مهدی محمدی
آیا سیاست خارجی دولت اصولگرا، کشور را به جانب بحران سوق می دهد؟ منتقدان می گویند چنین است. به چه شیوه ای می توان این گزاره را آزمود و مبنایی برای تعیین صحت و سقم آن فراهم آورد؟ به نظر می رسد مطمئن ترین راه، مراجعه به واقعیات باشد. اگرچه هنوز بیش از چند ماه از عمر دولت نمی گذرد و نمی توان به دقت درباره تبعات بلندمدت سیاست های آن بحث کرد (این وضع البته منتقدان دولت را در وضعیت دشوارتری قرار می دهد تا مدافعان آن) اما نگاهی گذرا به آنچه طی همین ماه ها اتفاق افتاده، حقایق مهمی را آشکار خواهد ساخت. حقایقی درباره اصول حاکم بر مناسبات و روابط بین الملل و اینکه کشوری با موقعیت ایران، در این فضا و شرایط، استراتژی پیرامونی خود را چگونه باید تنظیم کند. این حقایق البته پیش از این هم چندان پوشیده و پنهان نبوده، اما تجربه کمتر از 6 ماه دولت اصولگرا وضوحی بیش از پیش به آن بخشیده و این پرسش را به طور جدی به وجود آورده که دولت های پیشین چرا از آن غافل بوده اند؟
رئیس جمهور از همان آغازین روزهای برعهده گرفتن سکان قوه مجریه، اراده خود را برای در پیش گرفتن یک الگوی «پیش روانه»، «فعال» و «الهام بخش» در سیاست خارجی آشکار ساخت و از همان روزها هم عده ای در داخل هشدار می دادند که این روند دستاوردهای دوران های گذشته را تخریب خواهد کرد، به منافع ملی صدمه خواهد زد و نهایتاً کشور را به کام یک بحران بزرگ خواهد برد. دولت اصولگرا به جای آن که خود را به ورطه بحث های بی حاصل با مدعیان امتحان پس داده «دیپلماسی واقع گرایانه»! بیفکند، تصمیم گرفت درستی راه خود را در عمل اثبات کند.
تقریباً تمامی ایده های ابتکاری که پس از روی کار آمدن دولت جدید توسط دیپلماسی ایرانی پیش نهاده شده، توانسته است منطق غربی حاکم بر روابط بین الملل و به طور کلی نظم جهانی که برتری و چون و چرا ناپذیری قدرت آمریکا و متحدان آن را پیش فرض می گیرد به چالش بکشد و نهایتاً ناتوانی آنها را از عرضه یک دفاع معقول و خردپذیر از اصول راهبردی خود آشکار سازد.
رئیس جمهور در سخنرانی خود در سازمان ملل پیشنهاد کرد غربی ها برای اطمینان از صلح آمیز باقی ماندن فعالیت های هسته ای ایران در آن مشارکت کنند. بسیاری از کارشناسان معتبر جهانی چنین پیشنهادی از جانب رئیس جمهور ایران را بسیار سخاوتمندانه ارزیابی کردند و گفتند پیش دستی احمدی نژاد غرب را بر سر دوراهی دشواری قرار داده است. اگر پیشنهاد او را بپذیرند، ایران حقوق خود را اعمال کرده و از بحران هسته ای سربلند بیرون خواهد آمد و اگر نپذیرند برای جامعه جهانی تردیدی نخواهد ماند که غرب به دنبال زورگویی و بهانه جویی علیه ایران است و آن وقت پافشاری ایران بر مواضع خود به لحاظ جهانی کاملاً موجه جلوه خواهد کرد. پیشنهاد رئیس جمهور پاسخ روشنی نگرفت اما به هدف اصلی خود که گرفتار ساختن غرب در یک معامله دوسو ضرر بود، دست یافت.
مدتی بعد رئیس جمهور ایران از افسانه کشتار 6 میلیون یهودی توسط نازی ها در جنگ جهانی دوم (هولوکاست) یک نتیجه منطقی استخراج کرد و جهانیان را به تأمل و داوری درباره آن فراخواند. سخن احمدی نژاد آنقدر ساده و سرراست بود که جای هیچ بحث و مجادله ای باقی نمی گذاشت: اگر به راستی آلمانی ها، چند میلیون یهودی را قتل عام کرده اند- افسانه ای که تردید در آن در غرب امروز، چیزی در حکم «توهین به مقدسات» تلقی می شود- چرا باید فلسطینی ها تاوان آن را بپردازند؟ برای یهودی های مظلوم جایی در خاک اروپا اختصاص بدهند تا کشور خود را در آن بنا کنند؛ ما هم حمایت می کنیم! سخن رئیس جمهور نزد جان های آزاده، ذهن های مستقل و عموم مردم جهان -خصوصاً دنیای اسلام- همچون حقیقتی فاش جلوه کرد که تا آن روز با طراری و تردستی مجال طرح نیافته بود. بازهم سخن رئیس دولت اصولگرا از جانب ماشین های تبلیغاتی که عموماً برای هر چالشی یک پاسخ حاضر و آماده در چنته دارند، بی جواب ماند. شاید رئیس جمهور هم چندان در پی آن نبود که پاسخی دریافت کند، چه، به خوبی می دانست جوابی در کار نیست. پس از اظهارات احمدی نژاد درباره موجودیت اسرائیل و افسانه های بنیادی آن بسیاری در خارج و داخل ایران تلاش کردند، آن را خبطی آشکار و مقدمه ای برای انزوای بیشتر ایران و تشدید فشارها وانمود کنند.
