مهدی محمدی
اصرار ناکام فراکسیون اقلیت مجلس شورای اسلامی بر استیضاح وزیر دفاع، اگر برخاسته از انگیزه ای چون عمل به وظایف نمایندگی یا نگه داشتن پاس جان های عزیز عروج کرده در حادثه سقوط هواپیمای 130-C یا تدبیر برای پیشگیری از حادثه ای که مکرر اتفاق افتاده و هر بار تلخکامی و رنج عمومی بیشتری از پی خود آورده و یا مجازات مقصر آن و تفقد بازماندگان یک تقصیر یا قصور پرهزینه بود، اقدامی درخور تقدیر، تلقی می شد، اما شواهد موجود حکایت از آن دارند که این اقدام ناکام نوعی اعلام وجود سیاسی بود با شعار «در جریان باشید، ما هنوز هستیم» و خطاب به مردم.
اعضای فراکسیون اقلیت نه به عنوان نمایندگان پای کار و کوتاه نیای شهروندان، بل به عنوان بخشی از نیروهای سیاسی اصلاح طلب- که برخی از آنان در این ایام هر روز خود را با کابوس دهشتناک رفتن از یادها، رویارو می بینند- در حال انجام وظیفه جناحی خود هستند. درواقع به نظر می رسد که قضیه اساساً ربط چندانی به سقوط هواپیما یا مسائلی از این دست ندارد (مردم می توانند به یاد بیاورند که اصلاح طلبان حاضر در مجلس ششم با اکثریتی که در اختیار داشتند، چگونه استیضاح وزیر راه وقت یعنی احمد خرم را ناکام گذاشتند).
ظاهراً اصل قصه بازمی گردد به تلاش اصلاح طلبان برای حالی کردن این نکته به مردم که همچنان با صلابت در صحنه حضور دارند و قاطعانه از حقوق آنها پاسداری می کنند. کدام مردم؟ همانها که با هزار مصیبت خود را از دست آقایان اصلاح طلب خلاص کرده و به اصولگرایان پناه آورده اند؟
تلاش هایی که اصلاح طلبان از زمان تشکیل دولت جدید و خروج اجباری از قدرت برای اعلام حضور در صحنه سیاسی کشور انجام داده اند. (نمایندگان عضو فراکسیون اقلیت تنها بازماندگان دوران طلایی قبضه قدرت در دو قوه مجریه و مقننه توسط اصلاح طلبان هستند و از این رو بی راه نیست اگر گفته شود در میان اصلاح طلبان ماهیتی عمیقا نوستالژیک دارند) جملگی بیش از آن که نگران کننده، دردسرساز و یا حتی هشداردهنده باشد، گاه تعجب آور و بیش از آن فکربرانگیز بوده است که به راستی اینان آیا یک درک صحیح از مفهوم سیاست ورزی در جامعه ای چون ایران دارند؟
یک رفتار سیاسی معقول- که به طور طبیعی فراز و فرود دارد و همواره، لزوماً موفقیت آمیز نیست- پیش از هر چیز وابسته به وجود یک درک نظری واقع بینانه از مفهوم کنش سیاسی ذیل یک سیستم حکومتی سرپا دارد. این درک نظری نزد اصلاح طلبان، حتی آنها که معمولا «خوب دیدن» را جزء هنرهای بی بدیل خود می دانند- به نحو کج و معوجی- حاصل آمده و تا هنگامی که فکری به حال این بنای ناراست نشود، انتظار هر نوع بازسازی سیاسی و سازمانی موفق از جانب آنان بیهوده و عبث است. مشکل بزرگ اصلاح طلبان که هرگز حل نشده و بلکه هیچگاه به آن به مثابه یک مانع بر سر راه سیاست ورزی صحیح ننگریسته اند، این است که نیروهای اصلاح طلب هنوز نمی دانند برای انجام یک فعالیت سیاسی مؤثر شرط اول قدم این است که «درون سیستم» جای بگیرند. طی سال های اخیر، در رفتار سیاسی اصلاح طلبان همواره جنبه اپوزیسیونی آن بر جنبه های دیگر چربیده است؛ چه آن روز که بر کرسی قدرت بودند و چه حالا که تا حدی بیرونند. بر این مبنا، اصلاح طلبان همواره با هر رویداد سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی به یکی از این 3 شیوه رفتار کرده اند: یا توانسته اند آن را رویدادی با رنگ و بوی اصلاح طلبانه جا بزنند و در جهت تقویت شأن و جایگاه خود از آن سود بجویند که در اینصورت بی درنگ این کار را کرده و سپس متأسفانه با قوت تمام بر تمایز میان خود و «نظام»!
پای فشرده اند تا همگان شیرفهم شوند. اگر هم توفیقی درکار بوده، مربوط به آنهاست نه کل سیستم و حتی تلویحاً این پیام را هم القا کرده اند که به دلیل تباین ذاتی موجود میان آنها و نظام حاکم، هر پیروزی از جانب آنها لزوماً به معنای یک شکست برای نظام است. حالت دوم مربوط به رویدادهایی است که نمی توانسته به نفع اهداف و ارزش های اصلاح طلبانه (البته به فرض وجود چنین اهداف و ارزش ها که خود محل بحث است) مصادره شود اما این ظرفیت را داشته که به عنوان محملی برای لیچارگویی به حریف مورد استفاده قرار گیرد. اصلاح طلبان هر فرصتی از این نوع را هم غنیمت شمرده و از آن کمال استفاده را برده اند. اما دسته سوم؛ اگر حادثه ای به هیچ یک از دو صورت قبل، قابل استفاده نباشد از نگاه اصلاح طلبان لابد در دسته سومی جای می گیرد که با توسل به آن می توان کل نظام را هدف گرفت. تمام حوادثی که تاریخ سیاست ورزی اصلاح طلبانه پس از دوم خرداد1376 را می سازد، در چهارچوب یکی از این 3 نوع موقعیت قابل فهم و تبیین است: اصلاح طلبان یا در حال تعریف از خود بوده اند، یا در حال کوبیدن حریف و یا به گونه ای شاید ناخودآگاه در حال نفی کلیت نظام جمهوری اسلامی.
اکنون که عصر اصلاحات از آن نوع که با دوم خرداد شروع شد به سر آمده- و این را لااقل به یک معنا، حتی رادیکال ترین نیروهای اصلاح طلب هم قبول دارند- جا دارد که اندکی در این پرسش تأمل کنیم که راز برگزیدن سلوک اپوزیسیونی نسبت به نظام جمهوری اسلامی به عنوان الگوی غالب رفتار سیاسی از جانب برخی از اصلاح طلبان چه بوده است؟ یک حدس که می توان آن را نزدیک ترین تحلیل به واقعیت دانست این است که تصور شماری از اصلاح طلبان همواره این بوده-و در واقع آن را به عنوان یک گزاره بدیهی پذیرفته بودند- که مردم به- معنای کلیت افکار عمومی- کاملاً از نظام حاکم بریده اند و لذا از هر رفتاری که بوی رویارویی با نظام از آن به مشام برسد با آغوش باز استقبال خواهند کرد!
بر مبنای این ذهنیت بود که آنان شدیدترین حمله ها به باورها و مقدسات مردم را تحت عنوان آموزه های حکومتی در دستور کار خود قرار دادند و تصورشان هم این بود که با بد و بیراه گفتن به اصول و عقاید مردم آنها را خوشحال می کنند و بر رضایتشان از خویش می افزایند. هرچه اصلاح طلبان در این مسیر جلوتر رفتند اولاً غیرقابل اعتماد و بلکه خطرناک بودن آنها بر مردم آشکارتر شد و ثانیاً توان همدلی و حتی همزبانی با مردم را بیشتر از دست دادند. عاقبت نیز وقتی مردم به کلی از آنها روی برگرداندند، صحنه را متعجبانه می نگریستند و از خویش و از یکدیگر می پرسیدند چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ حتی فردای روز سوم تیر، زمانی که دیگر همه چیز آشکار شده بود کمتر کسی در میان این جمع به صرافت افتاد که «نکند تا امروز راه را اشتباه می رفته ایم»؟!
بخش دیگری از بحث درباره ریخت شناسی رفتار سیاسی اصلاح طلبان و تلاش های آنها برای احیای موقعیت سیاسی خود پس از روی کار آمدن دولت اصولگرا را باید به این موضوع اختصاص داد که اصلاح طلبان هنوز در بند خویشند.
جبهه اصلاحات در آستانه انتخابات دور نهم ریاست جمهوری از عدم انسجام و اختلافات حاد میان اعضای خود ضربه شدیدی خورد و حالا آنگونه که از شواهد پیداست «سر»های آن فقط به این می اندیشند که چگونه ساختارهای حزبی و تشکیلاتی خود را قوام یافته و نیرومند سازند تا دیگر اعضای هرحزب دم انتخابات به راحتی آب خوردن از فرمان تشکیلات سر نپیچند و جمع یاران به طرفه العین پریشان نگردد. تمرکز اصلاح طلبان بر روی سر و سامان دادن به وضع سازمانی و تشکیلاتی خود، اگرچه اکنون دستور کار اول و آخر این گروه هاست- و با توجه به حجم انبوه اختلافات در میان آنها تا آینده قابل پیش بینی این جایگاه را حفظ خواهد کرد- اما از منظر آسیب شناسی یک جبهه سیاسی که خود به مرگ خویش اعتراف دارد و برای احیای دوباره خود تلاش می کند، نمی توان اهمیت چندانی برای آن قائل شد. آنچه بسیار مهم تر از یافتن راهی برای تنظیم مناسبات میان خود و رفقاست، این است که اصلاح طلبان بتوانند راهی برای برقراری مجدد یک رابطه معقول با مردم بیابند. مجموعه نیروهای اصلاح طلب از این حیث دچار بحران عمیق اند. تا زمانی که اصلاح طلبان راهی برای اصلاح میانه خود و مردم کوچه و بازار بیابند، ده ها حزب قدرتمند هم تشکیل بدهند و پیوندهای میان خویش را به قوی ترین شکل ممکن هم اگر مستحکم سازند، فایده چندانی به حال آنها نخواهد داشت و در یک فضای رقابت دموکراتیک نصیب آنها همه حرمان و ناکامی خواهد بود.
اصول گرایان، آن روز که در سال های میانی دولت دوم سیدمحمد خاتمی تصمیم گرفتند گفتمان، تاکتیک و استراتژی خود را بازسازی کنند، خیلی زود از مرحله ترتیبات درونی و سازمانی عبور کردند و به مرحله اندیشه درباره نحوه ارتباط گیری صحیح با مردم رسیدند. طراحی های دقیق و مطالعات جامع در این باره، در مدتی کوتاه به نتیجه رسید و آنها توانستند گفتمانی بسازند که به دلایل متعدد تاریخی- سیاسی- روانی مردم را از پی خود کشاند. اصلاح طلبان اما همچنان اصرار دارند به زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و حتی وقتی هوس «اجتماعی شدن» به سرشان می زند منظورشان بیشتر ور رفتن با قومیت ها یا سوار شدن بر موج احساسات زنانه یا کارگری و از این قبیل است تا تلاش برای برقراری یک رابطه معقول و مبتنی بر مفاهمه دوجانبه با مردم یا لااقل انس با بخشی از بدنه اجتماعی شاید این تصور به وجود آید که آنچه اصلاح طلبان می گویند بیشتر ایده هایی نخبه گرایانه است و لذا این مردمند که باید سطح فهم خود را بالا بکشند تا توان و لیاقت «اصلاح طلب شدن» را بیابند. اما این تصور سوء تفاهمی بیش نیست. ایده هایی که اصلاح طلبان عرضه می کنند بیشتر از آنکه نخبه گرایانه یا هر چیز دیگر از این قبیل باشد، «دم دستی» است و نمی تواند نسبتی روشن با مسایل واقعی جامعه ایرانی برقرار کند؛ پس انتظار اقبال افکار عمومی نسبت به آن نیز بی ربط است.
بحث درباره این موضوع را که چرا اصلاح طلبان نمی توانند در فضای جامعه ایرانی به نحوی خردمندانه سیاست ورزی کنند، همچنان می توان ادامه داد. می توان به این نکات توجه کرد که اصلاح طلبان هنوز عادت نشاندن «آرزوهای خود» به جای «مطالبات مردم» را ترک نکرده اند، ادبیات سیاسی آنها هرگز نتوانسته است با «عموم» مردم رابطه منطقی برقرار کند و نیاموخته اند که چشم دوختن به عنایت خارجی آنها را در موقعیتی کاملاً شکننده نسبت به دیگر نیروهای حاضر در صحنه قرار خواهد داد. اما همه این بحث ها باید ما را به مسئله بنیادی تر راهنمایی کند: شاید توقعی بیش از این نباید داشت. فرآیند نوسازی سیاسی قبل از هر چیز در گرو توان ساخت ظرفیت ها و ایجاد فضاهای مانور جدید است.
وقتی یک جبهه سیاسی از عهده این کار -در حد خود- برنیاید به آن چشمه ای شبیه خواهد شد که نمی جوشید و در آن آب می ریختند... و آن وقت رفتارهای سیاسی اش- هر چقدر جدی- شبیه التماس به نظر خواهد رسید.