هنگامی که از بوش راجع به حدود مسئولیتش در مورد استعفای بلر سؤال شد، شاید او باید دلیلی برای کنار رفتن نخستوزیری که در هیچ انتخاباتی شکست نخورده بود، ارائه میکرد. بوش پاسخ داد: «شاید من مسئول باشم، ولی... نمیدانم.» و در این میان صدای معترضان به جنگ از بیرون کاخ سفید شنیده میشد. بوش در مورد استعفای ولفوویتس چنین گفت: «به او خیلی احترام میگذارم و از این که کار به این جا رسید، متأسفم» و رئیس بانک جهانی را به حال خود رها کرد.
اگر بوش و چنی آخرین نفراتی باشند که با توجه به مسئولیتشان در جنگ عراق برجای خود باقی بمانند فقط به دلیل دوره 4 ساله قانونی حاکمیت آنان است. یکی از حامیان سابق بوش به نویسنده چنین گفت که اگر ما نظام پارلمانی داشتیم، تاکنون بوش با رأی عدم اعتماد بر کنار شده بود.
همزمان با مراسم باغ گل سرخ، مراسم تدفین کشیش بنیادگرا جری فالول در سرزمین بوش یعنی ویرجینیا در حال برگزاری بود. این کشیش 73 ساله فربه، نهایت کوشش خود را برای گردهم آوردن مسیحیان محافظهکار به عمل آورد که در دو پیروزی جورج بوش در انتخابات ریاست جمهوری نقش بارزی داشت. او اینک در گذشته است و حکومت از دید طرفداران این کشیش بیشتر به جنازهای شباهت دارد.
کریستوفر هیچنز که نویسنده و دوست ولفوویتس و دشمن فالول است، میگوید: «هماکنون واضحترین صدا در واشنگتن صدای فرو ریختن ساختارهاست.»
حزب جمهوریخواه دچار هرج و مرج کامل شده است. این حزب بیشتر افراد متفکر خود را کنار گذاشته و در همین حال کاندیداهای ریاست جمهوری حول پیکر بیجان فالول میکوشند خود را فرد برتر نشان دهند. ولفوویتس به عنوان مغز متفکر نومحافظهکاران و فالول به عنوان شیپورچی محافظهکار بنیادگرا از نظر شخصی وجهه مشترک چندانی نداشتند. در حقیقت فالول عملکرد بتپرستان و هواداران سقطجنین و فمنیستها و هم جنس بازها را به علت زمینهسازی برای حملات 11 سپتامبر سرزنش کرده بود، که نقطه نظراتش بسیار شبیه طالبان مینماید. ولی اتحاد باور نکردنی این دو، تفکر و نیروی لازم برای حمایت از بوش را فراهم آورد. اینک نومحافظهکاران به ترتیب در حال از دست دادن مقام، نفوذ و نیز اعتماد خود هستند، در حالی که حزب جمهوریخواه به نحو اسفانگیزی در جستوجوی فردی برای جانشینی بوش در 2008 است.
جدایی بین این دو تفکر، نشانگر خاتمه دورهای است که در آن محافظهکاران هوادار کتاب مقدس، قهرمانان شگفتانگیز بازسازی ملی در خاورمیانه و امید به سرکوب تروریسم شناخته شدند. پس از بوش چنین رؤیاهایی غیرممکن به نظر میرسد.
سقوط ولفوویتس هم اکنون به شکل تراژدی دولت بوش در آمده که در زمان خود یک مقام خود شیفته سرکش پنتاگون و شماری از رفقایش به بانک جهانی غالب شدند و سرانجام بانک جهانی راهی برای خلاصی از دست آنها یافت. بر این اساس انتصاب ولفوویتس به عنوان رئیس بانک جهانی در سال 2005 چیزی شبیه اقدام بوش برای حمله به عراق و مخالف خواست جامعه بینالمللی کاری خودسرانه و با عواقب خطیر بود.
با همه این تفاصیل میتوان اخراج ولفوویتس را این گونه تعبیر کرد که جامعه بینالملل ترجیح میدهد که فساد در کشورهای در حال توسعه رشد کند ولی یک نومحافظهکار جایگزین ولفوویتس نشود. همچنان که بسیاری از مخالفان جنگ عراق، حاضرند جنگ مصیببار داخلی در عراق را بپذیرند ولی مانع اقدامات آرمانگرایانه بوش در زمینه برقراری دموکراسی به جای حکومت خودکامه قبلی عراق باشند. این دو نقطه نظر دو روی تلخ سکه واقعیت هستند.
در بطن این داستان، رومانس یک روشنفکر دلباخته آمریکایی با سری در آسمان و سوراخهایی در جوراب و یک معشوق سکولار فمنیست عرب در دهه پنجم زندگی نهفته است که به نحو شگفتی علاقهمند است که دموکراسی و شادی حقوق زن و مرد در خاورمیانه برقرار شود. رابطه 7 ساله شاها و ولفوویتس شاید میتوانست ولفوویتس را به انسانیت نزدیک کند و جنبه ضد سامی موجود درباره او که عامل یهودی صهیونیسم و معتقد به برتری منافع اسرائیل نسبت به آمریکا و دیگر کشورهاست را ترمیم کند. ولی با کما تعجب این واقعه منجر به سقوط او شد.
زیرا شهروند انگلیسی متولد خاورمیانه، تحصیلکرده آکسفورد که پیش از این به عنوان کارشناس خاورمیانه به مدت 7 سال در بانک جهانی شاغل بود، با آمدن ولفوویتس به این بانک به دلیل مقررات موجود، بانک را ترک کرد. دخالت ولفوویتس در انتقال وی به وزارت خارجه و افزایش حقوق شاها منجر به گرفتاری ولفوویتس به عنوان فرد ناقض مقررات بانک شد.
ولفوویتس به هنگام اجبار به کنارهگیری جنبههای زشت خلقیات خود را در یادداشتهایش نمایان کرد که در آن با عبارات قبیحی اقدامات مسئولان بانک را به تمسخر گرفت و تهدید به انتقامجویی کرد.
ولفوویتس در 1980 کوشید زبان عربی یاد بگیرد و به عنوان فردی ناامید از تداوم حکومت صدام در پایان جنگ نخست خلیج فارس وارد کابینه بوش شد.
هیچنز میگوید: «این که ولفوویتس همکاری عرب و مسلمان دارد حادثهای اتفاقی نیست، زیرا وی همواره نسبت به این دو مسأله حساسیت داشته است.»
وی ادامه میدهد که ریزا الهامبخش ولفوویتس در اعتماد به «عراق سکولار» پس از برکناری صدام بود.
با انتخاب دوباره بوش به ریاست جمهوری، نیروهای آمریکایی در عراق به مخمصه افتاده بودند و ولفوویتس راهی بانک جهانی شد تا از بازجوییهای دشوار سنا خلاص شود.
در برخی محافل، انتخاب وی به عنوان رئیس بانک جهانی یک اتفاق مطلوب تلقی شد. یکی از نویسندگان متن سخنرانیهای کاخ سفید در آن زمان چنین نوشت، «حتی مخالفان رئیسجمهوری این انتخاب را تحسین کردند، شاید مزایای این انتخاب بیش از آن که متوجه کشورهای توسعه نیافته و یا بنیانگذاران بانک در کشورهای صنعتی پیشرفته باشد، بیشتر به نفع خود بانک است.»
پس از جنگ ویتنام ریاست بانک جهانی به رابرت مک نامارا، وزیر دفاع پیشین آمریکا سپرده شد، ولی ولفوویتس برخلاف مک نامارا علاقه پرداختن به جزئیات را نداشت. او بانک را به صورت ساختار بروکراتیکی مینگریست که وامهای اقتصادی آن به علت فساد اداری صرف ملتهای در حال توسعه نمیشد. البته او معتقد بود که میخواهد به ریشهکن کردن فقر کشورهای کمک کند.
نیکولاس کریستوف هفته گذشته در نیویورک تایمز چنین نوشت، ما نباید سقوط ولفوویتس را به عنوان پایان ماجرا بدانیم بلکه باید نتیجه اخلاقی مخاطرات رویاروی ایالات متحده را مدنظر قرار دهیم، مگر آن که دولت بوش سیاست تخریب همه پلهای پشتسر در کشورهای جهان را مورد تجدید نظر قرار دهد. وی ادامه میدهد که انتصاب ولفوویتس را آغاز با مخالفت 90 درصد از اعضای بانک جهانی روبهرو بود. برخی او را به علت برنامههای ضد فسادش که به نظر آنها مردم فقیر کشورها را به علت حکومتهای فاسدشان مجازات میکرد و گروهی دیگر به دلیل توقعشان برای بازپرداخت وامهای بانک برای جنگ عراق، نمیپذیرفتند. حکومتهای اروپایی که احساس میکردند دولت بوش آنها را به بازی نگرفته و رئیس بانک جهانی فقط از سوی رئیسجمهوری آمریکا تعیین میشود، اکنون فرصتی برای انتقام به دست آوردند.
نیکولاس کریستوف در ادامه میکوشد روابط ولفوویتس و ریزا را توجیه و تبرئه کند و ریزا را در موضع فردی مظلوم از نظر شغل و وجهه اجتماعی نشان دهد. روزنامه والاستریت ژورنال تنها مدافع ولفوویتس بوده است، حتی تا جایی که یادداشتهای توهینآمیز و وقیح وی را نیز توجیه میکند و در ادامه افراد دیگری را در بانک جهانی و نیز در کابینه انگلیس با وضعی مشابه ولفوویتس، معرفی میکند.
بانک جهانی ممکن است از این که پاداشهای سخاوتمندانه، حقوقهای بدون مالیات و مزایای بیحد و مرز کارکنانش در منظر اذهان عمومی قرار گرفته، متأسف باشد. ولی واقعیت این است که سوابق ولفوویتس این بانک را در باتلاقی گرفتار کرده است. او اکنون آخرین نفر از سلطه طولانی از تلفات جنگ عراق است که شامل دونالد رامسفلد، وزیر سابق دفاع، داگلاس فیث همکار ولفوویتس در پنتاگون، ریچارد پرل رئیس سابق هیأت سیاستگذاری پنتاگون، جان بولتون سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل متحد و لوییس اسکوتر لیبی است. اسکوتر به علت دخالت در اخراج یک افسر اطلاعاتی سازمان سیا در معرض زندانی شدن قرار دارد.
جورج تنت، رئیس سابق سازمان «سیا» با اعلام این خبر به بوش که عراق به طور یقین سلاحهای کشتارجمعی در اختیار دارد و نیز ارائه گزارش دروغین کالین پاول وزیر خارجه سابق آمریکا به سازمان ملل در طلیعه حمله به عراق ضربات مهلکی را به دولت بوش وارد کردند. هیچنز در کتاب ضد دینی خود کوشیده است دوستان نومحافظهکار خود را در مطبوعات صاحب نفوذ که به حمایت از فالول مطالبی نوشتهاند، مورد انتقاد قرار دهد و چنین میگوید: «شما معتقدید که در روز رستاخیز فقط نجات یافتگان به بهشت خواهند رفت و همه کفار از جمله یهودیان سلاخی خواهند شد.»
دولت بوش اینک با کنار گذاشتن نومحافظهکاران فقط در مورد افراد دوست و وفادار سرمایهگذاری میکند. البته با همه افت و خیزهای اخیر آلبرتو گونزالس دادستان کل و رفیق قدیمی بوش در تگزاس هنوز مقام خود را حفظ کرده است، گرچه به دلیل تأیید شکنجه افراد مشکوک به تروریسم به هنگام احراز مقام مشاور کاخ سفید، مسئول شناخته شده است. هیچنز او را به عنوان فردی دونپایه توصیف میکند که ارزش توجه ندارد. معاون دادستان کل در شهادت جالب توجهی برابر کنگره در هفته گذشته بیان کرد که چگونه گونزالس، جان اشکرافت دادستان قبلی را در وزارت دادگستری و در بستر بیماری زیر فشار قرار داد تا وی قانونی بودن برنامه جاسوسی داخلی را تأیید کند.
وی گفت: «من از این که شاهد اعمال فشار و تهدید بر فردی بیمار بودم، عصبانی شدم.»
گرچه گونزالس مدتها قبل از ولفوویتس برای استعفا زیر فشار بوده است ولی هنوز مقام خود را حفظ کرده است. اگر وی بر کنار شود دولت بوش روحیه خود را از دست خواهد داد، زیرا هنگامی که رئیسجمهوری نتواند به یاری دوستانش برسد، تنها میتواند به جان خود بیندیشد.