرکت‌هایی که در آن گروهی خاص از کارگران (و نه جامعه به عنوان کل) سود عمده را در اختیار می‌گیرند، قرار دارد. مالکیت اجتماعی، اما بر دموکراسی عمیقی دلالت می‌کند؛ دموکراسی که در آن افراد هر دو نقش تولید‌کننده و عضو جامعه را همزمان پذیرا می‌شوند.

ب) تولید سازمان‌یافته توسط کارگران، روابط تازه‌ای را در میان تولیدکنندگان به وجود می‌آورد، روابط مبتنی بر همکاری و اتحاد، این نوع تولید، نیز به کارگران فرصت می‌دهد تا به «بی‌خاصیتی ذهنی و بدنی» و نیز فقدان «آزادی کامل، چه در فعالیت‌های فکری و چه فیزیکی» (مارکس) ـ که حاصل جدا شدن ویژگی‌های ذهن و دست در نظام تولید سرمایه‌داری است ـ مهر ختام بزنند. تا زمانی که کارگران از رشد توانایی‌هایشان که از راه ترکیب اندیشیدن و عمل کردن در محیط کار به دست می‌آید، بازداشته شده باشند، انسان‌هایی منفعل و جدا محسوب خواهند شد که تمام لذتشان در تملک و مصرف خلاصه می‌شود. به علاوه تا زمانی که این نحوه از تولید که به منظور کسب منافع شخصی ـ و نه اجتماعی ـ است پابرجا باشد، تولیدکنندگان به دیگران به دیدۀ وسایلی برای رسیدن به اهدافشان خواهند نگریست و در نتیجه کارگان مفلوج و منفعل باقی خواهند ماند و تولید اجتماعی به فرصتی برای رشد کامل تولیدکنندگان بدل خواهد شد.

ج) برآوردن نیازها و اهداف اجتماع قطعا نیاز به شناخت و انتقال نیازها و هدف‌ها دارد. بر این اساس، به گسترش سازمان‌های دموکراتیک در تمام سطوح نیاز است تا بتوانند به بیان نیازهای مختلف جامعه بپردازند. تولید، منعکس‌کنندۀ ملزومات اجتماعی است که از طریق اطلاعات و تصمیم‌ها در سطوح پایین جامعه به دست می‌آید. گرچه در شرایط عدم تغییر و دگرگونی در جامعه، نیازهای منتقل شده، نشان از نیازهای نظام سرمایه‌داری دارند. در جامعۀ نوی سوسیالیستی، نیازها نه بر اساس حق شخصی «مصرف بدون محدودیت» که بر پایۀ «نیاز کارگر برای رشد» اهمیت می‌یابند و در چنین جامعه‌ای، رشد آزاد هر فرد به معنای فرصتی برای رشد آزاد همگان خواهد بود.

با توجه به سه ویژگی فوق، فهم هر عنصر به وجود دو عنصر دیگر وابسته است. آن چنان که مژاروس، کمپلکس «تولید ـ توزیع ـ مصرف» را تجزیه‌ناپذیر می‌داند؛ بدون تولید برای نیازهای اجتماعی، دارایی واقعی اجتماعی وجود نخواهد داشت؛ بدون چنین دارایی اجتماعی، هیچ کارگر تصمیم‌گیرنده‌ای به سوی نیازهای جامعه نخواهد رفت و در نبود کارگرانی مصمم تغییری در مردم و نیازهایشان به وجود نخواهد آمد.

هرگونه نقص و ایراد در یکی از اجزای فوق، به معنای وجود مشکل در بقیه اجزاست. اینک و بار دیگر، به سوال اساسی باز می‌گردیم. تغییر و تحول چگونه امکان‌پذیر خواهد بود، آنگاه که هر عامل وابسته به عاملی دیگر است؟

ساخت افراد انقلابی

برای فهم ماهیت اقداماتی که در جهت ساخت جامعۀ سوسیالیستی نو انجام می‌گیرد، ضروری است تا مفهوم «عمل انقلابی» مارکس را به درستی متوجه شویم؛ تغییر همزمان در شرایط و نیز فعالیت انسانی یا خود دگرگونی. برای ایجاد تغییر در ساختمانی که در آن همۀ روابط، همزمان با هم اثر کرده و یکدیگر را پشتیبانی می‌کنند، به کاری ورای تغییرات جزیی در عناصر این ساختمان نیاز است که آن توجه ویژه به مرکز این روابط است: انسان‌ها به عنوان فاعل و نیز فرآورده‌های عملکردشان.

هر فعالیتی که انسان‌ها در آن مداخله کنند، باعث شکل گرفتن آن‌ها می‌شود؛ در نتیجه برای هر عملی، دو محصول متصور است: یکی، تغییر در شرایط و اشیا (مانند روندهای تولیدی) و دیگری انسانی دگرگون شده. محصول دوم به راحتی هنگام صحبت از تغییرات ساختاری، از یاد برده می‌شود. با وجود این، چنین محصول باارزشی در میثاقنامۀ بولیوار ـ که بر عمل کردن تاکید می‌ورزد ـ فراموش نشده است؛ به خصوص در تاکید بر مشارکت به عنوان «راه لازم برای ورود به صحنۀ اجتماعی و تامین رشد همه جانبه ـ چه شخصی و چه اجتماعی.»

شناخت روند تولید انسان، چه اهمیت و ارزشی دارد؟ این شناخت به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که چرا باید در همۀ حوزه‌ها، تغییر به وجود آید. فعالیت مردم در محدودۀ روابط کهنه، هر لحظه به روند بازتولید افکار و عقاید کهنه کمک می‌کند. کار کردن ذیل روابط طبقاتی، عمل کردن بدون توانایی تصمیم‌گیری در محیط کار و جامعه و نیز توجه صرف به منافع شخصی، رشد فراوان براساس باورهای رایج جامعه را موجب می‌شود؛ بازتولید محافظه‌کاری روزمرۀ زندگی.

شناخت تغییرات انسانی، با عنایت به اثراتی که تصمیم‌های مختلف بر رشد انسانی دارند، ما را به سمت توجه به اقدامات عینی هدایت می‌کند. در نتیجه پیش از انجام هرگونه عملی باید به دو پرسش اساسی پاسخ داده شود: الف) این عمل چگونه موجب تغییر در شرایط می‌شود؟

ب) این اقدام چگونه به ساخت افرادی انقلابی و نیز افزایش ظرفیت‌های ایشان کمک می‌کند؟

اکنون ب پرسش ابتدایی این متن برمی‌گردیم: چه عاملی در تلاش‌های قبلی برای ساخت جامعۀ نوی سوسیالیستی مغفول مانده بود؟ فراموش کردن آنچه که «چه» آن را مدنظر قرار داده بود: «نیاز به ساخت انسان‌های سوسیالیست جدید.» در غفلت از این عنصر، به نظر می‌رسد که همۀ تلاش‌های قبلی تقلا برای پرواز با چیزهایی «شبیه بال» بوده است. آن زمان که همۀ فعالیت‌هایمان را با محور قرار دادن انسان آغاز می‌کنیم، از این نکته که فعالیت‌های دموکراتیک، مشارکتی و جهت‌دار، جوهرۀ ساخت انسان سوسیالیستی نو است، غفلت نخواهیم کرد. اجازه دهید که به عنوان این مقاله بازگردیم. ما از شکست‌های گذشته درس گرفته‌ایم نیز، دیگر این داستان را که انسان هیچ‌گاه نمی‌تواند پرواز کند، باور نخواهیم داشت. ونزوئلا موقعیت فوق‌العاده‌ای برای به وجود آوردن چنین جامعۀ نویی دارد. این کشور که از منابع طبیعی با اهمیت بهره‌مند است، قدم در راه نگرشی جدید ـ که مبتنی بر عمل کردن و اتحاد است ـ گذارده و نیز رهبری سوسیالیستی قدرتمندی را در اختیار دارد.

اکنون این جامعه را بساز.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات