*آیزایا برلین فقید چنان که مشهور است، بین مفهوم آزادی "منفی" و آزادی "مثبت" فرق گذاشته است: اولی "آزادی از" استبداد و دخالت است و دومی "آزاد بودن در" انجام کارهایی است که شخص (خواه زن و خواه مرد) در حوزه نبود دخالت مایل به انجام آن است؛ یعنی آزادی خودشناسی. چنان که شما در بحثتان راجع به "پایان تاریخ " به آن اشاره کردهاید، آزادی منفی، در پی پایان گرفتن جنگ سرد اگر نه در عمل، از نظر اصولی عمومیت یافته و تا حدود زیادی پذیرفته شده است.
حتی در چین نیز، قلمرو فضای شخصی بسیار گسترش یافته است. اما کمابیش بر پایه تعریف در جهانی چنین پرگونه، دیده میشود که آزادی مثبت، یعنی "آزاد بودن در" فراگیر نشده است. مردمی میخواهند روسری به سر کنند و دیگرانی میخواهند با همجنسشان ازدواج کنند. پس از "پایان تاریخ" آیا امروزه بیشترین درگیریها بر سر آزادی مثبت نیست؟
**درست است. بیشتر دموکراسیهای آزاد توانستهاند این پرسش را نادیده بگیرند که چه آزادیهای مثبتی را میخواهند تشویق کنند، زیرا در زمینه آن به چالش طلبیده نشدهاند. اکنون اما از سوی اقلیتهاـ مهاجران مسلمان در اروپا، برای مثال ـ و یا به طریقی از سوی برخی فرهنگهای رو به اعتلای آسیایی که از احساس بسیار نیرومند داشتن اخلاقیاتی ویژهی جامعهی خود و ارزشهای غیر لیبرال خودی بهرهمند هستند، در این عرصه به چالش طلبیده شدهاند. این مساله اکنون به مسالهای مطرح و زنده تبدیل شده است. به ویژه در اروپا، موضوع مهاجرت و هویت با مساله گستردهتر بیارزشی پسامدرن درهم میآمیزد.
سر بر آوردن نسبیت باوری، تایید ارزشهای مثبت، و در نتیجه اعتقادات مشترکی که اروپاییان از مهاجران به عنوان شروط شهروندی میطلبند، را سختتر کرده است. نخبگان پسامدرن، با فراتر گذشتن از هویتهایی که تعریف شان را از مذهب و ملت اخذ میکنند، به چیزی میرسند که از دید آنان برترین جایگاه را دارد. اما جدای از بزرگداشت و تحسین شان از چندگونگی بی پایان و مداراگری، آنها توافق بر سر جوهرهی زندگانی خوب را که همگی نیز سودای آن را در سر میپرورند آسان نمییابند. بنابراین، برای روشنی بیشتر، بحثی که من در پایان تاریخ پیش کشیدم، این بود که، هگل درک مثبتتری از چیستی آزادی در معنای شناسایی کرامت بنیادی انسان و توان دست زدن به گزینشهای اخلاقی داشت. در نتیجه، به یک مفهوم، آنچه "پایان تاریخ" معنی میدهد، آغاز بازسازی ایده مثبتتر و واقعیتر معنای زندگی در یک دموکراسی آزاد است.
