تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۱  ، 
کد خبر : ۵۴۸۷۱

استراگیجی؟ مسئله این است...


محمد ایمانی

امیر مؤمنان علی‌ علیه‌السلام در یکی از بیانات حکیمانه خویش فرموده‌اند انسان‌ها سه دسته‌اند؛ عالم ربانی، متعلمی که در راه رستگاری کوشاست و دون پایگانی رونده به چپ و راست که پی هر بانگی را گیرند و با هر باد به سویی خیزند. در فرهنگ عمومی هم رسم است که نوع انسان را بر عوام، نخبگان و خواص، و کم‌دانان پرادعا و مغرور اما متحیر در میان دو نوع دیگر تقسیم می‌کنند. دانایان از آن جهت که می‌دانند، افتاده‌تر می‌شوند و فروتنی و مراقبت پیشه می‌کنند و اهل نجاتند. عوام هم چون اذعان دارند که نمی‌دانند و همین با خود فروتنی و مراقبت می‌آورد، راه نجات برای آنها گشوده است. اما امان از نوع سوم که فهم و دانشی ناچیز دارند و به همین مغرور و از خود متشکر. آنها در برزخی گرفتارند که مایل به سقوط و تباهی است. در واقع مشخصه این طیف، غرور و لجاجت در برابر حقیقت است اما غالباً چون اهل فروتنی در برابر حقایق نیستند، آنها را –جز در موضع لجاجت با حق- اهل تذبذب و بی‌ثباتی رأی و حالی ‌به ‌حالی شدن و تغییر مرام و مسلک و منطق می‌یابیم.

روشنفکری در لغت و ادبیات و مباحث نظری، تعاریف پراکنده و پردامنه‌ای دارد؛ می‌توان از یک خیر ضروری و مبارک در این باره سخن گفت یا از ویروس شروری که جز افزودن آلام و رنج‌های بشر کار ویژه دیگری ندارد. آنچه این نوشته درصدد پرداختن به آن در حد اجمال است آن قسم از روشنفکری است که در برزخ میان «خیر ضروری و مبارک» و «ویروس شرور» سرگردان است. با این تلقی که طیف‌های دیگر روشنفکری تکلیف خود را با «خدمت» یا «خیانت» روشن کرده و آگاهانه مشغول خدمت یا خیانتند.

محل بحث، روشنفکران برزخی هستند که هنوز دچار حیرت و هروله میان اطراف قضیه‌اند و هنوز تکلیف خویش را با بسیاری از مسائل روشن نکرده‌اند. اینان در واقع نسل‌های جوان‌تری هستند که امید خیر از آنها می‌رود، اگر به چهارچوبی روشن برسند. اما پیش از اینکه وارد تبیین طرازها و معیارها شویم، خوب است به یکی از دو اظهار نظر توجه کنیم که در نوع خود عبرت‌انگیز و درس‌‌آموز است. آقای رضا علیجانی از اعضای محوری گروه موسوم به ملی – مذهبی دیروز در گفت‌وگو با روزنامه هم‌میهن ضمن بیان اینکه «اصلاحات [سکولار] به پاورقی رفته و در متن حضور ندارد»، اذعان می‌کند که صدای این طیف روشنفکری مصطلح در موضوعاتی مثل انتخابات ریاست جمهوری گذشته شنیده نشد و بعد می‌افزاید: «در شرایط سیاسی پیچیده‌ای به سر می‌بریم و روشنفکران ما هم مانند بسیاری از فعالان سیاسی به قول لطف‌الله میثمی دچار نوعی «استراگیجی» هستند، نه مشارکت [آنها] در انتخابات، اثر کارکردی سیاسی برای سیاست‌ورزی داشته و نه تحریم و مخالفت، قدرت بسیج‌کنندگی به همراه داشته است... روشنفکران نباید به صورت کله‌های باد کرده و پاهای فلج در بیایند و باید بین ذهن و عین آنها در اندیشه و رفتار،‌ نزدیکی وجود داشته باشد.»

این استراگیجی که گریبان طایفه‌ای از مدعیان تأثیر در عرصه فکر و فرهنگ و سیاست را گرفته، از کجا پدید آمده که نه در تبلیغ نامزد‌های انتخاباتی و نه در تحریم انتخابات نفیاً یا اثباتاً – حائز حداقل تأثیر نیست؟ چرا در قضاوت عمومی (اعم از عامه یا نخبگان)‌ این فرقه مدعی روشنفکری، قیافه‌ای کاریکاتوری پیدا کرده و دارای کله‌ای فربه و باد کرده اما تن و پیکری نحیف و ناپیداست؟ چگونه است که مجموعه‌ای سیاسی دور هم می‌نشینند و به ماشین تبلیغاتی پرتراکم خویش این دستور را صادر می‌کنند که باید بر محوریت آقایان هاشمی‌رفسنجانی، خاتمی و کروبی در ائتلاف جدید هفته‌ها مانور داد اما پس از مدتی یکی از اعضای همان مرکزیت تصمیم‌گیر - بخوانید یکی از پدر‌خوانده‌ها- به نام آقای عطریانفر، نقض غرض و تصمیم مورد اتفاق جمع می‌کند و به روزنامه کارگزاران (19 خرداد 86) می‌گوید «هنگام انتخابات شوراها ائتلاف اصلاح‌طلبان که با محوریت سه شخصیت اساسی، هاشمی، خاتمی و کروبی شکل گرفته بود، توانست به موفقیت نسبی دست یابد. واقعیت این است که اکنون جبهه دوم خرداد نیازمند ائتلافی قدرتمند و پایدار است اما ائتلاف شخصیت‌ محور می‌تواند این اتحاد اصلاح‌طلبان را آسیب‌پذیر کند.» اگر این استراتژی در واقع استراگیجی و پارادوکس عریان نیست پس چیست که افرادی در یک مجموعه را محوریت بدهند و آنها را در تبلیغات رسمی به عنوان نقطه قوت و اسباب ائتلاف و اتحاد و در عین حال «نقطه ضعف» و «اسباب آسیب‌پذیری» معرفی کنند!

این سرنوشت‌ها و این گونه نابسامان حرف‌زدن‌ها ‌آن هم از جانب کسانی که مغرورانه خویش را خدایگان یا لااقل پدرخوانده‌های بی‌نظیر عرصه روشنفکری و سیاست‌‌ورزی می‌خوانند، عبرت‌آموز است. هم‌چنان که باید یکی مثل آقای مسعود بهنود را آینه ‌عبرت گرفت که نمک‌‌پرورده و برآمده دفتر فرح پهلوی و مطبوعات و محافل درباری بوده و رشد و نمو خویش را مدیون آنهاست اما امروز مجبور است برای آن که از روزگار ضد‌آمریکا و ضدسلطنت عقب نماند و انگشت‌نما نشود، دست به قلم شود و ولی‌نعمت‌های دیروز را به قلم طعنه و تمسخر بنوازد و با اشاره به خبر ملاقات رضا ربع‌ پهلوی با جرج‌ بوش در پراگ، هم حیثیت رضاخان و محمد‌رضا و هم طرف آمریکایی را به استهزا بگیرد با این اعتراف که «مزدوری آمریکا و انگلیس عاقبت خوشی ندارد.»! (هم‌میهن، 19 خرداد 86)

این مقدمه را گفتیم تا نتیجه بگیریم که روشنفکری باید از برزخ و هروله در تحیّر به‌ درآید و تکلیف خویش را با چند موضوع روشن کند و الا این برزخ از آن برزخ‌هایی است که ادامه بلاتکلیفی در آن معنی ندارد و بلاتکلیف‌ها احتمال سقوطشان بسیار بیشتر از نجات است. اما تعیین تکلیف با چه؟ به اختصار چند مورد را اشاره می‌کنیم:

1- غربزدگی و اجنبی‌گرایی یا بومی‌گرایی. روشنفکران برزخی اگر معلوم نکنند که جدای از بحث مثبت، هوشمندانه و گزینشی «تبادل فرهنگی و علمی»‌، درباره موضوع غیر‌قابل انکار «تهاجم فرهنگی و  سیاسی» چه تکلیف دفاعی بر عهده می‌گیرند، نخواهند توانست به رسالت و روشنفکری عمل کنند هیچ، که چه بسا در حد پادویی فرهنگ مهاجم و کارگزاری و کارگری آن در خواهند آمد و آلت فعلی بیش نخواهند بود. برای ملت نیز هر جریانی که چشم بر هجمه دشمن سیطره جو ببندد و سکوت یا بدتر از آن کتمان کند، مورد بدگمانی و سوءظن است.

