نیکلا سارکوزی با بیش از دو میلیون رای بیشتر از رقیب خود، خانم رویال، روز 6 مه گذشته به ریاست جمهوری فرانسه برگزیده شد. این انتخاب که با شرکت بالای مردم (97/83 درصد) صورت گرفت، اصلی رایج را که مطابق آن معمولا اکثریت غالب در انتخابات بعدی کنار گذاشته میشود، نفی کرد. اما رئیسجمهور نوین از ژاک شیراک، رئیسجمهور سابق، به شکل فاحشی فاصله گرفت و بارها تکرار کرد که خواهان «گسست» از آن چیزی است که به زعم او، ربع قرن «سیاست موجه» نام دارد. نخستین موازین اقتصادی و اجتماعی موردنظر دولت جدید (از بین بردن امکان تحصیل در منطقه مسکونی، زیر سوال بردن قرارداد کار و حق اعتصاب، کاهش مالیات بر درآمدهای بالا) معنای واقعی این «گسست» را مشخص میسازد. با این حال، با استفاده از سردرگمی نیروهای چپ، نیکلا سارکوزی توانست بسیاری از مسئولان نیروهای سیاسی میانهرو و حزب سوسیالیست را حول برنامه خود گرد آورد. او در نظر دارد با همکاری این افراد، ضمن تاکید بر اعتقادات دست راستی خود، تعادل سیاسی کشور را برهم زند. این جهتگیری او یادآور تغییرات انجام گرفته در کشورهای دیگر، مثل اسپانیا، ایتالیا و به ویژه ایالات متحده است.
در فرانسه، یک مرد سیاسی دست راستی به جای رئیسجمهوری نشست که حتی در میان طرفداران خود نیز بیوجهه شده بود، رئیسجمهور جدید برای نیل به هدف خود، یک زن کاندیدای جناح چپ را شکست داد. گویا اینگونه داستانها باعث بالا رفتن روحیه کاندیداهای جمهوریخواهی که خیال دارند جای آقای بوش را بگیرند، میشود. به ویژه به این علت که پیشبینی میکنند که در ماه نوامبر 2008 قرار است با خانم هیلاری کلینتون، از میان دموکراتها مقابله کنند.
این بسیار متناقض است که جناح راست آمریکا، فردا بخواهد از استراتژی سیاسی رئیسجمهور فرانسه الهام گیرد. آیا میتوان از تصویر خود در آینه تقلید کرد؟ چرا که نیکلا سارکوزی در رابطه با استراتژی تبلیغاتیاش بیشتر شاگرد، البته با استعداد، شیوههای سیاسی به کار گرفته از چهل سال پیش در آمریکا بود تا الهامبخش معجون نوینی که بتوان صادر هم کرد. تاکید بر موضوعاتی چون زوال ملی و انحطاط اخلاقی برای آمادهسازی اذهان در جهت درمان ضربتی به شیوه لیبرالی («گسست»)؛ مبارزه با «اندیشه واحد چپ» که متهم به مسدود کردن اقتصاد و بیمایه کردن بحثهای عمومی است؛ تجهیز فکری جناح راست به شیوه «گرامسی»، جناح راستی «بیپروا» که از نشان دادن دوستان میلیاردرش دیگر شرم ندارد (اشاره به تعطیلات رئیسجمهور جدید، درست بعد از انتخابات در کشتی شخصی دوستش از میلیاردران بزرگ فرانسه.م)؛
بازتعریف معضل اجتماعی به شکلی که مرز بین گروههای اجتماعی از میان فقیر و غنی و یا کار و سرمایه نگذشته، بلکه دو بخش از «پرولتاریا» را در تضاد با هم قرار دهد: «آنهایی که با تلاش جان میکنند» و «آنهایی که در جمهوری صدقه» بسر میبرند؛ بسیج تودههای محافظهکاری که سارکوزی ادعای سخنگویی جانب آنها را دارد، آنها که ارزشمند و تحت فشارند و بالاخره ارادهگرایی سیاسی در مقابل نخبگان در صدر قدرتی که غرق در رخوتاند: هیچ دلیلی ندارد که جناح راست آمریکا اقیانوس اطلس را درنوردد تا آقای سارکوزی دستورالعملهایش را به آنها بیاموزد. این تجویزات همانهایی است که از دوران ریچارد نیکسون به کار گرفته شده است. آقای سارکوزی ضمن آراستن سخنان خود با اسامی افرادی چون ژانژورس، لئون بلوم و یاگی موکه، در واقع موضوعات کارای مطرح شده توسط آخرین روسایجمهور جمهوریخواه آمریکا را تکرار میکند.
او اغلب به تصویر زوال اشاره دارد. طبیعتا وقتی در خانهای قدیمی بینظمی برقرار باشد، ضرورت استقرار مجدد انضباط به صورتی عاجلتر مطرح میشود. در سال 1968، موضوع سخنرانیهای نیکسون، اهمیت دادن به «اکثریتی خاموش» که دیگر اجازه نمیدهد تا کشورش طعمه هرجومرج باشد، بود. دو قتل سیاسی انجام گرفته بود (مارتین لوتر کینگ و روبرت کندی) و حملات کمونیستهای ویتنامی نشان میداد که ایالات متحده بازنده جنگ است. نیکسون در آن زمان هممیهنان خود را دعوت کرد تا «در تبوتاب فریادها، به نوای آرامشبخشی گوش کنند. صدای اکثریت آمریکاییها، آمریکاییهای فراموش شده، آنهایی که فریاد نمیکشند و تظاهرات نمیکنند. آنها نه نژادپرستند و نه بیمار. آنها هیچ گناهی در رابطه با بلاهایی که کشورمان را در بر گرفته ندارند.
آقای سارکوزی از شورشهای حومه پاریس (در ماه اکتبر 2005) که البته قابل مقایسه با دوران آمریکا نمیباشد، استفاده کرد تا در همین راستا استدلال کند. روز 18 دسامبر 2006، در شهر شارل ویل مزیه در ناحیه آردن از «فرانسهای که به لیاقت و تلاش اعتقاد دارد» تمجید کرد، «فرانسهای سختکوش و در رنج، فرانسهای که هرگز از آن سخن نمیرود چرا که گلهای ندارد، ماشین آتش نمیزند. در اینجا آنچه را با عرق جبین به دست آوردهاند، نمیشکنند. قطارها را متوقف نمیکند. این فرانسه از آنهایی که به نامش حرف میزنند، خسته شده است». چهار ماه بعد، از تودههای مردم در شهر مارسی خواست که «احساسات این اکثرین خاموش را بیان کنند».
آقای سارکوزی هم مثل نیکسون، رونالد ریگان و بوش قبل از او، واقف است که کارزار انتخاباتیای که تنها در اعلام فهرستوار ادعاهای خستهکننده، سازشکارانه و ملالانگیز خلاصه شود، بسیجکننده نیست. لذا کلمات مربوط به دوران جنگ را به کار میگیرد. جناح راست آمریکا هم از ملالآوری سخنان دموکراتها سود برد، از سالهای 1950 به بعد، دموکراتها از واژگان مورد استفاده ویلیام جنینگ بریان (1925 ـ 1860) یا فرانکلین دلانو روزولت، که به دوقطبی بودن اجتماعی جامعه اشاره داشتند، روی برگرفتند. جانشینان هری ترومن هنوز عبارت «برنده ـ برنده» (که خانم رویال در کارزار انتخاباتیاش از آن استفاده میکرد.م) را به کار نمیبردند اما در همین چارچوب فکری بودند. عبارت مورد استفاده آنها میتوانست چنین باشد: دشمن ما رقیبمان است!
حزب دموکرات از ایجاد وحشت میترسید، یعنی میترسید که واقعا چپ باشد، این واهمه چنان بالا گرفت که از «پوپولیسم» جمهوریخواهان خورده میگرفت و ترجیح میداد خود عبارت... «محافظهکار» را یدک کشد. آدلی ستیونسن، کاندیدای دموکرات در سال 1952، چنین توضیح میداد: «چرخ روزگار به شکلی دموکراتها را به یک حزب «محافظهکار» واقعی در کشورمان تبدیل کرده است؛ حزبی که میبایست ستونهای هر آنچه ساختمان محکم و آرامی را میطلبد، حفظ کند. برعکس، جمهوریخواهان، به مثابه حزبی رادیکال عمل میکنند و میخواهند نهادهایی را که ما در بافت اجتماعی کشور به صورتی استوار بنا کردهایم در هم شکنند».
از دسامبر 2005، آقای سارکوزی که از سروصدایی که پیشنهادات (یا بهتر بگوییم تحریکاتش) به راه انداخته بود باد به غبغب میانداخت، یادآور ساخت که استراتژی او در عین حال در جبهههایی که حیطه دیگران است نیز عمل میکند: «ما افتخار خواهیم کرد که حزب در حال حرکت باشیم. سوسیالیستها محافظهکار شدهاند». از آن پس آنها را دشمن خطاب کرد و سالهای 1960 را به باد انتقاد گرفت. نیکسون و ریگان هم همین کار را در دورانی نزدیکتر به آن سالها انجام داده بودند.
دشمن آنهایی قلمداد شدند که «همه کار را روا میدانستند، مطرح میکردند دوران اتوریته تمام شده، ادب به پایان رسیده و دوران احترام هم بسر آمده است، هیچ چیز دیگر مقدس نیست و هیچ چیز دوستداشتنی نمیباشد، دیگر قانون، مقررات و ممنوعیت نیز وجود ندارد.» فرسنگها دورتر از سخنان وحدتطلب ژاک شیراک به همان فاصله از در هم و برهمگوییهای سگولن رویال در مورد بحثهای «مشارکتی»، که سخنانی بدون ربط بودند و زود به فراموشی سپرده شدند، آقای سارکوزی در اذهان تاثیر گذاشت. او ادعا کرد که «چپ وارث جنبش ماه مه 1968»، «مدرسه پایه گذاشته شده توسط ژول فری» را در هم شکست و در عین حال باعث به وجود آمدن «بحران کار»، «نفرت از خانواده، جامعه، دولت، ملت و جمهوری» شد. او ادامه داد. چرا متوقف شود، وقتی چنین بیمهابا به جلو میرود؟. که همین چپها «باعث پیروزی غارتگران بر مدیران و سوداگران بر کارگران شدند» و از «سعی در تبرئه لاتهای بیسروپا» دست برنمیدارند.
این یک دستورالعمل قدیمی دست راستیهاست: برای طفره رفتن از باز کردن مسئله منافع (اقتصادی)، هنگامی که مدافع منافع اقلیتی از جامعه میباشیم، بهتر است بر اهمیت ارزشها تاکید کنیم: نظم، احترام، لیاقت و مذهب. اگر نیروهای چپ از مشخص کردن صریح دشمن، چنانچه هنوز دشمنی در کار باشد، طفره روند، این کار باز هم آسانتر است. یک روز از دهان آقای فرانسوا هلاند (دبیر اول حزب سوسیالیست) در رفت که سوسیالیستها با ثروتمندان مبارزه میکنند. در مقابل جار و جنجالی که برپا شد، مجبور گشت از این کار توبه کند و دیگر هرگز از این اشتباهات نکند. باز هم صحبت از ارزشها باقی ماند. صحبت در اینباره به محافظهکاران اجازه میدهد تا در بین اقشار مردمی که معمولا بیشتر در رابطه با اخلاقیات و انضباط حساسیت نشان میدهند تا بالا رفتن حقوقها، طرفدار پیدا کنند.
با این حال جناح راست، هم در ایالات متحده و هم در فرانسه انحطاط اخلاقی و فرهنگی را به عنوان تنها عامل این «زوالی» که گویا کشور گرفتارش میباشد، نمیداند. بنابر استدلال این جناح سیاستهای اقتصادی مشخصی «ارزش کار» (یا به قول آمریکاییها «اخلاق کار») را هدف حمله قرار دادهاند. دموکراتها گویا با بالا بردن مالیات، بیکاری را افزایش دادهاند و سوسیالیستها با کم کردن ساعت کار، انگیزه تلاش کردن را از بین میبرند (و به این ترتیب دستمزدها را پایین نگه میدارند). جناح راست نمیتواند با این اشتباهات کنار آید و صبر کند تا زمانی که بخت و اقبال و یا دست نامرئی (بازار) آنها را رفع نماید.
معمولا در همین رابطه است که اشتباهی اساسی در مورد نئولیبرالیسم صورت میگیرد، چرا که عملکرد روزمره آن به هیچوجه عدم دخالت و «بگذار بگذرد» نمیباشد. به عنوان مثال آقایان ریگان و بوش از مداخله برای حفظ منافع روسای شرکتها و صاحبان سرمایه، که به زعم آنها جدا از منافع ملی نیست، لحظهای کوتاهی نکردهاند. همان سال اول به قدرت رسیدن ریگان، در سال 1981 او سه تصمیمگیری اساسی کرد: در هم شکستن اعتصاب مسئولان کنترل هوایی با اخراج دوازده هزار نفر از آنهایی که در آن شرکت کرده بودند و انهدام سندیکای آنها، راکد نگه داشتن حقوق حداقل (که در دو دوره ریاست جمهوری ریگان تنها یکبار افزایش یافت) و بالاخره کاهش یک مرتبهای مالیات بخش فوقانی درآمدها (این مالیات که در سال 1981 به 70 درصد بالغ بود در سال 1987 به 28 درصد کاهش یافت.
این سه تصمیمگیری که از طرف کاخ سفید و نه مستقیما تحت فشار «بازار» اتخاذ شد، با هم همگرایی داشت. در هم شکستن سندیکالیسم، به عنوان مثال باعث شد بخشی از ثروت از کار به طرف سرمایه، یعنی از دستمزد به سوی سود سهام گسیل شود. شکستن سندیکاها معمولا پیششرطی لازم برای این امر میباشد. آیا واقعا اتفاقی است که هواداران آقای سارکوزی هم به دنبال آن هستند که او به رویارویی با سندیکاها دست زند تا همچون ریگان در سال 1981 و مارگارت تاچر در سالهای 1985 ـ 1984 در مقابل کارگران معدن انگلیسی، «گسستی» را در این زمینه با حرکتی ضربتی به وجود آورد؟ وعده محدود کردن حق اعتصاب در بخش دولتی (وسایل نقلیه عمومی و مدارس) موقعیتی به دست میدهد تا درک کنیم که به نظر آقای سارکوزی این صاحبان شرکتها هستند و نه کارکنان آنها که به «ارزش کار» سامان میدهند.
در ماه ژانویه 1978، کمتر از یک سال بعد از ورود آقای جیمی کارتر به کاخ سفید، وی از هممیهنان خود تقاضای «بردباری و حسننیت» کرد، او خطاب به آنها گفت: «آنچه دولت میتواند انجام دهد حدومرز دارد. دولت نمیتواند مشکلات ما را حل کند. دولت نمیتواند برای ما هدف تعیین و دیدگاه ما را تعریف کند. دولت نمیتواند فقر را ریشهکن سازد یا رونق اقتصادی بیافریند و تورم را کاهش دهد. نمیتواند شهرهای ما را نجات دهد، با بیسوادی مبارزه و یا انرژی تامین کند. از ژوئیه 1980 ریگان «لیبرال» با رئیسجمهور وقت که متهم به «بیتصمیمی» در برابر بحران انرژی، «خلع سلاح یکجانبه» در مقابل ایران و اتحاد شوروی بود، به مقابله پرداخت و ارادهگرایی خود را در مقابل سستی مشهود رقیبش علم کرد، رقیبی که «ضعف»، «بیمایگی» و «بیلیاقتی» او را محکوم میکرد. او میگفت: «ممکن است مملکت کشتیبان داشته باشد اما سکان ندارد(...) مشکلات ما رنجهایی میآفریند و روحیه مردم را واقعا خراب میکند، لازم نیست که به این رنجها این خفت را هم اضافه کنیم که رئیس مملکت به مردم توضیح دهد که آنها باعث پیدایش مشکلات هستند.» درست است که ریگان هرگز مثل سارکوزی نگفت: «اگر جامعهای همراه با عدالت میخواهیم، باید ابتدا دولتی قوی داشته باشیم». اما این ادعا که سخنان ارادهگرایانه رئیسجمهور فرانسه او را به صورت ماهوی از لیبرالیسم جناح راست آمریکا متمایز میسازد، اشتباهی است فاحش.
سارکوزی نیز همچون ریگان انرژی و قدرت شخصی خود را در مقابل «رخوت» و «سکون» روسای جمهور پیش از خود مطرح میکند. او حتی هنگامی که وزیر کشور بود، روز 14 ژوئیه سال 2005 گفت که دیدن ژاک شیراک او را به یاد «لویی شانزدهم در حال بستن درهای کاخ ورسای میاندازد، آن هم هنگامی که فرانسه ناراضی است.» اما در زمینه بیاهمیتی به مردم، سوسیالیستها هم عاری از انتقاد نبودهاند: در مقابل مشکلات کوتاهی کرده و گفتند که حل آنها بغرنج است و تصمیمگیریای اروپایی میطلبد، گفتند «دولت نمیتواند همه کارها را انجام دهد»، سستی خود را به حساب وجود رایدهندگانی مردمی گذاشتند که «تحت تاثیر جهانی شدن و محتوم بودن سرنوشتشان کاملا تسلیم شدهاند»، آنها زمینه ضدحمله کاندیدای جناح راست را فراهم کردند که گفت: «آقای میتران میگفت، ما همه چیز را امتحان کردیم! خیر، علیه بیکاری همه راهحلها امتحان نشده است!(...) من به یاد دارم آقای ژوسپن به هنگام کارزار انتخاباتی دوره قبلی میگفت: «یک مرد سیاسی مسئول از پول صحبت نمیکند». برای من گفتن این حرف غیرمسئولانه است! یک کشور در جهان نمیتوان یافت که در آن پول ابزار سیاست اقتصادی نباشد.
سارکوزی که به ویژه در مناطقی که با بحران صنعتی مواجهاند طرفدار دارد، با سخنانی ساده و موعظهوار تاکید کرد: «من سیاست را که به اداره کارها بسنده کند دوست ندارم. من سیاستی که قانع شده است که هیچ چیز را نمیتوان تغییر داد را دوست ندارم. من سیاستی را که میگوید: همه چیز را امتحان کردهام نمیپسندم! من اینگونه سیاست را دوست ندارم! و به آن اعتقاد ندارم!» او در شهر سنتاتین اضافه کرد: «سیاست وقتی هیچچیز نخواهد، ناتوان است. وقتی چیزی نخواهیم، کاری هم نمیتوانیم انجام دهیم! من خیلی چیزها میخواهم و ما خیلی کارها را خواهیم توانست انجام داد!» آقای شیراک هم دوازده سال پیش از این نوع سخنان گفته بود و... انتخاب هم شد.
البته خیالمان راحت باشد، به دلیل وجود «اروپا»، رئیسجمهور جدید هم خیلی کارها را نخواهد توانست انجام دهد. او به ویژه دوستان میلیاردرش را آزرده نخواهد ساخت: «آنها میگویند: از سرمایه بخواهید هزینهها را پرداخت کند! اگر از سرمایه بخواهیم زیاد پرداخت کند، میگذارد میرود!» جانی هالیدی (خواننده معروف فرانسوی که از دوستان سارکوزی و مدافع او در کارزار انتخاباتیاش بود و فرانسه را به دلیل بالا بودن مالیاتها ترک کرده است.م) در یکی از شبهای سرمستیاش قول داد به محض اینکه دولت مالیات بر ارث را از میان بردارد، از سوئیس به فرانسه باز میگردد. چون میداند که این کار را دولت حتما انجام خواهد داد. اعلام خواست «گسست» مستلزم پیشبرد مبارزه فکری است.
جناح راست هرگز آنقدر که چپیها فکر میکنند احمق نبوده است، هر چند این جناح در تومارها و اعلامیههای روشنفکران و هنرمندان مورد حمله میباشد، هنگامی که برخی از همین روشنفکران به نفع او موضع میگیرند رفتار آنها تنها باعث تمسخر شده و یا با بیتفاوتی مواجه میگردد. آقای سارکوزی که از سال 2003 تقریبا مطمئن بود که تنها کاندیدای جناح راست میباشد، توانست همانطور که محافظهکاران آمریکایی قبل از او عمل کرده بودند، برنامهای ایدئولوژیکی برای خود تدوین کند که به او اجازه دهد تا از آنچه «دریوریهای سوسیال دموکراتها» مینامد «گسست» کند و به جای آن «همه کارهایی را انجام دهد که جناح راست دیگر جرات انجام آنها را نداشت چرا که از دست راستی بودن خویش شرم داشت». او از آن زمان تا دوران انتخابات، برنامه فکری خود را کاملتر کرد و هفته به هفته آن را آمادهتر نمود.
او توضیح داد که: «برای آنکه نظریهای در داخل کشور جا بیفتد باید تقریبا یک سال پرورانده شود.» یکسال مدت زیادی نیست اما او از یاری رسانهها، کارفرماها و وزرا بهره جست؛ از استدلالات تلیغاتچی معروف نیکلا باورز که مرتبا پخش شد، استفاده کرد. او در بوق و کرنا میگذاشت که «فرانسه دارد سقوط میکند» و دلیل این امر «سیاست کمک به مرگ سریعتر «کار» به مثابه بیمار مشرف به موت است»، او بر گزارش آقای کامدسوس (که خود درخواست نگارش آن را کرده بود) تکیه کرد که با سطحی بالاتر همان ملات اندیشههای باورز را داشت. در واقع صحرانوردی او مسیری پر از واحه بود. جنگ فرهنگی وی به یک بلیتز کریگ (اصطلاح آلمانی به معنی جنگی سریع که از هوا و زمین حمله کرده مهلت دفاع نمیدهد. م) تبدیل شد، اصلا باید پرسید، دشمن کجا بود؟ خود سارکوزی با طعنه بیرحمانهای گفت: «میخواهم با رهبر نخستین حزب اپوزیسیون فرانسه مقایسهام کنید. اندیشههای نوینی که در چهار سال گذشته توسط آقای هولاند مطرح شدهاند کدامها هستند؟
پیشبرد نظرات دو مبارز بزرگ نبرد اندیشهها مسیر طولانیتری را طی کرد: یکی از آنها فردریش هایک متفکر اولترا لیبرال (1992 ـ 1899) بود که «به غیرممکن فکر کرده بود» 30 سال گذشت تا رهبران سیاسی دست اول (تاچر، ریگان و اوگوستو پینوشه) بتوانند نظرات او را در عمل پیاده کنند، دیگری رهبر کمونیست ایتالیایی آنتونیو گرامسی که در زمان مرگش هنوز موسولینی سر کار بود. اما این دو متفکر بزرگ واقعا از نظریات مسلط دوران خود «گسستند». آنها نه کانال یک تلویزیون را با خود داشتند، نه مجله لوپون را، نه رادیو اورپ 1 را که دائما نظراتشان را در بوق و کرنا بگذارد.
سارکوزی که استراتژی شاهد مثال آوردن از نویسندگان و مشاهیری را دنبال میکند که اصلا انتظار آن را نداریم، ترجیح داد راهکار خود را بیشتر در مسیر یک کمونیست ایتالیایی معرفی کند تا یک متفکر اولترا لیبرال استرالیایی ـ آمریکایی. چندی قبل از انتخابات گفت: «به واقع من تجزیه و تحلیلهای گرامسی را پذیرفتهام: قدرت توسط اندیشه است که به دست میآید. نخستین بار است که یک مرد سیاسی از جناح راست در عرصه این نبرد وارد میشود. در سال 2002، پانزده روز بعد از اینکه من وزارت کشور را در دست گرفتم، یکی از روزنامهها به من چنین حمله کرد: «سارکوزی به جنگ فقرا میرود»، من به خود گفتم یا باید همینجا را هم را عوض کنم و دیگر نخواهم توانست هیچ کاری انجام دهم و یا باید وارد نبرد ایدئولوژیک شوم و نشان دهم که امنیت در وهله اول در خدمت فقراست. لذا از سال 2002، من وارد نبرد اندیشهها شدم. هر شب از مدرسه حرف میزنم و میراث مه 1968 را افشا میکنم. نسبیگرایی فکری، فرهنگی و اخلاقی را افشا میکنم... و خشونت چپیها نسبت به من از آنجا نشات میگیرد که آنها فهمیدهاند دعوا بر سر چیست.
ریگان هم با ترجیح دادن «رنگهای تند با پاستل» از سالهای 1960، قبل از سارکوزی بر علیه همه سیاستبازانی که راه دستیابی به قدرت را از طریق مسیر همیشگی میانهروی میسر میدانستند، قد علم کرد. او لزوم «داشتن یک انتخاب مشخص و نه پژواک انتخاب دیگران» را مطرح میکرد. اما آنچه مربوط به ریگان است، پذیرش خطر متهم شدن به افراطگرایی بهایی هم داشت. او مجبور شد بین سالهای 1954 تا 1962، به عنوان سخنگوی شرکت جنرالالکتریک، صدها سخنرانی در مناطق مختلف و در تمجید از سرمایهداری انجام دهد. مجبور شد بیش از 15 سال صبر کند تا خود را به حزب جمهوریخواه تحمیل کرده بتواند وارد کاخ سفید شود. وقتی به مسند ریاست جمهوری رسید، اکثرا با حالتی متاثر از جان کندی صحبت میکرد و از یاد میبرد که در سال 1960 برای مبارزه با کاندیدای دموکراتها به نیکسون نوشته بود: «پشت ظاهر نوباوهاش اندیشههای پیر کارل مارکس پنهان شدهاند. هیچ چیز جدیدی در مفهوم (تعریف شده توسط کندی) دولت تامالاختیار وجود ندارد. هیتلر دولت خود را ناسیونال ـ سوسیالیسم مینامید». گزینههای آتی آقای سارکوزی نسبتا سریع به ما نشان خواهد داد که آیا او همانقدر طرفدار ژورس است که ریگان شیفته کندی بود؟
مسئله صداقت دائما مطرح است. چگونه او میتواند ادعا کند که توسط جریان «از لحاظ سیاسی موجه» کنار گذاشته شده است، در حالی که چهار سال از پنچ سال دور آخر ریاست جمهوری را وزیر کشور بوده و همواره از پشتیبانی کارفرماها و اکثر رسانهها بهره جسته است؟ اینجا هم چند تجربه آمریکایی امکان پاسخ به این سوال را فراهم میکنند. در سال 1961، آین راند، نویسند و رماننویس مهاجری که از اتحاد شوروی آمده بود و کتابهایش فروش میلیونی داشت، مقالهای نوشت که تیتر آن ـ بدون اینکه کنایهای در آن باشد. چنین بود «اقلیتی آمریکاییای که بیش از همه تحت ستم است: تجارب بزرگ». یادآور شویم که در آن سالها سیاهپوستان که در ایالتهای جنوبی زندگی میکردند هنوز حق رای نداشتند... نیکسون به مثابه نماد بورژوازی کوچک شهرستانی احساس میکرد که از طرف خاندان بزرگ کندی و رسانهها که مدهوش این خانواده اشرافزاده و فتوژنیک کناره شرق آمریکا بودند، با حقارت با او برخورد میشود.
آقای بوش هم، هر چند در دانشگاه ییل و سپس هاروارد تحصیل کرده است، مدتها خود را به عنوان یک یاغی، تگزاسی کوچک و قدری زمخت که در دنیای از دماغ فیل افتادههای مترقی گم گشته است، احساس میکرد. خانم پگی نونان، نویسنده برخی از سخنرانیهای ریگان، در خاطراتش در دو جمله وسوسه دست راستیهای یاغی ـ که دهها سال جمهوریخواهان هنوز هم از عطش آن نکاسته است ـ را خلاصه کرد: «مردم از من میپرسند چطور یک زن از نسل شما توانست محافظهکار شود. برای من سخت است توضیح دهم از کی یاغیگری را شروع کردم.» چند صفحه جلوتر چنین دموکراتها را مسخره میکند: آنها همه چیز داشتند، حتی سالی پنجاه هزار دلار از سن 32 سالگی، اما همواره خود را در محاصره احساس میکردند.
در این جا جان کلام را گفته است... آقای سارکوزی هم که خود را مطرود ابدی میداند، در سن 32 سالگی شهردار «نویی»، یکی از ثروتمندترین شهرهای کشور بود (در حومه غربی پاریس ـ م). هجوم گزافهگوییهای روانشناسانه در سخنرانیهای سیاسی فرانسه شاید توانست به امر زیر خدمت کند: کوچکترین خراشی که بر غرور نوجوانی از خانوادههای بالا صدمه زده است سبب شود که وی را به عنوان شهید معرفی کنند. سپس یک اشاره کوچک کافی است تا دوباره روحیهاش جریحهدار شود. سارکوزی چند هفته پیش گفت: «از سال 2002 خود را در حاشیه سیستمی که من را به مثابه رئیس حزب او.ام.پ (حزب غالب دست راستی) نمیپذیرفت آماده کردم، سیستمی که اندیشههای من را به عنوان وزیر کشور پس میزد و با پیشنهاداتم مخالف بود». اما اینبار گاورش، پسر بچه آسوپاس پیروز شد (گاورش از شخصیتهای بینوایان هوگو، در اصطلاح اشاره به پسر پاریسی تنها و شکننده دارد.)