باراک اوباما را سرزنش میکنند که دستکم در حوزه سیاست خارجی یک سبکسر ناپخته است که فکر میکند میتواند با همه دشمنان آمریکا دوستی کند. جان مککین و ستاد تبلیغاتی او، نویسندگان مطبوعاتی و رسانهای محافظهکار و وبلاگنویسان جناح راست، همگی تصویر یک رویاپرداز لیبرال از اوباما نشان میدهند که همه خطرات دنیا را دستکم میگیرد. حتی پرزیدنت بوش چندی پیش سخنان اوباما را که آن زمان او را سناتور ایالت ایلینویز خطاب میکرد، درباره دیدار با رهبران بعضی کشورها، ناپخته و دور از عقل خواند. بعضی منتقدان چنان رفتار میکنند که گویی اوباما در تور اخیر خود در سفر به خاورمیانه و اروپا، درحال آموختن سیاست خارجی است.
قضاوت این منتقدان اما اعتباری ندارد. اوباما در جریان تبلیغات انتخاباتی در مقابل هیلاری کلینتون و حالا در برابر مککین، ایدههایی را مطرح کرده و مورد بحث قرار میدهد که بعدها سیاست خارجیاش را در مقام رئیسجمهور تقویت خواهد کرد. سیاست خارجی او حاوی دیدگاه و جهانبینیای است که با جهانبینی یک لیبرال فاصله دارد و بیشتر به جهانبینی یک واقعگرای سنتی نزدیک است. ذکر این نکته جالب است که دستکم از نظر مکاتب تاریخی سیاست خارجی، اوباما یک محافظهکار سرد و مککین یک واقعگرای سرزنده توصیف میشود.
هیچ نامزد انتخابات ریاستجمهوری در آمریکا تا کنون ادعای جهانبینی دکترینی نداشتهاست. ریچارد نیکسون هیچگاه نمیگفت که سیاست واقعگرایانه را دوست دارد. جیمی کارتر هیچگاه ادعا نمیکرد که طرفدار فلسفه ویلسون است. طرفداری از یک مکتب خاص هیچ سودی ندارد و اکثر سیاستمداران آنقدر باهوش هستند که بگویند طرفدار ترکیبی از بهترین مکاتب هستند؛ به همین دلیل است که جان مککین میگوید که ایدهآلیست واقعگراست. آنتونی لیک که اکنون به اوباما مشاوره میدهد خود را یک نوویلسونگرای عملگرا میداند. کاندولیزا رایس، وزیر خارجه آمریکا خود را یک واقعگرای آمریکایی توصیف میکند.
اما باید بگوییم که اوباما با صداقت کامل درباره تمایلات و گرایشهایش حرف میزند؛ درست است که او کارش را با تحسین دولت هری ترومن شروع کرد. تحسین از این دولت در عالم سیاست خارجی به این معناست که شما جورج واشنگتن را تحسین کنید. بیل کلینتون، جورج بوش و جان مککین همگی ترومن را یک الگو میدانند. اما بعد از این مرحله، اوباما گام غیرمعمولی برداشت که برای یک دمکرات عجیب بود. او دولت جورجبوش پدر را ستود؛ دولتی که سرسختترین و البته خونسردترین دولت در حافظه نزدیک آمریکاییها به حساب میآید.
اوباما بیش از یک بار چنین تحسینی را به زبان آورد.آخرین بار این اتفاق در مکالمهای با خود من در سیانان آن هم همین هفته گذشته اتفاق افتاد. حرف او روشن است. او 2 ماه پیش در مصاحبهای به نیویورکتایمز گفت: اکنون بحثی میان ایدئولوژی و واقعگرایی در سیاست خارجی در جریان است. من به سیاست خارجی جورج بوش پدر احساس نزدیکی میکنم.
اوباما بهندرت با لحن اخلاقگرایانه دولت کنونی بوش سخن میگوید. او حتی هنگام سخنگفتن درباره تروریسم، جهان را به دو بخش خیر یا شر تقسیم نمیکند. اوباما کشورها و حتی گروههای تندروی افراطی را بهصورتی ترکیبی میبیند که انگیزه آنها قدرت، طمع و وحشت در کنار ایدئولوژی واقعی است. علاقه او به دیپلماسی، ریشه و انگیزه در حس کاوش، یادگیری و شاید نفوذ در کشورها و جنبشهایی دارد که یکپارچه و یکدست نیستند. مثلا وقتی درباره افراطگرایی اسلامی سخن میگوید، به تکرار بر تنوع و گوناگونی جهان اسلام تاکید میکند و از اقوام متعددی حرف میزند که منافع و برنامه و گرایشهای خود را دارند.
اوباما هرگز از زبان و لحن کلام بوش درباره آزادی و آزاد کردن ملتها استفاده نمیکند بلکه به جای آن درباره رشد اقتصادی مردم، جامعه مدنی و عزت که تکیه کلامش است حرف میزند. اوباما تاکید بوش بر انتخابات و حقوق سیاسی را رد میکند و میگوید که تمایلات مردم، فراتر و ابتداییتر است مانند غذا، سرپناه و شغل. وی چندی پیش در این باره به نیویورکتایمز گفت: «وقتی این نیازهای اولیه برآورده شود، فضا برای آن رژیمهای دمکراتیکی که میخواهیم فراهم خواهد شد.» او از مردانی مانند دین آچسون، جورج کنان و رینولد نیبوهر که همگی به محدودیت قدرت آمریکا در تحول دنیا اعتقاد دارند، با تحسین سخن میگوید. اوباما در دیدگاهش نسبت به تاریخ، در احترامش نسبت به سنت و در بدبینیاش نسبت به اینکه دنیا خیلی به کندی میتواند تغییر کند، یک محافظهکار عمیق است.