حسین کچویان
پیش از آنکه وارد بحث شویم، به چند نکته باید توجه کنیم تا این بحث در حد مقدور فایده بخش باشد. نکته ای که بحث عدالت در مورد نظام مدرن، یعنی داوری درباره جایگاه و سرنوشت عدالت در نظام مدرن را دشوار می کند، این است که ما در یک موقعیت و تمدنی قرار داریم که شاید بیش از هر تمدن دیگر، درباره عدالت یا به تعبیر دیگر در باب حق و حقوق انسانی و حقوق بشر سخن گفته شده است.
درواقع مشکلی که در موقعیت کنونی بیشتر کشورها برای پیش بردن سخن خود با آن مواجه هستند، این است که طرف مقابل پشت سپری بسیار ارزشمند به نام حقوق بشر پناه میگیرد و وقتی با چنین وضعی مواجه میشوید، کارها بسیار دشوار می شود؛ یعنی اگر بعضاً به عالم توجه کنید، ممکن است یک گونه داوری کنید و از طرف دیگر اگر به کلام، سخن، بیان و میزان حجم مطالب نظریه پردازی ها و اقوالی که در باب حقوق بشر گفته می شود نگاه کنید، آن وقت ممکن است در نظریه ابتدایی خود که براساس وقایع گفته شده بود، تردید کنید.
نکته دیگری که کار داوری درباره غرب را از نقطه نظر عدالت دشوار می کند، دستاوردهای مادی این تمدن است. همیشه این طور است که بسیاری از وضعیت ها و ارزشها همدیگر را آلوده می کنند؛ یعنی غرب ممکن است که در قبال بهره های مادی فراوانی که از قبل صنعت، علم و ... برای بشر حاصل کرده، انسان را در داوریهایش در مورد عدالت غرب دچار مشکل نماید و اینها ورطه هایی است که ما باید برای داوری در این مورد، از آن پرهیز کنیم. البته از جهاتی هم داوری در مورد وضع عدالت در غرب آنچنان که معمول است و در بحث های سیاسی و روزنامه ها هم گفته می شود، چندان هم ساده نیست و یک وضعیت بسیار پیچیدهای است. ما نیز باید مقداری بیشتر تلاش کنیم و از دیدگاههای متفاوتی مسئله را دنبال کنیم.
اما بحث در مورد سرنوشت عدالت در غرب و یا تجدد، از یک جهت هم، بحث ساده و راحتی نیست و داوری بسیار کلانی را از گوینده یا مخاطب می طلبد؛ یعنی ما حداقل چهار زمینه بحث متفاوت در این قلمرو داریم. یک جهت، بعد تئوریک آن است؛ یعنی در مقام نظر و به اصطلاح نظریه پردازی می توانیم سؤال کنیم که تجدد، غرب یا کل فلسفه سیاسی موجود در غرب چه نوع مواجهه ای با مسئله عدالت کرده است.
آیا بر عدالت اهتمام ورزیده یا اینکه از آن غفلت کرده است ؟ آیا سطح بحث و سطح درک ما را از این مقوله افزایش داده است یا اینکه کاهش داده است ؟ آیا روش ها و راهکارهای دستیابی به عدالت را روشنتر و واضح تر بیان کرده است یا نه؟ در هر صورت امر از نقطه نظر گفتمانی، یعنی نظری و مفهومی چه دستاوردی برای نظریه عدالت داشته است؟ نظریه عدالتی که شاید بتوان گفت با تاریخ بشر همراه است. یعنی از آن زمانی که قابیل، هابیل را کشت، حداقل این مفهوم در ذهن بشر شکل گرفته است که تا امروز و کمابیش اینجا و آنجا در باب آن نظریه پردازی شده است.
یک بعد دیگر بحث، بعد عینی و واقعی مطلب است که این ناظر به اعمال و کردار یا آثارونتایج حاصل از آن چیزی است که ما به اسم قلمرو غرب می شناسیم که الزاماً این قلمرو محدود به جغرافیای خاصی نمیباشد، بلکه بیشتر ناظر به یک فرهنگ و یک تمدن خاص است. هرچند که نسبتی هم با یک جغرافیای خاص دارد. پس میتوان هر تمدنی را از جهات مختلف ارزیابی کرد که عملکرد آن در زمینه عدالت چگونه بوده است. در واقع این جنبه عملی ارزیابی ماست؛ یعنی بعد عملی و واقعی هر دوی این ابعاد ممکن است هر کدام دو بعد یا دووجه پیدا کند. وجه اول این است که آن تمدن و فرهنگ در رابطه با خودش چگونه عمل کرده، نه در رابطه با کل بشریت. چون به طور معمول تمدنها وفرهنگها ناظر به اوضاع واحوال داخلی خودشان نیستند؛ یعنی یک تصویری از انسان و یک چارچوب کلی از یک فرهنگ مشخص، جامع و معین دارند که در راستای آن عمل و نظریه پردازی می کنند. اما بعد مهم ارزیابی هر تمدنی از این منظر، رابطه، آثار و کردار عدالت خواهانه و عدالت پرورانه اش با دیگر اقوام و جمعیت هاست؛ یعنی اشخاصی که بیرون از حوزه آن تمدن و فرهنگ قرار می گیرد.
اگر از این مقوله یعنی جایگاه و سرنوشت عدالت در دنیای مدرن یا دنیای متجدد، به تاریخ برگردیم یا اصلا به شیوه نظری تامل کنیم، می بینیم که تمدنها و فرهنگ های جوامع مختلف، اساسا تمایز بنیادی و محوری خود را از بعضی مقولات غایی به دست می آورند. هرتمدنی و فرهنگ هرجامعه ای، در واقع به یک معنا هم برساخته از یک معنا و یا یک یا چند ارزش غایی محدود است و هم صورت خارجی آن معانی و ارزشهای غایی است. گویی که اگر ما به تاریخ نگاه کنیم، می بینیم این سیستم در ربط به این معنا شکل گرفته و پیش می رود و در واقع معانی غایی را در جهان عینی محقق می کند. در غیر این صورت نمیتوان وجه تمایزی بین جوامع، فرهنگها و تمدنها پیدا کرد. چرا یک تمدن با تمدن دیگر فرق دارد؟ چرا علم یک جامعه، دانش یک جامعه، فرهنگ یک جامعه، طرز پوشش یک جامعه و حتی خوردن، خوابیدن، نفرت و لذت بردنش، با یک جامعه دیگر متفاوت است؟ و چرا شأنیت علم تجربی در دوران قرون وسطی در غرب اینقدر پایین می آید و برعکس در دوره بعد، آنقدر بالا می آید که به نحوی بر همه جهات دیگر غلبه می کند. همه این صورت های تمدنی که در یک تمدن ظاهر می شود، از قبیل نهادها، اشکال مختلف رفتاری و تحولاتی که در درون یک تمدن ظاهر می شود، حول ارزشهای غایی شکل می گیرد. یعنی هر تمدن را باید به شکل یک هرم تصور کنید که در راس آن هرم، بعضی از آن ارزشهای غایی وجود دارد که آن ارزشهای غایی خرد می شود به سطوح پایین این هرم میریزد؛ تا جایی که به رفتارهای جزئی می رسد. یعنی هررفتار جزئی، هر عمل و هر جریان یک نهاد، به نحوی با این ارزش غایی ربط پیدا می کند.
هر تمدنی یک فراگفتمانی را متناسب با خودش شکل می دهد که این فراگفتمان ها، در واقع همان چهارچوب های مفهومی هستند که در درون آن، معنای غایی و اساسی سوالات و جوابهای ناظر به آن طرح می شود و متناسب با حقیقت آن جامعه یا تمدن پاسخ گرفته می شود که البته این فراگفتمان در سطح کلانی است و درون این فراگفتمان، گفتمان هایی فرعی مثل ادبیات، علم و ... وجود دارد.
با این مقدمه مختصر درواقع ما به این نقطه می رسیم که هر تمدنی، یک گفتمان یا یک فراگفتمان خاص برای خود ایجاد می کند و پرورش می دهد؛ به نحوی که موجودیتش را توضیح می دهد و این امکان را به آن می دهد که به صورت خاصی عمل کند. با این تفاسیر، فراگفتمان غرب، چه نوع فرا گفتمانی است و فراگفتمان تجدد چه نوع فراگفتمانی؟ آیا فراگفتمان غرب یا تجدد، گفتمان عدالت است و یا اگر نیست، گفتمان عدالت به عنوان یک گفتمان فرعی، چه نسبتی با این گفتمان دارد. اگر یک گفتمانی گفتمان عدالت باشد، مسئله اصلی آن گفتمان در تمام حوزه های زیرمجموعه آن گفتمان، از جمله فلسفه سیاسی، زیبایی شناسی، ادبیات و ... حل و فصل مسائل ناظر به عدالت است؟ یعنی به عنوان مثال در ادبیات می خواهد عدالت را تشریح کند؟ به عبارتی کلیه ادبیات و کارهای داستانی و ادبی، ناظر به این است که این معنا را تشریح کند.
ابعاد مختلف عدالت و عدالت ورزی، نبود عدالت و ظلم را تشریح و منعکس کند. گفتمان تجدد، گفتمان عدالت نبوده و نیست؛ هرچند که مفهوم این سخن این نیست که در تجدد سخنی در باب عدالت به حق گفته نشده یا تلاش نشده که نظریه ای را به نام عدالت برای عدالت پرورانده باشد. در هر صورت گفتمان عدالت، گفتمان تجدد نیست و گفتمان تجدد هم گفتمان عدالت نیست. یعنی حاکمیت این تمدن و درنتیجه در درون فراگفتمان ناظر برآن یعنی مجموعه معارف ویا نوشته ها و دانسته ها، عدالت محوریت و مرکزیت ندارد. اما گفتمان تجدد چیست که ما از آن جا بتوانیم نسبت عدالت را با این گفتمان روشن کنیم و بعد برویم ابعاد مختلف دیگر آن را بررسی کنیم. در واقع گفتمان تجدد، گفتمان رهایی و سلطه است. اگر من بخواهم با بیان مثبت تری که معمول است بگویم - که این بیان مثبت تر در عین حال واقعی تر هم نیست - باید بگویم که گفتمان تجدد، گفتمان آزادی و قدرت است، نه عدالت و البته در تعبیر درستش گفتمان رهایی و سلطه است.
رهایی وسلطه چه چیزی و یا آزادی و قدرت چه کسی؟ این گفتمان یا تمدن از درون یک تجربه ای تأسیس شده که غایت و هدف آن یا معنای اساسی و بنیادی آن، رهاسازی فرد و رساندن فرد است به اوج اقتدار و ثروت است. قدرت، صورت ها و نمودهای مختلفی پیدا دارد. دو صورت خیلی بارز و مشهود آن که در تجدد، یعنی در غرب ظاهر شده، یکی ثروت اقتصادی است و دیگری قدرت سیاسی و البته قدرت نظامی. یعنی این تمدن به اقتضای خود در حوزه نظریه پردازی تاسیس شده است، برای اینکه این امکان را به فرد بدهد که در رابطه با خودش و جهان به شکل مطلق عمل کند که این آزادی و رهایی است و در عین حال این موجود به اوج اقتدار برجهان طبیعت، برخودش و ثروت و هر نوع مقوله ای که در حوزه سلطه می گنجد، میرسد.
در مقام استدلال چند مثال ذکر میکنم تا مشخص شود که این تمدن، از اساس برای چه چیزی به وجود آمده و نیروها و محرکه های اصلی یا غایات تاریخی این تمدن که در پرتو آن باید همه تحولات و حالاتش را شناخت، چیست؟ احتمالا شنیده اید که گفته شده ماکیاول، هم بنیان گذار گفتمان تجدد است و هم بنیان گذار علوم اجتماعی جدید؛ به عبارتی در بحث های مربوط به شناخت غرب و تجدد، ماکیاول را نقطه آغاز و ظهور فکر و اندیشه ای می دانند که بعدها در غرب بسط و گسترش پیدا کرد و باعث به وجود آمدن یک چارچوب و یک نوع نگاه در غرب شد که ما در صورت کلی از آن به اسم تجدد یاد می کنیم. مظهر اولیه یا نمود ابتدایی و مشهور این نگاه، ماکیاول است. چون اشخاص دیگری شبیه ماکیاول هم در آن مقطع بودند. البته اگر این تعبیری که ما می گوییم بخواهیم درست باشد، نباید همه چیز را محدود به یک نفر کنیم و البته همین طور هم بود؛ یعنی عده زیادی همان فکر و حرف ماکیاول را زدند، هر چند که اشتهار این سخن و نظر، از آن ماکیاول شد.
