تاریخ انتشار : ۰۷ آبان ۱۳۸۷ - ۰۸:۳۰  ، 
کد خبر : ۵۴۳۱۲

دموکراسی آمریکایی!!

اسداله افشار مقدمه: در این نوشتار تلاش بر آن است که با ارائه نمونه‌هایی، دورنمای تاریخ ایالات‌متحده از دوران غارت و کشتارهای آغازین تا غارتها و قتلهای سال‌های اخیر ترسیم شود بر همین اساس ضرورت حکم می‌کند که ترازنامه‌ای از آنچه قرار است «دموکراسی آمریکایی» نام بگیرد و تنظیم شود، تا توهمات و دروغ‌های مربوط به «نوع» آزادیهایی که این دموکراسی در مقام ضامن آزادی سراسر دنیا خود نسبت می‌دهد برطرف گردد.

نخستین و با پشتکار‌‌ترین ناظر ایالات متحده توک‌ویل، در 1840 در کتاب خود درباره دموکراسی آمریکا، اصل این مکانیسم را که در آن هنگام فقط در حال تولید بود، افشاء نموده مینویسد: قومی نمی‌شناسم که در دل افرادش عشق به پول چنین حامی بزرگی به خود اختصاص دهد. قومی که اجتماعی از ماجراجویان و سوداگران پدید آورد. صاحبنظران منصف نیز امروزه هم متعقدند در تاریخ این قوم می‌توان اساس انحطاط این فرهنگ را یافت. به تعبیر نویسنده شهیر«روژه‌گارودی» برای اینکه دریابیم رواج «شیوه زندگی آمریکایی» (و توهمات آن) چگونه امروزه یکی از علل اساسی از هم پاشیدگی آداب و هنرها شده‌ است، باید مساله را در چشم انداز تاریخ آمریکا جای دهیم، زیرا انحطاط فرهنگی. در عین‌حال که در زندگی اجتماع نقش تنظیم‌کننده ندارد از آموزش و تاریخ ایالات متحده ناشی می‌شود. اینک نمونه‌هایی از دموکراسی آمریکایی را ذیل شاهد مثال بحث مورد نظر آورده تا موضوع مذکور مفهومی عینیتر و مملوستر گردد.
1ـ اعلامیه استقلال ایالات متحده در تاریخ چهارم ژوئیه 1776، نمونه حیرت‌آوری از ریایی بودن «آزادی» به معنای آمریکایی کلمه عرضه می‌کند. در نخستین سطرهای این متن آمده است: «تمام افراد بشر آفریده شده‌اند و از سوی خالق، حقوق انتقال‌ناپذیری چون زندگی، آزادی و جست‌وجوی خوشبختی به آنان اعطا شده است.» آیا این تظاهر به «آزادی » نیست؟ اگر نیست پس چرا بردگی سیاهان یک قرن به قوت خود باقی‌ماند و جنگ داخلی در گرفت تا در سال 1865 به آنچه اکنون «نهاد خاص» یعنی بردگی نامیده می‌شود پایان داده شد؟ یا چرا هنگام آزادی بردگان، هیچ جایگاهی برای آنها در جامعه آمریکا در نظر گرفته نشده بود؟ و یا آنکه چرا تروریسم جوامع مخفی ماند «کوکلوس کلان» زاده شد؟!
2ـ در اموری که ارتباط مستقیم به سرخپوستان دارد، ریا‌کاریش آشکارتر است. زیرا برای اولین بار اصلی بنا می‌شود که منشاء و مولد آن زور است؛ اصلی که محرک تمام تهاجم‌های آینده ایالات متحده در جهان می‌شود. در این قانون تهاجم و قتل‌عام پیشاپیش به عنوان واکنشهای دفاعی معرفی شده‌اند. «اعلامیه استقلال» که «اصول آزادی و برابری» را اعلام می‌دارد، سرخپوستان را چنین توصیف می‌کند: «این وحشیان بی‌رحم که شیوه جنگ کردنشان کشتار همه است.» با این توجیه، قتل‌عام بزرگ سرخپوستان « دفاع مشروع» نام گرفت و هشتاد درصدشان به قتل رسیدند، زمین‌هایشان غضب شد و به عقب رانده و حاشیه‌نشینن گردیدند و در پایان در اردوگاهها تخته بند شدند.
3ـ پس از سرکوب سیاهان و شکار سرخپوشان، فضایی بازشد و آن فضا به روی تمام غارت‌ها و انهدام‌ها گشوده شد. از دست‌اندازی و بر زمین‌ها تا غارت جنگل‌ها و گاوهای وحشی و نیز معدن‌های طلا و نقره. این فضا حتی رابطه بین سفیدها را برای دست یافتن بر ثروتهای سیاهان و سر‌خپوستان تیره و تا کرده بود که گویی قانون جنگل بین آنها حاکم است!!! از این پس سیاست پایدار آمریکا بر اساس این «گناه نخستین» شکل گرفت تا آنجا که در نیمه قرن19، «سیمون بولیوار» یکی از قهرمانان استقلال آمریکایی لاتین در این زمینه گفته‌است: «ایالات متحده پدیده آمده است تا به نام آزادی، قاره را بیازارد و از پای درآورد.»
4- اگر نظام سیاسی آمریکا ظرف دو قرن در سطح جهانی گسترش نیافته بود، یادآوری منشاء‌های تهاجمی اسطوره‌های ایالات متحده فقط فایده‌ای تاریخی توانست داشته باشد. تا جنگ جهانی اول این نهب و غارتها فقط در قاره آمریکا صورت می‌گرفت. مساله عمده بزرگ این است که «از طریق امکانات مالی و یا امکانات دیگر نگذارند خط آمریکا و نهادهایش تحت کنترل اروپا درآید.»
5ـ پس از جنگ جهانی دوم، رهبران آمریکا «تهدید کمونیسم» را جدی تلقی کردند و برای تسلط بر اروپا و دستیابی به کشورهای در حال توسعه چاره کار را در این دیدند که با ژنرال‌های نئونازی و تفکر باقی‌مانده از فاشیسم ایتالیا بیایند و وزارت امور خارجه آمریکا در سال 1937 این آشتی را با منافع آمریکا امری مهم تلقی و آن را نشانه‌ای از مفهوم آمریکایی «دموکراسی» قلمداد نمودهاست! و به همین دلیل جنایتکاران جنگی نازی از طرف سازمانهای جاسوسی ایالات متحده و سازمانهای ضد نهضت مقاومت به خدمت گرفته شده‌اند(!) تا بتواند شرایطی را در دنیا حاکم فرمایند که بر نهادهای دنیای آزاد و افکار عمومی ملل جهان سلطه یابند(!) و نظام کنترل فکری قدرت را نیز دیکته نمایند!
6- ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم به صورتی از جنگ به رو آمد که دارای برتری کامل و وضع بی‌همانند تاریخی شده بود. رقیبان صنعتی‌اش نابود یا به شدت ضعیف شده بودند، در حالی که تولید صنعتی ایالات متحده طی سالهای جنگ تقریبی چهار برابر شده بود. ایالات متحده در اواخر جنگ نیمی از ثروت دنیا را در اختیار داشت.
در حالی که تلفات انسانی‌اش در مقایسه با تلفات جانی بقیه کشورهای دنیا بسیار ناچیز بود. همین امر موجب آن شد که در دراز مدت، آمریکا سلطه جهانی خود را با مداخله‌های نظامی مستقیم یا غیر مستقیم لازم طرق سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و هنری بر کشورها و مردم جهان تحمیل کند و با بهانه «حق مداخله بشردوستانه» یا «مبارزه با تروریسم» و «دفاع ز حقوق‌بشر» دخالتهای خود را تحت عنوان «دموکراسی» توجیه سازد. این دخالتها را می‌توان در قاره‌های آفریقا، اروپا، آمریکا، آسیا و خاورمیانه کاملا حس کرد و آثار و تبعات منفی آنها را مورد نقد و بررسی قرار داد!
روزی آرژانتین، برزیل، پاناما، نیکاراگوئه روزی دیگر کره‌جنوبی، کره‌شمالی، چین ژاپن،‌ آفریقای جنوبی، شیلی، پرو، و زمانی دیگر فلسطین،‌ لبنان، سوریه، لیبی، عراق، ایران، افغانستان و به عبارت دیگر این «دموکراسی» با پیشینه مذکور با بزرگترین قتل‌عام‌ها، یعنی کشتار سرخپوستان شروع شده، با بردگی و تبعیض نژاد سیاهان، با حمایت از خونین‌ترین دیکتاتورها در آمریکای لاتین و بعد در سایر نقاط جهان نظیر حکومت موبوتو در آفریقا و مارکوس در فیلیپین ادامه یافته است و سرانجام با بمباران اتمی هیروشیما و کشتارهای عراق و افغانستان نمایان شده است که همگی مبین نوعی همگونی است که از طریق مداخله مستقیم یا از طریق دست‌نشاندگان حائل، شدیدترین تلفات انسانی در سراسر تاریخ را به آورده است. این است معنی دموکراسی از نوع آمریکایی!
مطالعه در تاریخ چند صد ساله ایالات متحده آمریکا خاصه یک قرن اخیر بیش از همه چیز، بی‌عدالتیها و بیدادگریهای سفیدپوشان آن منطقه را نسبت به سیاهپوشان و تبعیضات نژادی مردم آن سامان را جلو چشم خواننده مجسم می‌کند! آیا شگفت‌آور نیست که آمریکائیان با این پیشینه خود را سمبل تمدن و فرهنگ معرفی می‌کنند و داعیه رهبری جهان را در سر می‌پروراند! و هر روزه بر طبل توخالی آزادی. استقلال و دموکراسی مسخ شده می‌کوبند و جهانیان را به رام خویش دعوت می‌کنند! آیا این ظهور «فاشیسم جدید» با فلسفه «نازیسم نو» که همانا آرزوی فرمانروایی جهان را در سر می‌پروراند، احیاگر «تئوری افسانه‌نژادی» تحت عنوان «نظم نوین جهانی» نمی‌باشد؟ آری آمریکا‌‌ئیان و انگلیسی‌‌ها، باید هم برای جهانیان خط و نشان بکشند و قشون‌کشی راه بیندازند تا بتوانند یاد و نام «هیتلر»را زنده نگه دارند! امروز افغانستان و عراق، فردا سوریه و لبنان و در آینده اگر «هیتلر» توانست با آن قدرت فوق‌العاده‌ای که داشت و کوشید بر تمام جهان تسلط پیدا کند و فرهنگ و آراء خود را به نوع بشر تحمیل نماید قطعا آمریکا و انگلیس هم خواهند توانست! اگر این جفاها که به مردمان جهان رفته نامش را ظلم نخوانیم آن هم ظلم تاریخی پس چه بخوانیم ! انتظار ملل دنیا این بود که با پیشرفت تمدن و فرهنگ مشکل این گونه ظلم‌ها مانند دیگر مشکلات اجتماعی رفع و این لکه ننگ از دامن شریت پاک خواهد شد. متاسفانه نه تنها این آرمان انسانی تحقیق نیافت، بلکه می‌توان ادعا نمود که این ظلم تاریخی به شکل دیگری با ظاهری جدیدتر با همان اندیشه ستمگری در قالب‌های فریبنده مبارزه با تروریسم، سرکوب استبداد و دیکتاتوری،‌ اعطای آزادی و استقلال و اهداء حقوق‌بشر و  دموکراسی و آزادی‌های کاذب دیگر، یکی از بزرگترین و شاید لاینحل‌‌ترین معضل و مشکل اجتماعی مردم دنیا در روابط بین‌المللی امروز ایشان به شمار می‌رود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات