از همان زمان که ماکیاولی ندای جدایی اخلاق از سیاست را سر داد و آن را از آسمان به زمین کشید، ماجرای قدرت هم به مثابه یک موضوع مدرن دوشادوش سیاست به جلو رفت و پیوندی ناگسستنی با آن یافت. بدین سان بود که اندیشمندان و نظریهپردازان پس از ماکیاولی سیاست را به کسب قدرت، اعمال قدرت و افزایش قدرت تعبیر و تفسیر کردند.
اگرچه سیاست و قدرت در سیر تکاملی خود مشمول تأویل شد و درگذر از تاریخ اجماع برسر تعریفش هم ناممکن، ولی چنین پیوندی آنچنان ماندگار ماند که گویی پدیدهای قدیم است و نه حادث. فرازمانی شد و بالاتر از مکان تکیه گاهی برای خود برگزید. نقش سیاستورزان نیز در این ماجرا بیبدیل بود. تشنگان قدرت و سیاست خود خواسته به چنین پیوندی شادباش گفتند ولی ناخواسته خود به بازیگران منفعل آن تبدیل شدند. جلوه شگفتانگیز چنین همگامی و رفاقتی آنچنان بود که توماس هابز به وجد آمده از چنین عظمت و بزرگی را وادار کرد که در رثایش بسراید و لویاتان را تنها عنوان شایسته پیوند قدرت و سیاست تلقی کند. اما لویاتان هابز لاقید بود و این هم پیوندی رابر هم زد. قدرت بر سیاست غلبه یافت و چهره کریهاش، سیاست را منفور کرد. در اینجا تودهها افسار را از سیاستورزان مقهور و درمانده گرفتند و از حاشیه به متن آمدند. انقلاب پشت انقلاب، نهضت در ادامه نهضت و جنبش به جای جنبش. در اینجا سیاستدانان ماندند و یک پرسش: «چرا انسانها شورش میکنند؟» لاک پاسخ را دربازسازی هم پیوندی دویار دیرین دید. روسو نیز توان قدرتش را عیان کرد تا شاید پاسخ لاک با شرایط جدید تطبیق یابد و تودههای برافراخته را به خانههایشان بازگرداند. چرا که سیاست و قدرت آرامش میطلبد و تنها در چنین شرایطی کارخانه کارآمدی، تولیدش را از سر میگیرد.
بار دیگر هم پیوندی احیا شد، اما ظاهرش تغییر یافته بود، چرا که سیاست را یار دگر آمد. اقتدار جای قدرت را گرفت و مردم در سیاستسازیها و تصمیمگیریها نقشآفرین شدند. انقلابهای بعدی در فرانسه و آمریکا سالها بعد، این روند را تکمیل و تثبیت کردند.
اما با این وجود آن پیوند فرازمانی و فراتاریخی ماندگار و بیبدیل بود. آنچنان که سیاست و اقتدار در عصر جدید همچنان پای بر شانههای آن دو رفیق قدیمی گذاشتند و قواعد بازی را نیز اینچنین تعیین کردند. هنوز که هنوز است جدالها بر سر قدرت در دنیای غرب در جریان است. وقتی سیاستورزان با انتخابات روبهرو میشوند، اقتدار را به یاری میطلبند و وقتی از زمان تبلیغات برای برنده شدن فاصله میگیرند، نزاع برسر قدرت را آغاز میکنند، آن هم نه در ظرف شیشهای که از هر سوی به آن بنگری، درونش نمایان باشد، بلکه پشت درهای بسته. البته گاهی این درها باز میشوند، آن هم زمانی که بحث جامعه مدنی به میان میآید. تنها به همین دلیل است که مردم امروزه در دنیای غرب در تعیین جهتگیریها و سیاستگذاریها نقشآفرین میشوند. ولی با این وجود سیاستمدار این را به خوبی میداند که پس از انتخابات باید از مردم فاصله بگیرد. چرا که پیوند دائمی سیاست و مردم فسادآور است؛ آنچنان که قدرت فسادآور است. مردم اسیر ایدهآلها هستند، حال آنکه سیاستمدار درگیر و دار مطلوبیتهاست. زیرا تنها و تنها اوست که در چنبره تخصیص امکانات محدود به نیازهای نامحدود گرفتار شده است. او سرانجام باید اولویتها را در چنین بستر سهمگینی تعیین کند، آن هم دور از تفکر کوتاه دامنه مردم. از این جهت مردمسالاری اصالت پیدا نمیکند و تنها سودش در برهه انتخابات است. ستایش از جمهوری و حاکمیت مردم کالایی است که صرفاً باید در زمانش عرضه شود. چرا که عرضه دائمی آن تباهی میآورد و سیاست را به محاق میافکند. اما حکایت سیاست و قدرت در ایران و تعبیر روشنفکرانه از آن دیری است که نسبت ما را با تحولات به اشتباه تعیین میکند. شیفتگان تحول از محمد مصدق تا محمد خاتمی، برداشت آزاد از دنیای غرب را برتفسیر و تعبیر واقعبینانه از آن اولویت دادند؛ برداشتی که بیشتر با ایده آلها عجین شد و ناتوان از تبیین نسبت سیاست و قدرت و سیاست و اقتدار بود. شیفتگان تحول در ایران با قرائت روشنفکرانه از تحولات غرب گره کار را در جایی جستوجو کردند که اساساً چیزی در آن یافت نمیشد. آنها آنچنان دامنه اقتدار در دنیای غرب را وسیع در نظر گرفتند که گویی کار سیاست بدون حضور مردم بسامان نمیشود. از این جهت مسأله برای شیفتگان تحول تنها اقتدار و پیوند دائمی سیاست و مردم بود. بر این اساس تبدیل عشق مردم به نفرت، زمان کنارهگیری سیاستورزان را تعیین میکرد. آنها باید میرفتند چون مردم دیگر دوستشان نداشتند. اما در این میان بودند سیاستمداران قلیلی که دگرگونه میاندیشیدند. از احمد قوام تا اکبر هاشمی با درک عملگرایانه و پراگماتیستی از سیاست در این قواعد بازی و نسبت سیاست و قدرت را آنچنان به درستی درک کردند که میتوان گفت تنها و تنها این دسته از سیاستمداران بودند که از پیشبرد تحول در سیاست و حکومت در ایران یاری جستند. اگر مسأله و مشکل اصلی از نگاه سیاستمداران روشنفکر اقتدار و عدم حضور مردم در سیاست بود، سیاستمداران عملگرا مشکل را در توازن قدرت دیدند. اگر سیاستمداران روشنفکر رو بازی میکردند، سیاستمداران عمل گرا بازی در پشتپرده را ترجیح میدادند.
عملگرایان به خوبی از این مسأله آگاه بودند که عرصه بزرگتری از سیاست را قدرت و مناسبات آن تشکیل میدهد و نه اقتدار. بنابراین بر مبنای قواعد بازی در حوزه قدرت حرکت کردند و بدین گونه تحول را در ایران پیش بردند، امری که در دوران سیاستمداران روشنفکر به هیچوجه رخ نداد. خاتمی هم توفیقی بیشتر از مصدق به دست نیاورد و خود بانی شکست اصلاحات شد. اما هاشمی نه «ضد قهرمان» بلکه قهرمان سیاستورزی در حوزه قدرت بوده و هست. او به خوبی میداند قواعد بازی را دراین حوزه نه مردم بلکه صاحبان قدرت تعیین میکنند، از یک طرف قدرت قواعدی را دیکته میکند و از طرف دیگر این شخصیتها و تیپهای شخصیتی خاص هستند که قواعد جدیدی را تعیین میکنند. او را باید به راستی از همان تیپهای شخصیتی دانست که به خوبی با قاعده بازی عجین و همراه شده است.
خاستگاه طبقاتی و اجتماعی هاشمی از او شخصیت منحصر به فرد در سیاست ایران ساخته است. از یک سو سابقه مالکیتش به او در عرصه سیاست و قدرت، جسارت استقلال میبخشد و از سوی دیگر تعلق به حوزه و سنت این استقلال شخصیتی را تثبیت و تحکیم میکند. در عینحال او در گشت و گذارش به کشورها در قبل از انقلاب و سالها پیش از دوران سیاستورزی، بازی سیاست را در سرزمین عملگرایان نظارهگر بوده است. از آن مهمتر او از ابتدای انقلاب در قدرت حضور یافته و آنچنان حضورش مستمر بوده که هاشمی را بدون قدرت و سیاست نمیتوان تصور کرد. افت و خیزها و فراز و نشیبها از او سیاستمدار حرفهای و در عینحال بومی ساخته است.
او اولین سیاستمدار ایرانی پس از انقلاب است که در عین پیوند با دولت ماهیتاً دینی، سیاست را در معنای مدرنش و پراگماتیسم را در تعبیر کلاسیکش، بومی کرده است. هاشمی را از این جهت حتی باید پیشگام اصلاحطلبانی دانست که در اواخر دهه 70شمسی از سیاست ترجمانی روشنفکرانه ارائه کردند.
اگر چه هاشمی در حوزه اقتدار، ضعفهایی دارد ولی نقشآفرینی او در حوزه قدرت غیر قابل کتمان است؛ همان نقشی که متأسفانه برخی روشنفکران در دوره اصلاحات نادیده گرفته و حتی بر آن تاختند.
شاید اگر چنین بر او خرده نمیگرفتند، اصلاحات امروز سرنوشت دیگری مییافت. مطالبه امروز نیز از هاشمی نباید کنارهگیریاش از بازیگری در عرصه سیاست و قدرت باشد، بلکه باید او و نقشی را که میتواند در حوزه قدرت ایفاکند، جدی گرفت.
ما به هاشمی بیش از گذشته نیاز داریم. نرنجانیمش.