دکتر احمد نقیبزاده، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران
از زمانی که نظم اروپایی از طریق استعمار و تقلید کشورهای غیر اروپایی به همه قارهها تسری یافت و به یک نظم جهانی تبدیل شد، تا به امروز بیش از یک قرن میگذرد. در این مدت نظام بینالمللی اشکال و ساختارهای مختلفی به خود گرفته است که بیشتر بر پایه روابط قدرت تعریف شدهاند؛ مانند نظام چند قطبی، دوقطبی و تکقطبی. نظریه پردازان مارکسیست هم از زاویه برداشتهای خود و بر پایه وابستگی اقتصادی، جهان را به مرکز و پیرامون منقسم دیدهاند. اما همه در یک قول متفق اند که نظام بینالمللی تاثیری قاطع بر زیر مجموعههای خود از جمله زندگی در درون نظامهای ملی یا تشکلهای منطقهای بر جای میگذارند. در نتیجه به این نکته کمتر توجه شده است که زیر مجموعهها تا چه حد میتوانند بر ساختار نظام بینالمللی تاثیر بگذارند؟ در نگرش ساختاری، خود تنظیم کنندگی یک اصل محسوب میشود. یعنی چنانچه تغییری در یکی از اجزای ساختار به وجود آید سایر قسمتها هم به ناگزیر دستخوش تغییر شده و خودرا با تحول عنصر متحول هماهنگ میسازند. این بدان معناست که اولاً عنصر متحول باید از عناصر اصلی باشد و دوم آنکه محرک دگرگونی به اندازهای قوی باشد که مقاومت مجموعه عناصر ساختاری را خنثی سازد. در این صورت است که متغیر وابسته به متغیر مستقل تبدیل میشود. حال سوال اصلی این است که آیا آمریکای لاتین دراین حد از قدرت و تاثیر گذاری قرار دارد که بتواند بر کلیت نظام بینالمللی تاثیر گذارد و اگر پاسخ مثبت است، این تحول در چه قالبی قابل تصور و ترسیم است؟
استعداد آمریکای لاتین در تبدیل شدن به یک قطب قدرت
آمریکای لاتین یکی از ثروتمندترین قارههای جهان است که هنوز بسیاری از منابع و سرمایههای آن شناخته نشده است. دو پنجم خاک آمریکای لاتین زیر پوشش درختان جنگلی قرار دارد که اغلب آن کاربرد صنعتی دارد. در قسمتهای شمالی از شرق آند تا آرژانتین منابع عظیم نفت قرار دارد. منابع آهن که تنها در برزیل به بیش از 20 درصد آهن جهان میرسد همراه با معدن مس، سرب، روی، منگنز، و غیره از آمریکای لاتین گنجینهای ساخته است که تا کنون به دلیل برانگیختن حرص و از بیگانگان، مایه بدبختی آنها بوده است. کافی است از این پس دولتهای ملی آمریکای لاتین بتوانند دست بیگانگان را ازاین منبع عظیم کوتاه و خود اداره آنها را به دست گیرند. طبیعی است همراه با مهار و اداره منابع خود، این کشورها به گسترش صنایع خودشان نیز نیاز دارند. در این زمینه هم از سالهای دهه 1930 تا 1950 به تدریج گامهایی برداشته شده و دست کم در زمینه صنایع نساجی، شیمیو ذوب فلزات پیشرفتهای ی حاصل شده است؛ چنانکه برزیل به تنهایی در سال 1964 حدود 6/38درصد، مکزیم 7/22 درصد و آرژانیتن 1/19 درصد تولید شیمیمنطقه را به خود اختصاص میدادند. یا در زمینه تولید فولاد در دو کشور آرژانتین و برزیل به ترتیب از 244 و 1362 هزار تن در سال 1958 به 1326 و 3667 هزار تن در سال 1967 افزایش به چشم میخورد. این صنایع اولیه در سالهای بعد در کشورهای خاصی مانند آرژانتین توسعه یافته و به تنوع لازم رسیدهاند و پارهای دیگر از کشورهای آمریکای لاتین شاهد توسعه در زمینههای دیگر صنعتی بودهاند. توانمندیهای آمریکای لاتین به معدن و صنعت محدود نمیگردد بلکه باید منابع عظیم انسانی، جهشهای علمی و فنی این قاره را در آخرین دهههای سده بیستم نیز بر آن افزود. افزون بر اینها بازار مصرف 400 نفری این قاره نیز از اهمیت برخوردار است.
بهرهگیری از این توانمندیها مستلزم سازمان اجتماعی و سیاسی درست و اراده همگانی برای کسب استقلال است. از این زاویه هم بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین بین سالهای دهه 1970 تا آغاز هزاره سوم میلادی شاهد تحولات مثبت و امیدوار کنندهای بوبدهاند. ونزوئلا از اولین کشورهایی بود که در این منطقه به نمادهای دموکراتیک مجهز شد. شیلی هم پس از سقوط پینوشه مسیر آزادی و دموکراسی را در پیش گرفت. شاید مسیر برزیل به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین کشور آمریکای لاتین در راه دموکراسی و پیشرفت اقتصادی از همه امیدوار کنندهتر باشد. پس از گذشت چندین سال از سقوط دیکتاتوری نظامی در این کشور که در سال 1958 اتفاق افتاد، رژیمهای جدید تدابیر خاصی برای دموکراسی و پیشرفت در برنامه کار خود قرار دادهاند که از سال 1988 آثار خود را نمایان ساخته است. انتخاب لولا به ریاست جمهوری در اکتبر 2002 که کار خود را از ژانویه 2003 شروع کرد، چشم انداز دموکراسی در این کشور پهناور را تقویت کرد. با آن که در سال 2002 پیش بینی میشد که برزیل در سال 2003 نزدیک به 3/15 میلیارد دلار مازاد درآمد را در تجارت خارجی به خود اختصاص دهد که اندکی کمت راز دو سال پیش بود، اما امید برای عدالت اجتماعی رو به فزونی گرفت. این کاهش به دلیل خودداری محافل سرمایه گذار از همکاری با مردم دولت گرا صورت میگرفت که با توجه بیشتر دولت به زیر ساختهای اقتصادی جبران میشود. اگر دولت برزیل در برنامههای خود، موفق شود که به عنوان رهبر طبیعی کشورهای منطقه عمل کند، تاثیر مهمیبر سرنوشت سایر کشورها خواهد گذاشت. تاکید مقاله حاضر نیز بر این نکته است که برزیل قادر خواهد بود چنین رهبری را به دست آورد و محور وحدت آمریکای لاتین قرار گیرد.
علاوه بر برزیل، کشورهای آرژانتین و ونزوئلا هم در نیمه دوم دهه 1990 و به طور مشخص از آغاز قرن بیست و یکم تدابیری در پیش گرفتهاند که به ظاهر، خلاف جریان غالب نولیبرالیسم جهان است، ولی از نظر عدالت اجتماعی، دموکراسی و استقلال اقتصادی، مثبت توصیف میشود. زیرا سیاست درهای باز در بسیاری از کشورهای این منطقه به بحران اقتصادی و سلطه بیشتر شرکتهای آمریکایی انجامیده و دولتهای کنونی منتخب مردم هم باید تاوان سیاستهای غلط گذشته را بدهند. چنانچه بحران اقتصادی سال 2001 و 2002 آرژانتین و ونزوئلا شاهدی بر این مدعاست. بسیاری از سیاستمداران آمریکایی عقب گرد کشورهای آمریکای لاتین از سیاستهای لیبرالی را بازگشت به عصر انقلاب و چپ گرایی توصیف کرده اند، در حالی که هدف این دولتها خروج از وابستگی و دستیابی به استقلال و در نتیجه جلوگیری از بحرانهای بدتر در سالهای آینده است.
در بحران این نقاط قوت، آمریکای لاتین هنوز هم از نقاط ضعف فراوانی رنج میبرد. مهمترین نقطه ضعف این جوامع، شکاف عظیم بین فقیر و غنی است که مانند هر جامعه دیگری که در آن این وضعیت حاکم باشد، آتشی را زیر خاکستر پنهان میدارد. در همین کشور برزیل هنوز نزدیک به 50 درصد مصرف به 10درصد جمعیت اختصاص دارد و 90 درصد بقیه آن هم نه به صورت یکسان بلکه به درجات بالا و پایین از 50 درصد بقیه برخوردارند. به قول آنده گوندر فرانک پژوشگر معتبر مسائل جهان سسوم، آمریکای لاتین قاره عظیمیاست که به ارزش بالقوه بزرگ است. اما ابعاد واقعی بازار آن به علت فقر تودهها کاهش یافته است. در این کشورها فقز 5 درصد جمعیت از محصولات کارخانههای بزرگ خودرو سازیو غیره برخوردار میشوند. این گزارش هر چند مربوط به دهههای 60 و 70 است، اما هنوز هم در بسیاری از این جوامع صدق میکند.
فقر و نابرابری، ثبات سیاسی را متزلزل و نا هنجاریهای اجتماعی مثل قاچاق مواد مخدر را افزایش میدهد. کشور کلمبیا از این بابت، مثال شناخته شدهای است. نیروهای مسلح انقلابی مارکسیست به رقم خشکیدن سرچشمه اصلی آن یعنی شوروی هنوز هم در کلمبیا فعال هستند این گروه جنگهای چریکی خود را در آغاز صده جدید از سر گرفته و بنا به گزارش رسمیدولت در دسامبر 2002 تعداد 2525 چریک دستگیر و بین ژانویه 2001 تا دسامبر 2002 تعداد 409 عملیات تروریستی از ناحیه آنها صورت گرفته است.
نقطعه ضعف دیگر کشورهای آمریکای لاتین، وابستگی سیاسی و اقتصادی آنها به ایالت متحده آمریکا است که به رغم تلاشهای جسته گریخته دولتها یا فاصله گرفتنهای ظاهری آنها از آمریکا هنوز هم واقعیتی انکار ناپذیر است.
این وابستگی، اجازه برنامهریزیهای مستقل را از این دولتها سلب میکند. وابستگی اقتصادی و وابستگی سیاسی، نه تنها مکمل یکدیگر بلکه هر یک نگهدارنده دیگری هم هست. هرگاه دولتی بخواهد با تکیه بر استقلال سیاسی خود از وابستگی اقتصادی بکاهد، به سرعت دستگاههای مهار ایالات متحده به کار افتاده و با ایجاد تورم، فشار برای بازپس گیری دیون سابق و فعلی، و ایجاد اختلال در نظم عمومی، جلوی هر حرکتی در راه استقلال را سلب میکند. فساد مالی و اخلاقی حاکمان آمریکای لاتین هم بهترین حربه در دست آمریکا برای مهار و وادار کردن آنها به اطاعت است. اما امید میرود این دور باطل در فرایندهای متنوع، متضاد و متخالف عصر جهانی شدن از بین برود. زیرا تاکید جهان در دموکراسی به ویژه ادعاهای ایالات متحده دراینباره یکی از راهای خروج از بن بست است؛ هر چند که هدف آمریکا از دموکراسی در این کشورها چیزی جز تضعیف قدرتهای مرکزی فایجاد چند صدایی به منظور ایجاد امکانات بیشتر یا به عبارت درستتر یافتن مهرههای تازه نفس برای نفوذ در این جوامع نیست.
راه خروج از وابستگی و تبدیل شدن به قدرت منطقهای
مجموعهای از تحولات اجتماعی و بینالمللی در نیمه دوم قرن بیستم وضعیت خاصی را به وجود آورده است. که در آن، دولتهای ملی در عین ماندگاری و ایفای نقش به تنهایی قادر به تبدیل شدن به یک قطب قدرت نیستند و تنها راه فرا روی آنها گرد آمدن در یک اتحادیه منطقهای است. اگر هنوز هم کشورهایی مانند آمریکا، روسیه و چین راه گذشته مبتنی بر اقتدار ملی را ادامه میدهند، باید در نظر داشت که این کشورها علاوه بر آن که خود به اندازه یک قاره وسعت دارند، دارای اقماری نیز هستند که در مجموع آنها را در قامت یک اتحادیه متجلی میسازد. با وجود این، کشوری مانند آمریکا نیز در پی تشکلی مانند نفتا( NAFTA) است و روسیه در پی حفظ کشورهایی مجزا شده در قالب کشورهایی همسود است و چین نیز در پی رابطهای مشابه با کشورهای آسیای جنوب شرقی است. اگر تلاشهای ایالات متحده آمریکا برای ایجاد یک جهان تک قطبی به شکست بینجامد و حتی اگر به صلح آمریکایی رضایت دهد که در آن تفوق آمریکا بدونسیطره مستقیم حفظ شود میتوان انتظار داشت که جهان آینده عبارت باشد از یک جهان چند قطبی اعتلاوی در قالب اتحادیههای سیاسی، اقتصادی، مانند اتحادیه اروپا. نتیجه چنین فرایندی در آمریکای لاتین این است که کشورها نیز به دنبال ایجاد یک اتحادیه منطقهای باشند. این تنها راهی است که آنها را به یک قطب قدرت تبدیل خواهد کرد. حال باید دید چه گامهایی در این زمینه برداشته شده است.
الف) گامهای اولیه وحدت آمریکای لاتین
پس از چند تلاش ناموفق که عمدتاً در زمان سلطه آمریکای لاتین در دوره جنگ سرد صورت گرفت، اقدامات جدی به آغاز دهه 1990 یعنی شروع دوره پس از جنگ سرد مربوط میشود. آنچه تا کنون صورت گرفته است، عبارت است از ایجاد اتحادیههای زیر منطقهای مانند کشورهای آند، کارائیب، آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی. تلاش سراسری برای وحدت کل قاره آمریکا از آمریکای شمالی تا آمریکای جنوبی یا به عبارتی از آلاسکا تا سرزمین آتش برعکس به ابتکار ابالت متحده آمریکا طراحی شده است که خود دامیاست که این کشورهای باید از آن پرهیز کنند. جورج بوش پدر در سال 1990 پیشنهاد منطقه آزاد آمریکا FTAA رای برای سال 2005 مطرح کرد. این طرح ادامه همان سیاستی بود که آمریکا در زمان جنگ سرد برای سلطه تمام منطقه آمریکای لاتین به اجرا گذاشته بود. این سیاست در اولین سالهای پس از جنگ جهانی دوم مورد توجه آمریکا قرار گرفت که سازمان وحدت کشورهای آمریکایی تاسیس 1946 نماد آن بود. پس از آن در دهه 1960 چندین تشکل دیگر شکل گرفت که عبارت بودند از جامعه مبادله آزاد آمریکای لاتین در سال 1960، بازار مشترک آمریکای مرکزی در سال 1960 پیمان آند در سال 1969 و جامعه کارئیبی (CARICOM) در سال 1973که به ظاهر به تشویق سازمان ملل به وجود آمدند.
ب) خیزش جدید به سوی منطقهگرایی مستقل
پس از فروپاشی شوروی، دگرگونیهایی در استراتژی و رویکرد همه سازمانها و تشکلهای منطقهای و بینالمللی صورت گرفت. اقبال آمریکا از سازمانهای منطقهای آمریکای لاتین در دهههای پیشین بیشتر برای همبستگی آنها در برابر نفوذ شوروی بود. اما اینک دیگر نه نیازی به دیکتاتوریهای نظام در آمریکای لاتین وجود داشت و نه سازمانهای منطقهای قادر به ادامه استراتژیهای دوران جنگ سرد بودند. آن چه مهم بود، تلاش و اراده دولتهای این منطقه در جهت انطباق با شرایط جهانی بود. در چنین شرایطی یا میبایست سازمانهای جدیدی به وجود آورد و یا سازمانهای گذشته را با رویکرد جدید بازسازی نمود که این هر دو کار صورت گرفت.
پیمان آند مرکب از کشورهای کلمبیا، ونزوئلا، پرو، اکوادور و بولیوی از 31 دسامبر 1991 مرزهای تجاری خود را به طور کامل گشود تا برای اول ژانویه 1995 به یک بازار مشترک واقعی تبدیل شود. در قسمتهای جنوب هم برزیل، آرژانیتن و اروگوئه از مشی مشابهی پیروی کردند. اما آنچه در این فرایند مهم است، تلاش برای استقلال از سلطه اقتصادی و سیاسی ایالات متحده آمریکا است. آشکارا میتوان دو دسته از تلاشهای منطقهای را از یکدیگر تفکیک کرد. در یک سو تشکلهایی هستند که به آمریکا گرایش دارند و در سوی دیگر، سازمانها و اتحادیههایی که در جهت استقلال پیش میروند. بازار مشترک آمریکای مرکزی مرکب از کاستاریکا، السالوادور، گواتمالا، نیکاراگوئه و هندوراس (CACM) و جامعه آند و جامعه کشورهای کارائیب (Caricom) به گونهای وسیع به ایالات متحده نزدیک است و جز بازارهای این کشور برای صادرات خود محل دیگری سراغ ندارد. از سوی دیگر ایالات متحده هم در پی آن است تا تمامی کشورهای آمریکای لاتین را در درون یک اتحادیه جمع کند و رهبری آن را به دست خود گیرد. این اتحادیه همان «منطقه آزاد تجاری آمریکا» (FTAA) (به زبان اسپانیولی ALCA) است که گفتیم پیشنهاد آن در سال 1990 از سوی جورج بوش پدر مطرح شد. حرکت جدی در این راه پس از گردهمایی میامی در سال 1994، کنفرانس سانتیاگو در سال 1998 بود که با شکست روبرو شد.
ملاقات وزرای کشورهای آمریکا و آمریکای لاتین در نوامبر 1999 در تورنتو هم دستاوردهای اندکی در برداشت. با آنکه اجلاس وزیران این کشورها هر 18 ماه یکبار تشکیل جلسه داده و پس از اجلاس 2001 در بوئنوس آیرس و 2002 در کیتو (اکوادور) و سال 2003 در میامی و 2004 در بزریل، سال 2005 برای شروع رسمی فعالیتهای این تشکل در نظر گرفته، که نتوانست دستاورد مطلوبی به بار آورد. در عین حال نباید از جاذبههای آمریکای شمالی برای کشورهای فقیرانه منطقه غافل بود. افسانه آمریکای قدرتمند، بار دیگر پس از دهه 1940 و 1950 بر غافلان جهان که میپندارند آمریکا در پی سعادت آنهاست، سایه افکنده است.
اما در برابر برنامههای آمریکا یک تشکل دیگر به وجود آمده است که به شدت در پی استقلال اقتصادی و سیاسی آمریکای لاتین است و آن بازار مشترک جنوب موسوم به «مرکوسور» است که مرکب است از کشورهای بزرگ برزیل، آرژانتین، پاراگوئه و اروگوئه، و کشورهای شیلی و بولیوی هم به عنوان عضو وابسته به آن وصلاند. این بازار که بنیان آن در سال 1990 پی نهاده شد، استراتژی استقلال خود را بر دو پایه استوار ساخته است؛ یکی افزایش مبادلات درون منطقهای و دیگری برقراری رابطه با اتحادیه اروپا. اتحادیه اروپا نیز پس از شکست برنامههای خود در خاور میانه و روبرو شدن با فشارهای آمریکا و روسیه در اروپای شرقی، توجه خاصی به آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی مبذول داشته است. واردات و صادرات اتحادیه اروپا به موکوسور در سال 2000 به ترتیب 5/23 و 24 میلیارد یورو بوده است و مبادلات درون منطقهای هم سالانه 27 درصد افزایش نشان میدهد که سهم مرکوسور قابل توجه است.
ارزیابی و چشم آینده
آینده آمریکای لاتین و توان آن در دگرگونی نظام، بینالملل در شرایط کنونی به تقویت موکوسور بستگی دارد. از آنجا که کشور اصلی این اتحادیه برزیل است و برزیل هم از سالهای دهه 1990 به این سو اراده جدی خودرا برای استقلال و پیشرفت و سامان دادن به اوضاع اجتماعی نشان داده است. این امید وجود دارد که این کشور بتواند به عنوان محور اصلی وحدت آمریکای لاتین و استقلال آن در سالهای آینده به ایفای نقش جدی بپردازد. هم اکنون اغلب کشورهای آمریکای لاتین در حال انتظام سیاسی خود در قالب دموکراسیهای قابل قبولی هستند که از یک سو ثبات سیاسی را به ارمغان آورد و از سوی دیگر، امکان ایفای نقش در عرصه بینالمللی را فراهم سازد. سقوط دیکتاتوریهای نظامیدر دهه 1980 چنین امکانی را فراهم ساخته است، هر چند کار به دشواری پیش میرود. یک گام به عقب یعنی تجدید نظر در برنامههای اقتصادی نئولیبرال که از دیدگاه پارهای صاحب نظران به بازگشت به عصر انقلابها تعبیر شده است. برعکس میتواند به یک بازبینی و همسویی با اقشار کم در آمد و در نتیجه مفید به حال دموکراسی تفسیر گردد. اصلاح نظام بازار آزاد که در آن شرکتهای وابسته به آمریکای شمالی و اقلیت ثروتمند بی وطن ازا متیار برخوردار بودند، یکی از ضروریترین وجوه اصلاحات اجتماعی - اقتصادی در آمریکای لاتین به شمار میرود. هر چند که چنین اصلاحاتی ممکن است برای مدتی نظم اقتصادی را به خطر انداخته و با فشارهای داخلی و خارجی همراه باشد. چنان که سیاستهای هوگوچاوز در ونزوئلا با چنین حوادثی روبرو شده است. اما برای جوامعی که دهههای متمادی زیر یوغ آمریکا و اقتصاد افسار گسیخته آن قرار داشته اند، این گونه اقدامات برای جلب اعتماد و رضایت عمومی و در نتیجه تحکیم مبانی دموکراسی ضروری است. در برزیل پیش از روی کار آمدن کاردوزو و سپس لولا و شیلی پس از سقوط پینوشه هم همین وضعیت صادق و اقدامات حکومت با مخالفت اقلیت و همدلی اکثریت روبرو شده است.
چنان که یادآور شدیم، پاشنه آشیل کشورهای آمریکای لاتین، شکاف عظیم بین فقیر و غنی است. مادام که حکومتهای مردمی و با ثبات در این کشورها رویک ار نیایند، حرکت به سوی استقلال و منافع ملی امکانپذیر نخواهد بود. اگر دموکراسی اولین گام در جهت استقلال و ایفای نقش مستقل آمریکای لاتین تلقی شود، دومین حرکت، همبستگی منطقهای از طریق ایجاد سازمانهایی نظیر مرکوسور خواهد بود و آخرین حرکت، برقراری رابطه با سازمانهای منطقهای غیر آمریکایی نظیر اتحادیه اروپاست. در صورت تحقق این فرایند، به برکت و ثروت و نیروی عظیم انسانی آمریکای لاتین، امکان اقامه آن در قالب یک قدرت جهانی که بتواند رابطه شمال و جنوب را برای همیشه دستخوش تغییر کند، وجود خواهد داشت.