امیرعلی ابوالفتح
از هنگام تدوین دکترین حمله پیشدستانه توسط نئومحافظهکاران آمریکایی، مدت زمان زیادی نمیگذرد. حادثه 11 سپتامبر سال 2001 فرصت طلایی را در اختیار راستگرایان آمریکایی گذاشت تا با برنامههای بلندمدت خود را جامه عمل بپوشانند. اکنون چنین به نظر میرسد که استراتژیستهای "جنگ بیانتها" یک گام دیگر برای نزدیک شدن به خواست حقیقی خود، یعنی تسلط مطلق بر جهان برداشتهاند.
انتشار سند راهبردی جدید وزارت دفاع آمریکا ـ پنتاگون ـ گویای این واقعیت است که جهان قرن بیست و یکم کمتر از جهان قرن بیست شاهد جنگ و خونریزی نخواهد بود. در این سند آمده است: "نیروهای ویژه قادر خواهند بود بدون اطلاع قبلی و به طور مخفیانه در همه جای جهان دست به عملیات بزنند و واحدهای جدید خواهند توانست سلاحهای هستهای را ردیابی کرده و آنها را از کار بیندازند." طراحان سند جدید راهبری نظامی آمریکا مدعی هستند که این راهکار برای مقابله با دشمنانی شبیه به شبکه القاعده در عصر اطلاعات در نظر گرفته شده و با جنگهای عصر صنعتی بسیار متفاوت خواهد بود. لیکن از آنجا که هنوز بر سر تعریف تروریسم و حقوق ملتها برای دستیابی به فناوری صلحآمیز هستهای اختلاف نظر عمیقی میان کشورهای توسعه یافته و کشورهای در حال توسعه وجود دارد. استراتژی جدید آمریکا میتواند سر منشا جنگهای جدید و تهاجمات مکرر آمریکا علیه دیگر کشورها باشد.
تهاجم نظامی آمریکا به عراق به بهانه وجود سلاحهای کشتار جمعی به خوبی غیرمشروح بودن دکترین حمله پیشدستانه را به اثبات رساند. این جنگ برای نابودی سلاحهایی به راه افتاد که هرگز وجود نداشتند. ذهنیت غلط دولتمردان آمریکایی و یا تحلیل اشتباه اطلاعاتی از جانب دستگاههای جاسوسی این کشور سبب شد که عراق به اشغال نظامی درآید. اگر چه عملکرد جنایتکارانه رژیم را از میان برده است، اما به هر حال این موضوع بر خلاف تبلیغات آمریکاییها نمیتواند توجیهگر اشغال نظامی کشوری در آغاز هزاره سوم میلادی باشد. بنابراین اگر در مورد عراق، آژانسهای جاسوسی آمریکا این گونه دچار خطای اطلاعاتی شدند، چه بسا در راهبری جدید آمریکا در برخورد با شبکههای تروریستی و شکورهای دارای سلاحهای تخریب جمعی نیز چنین اشتباهاتی تکرار شود.
نکته دیگر آن که، براساس منشور سازمان ملل متحد، تنها دفاع مشروع در مقابل تجاوز نظامی به عنوان راه حل موقت نظامی تا زمان ورود شورای امنیت سازمان ملل متحد به ماجرا پذیرفته شده است. به عبارت دیگر، تامین امنیت جهانی برعهده سازمان ملل و شورای امنیت قرار گرفته تا کشورها به بهانههای مختلف، دیگر به کشورها حمله نکنند. اما گویا اکنون قرار است دکترین امنیت دستهجمعی پیشپای دکترین حمله پیشدستانه و جنگ بیانتهای آمریکاییها ذبح شود. به عبارت دیگر، از این پس جامعه جهانی شاهد حملات نظامی آمریکا به گوشه کنار جهان به بهانه مقابله با تروریستها خواهد بود، بدون آن که دولتمردان آمریکایی خود را ملزم به ارائه توضیح و یا حتی اطلاع به شورای امنیت سازمان ملل متحد بدانند. بیتردید اجرای این استراتژی از سوی دیگر قدرتهای جهانی، عصری از ناامنی، بیثباتی و جنگ را به همراه خواهد آورد.
در پس دکترینهای نظامی آمریکا که در عصر حکومت جورج بوش به منصه ظهور رسیده، حفظ برتری مطلق آمریکا در مقایسه با رقبای احتمالی و جلوگیری از ظهور قدرتهای جدید اولویت نخست را دارد. به عبارت دیگر در قرن بیستم و یکم این ایالات متحده خواهد بود که بر جهان حکومت خواهد کرد و دیگر کشورها با فاصله بسیار زیادی از آمریکا تنها نظارهگر بازی آمریکاییها باشند. اما این که این الگو در جهان در حال دگرگونی تا چه اندازه قابلیت اجرا دارد و آیا ملتها چنین تحمیلی را خواهند پذیرفت، خود جای تامل دارد.