اما در عمل چه اتفاقی افتاد؟ اکنون رئیس جمهور ایران به شهادت منابع غربی،یکی از معتبرترین و محبوب ترین شخصیت های جهان اسلام است. روشنفکران جهان در او به چهره مردی می نگرند که حرف هایش تکرار کلیشه های رایج نیست و لذا ارزش شنیدن را دارد. علاوه بر همه اینها، اصول خود را به زبانی منطقی بیان می کند و در مقابل جوابی جز تهدید به درفش و دشنه نمی گیرد. حداقل پیامی که از این فضا برمی خیزد، این است که گوینده این سخنان پشت خود را به منابعی مطمئن از نیرو و قدرت گرم می بیند و لذا درافتادن با او چندان به صلاح نیست. بالاخره، آخرین مورد پیشنهاد کاملاً عملیاتی رئیس جمهور برای ارزیابی حقیقت این مدعا است که حقوق بشر در ایران نقض می شود. احمدی نژاد در سخنرانی آخر هفته گذشته خود در جمع مردم قم پیشنهاد کرد کمیته تحقیق مستقلی از کارشناسان تشکیل شود و آنها با مراجعه به زندان ها و دادگاه های کشورهای غربی بررسی کنند حقوق بشر در غرب مطابق همان معیارهایی که ایران طبق آنها ناقض حقوق بشر دانسته شده، تا چه حد رعایت می شود؟ مسلماً این ایده احمدی نژاد نیز جوابی نخواهد گرفت و بر زمین خواهد ماند. اما این بر زمین ماندن به معنای مغلوبه شدن بی سر و صدای یک نزاع دیرین به نفع ایران است: غرب خود (در موضوع سلاح های کشتار جمعی، مسئله فلسطین و موضوع حقوق بشر) در جایگاه متهم نشسته و باید پاسخگو باشد و متهمان را نرسد که از دیگران حساب بکشند.
رئیس دولت اصولگرا به چه کاری مشغول است و به کجا می خواهد برود؟ راهی که منتقدان او پیشنهاد می کنند و شماری از آنان تا پیش از این درحال پیمودن آن بودند، سر از کجاها درآورده است؟ احمدی نژاد تنفس در فضای مسمومی را که بر جامعه جهانی حاکم است، دوست ندارد. از دید او وقتی غرب پرونده هایی کاملاً بی پایه و توخالی علیه ایران دست و پا کرده و با جنجال بر سر آن برای زمانی طولانی هزینه هایی گزاف روی دست دولت و ملت می گذارد، چرا ما نباید «پرونده های واقعی» غرب را- آن هم نه کاملاً، بلکه تا حدودی- رو کنیم؟ چرا غرب نباید با همان شیوه ها و با همان منطقی به چالش کشیده شود که تا امروز ما را تحت فشار و آزار قرار داده است؟
«پیتر فیلیپ» مفسر برجسته رادیو آلمان در تحلیل مفصلی به تاریخ 28 آذرماه 1384 از مدعیان روشنفکری در داخل ایران می خواهد کمی چشم های خود را باز کنند و درست ببینند: «دیپلماسی ایران در دوران جدید در نظر دارد براساس گفتمان های علمی- تخصصی در عرصه های بین المللی به صورت پیش روانه حرکت کرده و تلاش کند از موضع «دفاعی» به موضع «فعال» تغییر جهت دهد. مواضع دولتمردان ایران اگرچه در نگاه اول، نگرانی هایی را برای برخی روشنفکران داخلی ایجاد می کند اما دستاوردهای بلندمدت آن بیش از این نگرانی ها خواهد بود. در گذشته بارها رخ داده که سیاستمداران غربی با طرح موضوعاتی بی اساس، ایران را در موضع انفعالی قرار داده و مجبور ساخته اسناد و مدارکی برای رد ادعاهای غرب ارائه کند. اکنون احمدی نژاد در حال پیمودن یک راه معکوس است».
شیوه ای که دولت اصولگرا در سیاست خارجی خود در پیش گرفته نه به منافع ملی ما لطمه ای خواهد زد و نه بحرانی به دنبال خود خواهد آورد. تفاوت دیپلماسی اصولگرایانه با اسلافش عمدتاً در این است که این دیپلماسی اولاً پذیرفته است برای بقا راهی جز تحمیل خود به جامعه جهانی نداریم (در دنیای زورگوها جلو پای هیچ کس فرش قرمز پهن نمی کنند و ورود او به باشگاه قدرت های بزرگ و غیرقابل چشم پوشی را خوش آمد نمی گویند) و برای موفقیت در این راه نیز چاره ای نیست جز آنکه به اندازه کافی قوی باشیم و ثانیاً دولت اصولگرا باور دارد در شرایطی رویاروی غرب ایستاده که خود از هر زمان دیگری قوی تر و غرب از هر مقطع دیگری ناتوان تر است. این حقیقت را شاید بعضی نیروهای سیاسی در داخل ایران باور نداشته باشند، اما غربی ها به خوبی آن را دریافته و با آن کنار آمده اند. در چنین موقعیتی که آشکارا ایران در تمامی منازعات منطقه ای دست بالا را دارد، هیچ تهدیدی شکل نخواهد گرفت. غرب به شهادت تاریخ خود هرگز خویش را وارد بحرانی نمی کند که در آن ولو اندکی احتمال شکست بدهد. گذشته از این تنها در وضع برتری منطقه ای است که می توان امیدوار بود کشور امکان استیفای حقوق خود را بیابد، اتفاقاتی که در پرونده هسته ای رخ داده جملگی شواهدی روشن بر این مدعاست. در شرایطی که دیگران پذیرفته اند ما باید جلوی صف حرکت کنیم، دلیلی ندارد که به دست خود جایگاه خویش را تنزل بدهیم.