*درست همانگونه که تایید و به نمایش گذاشتن هویت مهاجران در جوامع آزاد درگیریها و اختلافاتی تازه در این جوامع به همراه میآورد، آیا "بیارزشی پسا مدرن" غربی ـ نسبیت باوری، باور به ارزشهای غیردینی، آزادگذاری، مادیگرایی ـ که از راه رسانههای همگانی و سرگرمیها در سایر فرهنگها بازتابانده میشود ایجادگر و زایندهی تعارضاتی با ابعاد جهانی نیست؟ مهاجران به اینجا میآیند، و رسانههای ما به آنجا میروند. گذشته از اینها اسامه بن لادن که هرگز به آمریکا نیامده بود. اما او آنجا را از طریق "تصاویر هالیودی" میشناسد. کار رسانهها جهانی سازی است، آنها همزمان مسایل را به هم گره میزنند، از هم متمایز میکنند و تعریفش میکنند؛ آنها در حکم فضایی هستند که در آنجا شناخت عملی میشود و کرامت اعطا میشود. میپذیریم که این رسانهها بازار و عرصه تازهای هستند، آیا میشود گفت آنها پهنهای نو برای کشمکش و برخورد نیز هستند؟
**بله، بیشک چنین است. بر سر این موضوع، در ایالات متحده، مدت درازی است که جنگی فرهنگی در جریان است. محافظهکاران فرهنگی و راست مذهبی، مدتهاست که از هالیود به خاطر نادیده گرفتن ارزشهای خانواده و معتقدات دینی به سختی انتقاد میکنند. به یک معنا، موضع آنها، اختلاف چندانی با موضع اسامه بن لادن ندارد. بیارزشی که فرهنگ تودهای آمریکایی از خود به نمایش میگذارد، مسئلهای است. روشن است مسلمانان افراطی، چهارچوب بنیادی مداراگر لیبرالی را که جنگهای فرهنگی آمریکا در قالب آن جریان دارد، نمیپذیرند. اما در این جا رابطهای وجود دارد. آنچه ما امروزه در عرصه جهانی ناظر آنیم، از جهاتی ادامهی همان جنگ فرهنگهای درون خود آمریکاست.
*پس از 11 سپتامبر، دولت بوش، مبازرهای تبلیغاتی را به عنوان "دیپلماسی عمومی" آغاز کرد که میگفت "اگر جهان اسلام آمریکا را تنها درک میکرد" مسلمانان از ما تنفر نمیداشتند. اما این تبلیغات پسامدرن فرهنگ تودهای مدتهای درازی است که آنجا جریان داشتهاست. اما مسلمانان به راستی آمریکا را میشناسند. مشکل نیز همین است! شاید آمریکاییان نیازمند اینند که کمی فروتنتر و آماده انتقاد از خود باشند. همه ثمرات آزادی خوشایند نیست.
**من به راستی فکر میکنم، سویه ناخوشایند آمریکا در تمام جهان به خوبی شناخته شده است. تصوری که بسیاری از منتقدان مسلمان، خواه افراطی و یا غیر آن، از آمریکا دارند، نادرست نیست.
یکی از توهمات سیاست آمریکا پس از رویداد 11 سپتامبر این فرض بود که اگر آمریکاستیزی در جهان وجود دارد نه به خاطر سیاستهای ما یا تصویر هولیودیمان است، بلکه به دلیل سوءتفاهمی است که دربارهی ما در اذهان وجود دارد و به درستی درک نشدهایم. این وسوسه گمراهکنندهای بود و معنیاش این بود که نیازی نیست به درون نگاه کنیم و خودمان را و یا سیاستهامان را تغییر دهیم.
از سوی دیگر، من بر این باور نیز هستم که تصویر آمریکا در جهان، به این بستگی دارد که ما دربارهی کدام بخش از جهان حرف میزنیم. در نقاطی که با موفقیت، به مدرنسازی اهتمام میورزند، نشان دادن فرهنگ تودهای ما خوب و سودمند است، زیرا آنان آنگونه آزادی را که در فیلمهای ما و یا موسیقی مان نشان داده میشود به عنوان چیزی مینگرند که آرزوی آن را دارند. این ایجاد تنفر نمیکند.
شما جاهایی با مشکل بزرگ روبرو میشوید که کشورها در فرآیند مدرنسازیشان با شکست مواجه شوند. آنان سرزمین موعود را به چشم میبینند ولی راهی برای رسیدن به آن در برابر ندارند. این است آنچه تنفر و آمریکاستیزی را به وجود میآورد.
*ما میتوانیم این را بیشتر تعمیم دهیم. آنها که در نتیجه جهانیسازی، به خصوص در آسیا، به موفقیت دست یافتهاند، ویژگیهای راه و رسم زندگی آمریکایی ـ آزادی بیشتر، جنبش و تحرک و رفاه بیشتر ـ را راحتتر و با رغبت بیشتری میپذیرند و از آن خود میکنند. آنها ضمن انجام این کار، دلشان میخواهد، داستانهای خودشان را بر پرده ببینند و نه مال آمریکا را. آیا این امر به طور نسبی سبب کاهش آن قدرت ملایم آمریکا نمیشود؟
**آری، ولی مگر این بدترین چیزی است که میتواند در جهان روی بدهد. ما به علت اینکه قدرتمند بودهایم .چشممان کور است و گونههای دیگر قدرت ملایم را نمیبینیم. خوانندگان موسیقی عامهپسند پاپ و ستارههای فیلمهای کرهای به طوری باور نکردنی در ژاپن و دیگر نقاط آسیای شرقی محبوبیت دارند. چین صنعت سینمایی عظیمی دارد. چینیها در خارج به یادگیری و بازآموختن زبان ماندارین (چینی پکنی) پرداختهاند.
ما نمیبایستی با این قلمرو قدرت ملایم، همانگونه برخورد کنیم که دربارهی قدرت نظامی میاندیشیم. همترازی قدرت فرهنگی، معادلهای نیست که حاصل جمع دوسوی آن، صفر باشد. چین اگر فیلمهای ساخته خودش را بیشتر از فیلمهای آمریکایی ببیند، الزاماً به معنای تهدید منافع ملی آمریکا نیست.
*پس، زمانی که آمریکا نقش خود را در جهان در نظر میگیرد، آیا اهمیت ندارد که این واقعیت را به حساب آورد که محتوای فرهنگ تودهای ما، بر روابط بینالمللیمان اثر میگذارد؟
**بدون شک، این موضوع پراهمیتی است. اما من نمیدانم که دست زدن به کاری در این مورد برای فرهنگ آزاد به این سادگیها انجامپذیر باشد. حتی هنگامی آدم تشخیص میدهد که هالیوود به منافع سیاست خارجی آمریکا لطمه میزند، نمیتواند از رفتن این چیزها به خارج جلوگیری کند.
*همچنان که شما نیز گفتید، یکی از دلایل وجود چنین مسالهی بغرنجی این است که جوامع آزاد و خواهان ارزشهای غیردینی، در ارایه، ارزشهای مثبتی که حد و مرز رفتارهای فرهنگی را تعیین کند با مشکلاتی واقعی روبرو هستند، حالا خواه زنستیزی در شعرهای رپ باشد، و یا عمل بر صلیب رفتن مادونا و همتاسازی.
**رویارویی و برخورد با اسلام این ناتوانی اخلاقی را برجسته میسازد، زیرا چنان که شسلاو میلوز برندهی فقید جایزهی نوبل میگفت، ما "در یک ناهمزمانی تاریخی" زندگی میکنیم. در نتیجه این وضع، ما شاهد این تناقضایم: عیان هیرسی علی با ارجاع به اسپینوزا، به نام آزادی از ایمان گریخت و به دامان عقل پناه آورد، و با گریز از اسلام "اصولگرایی روشنی یافته" و خدا ناباور شد. در همین حال، معروفترین فیلسوف گیتیباور اروپایی یورگن هابرماس میگوید از آنجا که جامعهی پسامدرن دیگر قادر به آفرینش ارزشهای خودش نیست، تنها میتواند از سرچشمههای مذهبی خود را "برخورد". نزد او، ارزشهای غربی ـ آزادی، وجدان، حقوق بشر ـ ریشه در میراث یهودی ـ مسیحی ما دارند. به گفته هابرماس "تعصب افسارگسیخته" - نسبیت باوری متداول امروز، با "آن چیزی که واقعاً مطابقت دارد در تعارض است یعنی با حق هر مخلوقی به این که در مقام "تصویری از خداوند" مورد احترام قرار گیرد.
*نظر شما درباره این حرکت دوگانه در تاریخ چیست؟
**این مساله بغرنج که جوامع پسا ـ دینی ما چگونه ارزشها را خلق میکنند برای دو تن از اندیشهوران نامدار دانشگاه شیکاگو ـ آلن بلوم، نویسندهی کتاب "فروبستن ذهن آمریکایی"، و لئواشتراوس، موضوع مهمی بود. اشتراوس آن را "بحران مدرنیته" مینامد.
پرسش این است که آیا راهی برای ایجاد و برقراری ارزشها به یاری عقل و گفتمانی فلسفی، بدون بازگشت به دین وجود دارد؟ بحث محوری او این بود که فلسفه سیاسی کلاسیک ـ یونانیان با تأکیدشان بر "حق طبیعی" یا رمزگشایی از طبیعت به کمک عقل به عنوان منبع و سرچشمه ارزشها ـ خام نظرانه و زود هنگام از سوی فلسفهی مدرن، طرد و رد شده است. راه اندیشیدن دربارهی این موضوع این است که بپذیریم ، با دو مساله سر و کار داریم، یک مساله ژرف فلسفی و یک مساله عملی سیاسی. این دو ممکن است به هم ربط داشته باشند: اما نه الزاماً. مساله ژرف فلسفی این است که، آیا میتوان فلسفهی غربی را از هایدگر و نیچه به عقب برگرداند و گفت که عقل امکان خلق و برقراری ارزشهای مثبت را میدهد ـ به سخن دیگر، بشود حقیقت ایدههای معینی را نشان داد. مساله عملی این است که آیا میتوان مجموعهای از ارزشها ایجاد کرد که از نظر سیاسی در خدمت اهداف یک پارچهکنندهی آزادمنشانهای باشد که خواستارش هستیم.
این دشوار است به دلیل اینکه میخواهیم آن ارزشها، ارزشهایی مثبت و معناداری باشند، ولی در عین حال نمیتوان آنها را به عنوان مبنایی برای طرد گروهای خاصی در جامعه به کار بست. ممکن است ما موفق شویم از این دوکار، یکی را بدون دیگری انجام دهیم.
برای نمونه، دلایل موفقیت تجربهی سیاسی آمریکا این است که مجموعهای از ارزشهای "مثبت" را خلق کرده است که به عنوان پایههای هویت ملی به کار میآید، اما این مجموعه ارزشی در دسترس کسانی نیز بود که نه سفید بودند و نه مسیحی و یا آنانی که به طریقی نسبت "خون و خاک" با آنگلوساکسونهای پرتستان پایهگذار کشور نداشتند. این ارزشها مضمون و جانمایه منش و مرام آمریکاییاند ـ باور به فردیت، باور به کار به عنوان یک ارزش، باور به آزادی تحرک و استقلال همگانی. ساموئل هانتینگتون آنها را "ارزشهای آنگلو ـ پرتستان" مینامد، اما اکنون، این ارزشها از بن و ریشه خود برکنده و جدا شدهاند. فارغ از این که کیستیم و از کجا آمدهایم میتوانیم به آنها اعتقاد داشته باشیم. به عنوان نوعی راه حل عملی در مورد مساله ارزشهای مثبت، این برداشت به خوبی عمل میکند. آنچه من جالب مییابم این است که، جدای از نوشیدن آبجو و بازی کردن فوتبال، اروپاییان به سختی میتوانند مزیتهایی را مشخص کنند که معرف هویت آنان باشد. عاقبت و سرآخر مساله واقعاً بر سر مزیتهای مثبت است ـ ما چه نوع اشخاصی را در تاریخ مشترکمان که جامعهی ما را میسازد، تحسین میکنیم.
چهگونه رفتاری را در فرهنگمان محترم میداریم و ارج میگذاریم؟ چنبن تعریفی از زندگی خوب را، من فکر میکنم میتوان حل کرد بیآنکه موضوع ژرفتر فلسفی را حل کنیم. آنچه اشتراوس را در پس و پشت ذهناش نگران میکرد، ثبات چنین راهحل عملی در نبودِ راهحل فلسفی چگونگی دستیابی به حقیقت بود.
*اگر بپذیریم که تعریفهای مثبت از آزادی ـ گزینههای ناظر بر زندگی خوب ـ در جهان متکثر امروز گوناگوناند، چرا به نظامی باز نگردیم نظیر قرون وسطا، که در حوزههای قضایی مختلف، ارزشهای مختلفی، هرکدام با "روح قومی" خودش، به کار برده میشد؟
**این راهحل نیست. ما در جوامع بزرگ ملیی زندگی میکنیم که رو به سوی جهانی شدن دارند و در آنها میبایست از آدابدانی و از تبادل فکر و گفتمانی دموکراتیک بهرهمند بود. نمیتوان به فدرالیسم روی آورد و تعداد بیشماری جوامع مستقل خودبین برپا کرد. به خصوص در جهانی مثل دنیای امروز ما، که با جریانی سیلآسا از نفوذ مردمان و اطلاعات سر و کاردارد، راهحل نیست. کاری است که هلندیها در عمل، با پایههاشان برای گروههای اجتماعی درون جامعهشان آن را آزمودند. این مسلما کار نمیکند.
*مسلمانان مهاجر به اروپا از نوعی احساس هویت قدرتمند برخوردارند. آمریکاییان نیز مرام و منش خود را دارند. چرا حس هویت و اعتماد فرهنگی اروپاییان این قدر ضعیف است؟
**اروپا سنتهای ملی ریشه دار و ژرفی دارد. در قرن بیستم آن مجموعه سنتهای ملی به واسطهی جنگهای ملیگرایانهی خونین، بیاعتبار شد. آنها اکنون میکوشند یک "هویت اروپایی" را کنار هم بگذارند که محتوا و معنای خیلی زیادی ندارد. یکی از بحثهای جالبی که پیش آمد، هنگامی بود که برخی کوشیدند ایدهی میراث مشترک مسیحی را وارد قانون اساسی پیشنهادی اروپا کنند. این موضوعی بود فوقالعاده بحثبرانگیز. ارجاع به مسیحیت هرگز نتوانست وارد آن شود و سپس، البته در هر حال مردم فرانسه و هلند پیشنویس آن قانون را نپذیرفتند و رد کردند، چون بر آن بودند که در شیوههای زیستی ملی آنان که هماکنون نیز دچار تزلزل است، بیش از اندازه دخالت میکند.
*آیا ایدهی "روح قومی" - Volksgeist راه و رسم منحصر به فرد زندگانی مردمانی که ریشههای مشترکی دارند ـ در جهان پسامدرن معاصر با تمامی چندگانگی فرهنگیاش ـ پایان یافته است؟ منش و مرام آمریکایی آیا واقعاً اینک "روح"ی است بدون "قوم".
**"روح قومی" همیشه گونهای خیال پردازی بوده است. یوهان گوتفرید هردر که این مفهوم را به کار برده است میگوید که "روح قومی" گونهای احساس نیمه آگاه کهن اجتماعی است. خودِ هویت آلمانی در واقع تا پیش از قرن نوزدهم اصلاٌ وجود نداشت. آنچه او آن را نادیده گرفت، این بود که تمامی این ویژگیها منشاء اجتماعی دارند و برساخته جامعه در زمانی معیناند که از درهمآمیزی شان معجون روحیه آلمانی پدید میآید. روح قومی مجموعهای نانوشته از معیارها و ارزشهای اجتماعی است که جامعه در طلب آن است. چنان که شما میگویید مرام و منش آمریکایی "قوم" ندارد، بدین معنا که شوهی زندگی آمریکایی شیوهای است که بسیاری از نژادها و فرهنگها در آن سهیماند.