کیوان آرام: مهدی سحابی درباره کتابخوانها گفته است: «کتابخوانها دو دستهاند آنها که «در جستوجوی زمان از دست رفته» را خواندهاند و آنهایی که هنوز نخواندهاند.» و ما میگوییم: »علاقهمندان ترجمههای سحابی به دو دسته تقسیم میشوند. آنها که مارسل پروست را با او شناخته و آنها که کالوینو را با او کشف کردهاند.» با این همه سحابی فقط معروف به پروست و کالوینو در ایران نیست که نقاشی است نام آشنا و هنوز تلاش گستردهاش درباره «صورتکها» در یاد همگان مانده است. درباره همین صورتکها جایی گفته است: «آنچه من را به تو و تو را به من شبیه میسازد تنها صورتکی است که تو را از من و من را از تو میدزدد. صورتکها با الفبایی یک حرفی مبین تمام کلمات شدهاند.
صورتکها با زمان فرسایش نمییابند، در آن به انجماد میرسند. صورتکها تصویرگر تاریخاند و تاریخ صورتکسازی بیهمتا.» مهدی سحابی عاشق «صورتکها» است. در اولین نمایشگاهی که در آن چهار صورتک را در کادری مربع به صورت دودردو قرار داشتند و به گونهای القاکننده عکسهای پرسنلی و فوری قدیمی بودند. جالبترین شاخصه این عکسها که تا سالها از آن استفاده میشد، توقف در زمانی بود که صاحب عکس با گذار عمر آن را آرزو میکرد و میطلبید.
آن چهار صورتک در نمایشگاههای بعدیاش تعدادشان بیشتر شد. صورتکهایی که سحابی سعی میکرد دورنمایی ملموس از تصاویر اجتماعات انسان امروز را با آنها روایت کند و این حرکت از کل به جزو از جز به کل گویشی هر چند بصری اما بشدت دراماتیک ایجاد کرده بود. اگر قرار باشد مهدی سحابی را از موضع و نگاه یک نقاش مورد بررسی قرار دهیم، ا. مهمترین دغدغهاش را «کم شدن مخاطب نقاشی» میداند و میگوید: «قرون گذشته به تنهایی واجد نقشهای بسیاری بود که با ظهور رقبایی چون عکاسی، کامپیوتر و عوامل متعدد تصویرسازی با کاهش طیف وسیع مخاطبین خویش مواجه شد.»
در این منظر، سحابی به هیچوجه موافق نیست که «هنرمند امروز خود را فینفسه و به تنهایی محور و اصل همه چیز قرار دهد. اینکه نقاش همهکاره اثر خود باشد از طرفی به هنری به پوپولیسم که من آن را بهگونهای عوامگرایی جعلی و غیرواقعی میدانم میگراید و به قولی نقاشی فرمایشی و تصویرکننده شعارهای اجتماعی است نیز اعتقادی ندارم.» مهدی سحابی به عنوان یک نقاش تعهد هنرمند را فارغ از هنر سیاسی میداند و میگوید: «همه ما به نوعی متعهدیم. اول به خودمان به عنوان جستوجوگر و بعد به کارمان و نیز مسلماً به مردم جامعهمان.
مهدی سحابی متولد 1322 و اهل قزوین است. او علیرغم توان فراوان و غیرقابل انکارش در هنر و ادبیات سالها پیش وقتی که هنوز دانشجویی بیش نبود، از تحصیل هنرهای زیبا در نیمه راه سرباز زد و حتی آکادمی هنرهای زیبایی رم را نیز رها کرد. با این حال نزدیک به سه دهه است که مردم و بزرگان و خواص و عوام او را به عنوان مترجمی توانا و کوشا میشناسند و 25 سال است که در نمایشگاههای متعددی که برپا میکند آثار هنری خود را در معرض دید عموم قرار میدهد.
اگر قرار باشد سحابی را به عنوان مترجمی نام آشنا در عرصه ادبیات و نویسنده کوشا در عرصه دادستان بررسی کنیم با مترجمی روبرو هستیم که یکی از بزرگترین شاهکارهای رماننویسی و ادبی قرن بیستم را به مخاطبین ایرانی معرفی کرد. «مارسل پروست» و «در جستوجوی زمان از دست رفته»اش که ترجمهای متین و دشوار است و به انصاف اگر بخواهیم به موضوع بنگریم رسیدن به چنین ترجمهای از زمان پیچیده و سیال پروست کار هر مترجمی نیست و هر کسی از پس آن برنمیآید و شاید نیاز به جرأت و جسارت نیز دارد. نام «مهدی سحابی» در کنار مارسل پروست به قدری برای کتابخوانان ایرانی جاافتاده که آنها تنها با «مهدی سحابی» است که در جستوجوی زمان از دست رفته» را میشناسند و به ترجمههای دیگر اقبال چندانی نشان نمیدهند و این مجموعه هشت جلدی که شاید بتوان به جرأت مدعی شد از سنگینتریم و پیچیدهترین آثار زبان فرانسوی است را تنها با امضا و ترجمه مهدی سحابی خواهانند.
گر چه سحابی تنها با ترجمه «در جستوجوی زمان از دست رفته» نبود که تسلط خود بر زبان فرانسه را به رخ همگان کشید که ترجمه چند اثر «فلوبرن» از جمله »تربیت احساسات» نیز گواهی جدی در اثبات محیط بودن مهدی سحابی بر زبان فرانسه بود. سحابی اما علاوه بر فرانسه استواری قابل توجهی نیز بر زبان ایتالیایی دارد. چنانکه بسیاری از مخاطبان ایرانی «ایتالیو کالوینو» را نیز تنها با نام مهدی سحابی و ترجمه خوب او میشناسند. سحابی بود که «بارون درختنشین» را برای خوانندگان ایرانی ترجمه کرد و ترجمه شیوا و شیرین او از همین «بارون درختنشین» بود که نام «ایتالیو کالوینو» را در ایران بر سر زبانها انداخت.
او درباره کالوینو میگوید: «ویژگیهای داستاننویسی کالوینو از چند جنبه قابل بررسی است و او از چند جنبه نویسنده مهمی است و بخوبی اقبالی که از او میشود را توجیه میکند. قبل از هر چیز شاید مهمترین ویژگی او را بتوان قدرت تخیلش دانست. بعد خیالپردازیاش را، بعد دامنه آگاهی و دقت دانش و فرهنگ عمومی را که دستمایه کارش میکند. اگر این ویژگیها عمومی و مورد قبول همه باشد، من دو ویژگی دیگر را هم که البته در مورد کالوینو معروف است، اما من بنابر سلیقه شخصیام خیلی مهم شان میدانم به آنها اضافه میکنم. یکی تجربهگرایی و دیگری قصهگویی.»
مهدی سحابی معتقد است: «یک نگاه سرسری به چکیده داستان کتابهای کالوینو بخوبی نشان میدهد که او چند تخیل پرقدرتی دارد و چه راحت میتواند مرزهای زمان و مکان جغرافیایی و همینطور مرزهای دنیاهای ممکن و متحمل و محال را پشت سر بگذارد. کالوینو نویسندهای است که در یک ظرف محدود زمانی، که مرزهای ظاهری و باطنیاش را یک «من» متمرکز و مستبد روانی و معنوی مشخص کند، نمیگنجد و همینطور در یک ظرف محدود بسته اسلوبی، در حال که همواره هر کتابی از کالوینو را فوراً میشود شناخت. او از جمله نویسندههایی نیست که سرتاسر عمرشان عملاً یک کتاب را بازنویسی میکنند. او نویسنده یک کتاب مکرر نیست. بلکه کتابهای زیادی دارد. با دورههای ذهنی و اسلوبی متفاوت با دنیاهای مختلف که البته مجموعهشان دنیای خاص او را میسازد.
سحابی درباره قدرت تخیل کالوینو میگوید: «نکته را که اغلب به ذهنم میآید و البته چندان مهم نیست اما ـ شاید به عنوان یک تکه بامزه بشود نقل کرد، عرض میکنم. توجه کردهاید که این نوع تخیل نیرومند و وسیع را اغلب میشود در نویسندههایی سراغ کرد که تجربه فعالیت سیاسی چپی و همسویی دور و نزدیک با حزبهای کمونیست سالهای اول بعد از جنگ دوم جهانی را پشت سر گذاشته و بعد به هر دلیلی از آن جریان جدا شدهاند؟ شاید بشود گفت که این تأکید بر تخیل نوعی واکنش در برابر جزماندیشی و همسانسازی باشد که یکی از ویژگیهای اصلی فکری اصلی و هنری جنبش چپ بود… » او خیالپردازی کالوینو را یک استعداد ویژه یا موهبت اضافی یا مکمل سبک و ذهنیت او نمیداند و میگوید: «خیاپردازی یک رکن اساسی شخصیت و کارهای اوست و در واقع خیالپردازی مشخصه محوری آثار ایتالیوکولوینوست.»
سحابی علاوه بر ترجمه آثار متعددی از زبانهای فرانسه و ایتالیایی، نویسنده هم هست. این را میتوان به گواهی دو رمان «ناگهان سیلاب» و «پیچک باغ کاغذی» گفت. به همین دلیل، بیراه نبوده است و نیست که از او به عنوان نویسندهای جستوجوگر و خلاق نیز یاد کنیم.
او در گفتوگویی در خصوص ضرورت استفاده از قصههای عامیانه برای استفاده از داستان امروز گفته است: «اگر ضرورت و لزوم را از دیدگاه امری و تحمیلی بخواهیم مطرح کنیم که جواب من روشن است. به هیچ ضرورت و لزومی که به هر عنوان و با هر نوع نیت و مصلحتی از بیرون و بخصوص از بالا بر «داستان» تحمیل بشود قائل نیستم. اما اگر سؤال از جنبه بهرهگیری از گنجینه عظیم قصههای عامیانه، الهام گرفته از آنها و کاربردشان به عنوان مایه و عنصر سازنده مطرح باشد، جوابش بدیهی است. خیلی چیزها هست که داستاننویسی امروز میتواند از قصههای عامیانه یاد بگیرد. معدن تقریباً دستنخوردهای است که از هر کجایش برداشت کنی سود بردهای.» (1) او در خصوص مبنای شفاهی قصههای عامیانه و به کارگیری آنها در ادبیات مکتوب میگوید: «از نظر من سودمندترین و واجبترین جنبه استفاده از قصههای عامیانه همین جنبه شفاهی بودن آنها است.
زبان نوشتاری امروز ما باید حتماً الگوها و دستاوردهای زبان عامیانه را مدنظر داشته باشد. زبان فارسی نوشتاری در یک قرن گذشته از نظر سادگی، شفافیت، بیپیرایگی و صراحت پیشرفتهای عظیمی کرده. اما هنوز در راه درازی مانده که باید برویم تا زبان نوشتاری ما به پالودگی و گویایی کامل نزدیک شود. بزرگترین و بدیهیترین (و البته حاضر و آمادهترین) الگوی ما در این راه زبان محاوره یا به قول شما زبان شفاهی است. پیروی از زبان شفاهی، زبان فارسی نوشتاری را از بسیاری آرایهها و تکلفها و عرضیاتی که هنوز به آن چسبیدهاند و مزاحمش هستند آزاد خواهد کرد،» او معتقد است که داستانهای عامیانه به طور کلی ساختاری ساده دارند که ذاتی آنهاست و شاید از این جنبه، یعنی از جنبه صرف ساختاری درونی روایت، نتوانند چندان چیز تازه و مهمی ارائه کنند.
به دلیل اینکه داستاننویسی امروز، برخلاف قصههای عامیانه، ساختارهای روزبهروز پیچیدهتری پیدا کرد. او میگوید: «شاید بشود همان سادگی قصههای عامیانه را به عنوان یک «آلترناتیو» در مقابل این ساختارهای پیچیده مطرح کرد و از آن به عنوان عاملی برای سادهتر کردن داستاننویسی امروز استفاده کرد. ولی نه بیشتر. اما «شیوه داستاننویسی ایرانی» به عنوان یک شیوه خاص با هویت و سابقه دیرینه.
ما چنین شیوهای را داریم و بسیار خوبش را هم داریم. اما متأسفانه از آن غافلیم. من همواره از خیلی پیش فکر کردهام که یک نوع خاص قصهسرایی ایرانی، یک شیوه خاص داستاننویسی ایرانی وجود دارد که با صد افسوس ما آن را به نفع شیوههای غربی کنار گذاشتهایم.» او ادامه میدهد: «الگوی داستانسرایی منظومهای، یا به زبان خودمان تکهتکه، یا به تعبیر کاملاً امروزی «کولند» یک الگوی بسیار قدیمی و بسیار کارآمد است که ما آن را تقریباً در همه شاهکارهای ادبیاتمان میبینیم و بسیار هم متداول بوده. من فقط چند مثال معروف میزنم: گلستان سعدی، مثنوی مولانا (از دیدگاه ساختار قصهپردازی)، چهار مقاله، تاریخ بیهقی، شاهنامه، هفت پیکر نظامی، ویس و رامین و… مثالها واقعاً تمامی ندارند. همه اینها یک ساختار بسیار دقیق و جاافتاده روایی دارند که عبارت است از یک محور اتصال و در پیرامونش بیشمار قصههای کوچک که از یک طرف در چارچوب کوچک خودشان کمابیش مستقلاند و از طرف دیگر در حول آن محور یک مجموعه همگان را به وجود میآورند.
این الگوی بسیار درخشانی است که قدمت بسیار کهن دارد و در عین حال با امروزیترین نیازهای داستاننویسی هم میتواند فوراً هماهنگی پیدا کند.» مهدی سحابی را نمیتوان در یک نیم صفحه و یک شماره نوشت و تحلیل کرد. هر چه باشد او هم نقاش است و هم نویسنده و هم مترجم که هر یک از این سه نیازمند صفحاتی برای نوشتن و تحلیل کردن است. با این حال، این مجال فرصتی بود برای بازخوانی کوتاه و دوبارهای از یکی از مترجمان و نقاشان توانای امروز ایران.