2- پایبندی به اخلاق و فضیلت و تعهد اجتماعی یا بی‌آرمانی و اباحه‌گری و تذبذب و بی‌ثباتی در رأی. متأسفانه در طول تاریخ معاصر ما و همین امروز می‌توان شماری از مدعیان روشنفکری را رصد کرد که چون اساساً معتقد به تعهد اجتماعی و انسانی و پایبندی به فضایل نبوده‌اند، همواره خوب گفته‌ اما خائنانه عمل کرده‌اند. از مشروطه و جمهوری دم زده اما از دربار طواغیت و سفارت قدرت‌ها سردرآورده یا زیر بیرق نوکری آنها ایستاده‌اند. از آزادی سخن گفته اما خدمت سلطنت کرده‌اند. از مردم دم زده و زبان به تحقیر همان‌ها گشوده‌اند. لاف حقوق شهروندی در توسعه سیاسی و اقتصادی ‌زده اما خود، ‌همان را از مردم دریغ کرده‌اند. این طایفه از روشنفکران جزو پرتناقض‌ترین طوایف و طبقات در گفتار و منش بوده‌اند و چه شعارهای بلندی –نظیر تحمل، آزادی، ‌عدالت، ‌حقوق بشر و...- که به دست همین‌ها ذبح شده است.

3- پیشروی و پیشگامی و روشنگری یا کارگزاری و عملگی احزاب و باند‌های ذی‌نفوذ قدرت‌طلب. دانایی به مفهوم صاحب حرفه‌ای موثر در فرایند فکر و تصمیم‌سازی اجتماع بودن،‌ صرفاً یک «توانایی» است که هم می‌تواند وجه‌المصالحه معامله و انباشتن و فربه ساختن شکم قرار گیرد و هم با پیشه کردن قناعت و تزهد و وجدان و انصاف،‌ اسباب اصلاح را فراهم آورد. مدعی روشنفکری که در پله نخست بماند و برنامه خویش را با اجنبی یا با اصحاب قدرت دوری گزیده از مردم (اجنبیان داخلی) منطبق کند، قطعاً تاریخ مصرفی کوتاه خواهد داشت؛ زود از اعتبار می‌افتد و آلوده می‌شود و به سرعت، مشمئزکننده می‌شود.

4- هرمنوتیک و تعبیر و تأویل و اجتهاد آزاد تا کجا؟ به نام‌ هرمنوتیک و قرائت‌های تازه تا کجا می‌توان دین، سنت، ارزش‌های ملی، بومی و میراث‌های گران‌قیمت ملی را از حیزّ انتفاع ساقط کرد و نام آن را آزاد‌اندیشی، روشنفکری، به روز شدن، تجدد‌ و نوگرایی گذاشت؟ آیا می‌توان تا آنجا پیش رفت که در واقع وارد قلمرو تحریف شد و به تعبیر امیرمؤمنان(ع) ظرف حقیقت را واژگون کرد و پوستین وارونه بر تن آن پوشاند؟ آیا می‌توان به نام قرائت و تفسیر تازه از دین و هستی و انسان و تکوین و آینده او، دست به کار سفسطه و مغالطه شد؟ با مرکب تحریف و مغالطه و سفسطه تا کجا می‌توان پیش رفت؟ سراب اگر در برق و جلوه تداعی چشمه را بکند، در رفع عطش نیز می‌تواند جای آب را بگیرد؟ آیا در حالی که انگ‌واتهام خیال‌گرایی و ذهنی بودن به میراث دینی و اسلامی زده می‌شود،‌ در خیال و ذهن خویش –به مثابه انسان خودبین و خود‌پسندی که در آینه محو جمال خود می‌شود- غوطه‌ور بود و چون دن‌کیشوت رفتار کرد و آنگاه از توده‌ها نالید که «روشنفکران را هرگز درک نمی‌کنند و به همان عوامی‌گری خویش مشغولند»؟! آیا حق داریم انتقام افتادن در چاه ویل خیالات غیرواقعی خویش را از مردم بی‌غل‌وغش عادی و متعادل بگیریم. پس حکایت چنین روشنفکرانی حکایت آن بیمار روانی خواهد بود که از تیمارستان گریخته بود و در اتوبانی خلاف مسیر حرکت سایر خودروها به سرعت می‌راند. رادیو را که باز کرد شنید گوینده هشدار می‌دهد «مراقب باشید، دیوانه‌ای گریخته و خلاف حرکت درست در اتوبان می‌راند.» پیچ رادیو را بست در حالی که می‌گفت: کجای کاری؟ یک دیوانه؟ این گونه که من می‌بینم دیوانگان یک تیمارستان با هم گریخته و یکجا به اتوبان زده‌اند!

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات