دهه 1990 نیز دهه پرچالش برای دستگاه حکومتی به خاطر نزدیکی نامتعارف و دیرپای آن به آمریکا شده بود و مشروعیت خاندان سعودی به طور مستقیم زیر سؤال رفته است. داراییهای مؤسسه و انجمنهای خیریه نیز که از نظر مالی مهمترین منبع تأمین مالی تروریستها بوده است، از این نظر مهم است. به دنبال این حوادث و ارائه برخی گزارشها از جمله گزارش شورای روابط خارجی آمریکا و به ویژه کمیسیون 11 سپتامبر، صاحبنظران به نقش اصلی عربستان سعودی در این حوادث اشاره کردهاند که اصلیترین همپیمان آمریکاییها در منطقه بوده به شدت مورد انتقاد و حمله قرار گرفت. متقابلا سیاست ایالات متحده در منطقه و به ویژه حضور نظامی آنها در عربستان پس از جنگ دوم خلیجفارس، باعث رشد افراطگرایی اسلامی و گروههای تروریستی شده که به طور یکسان، آمریکا عربستان سعودی را مورد انتقاد قرار دادهاند و دیدیم که پس از 11 سپتامبر، چندین حمله تروریستی بزرگ در خاک عربستانسعودی، که بزرگترین آن در سال 2003 بود، انجام شد که در واقع، نشانه حمله به وابستگی عربستان سعودی به واشنگتن بود. در پی حادثه 11 سپتامبر، منتقدان هر دو کشور به این روابط تاریخی و نزدیک حمله کردند و خواستار قطع و دستکم کاهش این روابط شدند.
سیاستهای ایالاتمتحده در راستای مبارزه با تروریسم، ایجاب میکند که حکومت عربستان و خاندان آن را در راستای اصلاحات در ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تحت فشار گذارد. در این راستا، امیرعبدالله، پادشاه عربستان، طرح منشور عرب، اسلام و سپس طرح صلح اعراب با اسرائیل را ارائه داده و به نام «گفتوگوی ملی» کاستن از فشارهای روانی و خارجی را در پیش گرفته است.
ایالات متحده آمریکا نیز پس از اشغال عراق گسترش روابط با کشورهای کوچک خلیجفارس، نگرانی چندانی از تحت فشار گذاشتن نزدیکترین متحد و همپیمان خود، یعنی عربستان ندارد. در واقع، ایالات متحده پس از فروکش کردن التهابات داخلی ناشی از حملات منتقدان به روابط نزدیک آمریکا با عربستان، تز «دشمن تلقی کردن» عربستان سعودی و همچنین تز «همپیمان نزدیک» را رها کرده و احتمالا «روابط عادی» ـ به دور از روابط نظامی، ولی روابط نزدیک درحوزهای اقتصادی و مبارزه با تروریسم از جمله همکاری در حوزه نفت ـ را با آن برقرار خواهد ساخت. در این روابط عادی حوزههای مشترک منافع برای همکاری از جمله حوزه انرژی، امنیت، مبارزه با تروریسم و اینک اتحاد در برابر ایران بر سر برنامههای هستهای ایران، که آمریکا در صدد تشکیل ائتلاف منطقهای است، اهمیت دارد، اما نکته مهم اینکه عربستان سعودی دیگر چون سابق (از جمله دهه 1990) آن جایگاه برجسته را نزد آمریکا نخواهد داشت و جای آن را کشورهای کوچک منطقه و نیز عراق آینده خواهند گرفت.
ایالات متحده به جای تغییر اساسی در روابط خود با در پیش گرفتن سیاستهایی در راستای تغییر رژیم، منافع خود را در این میبیند که با حکومت موجود از راه فشار برای اصلاحات (البته نه اصلاحات اساسی) به همکاری بپردازد، کما اینکه کاخ سفید با مقاومتهای رخ داده در جهان عرب برای اجرای اصلاحات خوشبینانه که پس از یازده سپتامبر اعلام کرده بود و به ویژه پس از تجربه کنونی مقاومت در عراق به اندازه زیادی در موضع گذشته خود تغییرات ایجاد کرده و در یک تقسیمبندی جدید، خاورمیانه را به دو گروه «اعراب سنی میانهرو که آمریکا باید با آنها همکاری کند و «کشورها یا گروههای تندرو»، که عبارتند از ایران، سوریه و حزبالله و گروه حماس، که بیشتر اعضایشان شیعه (و آمریکا باید با گروه نخست برای مهار گروه دوم همکاری کند) هستند، بخشبندی کرده است، ولی به هر حال، این همکاریها هم در واقع تاکتیکی است و دیگر عربستانسعودی آن، جایگاه گذشته را برای آمریکا حفظ نخواهد کرد، بلکه یک «روابط عادی» در آینده بین دو کشور برقرار خواهد شد.
چند دلیل برای این «روابط عادی» میتوان به شرح زیر برشمرد:
1ـ عربستانسعودی، بزرگترین تولیدکننده نفت و دارای بزرگترین صادرات و حجم ذخایر نفتی است و آمریکا وابستگی بسیاری به انرژی، هم از حیث واردات و هم از حیث قیمتگذاری و نقش ویژه آن در اوپک دارد، برای همین نمیتواند به راحتی ریسک ایجاد تغییرات اساسی را متحمل شود.
2ـ حکومت عربستان سعودی به طور تاریخی، روابط نزدیکی با آمریکا داشته و معلوم نیست با سرنگونی خاندان پادشاهی آلفهد، حکومت جانشین نیز دارای چنین روابط نزدیکی با آمریکا بوده است، به ویژه که در ملاقات سال 2003 امیر عبدالله با جورج بوش، این دو یک روابط نزدیک شخصی با همدیگر برقرار کردهاند.
3ـ حکومت عربستان سعودی، به ویژه پس از حملات گروه به مبارزه برخاسته و در راستای منافع امنیتی خود به این نتیجه رسیده که در راستای قطعنامه 1373 شورای امنیت سازمان ملل برای مبارزه با تروریسم، اقدامات فعالی را انجام دهد.
4ـ عربستان سعودی پس از 11 سپتامبر به رغم مخالفتهای ظاهری با طرحهای ایالات متحده (به دلیل ترس از چالشهای داخلی) عمدتا در حوزه مبارزه با تروریسم و اصلاحات با آمریکا همکاری کرده و حتی در جنگ عراق نیز به رغم مواضع مخالفتآمیز در عمل با آمریکا همکاری کرده است.
5ـ هر دو طرف به این نتیجه رسیدهاند که استمرار روابط نزدیک همچون سابق، از جمله در حوزه نظامی به زیان منافع بلندمدت هر دو طرف است. از اینرو، هر دو طرف به ناچار تقلیل روابط تا حد «روابط عادی» را در راستای منافع خود دیدهاند. هم «قطع روابط» و هم «گسترش روابط» به زیان هر دو کشور است. در صورت قطع روابط، امنیت خاندان سعودی از سوی آمریکا و نیز در صورت استمرار روابط نزدیک همچون گذشته (تا پیش از 11 سپتامبر) هم منافع امنیتی آمریکا و هم عربستان از سوی اپوزیسیون داخلی به خطر خواهد افتاد.
6ـ آنچه از نظر آمریکا مهم است، اینکه ایالات متحده نمیتواند به اصلاحات اساسی، به ویژه در حوزه سیاسی در عربستان دامن بزند.
در صورتی که آمریکا به دنبال برقراری دموکراسی با انتخابات آزاد باشد، به خوبی میداند که نخستین گزینه احتمالی برای به دست آوردن آرای اسلامگرایان افراطی و یا ضدآمریکا (همچون الجزایر در سال 1992 و یا همچون حماس در فلسطین در انتخابات 2006) است. از این رو، آمریکا و عربستان سعودی به دنبال اصلاحات تدریجی هستند که ضمن باز کردن فضای سیاسی و اجتماعی و آزادسازی اقتصادی و جلوگیری از رخداد یک انقلاب اسلامی همانند ایران، حکومت نیز به بقای خود ادامه دهد.
7ـ ایالات متحده نمیتواند به روابط نزدیک گذشته خود ادامه دهد، چرا که منافع هر دو کشور ایجاب میکند برای کاستن از فشارهای داخلی، که ممکن است سرانجام منجر به فروپاشی رژیم سعودی شود، این وابستگی را کمتر کند و از سوی دیگر، ایالات متحده نیز با اشغال عراق و گسترش روابط با کشورهای کوچک خلیجفارس و حضور بی دردسرساز و یا کمتر دردساز در این کشورها، نیازی به وابستگی شدید به عربستان سعودی نمیبیند.
نتیجه اینکه یک دهه آینده برای هر دو کشور، هم آمریکا و هم عربستان سعودی، دهه سرنوشت ساز و پرچالش خواهد بود. ادامه دولت رانتینه در عربستانسعودی، استمرار حمایتهای آن از آمریکا در منطقه و نیز گستردگی خود طرح آمریکا در منطقه و به ویژه کشمکش آمریکا با ایران و همکاری دست کم ضمنی آنها با آمریکا، دهه آینده را به دههای پرخطر و کشمکشزا، نه تنها برای این دو بازیگر، که برای همه بازیگران منطقه به اجرای اصلاحات درونی و تحول ویژگی رانتینه خود اقدام نکنند و به برقراری روابط متعادل از راه نهادسازی و ایجاد اعتماد و امنیتسازی مبادرت نورزند، متغیرهای بسیاری وجود دارند که مناسبات شکننده هم در داخل جوامع بین دولتها با تابعین و هم بین خود دولتها با یکدیگر را به درگیری خواهد کشاند. «محیط آنارشی» منطقه، توان بالقوهای در ایجاد جنگ و درگیری در منطقه را دارا است و تنها خود بازیگران هستند که با درایت و تدبیر میتوانند این محیط را در دو دهه بعدی به «فرهنگ آنارشی» «لاکی» (فرهنگ دوم آنارشی الکساندر وندت) بکشاند. به درستی معلوم نیست که آیا منطقه با این نوع فرهنگ در حال حرکت است و یا اینکه برعکس «فرهنگ هابزی آنارشی» همچنان که نورئالیستها بیان میکنند، دایم در حال تکرار است.
در واقع، منطقه خاورمیانه آزمون خوبی برای ابطال یا اثبات نظریه نورئالیستی برای نورئالیستها باقی خواهد ماند. آیا این منطقه همچنان رئالیستی باقی خواهد ماند که در آن سوءظن، بیاعتمادی، سیکل خشونت و سکون زمان از ویژگیهای آن است و یا اینکه همچون دیگر مناطق به طرف همگرایی و اعتمادسازی از طریق نهادسازی خواهد شتافت.
به نظر میرسد تا زمانی که نفت مهمترین منبع درآمدی کشورها باقیبماند و حکومتها همچنان به خاطر تمرکزگرایی و انحصار از مردم جدا بوده و اقتصاد همچنان فاقد رشد باقی بماند و به ویژه وابستگی امنیتی اعراب به آمریکا ادامه داشته باشد، زیاد نمیتوان خوشبین بود، به ویژه که آمار و ارقام اقتصادی، حاکی از ناامیدی شدید در منطقه است، به گونهای که آمارهای اخیر از سوی منابع و مراجع معتبر، نشان میدهد که این منطقه در دهه 1990 و نیز دهه اول قرن 21، سپر قهقرایی پیموده و در یک جاهایی حتی رشد آن منفی بوده است. متأسفانه، این منطقه، بنابر برآوردهای انجام شده،حتی از آمریکایلاتین و آفریقای زیر صحرا هم در بسیاری از شاخصهای اقتصادی (رشد تولید ناخالص داخلی اشتغال و نرخ زاد و ولد) عقب ماندهتر شده است. همه اینها نشان از بدبینی در یک دهه آینده است و تنها زمانی میتوان امیدوار بود که اصلاحات بومی در ساختارهای سیاسی و اقتصادی و به دور از مداخله دیگر قدرتها و نیز ایجاد اصلاحات در مناسبات بین دولتها با ایجاد نهادها و اعتمادسازی و دوری از وابستگی امنیتی اعراب به آمریکا انجام گیرد. وضعیت کنونی کمتر این را نشان میدهد.