تقی رحمانی
گاندی پس از مواجهه با واقعه عاشورا میگوید: من بسیاری از اندیشههای رهاییبخش خود را از امام حسین(ع) الهام گرفتهام.
در حال حاضر ما در تاریخ سیاسی ـ اجتماعی با شخصیتهایی مانند ارنستوچه گوارا ـ مهاتاما گاندی یا روشنفکرانی مثل ژان پل سارتر مواجهایم که همه آنها به نوعی از زمان و مکان خود گامی فراتر نهادهاند و یک شخصیت الهامبخش داشتهاند تا توانستهاند یک نوع الهامبخشی و چراغ راه شدن در آنان شکل گیرد که نه تنها به رودخانه و دریای ظلمانی خویش پرتو افکندند بلکه شعاع پرتو آن جهانی را تلألو میبخشد. ضمن اینکه وراث گذشتهای پر بار هستند، نسبت به آینده نیز نگاه دارند. و عاشورا برای ما از چنین نقشی برخوردار است. تاریخ میسازد، فرهنگ میسازد و الهامبخش و فانوس دریایی شبهای ظلمانی است. پس عاشورا هیچ وقت گذشته نیست بلکه همیشه آینده است. هیچ جوانی در عاشورا به گذشته تعلق ندارد و همانگونه که در بخش دوم اشاره شد عاشورا مبتنی بر سه منظر بنیاد نهاد شده که بنیادیترین آن عاشورا ایثار است که هیچ وقت کهنه نمیشود. ایثار، گاه در کشته شدن، گاه در خدمت کردن، گاه در سکوت کردن و... است.
عاشورا همه مفهوم ایثار را در نقطه اوج و بلندای ابدیت در درون خویش نهفته دارد. گاه با شهادت حمزهای استمرار مییابد و گاه با شهادت حسینی، حمزه در اوج قدرت میجنکد و کشته میشود و امام حسین(ع) در اوج مظلومیت مقاومت میکند و کشته میشود. این گونه از شهادت است که فرهنگسازی میکند. آنکه در اوج مظلومیت و نداشتن با آنکه در اوج قدرت و داشتن نظریهای را مطرح میکند متفاوت است. اگر چه هر دو حق هستند ولی آنکه در اوج نداشتن و نتوانستن توانایی انجام کاری را ندارد لیکن دست به عملی بزرگ میزند ارزشی میآفریند که سزاوار الگوی فرهنگی ـ اسطورهای نسلهای پس از خود است. عاشورا از یک چنین ارزشی برخوردار است. [...]
با غلبه قابیل بر هابیل آنچه تاریخ از گذشته خود به یدک میکشد نوعی پیروزی ظالمانه است که هیچ گاه از حقانیت و مشروعیت برخوردار نیست. اما هابیل که خواهان برابری و صلح و آزادی است، فراتر از زمان به آینده میرود. عاشورا در عین اسطوره بودن یک فرهنگ است و باید بدان هم با دید اسطورهای و هم با دید یک فرهنگ نگاه کرد.
انسانها همیشه در جهت عقلانی گام نمیگذارند و در طول تاریخ کفه ظلم قویتر بوده است. پس کفه حقانیت نیز باید وجود داشته باشد، حتی اگر غیر ممکن نماید. این کفه در فرهنگ مسلمانی ما با سه شخصیت کامل میشود. امام علی(ع) ـ امام حسین(ع) و امام صادق(ع)، بنیانگذاران عدالت، ایثار و اندیشه. اما متاسفانه غالبا پیروان این سه سمبل در تاریخ به انحراف رفتهاند. پیرایههایی که در مورد امام علی(ع) هست و انحرافاتی که بعدا به نام علی(ع) بوجود میآید. پیرایههایی که با فلسفه حسین است و انحرافاتی که بعدا بوجود آمده و یا انحرافاتی که درباره امام صادق بعدها توسط همین شیعه امامیه بوجود میآید. از اینرو این اسطوره سه بعدی را نباید شکست چرا که بشریت همواره به آنها نیازمند است. و این سه لوح گشوده در همه ابعاد زندگی نخبگان، روشنفکران و مردم میتواند نقشآفرین باشد. و محور فرهنگ امام اندیشه، امام ایثار، امام عدالت «نه» بزرگ تاریخ است.
«نه» عدالت در شورای سقیفه، «نه» ایثار در برابر بیعت و تسلیم و «نه» اندیشه در برابر معامله و مصلحتطلبانه بنی عباس.
امروز دیگر تاکتیکهایی که آنها اتخاذ کردند برای ما مهم نیست. اینکه حسین(ع) جنگ مسلحانه کرد و امام صادق(ع) تضاد اندیشه و امام علی(ع) مبارزه سیاسی (25 سال سکوت) نمود. مهم آن جوهره و روح زنده و فعالی است که در حرکت آنها نهفته است و آن پیام فرهنگساز عرفان، برابری و آزادی است که غایت و آمال همه ادیان و بشریت است. اصول بنیادینی که باید با فرهنگها و زبانهای گوناگون تفسیر و تعبیر شوند.
پس با توجه به این نگره، عاشورا در تاریخ عبارت از پیگیری فرهنگ رادیکالیزم شیعه میباشد. این رادیکالیزم سمبل «نه» در مقابل فرهنگ اسلام رسمی حاکم است: یعنی برافروختن شعله جنگ «مذهب علیه مذهب» که نوعی عدالتطلبی است که در مقابل دین رسمی برپا میشود.
[همان دیالوگ و اندیشه تبدیل به دین میشود و دین قدرت میآورد و قدرت فساد میآورد. و عدهای در مقابل این فساد صف میکشند.] یعنی جنگ جوهرهخواهی دین با ظاهرخواهی دین بروز میکند. عاشورا در یک روز آغاز نشد. بلکه از غدیر خم و از سقیفه نضج گرفت و با سکوت علی و فریاد ابوذر شکل گرفت و استمرار یافت. در این فرهنگ ابوذر میفهمد که این دین قدرتمند و ثروتمند شده را دیگر نمیشود با خمس و زکات، ثروت را در آن تعدیل کرد بلکه باید به جوهره دین روی آورد. چنین ابوذری باید به ربذه تبعید شود؛ حکومت علی غیر قابل تحمل میگردد، زبان حجر بن عدی زهرآگین میشود و حسن بن علی با پذیرش صلح از همه چیز خلع میشود. و اینجاست که باید بهترین انسان در مقابل بدترین انسان قرار گیرد و عاشورا بیافریند. آن انحراف ذره ذره از سقیفه به بعد است که شکل گرفته و سرانجام در چهره کریه یزید که در مقابل زیباترین جلوه هستی میایستد رخ نمود حتی پسر این چهره دونمایه بالای منبر میگوید؛ منم معاویه پسر یزید، گواهی میدهم که خلافت از آن بنی هاشم است. یعنی یزید کار را به جایی میرساند که باید در مقابلش ایستاد. اینجاست که عاشورا در شرایط فراتر از زمان ـ مکان شکل میگیرد [....]
بعد از قیام زیدیه 121 ه.ق جنبشهای محمد نفس زکیه ـ قرمطیان ـ اسماعیلیان ـ فاطمیان مصر (298 ـ 568 ه.ق) حروفیه ـ سربداران و.... تا نقطویان در دوره شاه عباس و... ادامه مییابد.
اما این حرکتها و جنبشها و زندگیهای عاشورایی هیچ کدام عاشورا نشدند و نباید هم بشوند. چون عاشورا تبدیل به معنا شده است. البته علت اینکه جنبشها نتوانستند به این جایگاه برسند علاوه بر دلایل تاریخی باید به دو نکته توجه کرد. اول اینکه مقبولیت حسین(ع) را نداشتند و دوم پهلوانان تاریخ بودهاند، نه قهرمانان تاریخ.
عاشورا هم مقبولیت دارد و هم قهرمان است. مظلومانه باید بر خلاف دوره پدر و پدر بزرگش که مردم فوج فوج به اسلام میگرویدند، تنها بایستد. و این دیگر تکلیف نیست. بلک شورانگیزی است. چرا که عقل حکم میکند حسین(ع) تقیه نموده و از جانش محافظت نماید. و اینجاست که حسین(ع) با خودش کار دارد، نه با اطرافیان و هوادارنش به همین خاطر تقید را از همه برمیدارد. چرا که دین او تبدیل به دَین او شده است.
و این دَین را تنها باید او بپردازد. این است که میگوید من چشمانم را میبندم تا هر کس میخواهد برود. این است آموزه بزرگ فرهنگ عاشورا. غایت حسین بن علی آزادی است و هیچ تقیدی در آن نیست چه بازگشت حر بن ریاحی و چه رفتن عدهای از همراهان هیچ کدام از شورانگیزی حسین نمیکاهد. او تکلیف را فقط برای خودش میبیند نه دیگران. [....]
از این رو باید اعتراف کرد که جهان به آرمانخواه محتاج است. اگر مسیح مصلوب نمیشد، هزاران مسیحی بر سر دار نمیرفتند تا دوباره مسیحیت به این اتحاد برسد. به عبارتی، اساسا انسانهای آرمانی در جامعهای بودجود میآیند که گاه هیچ راهی نیست. یعنی وقتی زبان، زبان نمرود است. وقتی منطق جهان منطق زور است. این جهان نیاز به انسانهایی دارد که مانند شهاب سنگ باشند. بدرخشند و آب شوند و با این درخشش دلهایی را به خود معطوف سازند.
عاشورا اگر چه حامل پیام جنگ خونین است که در مدت چند ساعت روز دهم محرم به وقوع پیوسته است. اما فرهنگ مسلمانی از آن متاثر است و به تعبیری در هر شرایطی الهامبخش همه است. و ای کاش میشد این صحنه را نه با دید سنتی و کهنه، بلکه با نوعی همدلی و همخوانی دوباره آن زمان به تصویر کشید. کاروانی که بعدها به تاریخ معنا داد و یک مقوله مفهومی شد.
اگر خود را در عصر عاشورا با این نگاه و فضایی که بوجود آمده بود مجسم کنید، شاید در عین سختی، لبخندی نیز بر لب چهره حسین(ع) و زینب بزرگ هم میتوان آن را درک کرد. و برعکس آن عزای سیاه، آن غروب حزنانگیز. یک عزای سرخ و درخشان است که در طی پانزده قرن هنوز فرهنگساز است. اما همیشه این فرهنگسازی بر وفق مراد همه نبوده و فراز و نشیبهای متعددی را از سر گذرانده است. و هنوز تاثیر انکارناپذیر آن در جامعه محسوس است.
عاشورا و فرهنگهای آن از سه منظر قابل بررسی است.
1ـ عاشورای شفاعتی ـ تحذیری
2ـ عاشورای تکلیفی ـ تقیدی که نگاه به قدرت دارد.
3ـ عاشورای عشق و گذشت البته این سه منظر قراردادی است. یعنی هیچ کدام به خودی خود خوب خوب یا بد بد نیستند. بلکه باید دید کسانی که این منظر را طرح کردهاند از واقعه عاشورا چه میخواستند چرا که نقش عاشورا در تاریخ ما کمتر از ویژگیهایی که اسطورهها در فرهنگهای بومی دارند نیست. همانگونه که اسطورهها حالت اکتسابی پیدا میکنند و تاثیر زیادی در فرهنگها میگذارند عاشورا هم در ساخت ذهنی و ساختار اجتماعی ما دارای چنین اهمیتی است.
مثلا روش مبارزه منفی مردم هند، اختراع گاندی نیست. بلکه کشف گاندی است یعنی ساواداشی در هندوستان یک فرهنگ است که آن را گاندی از متون آیین برهمایی ملت هند استتخراج نمود.
همچنین مثال دیگری که میتوان زد، ساختار مبارزاتی مردم کوبا است، در آنجا به علت بافت کوهستانیاش مبارزه مسلحانه یک ریشه تاریخی دارد. لذا فیدل کاسترو این پیوند تاریخی مردم کوبا را سنت مبارزاتی کشف کرد. پس، شناخت روحیات ویژگی ملتها و فرهنگها کمک میکند تا انسان بتواند بفهمد چگونه پدیدهها با اعمال و کنشها عجین شده است. در نتیجه اگر بخواهیم هم نقش تاریخی عاشورا و هم دیدگاه اسطورهای آن را در نظر بگیریم باید به تاثیر و نفوذ آن در بین همه اقوام چه عوام و چه خواص و حتی نخبگان دقت داشت. حال با همین ترسیم به ایران سالهای بعد از 1340 که جنبش ایران نقش مذهبی پیدا میکند برمیگردیم. اینکه عاشورا چه نقشی در مبارزات اجتماعی و در سنتهای اجتماعی ما داشته است؟ و هنوز هم چه نقشی را میتواند ایفا نماید؟ یعنی فرهنگ عاشورایی و روحیه عاشورایی روحیهای نیست که بخواهیم محو و یا نقش آن را نادیده بگیریم. و یا با آن گزینشی برخورد کنیم. بلکه اساسا شناخت عاشورا، به نوعی شناخت تاریخ ماست و بخصوص در فرهنگ شیعه نقشی تعیین کننده دارد.
طی دوران انقلاب، سنت عاشورایی و روحیه شهادت با ویژگیهای متفاوت، بسیاری از نیروها را در برگرفت. شورآفرینی که مدام گاهی با شعور همراه بود و گاه با شور که بسیاری از حوادث اجتماعی را از خود متاثر کرد.
بیشک جنبش نوگرایی دینی ایران بعد از سید جمالالدین اسدآبادی، اکثریت شخصیتهای بزرگ از عاشورا درس آزادی آموختند. بخصوص آنانی که تعلق خاطر غیر تعبدی بدان داشتهاند. یعنی گرایش سوم (شهادت عشق و ایثار) با مضمون آزادی از منظر عاشورا به نوعی به سال 60 هجری بازگشت کردند و از آن برداشتی کردند که این برداشت کارایی این زمانی دارد. و همین برداشتها بعدها تبدیل به یک گرایش سیاسی شد و دارای قدرتی شد که توانست در میان مردم و هم در میان کسانی که با مقوله عاشورا تکلیفی برخورد میکردند تاثیر بگذارد. اگر عاشورا در نزد مردم و دیدگاه شفاعت و تحذیر دارای قدمت طولانی است اما در نزد نخبگان دارای ویژگی خاص است و حتی توانسته شخصیتهای بزرگی را از خود متاثر کند. در جنبش تنباکو ـ مشروطیت ـ نهضت ملی شدن نفت ـ پانزده خرداد. جنبش شه نظامی (چریکی) دهه 1350و به طور اخص انقلاب 1357،... نقش بسزای عاشورا کاملا عیان است و در حرکت اجتماعی نیز نمودش را با واژگانی همچون «شهید قلب تاریخ است» ـ «هر انقلابی دو چهره دارد»، «خون و پیام» ـ «حسینی مردن؟» ـ «زینبی زیستن؟» ـ «حسین وارث آدم» و... میتوان لمس کرد [....]
چرا سید جمالالدین اسدآبادی از ملکم خان موفقتر است. چرا دکتر شریعتی از صمد بهرنگی موفقتر است؟ چرا حتی شارلاتانهای مذهبی از مذهبیها و غیر مذهبیها موفقترند؟ به خاطر اینکه یک نوع شناخت بومی از جامعه دارند.
پس اگر ما تاثیر فرهنگ عاشورا را برای امروز و آینده در نظر نگیریم بالطبع نتوانستهایم به درستی قانونمندیهای جامعه را کشف کنیم. مسلما کسانی که قانونمندیهای جامعه یا نقاط برجسته فرهنگ مردم خود را کشف کنند، با زبان جامعه راحتتر و بهتر حرف میزنند.
عاشورای ایثار در جریان انقلاب نقش تعیین کنندهای داشت. چه قبل از انقلاب به وسیله عملکرد سازمان مجاهدین خلق و گروههای شبه نظامی مشابه ایشان و چه با تئوریپردازان بزرگی چون شریعتی عاشورا به یک زبان زنده تبدیل شد که این زبان زنده در جریان انقلاب نیروهای زیادی را به شور آورد هر چند در جریان انقلاب مورد سوءاستفاده قرار گرفت. یعنی گرایش ایثار و شهادت از عاشورا که در درون انقلاب نضج گرفته بود بعد از انقلاب رو به ضعف گذارد و آنانی که معتقد بودند عاشورا و شهادت تکلیف است فلسفه وجودی آن را با قدرت پیوند دادند و به عاشورا ضربه سنگینی وارد آوردند. این گرایش خاص، فرهنگ عاشورا را بعد از انقلاب به انحراف برد و نتوانست آنگونه که باید و شاید فرهنگ ایثار و آزادی را تسری بخشد. یعنی عاشورا را مقید به یک نوع درک خاص از شیعه کرد. تا آنجایی پیش رفتند که علیرغم انگیزه شهیدان آنان را در چشم مردم طلبکار جلوه دادند یعنی شهیدان از مردم دینی طلبکار هستند. در صورتی که اینگونه نیست. نه تنها امام حسین(ع) دینی به گردن مردم نگذاشت بلکه از کسی نخواست بابت آنچه کردهاند طلبکار باشند. این دیالوگ قدرت است. که در مقابل ایثار، مردم موظفند به خواسته آنها گردن نهند در صورتی که در تفکر امام در فرهنگ عاشورا قیدی بر گردن مردم نیست. امام حسین(ع) هرگز چنین خواستهای نداشت. او گفت: «آیا کسی هست مرا یاری کند.» او نگفت بیاید مرا یاری کنید و بعد از این به خونخواهی من برخیزد. بلکه این قیام را باید خود آن جوهره به پا نماید. متاسفانه بعد از انقلاب این دیدگاه بدتر از روحیه شفاعت و تخدیر عمل کرد و تقید داشت همه را به بهشت ببرد. [....]
به همین خاطر آن منظری که از عاشورای بعد از انقلاب 57 در ایران عمده گردید، دوران جنگ نیز بدان کمک کرد. با آنکه خیلیها در جریان جنگ هشت ساله با الهام از عاشورا به شهادت رسیدند و با نیت نزدیک شدن به امام حسین رفتند و هیچ کس هم منکر این نیست اما دیدگاه حاکم سعی کرد از آن تقید بوجود آورد. در صورتی که شهادت در زمان، توانایی یک شهادت بدیهی در تاریخ است مثل شهادت حمزه سیدالشهد است. ولی شهادت در عصر نتوانستن یک شهادت کمیاب است. و اگر بخواهیم شهادت کمیاب را مقید به نوعی خاص از شهیدان کنیم روح سمبلیک آن را از تاریخ یک فرهنگ گرفتهایم. زیرا مفهوم اسطورهای ـ احساسی عاشورا مفهومی فراتر از شهادتهای معمول دارد و باید این امر همواره برای همه مردم با هر طرز تفکری الهامبخش باقی بماند. [....]
گاهی دید قدرت و شهادت توامان رشد میکند ولی بعد از مدتی میبیند که چون دید تنگنظرانه در شهادت و قدرت نهفته است. دوباره همان فرهنگ سنتی مردم سر جای خودش باقی میماند. طوری که حتی از همان فرهنگ قدرت و شهادت هم گسسته است. زیرا آن تقید آنقدر در خود احساس تنگی میکند که نمیتواند آن مفهوم شهادت و شفاعت را حفظ نماید.
یعنی دید ایثار کنار رفته است و به جای آن یک دید خاصی از عاشورا تبلیغ میشود که حتی در ذهن عوام هم دافعه دارد و این نکته بسیار جای تامل دارد. چون هیچگاه کسی فکر نمیکرد که دید شهادتطلبانه در مرحله داوطلبانهاش هم حکم تخدیری یابد و بر دید شفاعتطلبانه غلیه نیابد. در صورتی که دید شفاعتطلبانه مردم که باور آرامشبخش و یک نیاز تاریخی به عاشورا دارند در همه فرهنگ و اقوام و ملل با توجه به ویژگیهایشان وجود دارد. که البته گاهی منفی و گاهی مثبت بوده است حتی آن دید شهادت و قدرت نتوانست تغییری در فرهنگ عاشورایی مردم ایجاد کند و امروز ما شاهد این گسست هستیم.
حال اگر با چنین دیدگاهی به وقایع بنگریم باز باید گفت آیا فرهنگ عاشورا مرده است؟ مسلما چنین نیست. چرا که این فرهنگ یک اسوه ماندگار است و مدام توسط اندیشهها و منظرهای گوناگون نو و بارور میشود ولی دیدگاهی که معتقد به نسبت امام و قدرت، امام و تکلیف است. هم به عاشورا و هم به مردم با دید تقید نگاه میکند. و متاسفانه ما امروز در جامعه خودمان با این پدیده مواجهیم.
در صورتی که شهادت طلبکاری نیست. شهادت توقع داشتن از دیگران نیست ـ شهادت احترام خواستن نیست ـ شهادت بر تاریخ یک ملت منت نهادن نیست ـ بلکه شهادت ایثار است، به معنی واقعی گذشت. [....]
امروز این نماد آرمانی غریب است غربتی که زینب بزرگ آن را در عصر عاشورا احساس کرد. اینکه امروز دیدگاهی میخواهد از مفهوم عاشورا تغذیه کند مطمئنا نمیتواند هم سنگ عاشوراییان حرکت کند. زیرا که عاشورا غایتش آزادی است و قلهای ایثار است که این دو (ایثار و آزادی) صرفا یک امر عقلانی نیستند. و در حساب و قاعده ریاضی نمیگنجد. شخصیتهایی چون حسین ابن علی(ع) خیر محض هستند که برای درک آنها باید سیمرغ شد.
پس این فاصله عاشورایی را درک کردن مساله بسیار مهمی است و به این خاطر است که میگوییم عاشورا باز هم تنهاست ولی این تنهایی عاشورا را هرگز غمانگیز نیست. غم هست اما غم پیروز است. غمی که در عین شکست احساس آرامش به آدمی میبخشد. که این زیباست، زیباتر از قدرت گرفتن و خیلی زیباتر از پیروزیهای کوتاه مدت است. البته میتواند به پیروزیهای کوتاه مدت الهام هم بدهد. مثلا مسیح مصلوب میشود و در استمرار تاریخ بعدها هزاران نفر مثل او مصلوب میشوند ولی هیچ کس همچون مسیح نمیشود. [....]
پس چه در تاریخ اسلام و چه در مسیحیت حسین و مسیح متوقف نمیشوند. آنان اگر در زمان و مکان معینی ظهور و حضور و مرگ دارند اما اندیشه و جوهره حرکتشان هرگز راکد و ایستا نمیماند، بلکه مدام معنا میشود.
در عصر ما فرهنگ عاشورایی که دکتر شریعتی در منظومه فکریاش شعار عرفان ـ برابری ـ آزادی را طرح میکند به نوعی، معناخواهی از عاشورا است و به گزینه جدید رسیده است. گزینه شریعتی از مفهوم ایثار و آزادگی دارای یک پیام کلیتر نیز هست و آن که «آزادی برتر از قدرت» میباشد. او با این تعبیر جدید از عاشورا و مبتنی بر همین فهم و باور از عاشورا میمیرد. این شخصیت در طول حیاتش برای تحقق آرمانش و آنچه از عاشورا آموخته بود. یعنی تحقق شعار عرفان ـ برابری ـ آزادی بین سالهای 56 ـ 1347 یک عینالیقین ایجاد کرد که در پای همین عینالیقین شهید شد. به عبارتی روحش بر این جسم سنگینی میکرد. این را در تمام سخنرانیهایش میتوان دید. سخنرانی انسانی که وارد مناسبات اجتماعی شده و معتقد است این مناسبات باید تغییر یابد. او دیگر سخنرانیهایش در قالب وقت نمیگنجد، راحت حرف نمیزند. یک وجود مشتعل است که فقط میخواهد سخن بگوید. پس عینالیقین و نه شناخت واقعه، میتواند انسان را عین آن واقعه کند. شناخت واقعه شناختی است که میتوان آن را خوب خواند اما نمیتوان عین آن شد.
بیشک دکتر شریعتی تنها یکی از بزرگترین و آخرین کسانی نیست که در حافظه روشنفکری و نوگرایی از فرهنگ ایثار و شهادت الهام گرفته است او آنقدر بالا رفت که دیگر خودش نبود، بلکه تبدیل به شاهدی شد که بر خویشتن خویش گواهی داد. و یک عاشورای آرمانگرا به وجود آورد. این افراد انگشت شمارند اما هیچ گاه به جمع 72 نفر کربلای 61 هجری نخواهند رسید. اگر چه هزاران نفر به تاسی از عاشورا برخاستند ولی جایگاه آن عده معدود نقش دیگری بود.[....]
آنچه که میتواند در تاریخ به نام عاشورا استمرار یابد دو دیدگاه است. یک دیدگاهی که معتقد به شفاعت و شهادت است و دیدگاهی که معتقد به آزادی و ایثار است. ولی دیدگاه سوم گه دیدگاه تقید است نمیتواند با عاشورا ارتباط برقرار کند. در نتیجه این دیدگاه به تدریج رنگ میبازد و تنها دو تیپ و دیدگاه باقی خواهند ماند. و با این دو دیدگاه چه باید کرد. آیا میشود از همه مردم خواست با عاشورا همانند نخبهها برخورد کنند؟ آیا میشود از روشنفکران خواست همچون نخبهها با مساله برخورد کنند؟ و این سوال را باید همیشه از خود پرسید که فرهنگ عاشورا چه وقت و چگونه زنده میشود. آیا باید از نخبگان آغاز کرد آیا فرهنگ عاشورایی باید از نخبه در ذهن و رفتار من سامان و شکل بگیرد؟ در صورتی که برای یک اندیشه خلاق هیج گونه قید و بندی وجود ندارد. و شکل خاصی نمیتوان برای آن قائل شد.
حرکت امام حسین(ع) عملی نخبهگونه است که بعدها در همه ملل و نحل به انواع گوناگون شکل گرفت و در میان روشنفکران رادیکال شیعه جان گرفت و سپس به تودهها منتقل شد، عاشورا یک عمل زنده است و باید برای زنده ماندن عاشورا سه گام بنیادین برداشت.
1ـ تولید اندیشه و برای تولیدگر باید امکان گفتن و عمل کردن و تاویل را فراهم کرد. [چون جلوی تولید اندیشه را نمیتوان گرفت و اختیارش دست کسی نیست.]
2ـ کسی که این اندیشه را خوب فرا میگیرد و درست میفهمد و در میان مردم توضیح میدهد مانند رشد و پرورش هنر ـ شعر ـ موسیقی و... و هزاران تصویرسازی دیگر که از عاشورا ترسیم میکند همه باید به نوعی در جهت نزدیک کردن فکر خویش و خویشتن به سنت عاشورایی باشد. اینکه عاشورا در آینده باید چگونه باشد در حیطه هیچ کس نیست. اینگونه اندیشدن یک تقید است.
3ـ با اندیشههای نخبهگرایانه از عاشور است که باید با دید تحقیقی بین عرصه و ذهنیت و سطحبندی اجتماعی تفکیک صورت گیرد. یعنی ما نباید آنچه که از حسین(ع) میخواهیم از محمد حنیفه یا از مردم کوفه هم همان انتظار را داشته باشیم چنین خواستهای ما را دچار باورهای غلط میکند پس اگر بتوانیم دید ایثارگرانه از عاشورا بیابیم، میتوانیم رابطه خاصی با عاشورا برقرار کنیم و درک کنیم که عاشورا یک سیستم فکری و یک سنت تاریخی است. یعنی به تنهایی یک واقعه نیست.