از یک منظر دیگر اگر نگاه کنید، کسی به نام دکارت می آید که به نوعی از منظر فلسفی بنیان گذار تجدد می شود؛ یعنی به عنوان کسی که فکر فلسفی جدیدی را تاسیس کرده و مبانی آن را ایجاد کرده به آن نگاه می کنند. در هر مورد اگر توجه کنید، اساس فلسفه ها، فکرها و... دوچیز است. از یک بعد رهایی و از بعد دیگر قدرت است. البته نظریه ماکیاول که در کتاب معروف شاهزاده بسط وگسترش پیدا کرده است، اساسا استوار بر این است که چه طور ما قدرت دنیایی به دست آوریم و چگونه حفظش کنیم که البته او نظریه خود را در حوزه سیاست مطرح می کند. از دید ماکیاول که به عنوان شیطان تاریخ لقب گرفته است، اگر کسی بخواهد به قدرت برسد و قدرت را تاسیس کند، لازم است پیشاپیش از هر قید و بندی جز قید و بند وجود خودش رها باشد.
در دکارت نیز عینا این را می بینید با این تفاوت که در دکارت، این میل برعکس است؛ در ماکیاول میل به قدرت اصل است، یعنی در اولین انسان جدید و اولین نظریه جدید، میل به رهایی خفیت و در پشت یا به عنوان مقدمه عمل می کند، اما در دکارت برعکس میل به رهایی، اصل به میل قدرت به شکل فرعی ظاهر می شود. می دانید که دکارت نقطه آغاز کار خود را شک تاریخی گذاشت. البته باز هم این نظریه مختص به دکارت نبود؛ در هر صورت غرب از اواخر قرون وسطی دچار یک شک مفرط و فزاینده ای شد ؛ در همه چیز،در خدا در عالم،در هستی در بود ونبود خودش وکل موجوداتی که در این عالم وجود دارد، شک می کرد. اما راه حلی که دکارت برای این پیدا کرد آن جمله معروف من می اندیشم پس هستم بود. یعنی این انسان اولیه ای که برای اولین بارساحت وجود شناسانه ی انسان جدید را مشخص می کند، اگر ماکیاولی ساحت سیاسی و عمل سیاسی انسان جدید راروشن می کند، مشخص کند که ساحت وجودشناسانه این انسان چه چیز است و به چه شکلی است. اصلاً این عالم از نقطه صفر شروع می شود؛ یعنی عالمی وجود ندارد.
این موجود، موجودی است رها از کلیت؛ وجودش اصل و خود نیز مؤسس وجود است. این آدم که دکارت باشد می گوید من نمی دانم خوابم یا بیدارم،نمی دانم اصلا ًجایی هست یا نیست ؟اصلاً من در خوابم ؟دارم در خوابم فکر می کنم؟ این عالم چیست؟ هیچ چیز نیست، هیچ چیز را من نمی توانم، هیچ حقیقتی را، هیچ واقعیتی را در این عالم نمی توانم بپذیرم، پس نیست. تنهاچیزی که وجود داره دو چیز است یکی فکر کردن من که این فکر کردنی که مؤسس وجود من است، پس وجودی تاسیس می کند که رهاست و خودش سر سلسله وجود است.
البته دکارت در بحث های دیگرش در حوزه تعریف علم روشن می کند که از نظر او و در این حال، این آدم پایه ی غایت دیگرش قدرت است. از نظر سنت علم، فی نفسه به عنوان حقیقت بازنمایی وقایع عالم، باید انسان آن را دریابد و خود را با آن هماهنگ کند نه اینکه به وسیله آن در عالم تصرف کند. ولی از نظر دکارت این طور است که علم فقط به خاطر کاربرد و بهره های دنیایی ارزشمند است. گفتمان تجدد، گفتمانی است که قرار است طی آن، این امکان برای انسان و جامعه فراهم شود که انسان رها باشد و به اشکال مختلف قدرت دست پیدا کند.
آدمها و متفکرین مختلفی نظیر هابز، کانت، مونتسکیو، روسو و هر متفکر دیگری در واقع هر کدام از این ها در درون این گفتمان یک روایت فرعی می شوند. پس اگر این گفتمان،گفتمان عدالت و آزادی است، به طور طبیعی باید از آن توقع داشته باشید که به عدالت در این عالم منتهی شود نه اینکه به ثروت و قدرت بیشتر منتهی شود و رهایی بیشتر انسان و فرد را به دنبال داشته باشد؛ ولی برعکس این قضیه است و این چیزی است که مادر تجدد دیده ایم. یعنی هیچ تمدنی تا به حال به اندازه تمدن موجود، قدرت نظامی بشر، ثروت بشر و قدرت و قابلیت های آن را به تصرف خود درنیاورده است؛ چه در تصرف حوزه انسانی و چه در تصرف در حوزه طبیعت. یعنی شما هیچ تمدنی را در عالم پیدا نمی کنید که اینقدر به فرد امکان داده باشد که تمام خط قرمزها و حدود مجاز عالم را بشکند و دیگر هیچ حد و مرزی را نشناسد. حالا با این بیان، عدالت در درون این تمدن چه شده است؟ پس دراین حال مفهومش این نیست که نظریه عدالت پروریده نشده است؛ زیرا نظریه عدالتی که در این تمدن پرورانده شده است، از آن جهت که باید در سازگاری با کانونهای اقلیتی حیات و ممات و فکر غربی باشد، بزرگی های خاصی پیدا کرده است.
پس مشخص شد که گفتمان تجدد، گفتمان عدالت و آزادی نیست؛ ولی در درون تجدد، نظریه هایی در باب عدالت پروریده شده است. همگی ما افلاطون را به عنوان نظریه پرداز عدالت می شناسیم و همچنین ارسطو را، ولی اینها در واقع نظریه پردازعدالت نیستند؛ ماکیاولی هم نظریه پرداز عدالت نیست و همینطور اگر به جلو بیاییم، در قرن نوزدهم برای اولین بار در حوزه نظریه پردازی کسانی را می بینیم که در غرب به عدالت اهتمام می ورزند، اما اینها خود در درون گفتمان تجدد، حاشیه ای یا فرعی هستند. آنها چه کسانی هستند، سوسیالیست ها، کمونیست ها یا آنارشیست ها؟ معمولا آنارشیست ها یک لفظ بدیست ولی آنها به عنوان یک ایدئولوژی، یک بیان متینی دارند. اینکه اجرا شدنی باشد یا نباشد بحث دیگری است «آنارشیست یعنی کسی که دولت را نفی می کند.
بنابراین آنارشیست ها به معنای هرج و مرج هستند؛ ولی آنارشیست ها به دنبال ساختار هایی هستند که به جای دولت، خود مردم باشند. حالا این درست است یا نیست بماند. اما فقط از قرن 91 و اوایل قرن 91 است که نظریه پردازیهایی را می بینیم که کانون توجه و تمرکز و مسئله اصلی شان عدالت است. مثل مارکس، بردن و ... نظریه پردازهایی که همگی در حوزه سوسیالیست ها کار میکنند.
تا این مقطع تنها مسئله ای که مورد توجه بود، مسئله رشد و ثروت بود؛ یعنی کل سیستم غرب همین بود و دلیلشان هم این بود که وقتی ثروت جمع شود، عدالت هم تحقق پیدا می کند. البته بعضی ها می گفتند به طور خود به خود محقق می شود و بعضی می گفتند وقتی جامعه کاملاً رشد کند، مثلا در حوزه عدالت اقتصادی، مسلماً دیگران هم بهره می شوند. ولی عمدتا قضیه این است که طرح عدالت در این مقطع تاریخی غرب، مساوی بود با دعوت به شورش در امریکا. در مقاطع مختلفی هم در غرب من جمله در امریکا، خیلی از آدم ها را به صرف اینکه از عدالت سخن می گفتند، متهم به سوسیالیست و کمونیسم می کردند یا زندانیشان می کردند.. به همین دلیل نظریه پردازی در باب عدالت هم منتفی شد.
اما در عمل تحت تاثیر دو یا سه تحول، یکی وجود تهدید شوروی و بلوک شرق و دیگری آثار اقتصادی موجود در خود نظام های سرمایه داری و بحرانهای سرمایه داری که در دهه سی ظاهر شد، (در دهه سی میلادی اگر شنیده باشید، کل اقتصاد جهان خوابید که محصول این کار هم به وجود آمدن فاشیست بود) یک برنامه و نظریهای مطرح شد که البته این نظریه در حوزه اقتصاد ناظر به عدالت نبود و کما بیش ناظر به مسئله رشد بود و در حوزه اقتصاد برنامه ای توسط رزورت مطرح شد به اسم نیویل که بنیانگذار دولت رفاه در غرب شد و دولت رفاه درواقع همان چیزیست که مرحوم شریعتی از آن تحت عنوان به سر عقل آمدن سرمایه داری یاد می کند؛ یعنی از حیث ساختاری، نابرابریها و بی عدالتیهایی که سوسیالیستها و کمونیست ها مرتکب می شدند، به شکل غیر ساختاری این مشکلات رفع شود. دولت که تا آن موقع هیچ نوع مسئولیتی در مورد عدالت نداشت، از این به بعد مسئولیت پیدا کرد که بعضی اقدامات تامینی را انجام دهد و از این زمان به بعد یک دولت، یعنی یک نظریه ای جدید به وجود آمد. نوعی دولتی به وجود آمد که اسم آن دولت رفاه شد.
پیدایی دولتهای نئومحافظه کار مثل تاچر و ریگان که سیاست گذاری های آنها کل جهان را تغییر داد، تحت عنوان سیاست های تعدیل و ساختاری و خصوصی سازی است. شخصی لیبرالی نظریه ای داد به اسم نظریه عدالت که از آن به بعد مسئله عدالت به حوزه فلسفه سیاسی برگشت. یعنی به عنوان یک مسئله کانونی محوری در فلسفه سیاسی در آمد. اما در عمل اوضاع بدتر شد؛ یعنی آن دولت رفاهی که قرار بود یک سری ترمیم هایی انجام دهد، کاملا حذف شد. اگر به لحاظ نظری نگاه کنید می بینید که گفتمان عدالت یا نظریه عدالت به عنوان یک نظریه حاشیه ای و فرعی مطرح بوده است. ماکیاول اصلا یکی از تدبیرهایی که ارائه داد این بود که حاکم یعنی شاهزاده، چگونه بتواند عدالت نکند. برای عدالت مقیاسی وجود ندارد که شما جامعه را براساس آن ارزیابی کنید. زمانی که ما برای برقراری عدالت قراردادهایی می بندیم و توافقهایی می کنیم، عمل به آن توافق ها عدالت است.
تحول اساسیتری که در عدالت در غرب به وجود آمده، این است که غرب به اقتضای آن ویژگی های گفتمانی مخصوص به خود که نظریه تجدد است، فرضی خیالی و فردگرایانه دارد و با نظریه پردازی خود نقطه شروع جامعه، جمع نیست بلکه فرد است. اینها نگاه نمی کنند که جامعه ای هست و این جامعه باید به چه شکل سازمان یابد و ساختارش چگونه باشد و عدالت در آن به چه معنا است. بلکه می گویند ابتدای حیات بشری جامعه وجود نداشته است، بلکه جنگل بوده است. آنها تنها چیزی که می بینند فرد است نه جامعه. آنها باید بدانند که عدالت آن چیزی نیست که ما برای بشر توافق می کنیم، بلکه معیاری است که خودمان را با آن می سنجیم. عدالت امر متاخر از جامعه است، یعنی جامعه است که مشخص می کند عدالت چیست.
در تجدد اصولا جامعه عادل، جامعه ای است که هیچ گونه معیاری برای عدالت ندارد. و بنابراین در تجدد جامعه عادل آن جامعه ای است که هیچ فرضی در باب عدالت نداشته باشد. نکته قابل توجه این است که فلسفه غرب نظریه عدالتش نظریه فرد گرایانه است. این به معنای آن است که تمام حق و حقوقی را که ما ممکن است برای افراد در نظر بگیریم، آنها این را حذف میکنند. در غرب در مقام حرف ونه در مقام عمل، سه دسته نظریه داریم؛ اعلامیه حقوق بشر و حقوق شهروندی که در سال 1879 صادر شد، اولین اعلامیه ای است که در واقع می شود گفت که نظریه عدالت غرب را در خودش منعکس کرد. دومین حرکت حرکتی است که توسط سازمان ملل مطرح شد و در واقع به عنوان نسلهای مختلف حقوق بشر گفته می شود که اساسا نظریه عدالت در غرب هم در این خلاصه می شود و به امور دیگر نمی پردازد که این نظریه در شوروی به اسم حقوق اجتماعی اقتصادی زمینه شد. جریان نئولیبرالیسم از دهه هشتاد به بعد در کل جهان مطرح شد. نظریه سوم حقوقی را برای انسان قائل شد به اسم حقوق فرهنگی که درواقع هرچند در لسان فردی است، ولی زمینه ای است که مفهوم جامعه و اجتماع را هم در برمی گیرد. در هر صورت عدالت در غرب اولا ماهیت فردی داشته است و ثانیا عمدتا ناظر بر حقوق سیاسی بوده که طبقات بالا از آن بهره می بردند و به آن اهتمام داشتند.
حال باید ببینیم رابطه غرب با جهان غیر غرب چگونه است. در عمل و در نظر غرب چقدر غیر را در طرح و تصویر خودش وارد کرده و به گونه ای نظریه پردازی کرده تا جهان عادلانه باشد. یعنی شان و سهم غیر غربی ها را در عالم تا چه اندازه لحاظ کرد است. چند نوع عدالت در غرب وجود دارد؛ تا همین یکی دو دهه اخیر که تحت تاثیر جهانی سازی و از باب اقتضاعات و نیازهای خود غرب برای اداره جهان نظریه عدالت در حوزه بین المللی هم مطرح شد، آن هم به صورت پراکنده. تا همین اواخر در حوزه بین الملل رئالیست ها که یک گروه خواصی از نظریه پردازها هستند و فکرو ذهنشان بر کل فکر و عمل سیاسی حاکم است، می گفتند که عنصر اصلی در عالم روابط بین الملل، قدرت و بازیگر اصلی، حاکمیت و عدالت است. مسئله اصلی در روابط بین الملل است و این مسئله فقط از طریق موازنه نیرو به دست می آید و هرکس قدرتمند تر است، تعیین کننده است.
این واقعیت جهان است و خیلی هم روشن و واضح است که آن چه قبلا در جهان دیده می شد، عدالت نبود، بلکه محصول توازن قدرت بود. یعنی ترس از انقلاب بوده است که غرب را وادار کرده د رداخل خودش به اصلاح خودش دست بزند و غرب را وادار کرده که یک مقدار انسانی تر با جهان غیر غربی برخورد کند.
یکی از دوستان پرسیدند چرا غربیها با اینکه بی دین و منحرف هستند - برخلاف ما که دارای دین هستیم - همیشه پیشرفت میکنند؛ مخصوصاً از لحاظ علمی و اختراعات؟ اگر با توجه به منطق ما مسلمانان بخواهیم نظر بدهیم، خدا فرموده است: ما اجر عمل کسی را ضایع نمی کنیم. تبدیل شدن به یک عالم یا دانشمند، تابع قواعد و شرایط خاصی است که آنها به اقتضای آن قواعد عمل کردند؛ اما اینکه چرا ما این طور هستیم، شاید مثل جوابی باشد که بسیاری از مفسرین در باب بعضی از آیات و مسائل گفته اند. مثل این آیه: «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر» که بعضی مفسرین یا اهل خطابه می گویند، پس چرا نماز ما هیچ تأثیری ندارد؟ ما هنوز غرق در فحشاء و منکریم. اما ما که نمازی نخوانده ایم که اقتضای آن را داشته باشد. بر همین اساس، پس حتماً ما آن طور که شایسته است دین داری نکرده ایم که اقتضای مابه ازای آن را داشته باشد. در واقع از زمان صفویه به بعد، ما دائماً در مسیر انحطاط بودیم و دینداری در اعمال، رفتار و مناسکمان رفته رفته کم رنگ شد. پس طبیعی است که ما به ازاهایش را هم نبینیم.
* در حال حاضر در جامعه، به طور کلی واژه ی عدالت، یک واژه ی ذبح شده ای است و ما عدالت را تاجایی می خواهیم که به نفع خودمان باشد؛ یعنی عدالت را به گونه ای که منافع مان را تامین کند و هر جا که منافع ما تامین نشود، به قول شاعر، بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست. امروزه خیلی از مدیران رده بالای کشور ما، به اسم تأمین هزینه های کارمندان زیردست، مبالغ زیادی را از بیت المال می گیرند؛ اما متأسفانه نه تنها این پول ها به دست کارمندان نمی رسد، بلکه در راه ها و جاهای دیگری مصرف می شود. یا اینکه بعضی ها خودشان را با افراد معادل شان در کشورهای خارجی مقایسه می کنند.
به عنوان مثال چندی پیش یکی از بازیگرهای سینما، در یک مصاحبه می گفت بازیگران کشورهای پیشرفته و توسعه یافته، وقتی یک بار و فقط برای بازی در یک فیلم جلوی دوربین می روند، تا آخر عمرشان از نظر مالی تامین می شوند. اما به نظر من این شخص در یک کشور دیگر، در یک جامعه ی دیگر و در یک شرایط دیگری زندگی می کند و مسلماً باید به افراد جامعه ی خودش نگاه کند. اما به هر حال به خاطر اینکه این هم بر اساس عدالت باشد، سوال اینجاست که ما چکار باید انجام دهیم تا این گونه دیدگاه ها و ذهنیت ها باعث فرار مغزها نشود و این معضل چگونه باید حل شود؟
** این مسأله، شاید مستقیماً با موضوع بحث خیلی مرتبط نباشد، اما بالاخره به نوعی در مبحث عدالت جای می گیرد. به نظر بنده باید از زاویه ی حضور و جایگاه کشور ما در دنیای مدرن به این قضیه پرداخت و به طور کلی به معضلات بی عدالتی در دنیا یا در کشور ما، می توان از این زاویه نگاه کرد. قضیه این است که یکی از مهمترین چیزهایی که تا کسی نخواهد به او داده نمی شود، عدالت است. تحقق بعضی چیزها مستلزم جنبش است، مستلزم حرکت است، مستلزم فشار است؛ یعنی اگر طبع بشر کمی تمایل به عدالت باشد، اما طبع قدرتمندان اینچنین نیست.آنهایی که جایگاه خوبی دارند، هیچ وقت فکر بی عدالتی را نمی کنند. البته لزومی ندارد انسان به نزاع های ساختاری خیلی رادیکال که الزاماً به بیرون از حوزه های دین می کشد، دامن بزند.
البته بخشی از قضیه هم، مشکل فرهنگی است. یعنی اگر همه ی آدم ها این طور هستند، این نشان می دهد که ما طبق این آیه عمل نکرده ایم که خداوند فرمود: «لایحرفکم شان قوم» یا در مورد شان قوم الا تعدلون، یعنی در مورد بدی ها. اما یک بخش مهم دیگر، در واقع بعد سیاسی است. من بحثم را به اقتصاد محدود نکردم و در حوزه ی سیاست هم بحث عدالت اجتماعی وجود دارد. این یک مسأله ی حقوقی است. اگر حق و حقوق تامین نشود، باید آن را خواست؛ خلاصه این قضیه فریاد و حرکت و جنبش می خواهد و منوط به ایجاد جریانات اجتماعی است. البته بخش های دیگری هم وجود دارد؛ مثل اقدامات و فعالیت های سیاسی که یک شخص انجام می دهد که مثلاً به چه کسی رای دهد و یا از چه کسی حمایت کند و در نهایت، کل کار، جنبه ی عملی دارد. اعتراض کردن، رای های درست دادن، فعالیت های جمعی کردن، جنبش ایجاد کردن، فعالیت های فرهنگی انجام دادن و....
* طبق فرمایش حضرتعالی، اگر یک جنبش و حرکتی صرفاً در داخل یک کشور انجام شود، با توجه به پیوستگی که در سیستم های مختلف کشورهای جهان به خصوص اقتصادی و فرهنگی وجود دارد، آیا یک کشور می تواند یک منطقه مستقل عدالت خواهانه به وجود بیاورد؟ آیا این کشور با کشورهای دیگر اصطکاک پیدا نمی کند؟ آیا این کشور و این منطقه ی آزاد، تهدیدی برای جهان اطرافش نیست؟ و چه طور می شود که فقط در یک کشور، عدالت تحقق پیدا کند؟
** اولاً اگر یک تهدید، مهم نیست، بگذار تهدید باشد. مثل همین حالا که ما را یک تهدید می دانند. آن هم مهم نیست. اهمیتش در این است که این مسأله تا چه حد قابل اجرا باشد. تمام این جنبش های جهانی سازی و ضد جهانی سازی که در دنیا هستند، اجازه ندادند چندین قرارداد مختلف در آمریکا منعقد شود. ما امروزه به سرعت در حال حرکت به سمت غرب هستیم؛ به عبارت دیگر بخش مهمی از این پازلی که ما را با غرب ادغام می کند، در اقتصاد جهانی وجود دارد. این مسأله دیگر کامل شده است و هیچ کس حساسیتی نسبت به آن نشان نمی دهد و این هم الزامی نیست؛ یعنی نباید بر اساس اما و اگرها عمل کرد؛ زیرا راه های زیای برای عبور از کنار چنین جریانی وجود دارد.
بنای کار انسان باید براساس حق باشد و من فکر می کنم گفتمان که این جریاناتی که در جهان در حال اتفاق افتادن است، جریاناتی است که موافق عدالتخواهی است. به عبارتی عدالت، گفتمانی برای ده یا بیست سال آتی است و هرچه کی پیشتر برویم، گفتمان عدالت جهانی تر خواهد شد؛ چون وقتی که ساختارهای جهانی در حال سازماندهی جدید هستند، یعنی یک شکل جدیدی هم در حال حاکم شدن بر جهان است و یک جمعی حاصل می شود که عدالت موضوع کانونی و مرکزی آنها می شود.
* لطفاً مسئله مدرن کردن حقوق در اروپا را شرح دهید. ضمن اینکه اخیراً هیئتی از مدیران ایرانی به اروپا فرستاده شدند تا مسئله پیوستن ما را به دهکده ی جهانی مطرح و بررسی کنند. اما به نظر من این هیئت مشکلات اقتصادی فراوانی را نادیده گرفته اند. نظر شما در این باره چیست؟
** در ابتدا، سوال دوم را پاسخ می دهم: در واقع در جامعه ی ما مشکلات دو دسته هستند؛ یک دسته از آن مشکلات را شما می بینید و یک دسته از مشکلات را آنها می بینند. آنها برای حل این مشکل، این راه را پیدا کردند که به نظر ما مشکل زا است و در واقع حل و فصل کننده مسائل و مشکلات ما نیست؛ ولی به نوعی همراه شدن با آن ممکن است. آن مشکلاتی که اینها می بینند این است که می گویند رشد اقتصادی ما متناسب با جمعیتمان نیست و ما نیازمند رشدهای بیشتر و بالاتری هستیم که بتواند رشد جمعیتمان را پوشش دهد و در عین حال علاوه بر رفع نیاز، رشد اقتصادی و مازادی هم داشته باشیم. در مجموع ما کشورمان را در ده سال دیگر نگاه می کنیم، ببینیم که بیشتر سد داشته باشیم، بیشتر آب داشته باشیم، بیشتر برق داشته باشیم و در کل امکانات بیشتری داشته باشیم. اما اینجا چه مشکلی وجود دارد؟ اینها می گویند مشکلی که وجود دارد، مشکل سرمایه است و یک مشکل دیگری هم که وجود دارد، مشکل منبع دیگری برای تأمین درآمد و ثروت بیرون از کشور است که صادرات نام دارد.
در این اوضاع و احوال، برای سرمایه داشتن، باید غربی ها را راضی کنید، چون سرمایه آنجاست و سرمایه هم جایی که ریسک در آن وجود داشته باشد، نمی رود و برای صادرات هم، باید غربی ها را راضی کنید؛ چون غربی ها بازار خودشان را در اختیار شما قرار نمی دهند که شما با آنها بجنگید. بنابراین ما باید به طور کامل با غرب ادغام شویم. یعنی همین برنامه پنج ساله ای که اخیرا نوشته شد. البته چشم انداز بیست ساله را نمی گویم، برنامه ای که به مجلس رفت (برنامه چهارم) که اساسا منطق آن همین است. یعنی یکی از محوری ترین موارد آن، ادغام در اقتصاد جهانی و باز کردن بازارهاست. اینکه مثلا شما می بینید ارز را در ایران پایین نگه می دارند، قیمت واقعی آن که این نیست (800 تومان)، به این خاطر در این نگاه می دارند که ما بتوانیم در بازارهای جهانی ادغام شویم و از بازارهای خارجی استفاده کنیم؛ صادرات انجام پذیرد و برای اهل صادرات هم صرفه داشته باشد. البته اعتقاد بنده این است که اگر خیلی از این حرف ها برای جاهای دیگر درست باشد، برای کشوری مثل ما درست نیست؛ چون اساسا در بحث های مربوط به برنامه ریزی های توسعه در دنیا، همیشه با یک مجموعه از کشورها به صورت استثنایی برخورد می کنند.
آن هم، کشورهای صاحب نفت است؛ به این دلیل که این کشورها به اندازه کافی پول دارند. یک کشوری مثل پاکستان یا مصر که مثلاً متکی به دو میلیارد یا چهار میلیارد دلار درآمدی هستند که کارگرانشان از کشورهای خارجی وارد میکنند و هیچ در آمد دیگری ندارد یا شاید مقداری درآمد توریستی هم داشته باشند، برای آنها شاید این مطلب صحیح باشد؛ اما برای ما که از بعد از انقلاب، حدود چهارصد میلیارد دلار از مجرای نفت ارز وارد این کشور شده است، چنین چیزی صادق نیست. این پول زیادی است که به عنوان مثال وام هایی که از بانک جهانی گرفته میشود حدود 003 میلیون وگاهی وقت اوقات هم 15 میلیون است که اصلا اعتباری ندارند. البته آن وامها را به مقاصد سیاسی می گیرند، چون بانک جهانی اگر پول به کسی بدهد، یعنی در آنجا دارای اعتبار است و سرمایه-گذاران دیگر می آیند و به آنها پول می دهند و یا در کشور آنها سرمایهگذاری می کنند. ولی نکته این است که ما مشکلمان، هم مشکل پول است و هم اینکه آیا روی آوردن به سیاست هایی که متکی به صادرات هستند، سیاست درستی است یا اینکه نه ممکن است سیاست های دیگری هم وجود داشته باشد.
ما در جهان با جهان می گردیم؛ اینکه می گویم غرب تاریخ را روشن می کند، همین نکته است که جهان ساخته شد موجود، جهان غربی است. به عنوان مثال در حوزه علم تا همین چند وقت پیش، همه دنیا می گفتند که باید سیاستها حمایتگرانه باشد که این بیانیه ای است از بعضی رئیس جمهورهای آمریکا، به خصوص رئیس جمهورهای اولیه آنها. رئیس جمهورهای بعدی هم همین طور بودند و تا همین الان هم همین طور است که از طریق حمایت، به همه جا رسیده اند. یعنی دولت تا توانسته از صنایع خودش و حمایت کرده و برای آنها جنگیده است و همین الان هم می جنگد. شما هم گاهی شاهد جنگهای تجاری بین اروپا و آمریکا هستید. حتی جنگهای تجاری را که بین خود اروپاییان بر سر قوانین حمایتی در می گیرد را هم می بینید. تا چندی پیش اینگونه حمایت کردن از اقتصاد، یک اصل بود؛ اما حالا دیگر اصل نیست.
متاسفانه یک اجماعی بین اهل سیاست در این کشور به وجود آمده بر سر اینکه باید پیوست. حالا ببینیم مجلس موجود چه می کند و آیا کسی اعتراض نمی کند. این مشکلات را یک نفر باید بررسی و حل کند و به نظر من آثار همین سیاست های تشویقی و صادراتی است که در کشور ما باعث تبعیض اقتصادی و تمرکز ثروت میشود و در نهایت فاجع های بزرگ ایجاد میکند. ثروت کشور ما در چند شهر متمرکز شده است که در میان آنها بیشتر از همه در تهران جمع شده است که البته اینگونه مشکلات را باید صاحبنظران علوم اجتماعی و اقتصادی حل کنند.
* به نظر من در تمدن غرب، فلسفه، علم و بقیه زیرمجموعه هایشان، همه عواملی در اختیار قدرت هستند. زمانی که دکارت آن رساله خود را تنظیم و به نوعی آماده چاپ می کند، همان زمان کریستوف کلمب مجوز خارج شدن از محدوده اسپانیا را از پادشاه اسپانیا می گیرد و شروع می کند به سیاحت و چرخش در دنیا. این یک علت خیلی مهم دارد، نه به این خاطر که آنها ذاتا آدم هایی هستند که می خواهند دنیا را فتح کنند، بلکه به خاطر اینکه منافع آنها چنین حکم می کرد. انگلیس در 250 سال پیش چهل میلیون نفر جمعیت داشته است و در حال حاضر در آمریکا 250 میلیون نفر انگلیسی زندگی می کنند. در برزیل نزدیک به 200 میلیون نفر پرتغالی زندگی می کنند که زبان و فرهنگ و همه چیز آنها پرتغالی است. یک مثال هم راجع به علم بزنم: بعد از جنگ جهانی دوم، فیزیکدانانی که اکثرا آلمانی هم بودند و قدرت زیادی هم داشتند، در اثر اینکه در دو جنگ جهانی اول و دوم آلمان با شکست مواجه می شود، خیلی تحقیر می شوند و فشار بسیار زیادی به آنها می آید.
در همان زمان یک حکومت به اصطلاح اسطوره ای در آلمان به وجود می آید که اینها را مجبور می کند تا فیزیک سنتی را رها کرده و یک فیزیک جدید را وارد جامعه جهانی نمایند که حتی خودشان هم آن را قبول نداشتند. اما این کار را انجام دادند، فقط به این خاطر که در خدمت قدرت قرار می گیرد. بنابراین آقای دکتر توضیحی هم راجع به این بحث بفرمایید تا مطلب روشن شود. به نظر من در دنیای غرب، مردم سه دسته هستند؛ یک دسته مردم عادی هستند که عادت کرده اند به مصرف. به عنوان مثال در امریکا (ظاهراً در ایالت کالیفرنیا که دومیلیون نفر جمعیت دارد) در یک شب تابستانی و طی یک مراسم خاص، فقط 004 هزار نفر از ساکنین این ایالت در شهر می مانند و بقی جمیعت در بیرون از شهر مشغول تفریح هستند. این دسته، کاملا مصرف گرا هستند. دسته دومی که وجود دارد، حاکمان قدرت هستند. اینها ناچار هستند که برای حکومت، خواسته هایشان را بر این مردم تحمیل کنند. اما گروه سوم که شاید تعیین کننده اصلی تمام معادلات بین المللی است، همان صهیونیست ها هستند که ثروتمندترین مردم دنیا هستند.
سه نفر صهیونیست کل دانشگاه های دنیا را اداره می کنند؛ کل داروسازیهای دنیا در دست اینها است؛ کل یا به نوعی می توان گفت تا حدود زیادی از مطبوعات دنیا که نقش تعیین کننده ای در دنیا دارند، در اختیار اینها است و اینها هستند که فشار زیادی برحاکمان قدرت می آورند. پس بحث عدالت اجتماعی، یک بحثی است محدود به خودشان که ما خارج از آن بحث هستیم؛ اصلا ارزشی برای دنیایی غیر از دنیای خودشان قائل نیستند. آن بحث حقوق سیاسی را هم که شما مطرح کردید که در دنیای غرب وجود دارد، تا جایی وجود دارد که منافع گروه سوم و مهمترین گروه، یعنی همان لابی صهیونیستی به خطر نیافتد و اگر به خطر بیافتد، حتی اگر کلینتون هم مقصر باشد، بلایی سر آن می آورند که بارها به گناهی که مرتکب شده اعتراف کند و در همه دنیا هم رسوایش می کنند. بنابراین فکر نمی کنم که یک حقوق سیاسی مناسبی هم در غرب وجود داشته باشد. تا جایی این حقوق سیاسی وجود دارد که به منافع اینها آسیبی وارد نکنند.
** یکی از نکاتی که در مطالب ایشان کاملاً صحیح است، این است که در واقع هر چیزی که در غرب هست، نسبتی با قدرت - البته به تعبیر ایشان - دارد. در واقع اگر بخواهیم یک مقدار عمومی تر بگوییم، غرب یک کلیتی است که هرچیزی که در آن ایجاد می شود، نسبتی با این واقعیت دارد و وجود و تمدنش هم بر این امر استوار است. یعنی عملش باید در خدمت تمدنش باشد و اگر در یک جاهایی مثل ما نیست، به این دلیل است که ما از خودمان علم نداریم و علم وابسته ای داریم و در نتیجه افکار آنها را بازگو می کنیم؛ اما علم ما باید علایق و غایات مارا در درون خودش بیان کند و در جهت حل و فصل مسائل ما باشد. این مطلب کاملا درست است و آن نکته پایانی ایشان هم باز درست است. امروزه غرب به شدت مرزهایش را کنترل میکند، به نحوی که مانع از مهاجرت افراد فقیر به داخل مرزهایش میشود. با این کار، از یک طرف از قرن 18 به بعد از ورود مهاجران جلوگیری میکنند و از طرف دیگر مازاد جمعیتی خود را به دنیا صادر میکنند. تمام این کلونی های جمعیتی که در دنیا وجود دارد، مثل زلاند، استرالیا، آفریقای جنوبی و ... در واقع همگی ناشی از همین رویه هستند.
در مقام نظر بعضاً ممکن است به نظر برسد که غرب به صورت عمومی عمل میکند؛ ولی اینگونه نیست؛ زیرا غرب به هیچ وجه غرب در نظریه پردازیهای خود، انسان غیر غربی را مد نظر نداشته است. به عنوان مثال فیخته یک فیلسوف آلمانی است که یکی از مبدع های ناسیونالیسم است. یعنی شخصی که فکر ناسیونالیستی را به وجود آورد. او به این دلیل این نظریه را مطرح کرد که در آن مقطع زمانی حتی انگلیسی ها و فرانسوی ها در نظریه پردازیهایشان، آزادی و برابری را شامل آلمانی ها نمیدانستند، چه برسد به بقیه کشورها. در واقع اگر امروزه آلمان حقوق بشر را دنبال می کند، به این دلیل است که حقوق بشر نظریه عدالت فردگرایانه ای است که با توسعه آنها نیز متناسب است؛ اما اینکه چرا متناسب با توسعه اینهاست، به این دلیل است که حقوق بشر علقه و مسائل گروههای خاصی از اجتماعات جهان سوم را بیان می کند که اگر آنها به قدرت برسند کار ادغام با غرب را تسریع خواهند کرد.
یعنی اگر 80% یک جامعه ای بگوید که ما این حکومت را می خواهیم، اینها باز می گویند شما حقوق بشر را زیر پا گذاشته اید. چون شما این ده درصدی را که غربی هستند و تمایل به غرب دارند، در نظر نگرفته اید. شما باید این ده درصد را هم در نظر بگیرید. اگر این ده درصد بالا بیایند، کشور به یک کشور دموکرات تبدیل می شود؛ هرچند که آن هشتاد درصد نباشد و اصلا فرایند دموکراسی سازی و موج سوم همین بود. به نظر شما فرایند موج سوم چه کاری انجام می دهد؟ فقط یک سری دیکتاتور را تحت نام و پوشش حقوق بشر و به عنوان یکی از اهرام های اصلی حقوق بشر به روی کار میآورد. سیاست خارجی آمریکا در دهه هشتاد نیز این بود که دولت های بی ثبات را با دولت های به ظاهر دموکرات عوض میکرد که دیگر مردم آن کشور نتوانند به دلیل وابسته بودنشان، جریانات ناسیونالیستی ایجاد کنند و این دولت ها چون به ظاهر، اتکا به آراء داشتند، می توانستند جریانات ناسیونالیستی و ملی را سرکوب کنند. بنابراین به هیچ وجه بحث حقوق بشر و دموکراسی در غرب مطرح نیست.
این مقاله ویراسته متن یک سخنرانی از دکتر حسین کچویان است.