مهدی محمدی
اصولگرایی پدیده ای بی زمان و بی مکان است. در هر زمانی، بالاخره مکانی هست که در آن جماعتی از اهل ایمان، دنیای خود را به دین عرضه کنند و بر مبنای آن شکل دهند و اصولگرایی یعنی همین. به این معنا، جنبش اصولگرایی به مثابه حقیقتی بی بدیل همواره در سراسر تاریخ حضور داشته و به آن نیرو و روشنی بخشیده است.
نهضت اصولگرایی در روزگار ما اگرچه سوابقی درخشان ـ یا شاید بتوان گفت نمونه هایی مثالی و ایده آل ـ همچون حکومت رسول(ص) در مدینه، دوران خلافت امیرالمؤمنین و فرزندش و قیام حضرت سیدالشهدا را در پس پشت خود دارد، لیکن پس از گذشت سال های دراز ـ سال هایی که بسیاری گمان می بردند احیای اصولگرایی شیعی دیگر آرزویی دور و دراز است و امکان تحقق عملی ندارد ـ بسیاری تجربه ها اندوخته و توانایی های به کف آورده به طوری که اکنون دیگر دشمن به سادگی نمی تواند امید چیره شدن به آن داشته باشد؛ ولو اینکه صحنه همان است که بود: در یک سو کسانی ایستاده اند که دنیا را مسافرخانه می دانند و یا حداکثر یک مزرعه و در سوی دیگر آنها که گویی باورشان شده این خاکدانی منزل اول و آخر آنهاست.
برای فهم مختصات تاریخی آن فاز از نهضت اصولگرایی که امروز ما در میانه آن ایستاده ایم، شاید نوعی تقسیم بندی نظری ـ تجربی از موج های اصولگراشدن در نیم قرن گذشته مفید باشد. این تقسیم بندی هم دید روشنی از فضای گذشته، حال و آینده به ما خواهد داد و هم مجموعه جدیدی از مفاهیم و شیوه های تحلیل دراختیار ما خواهد گذارد که قدرت تبیین گری آن بسی بیشتر از بسیاری شیوه های دیگر برای فهم وضع موجود است.
موج اول اصولگرایی با انقلاب اسلامی ایران در 1357/1979آغاز شد و به ثمر نشست. خاستگاه اصلی این موج ایران بود که مردم آن برای نخستین بار در طول سده بیستم تصمیم گرفته بودند سلطه شرق و غرب را همزمان نفی کنند. نیروهای هوادار غرب در داخل ایران، ضربه این موج را تاب نیاوردند و با اضمحلال طاغوت، نظامی به جای آن نشست که قصد داشت محتوای عمل و اندیشه سیاسی و اجتماعی خود را بر آنچه از امر الهی دراختیار داشت، مبتنی کند.
پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران، خیلی زود معلوم شد موجی از اصولگرایی که این انقلاب محصول آن است، هیچ مرزی را به رسمیت نمی شناسد و تا وقتی فضایی پیش روی خود گشوده بیابد، از حرکت باز نخواهد ایستاد. درواقع چندان خالی از دقت نیست اگر گفته شود ویژگی موج اول اصولگرایی نوعی «الهام بخشی فرامرزی» است.
به دنبال انقلاب اسلامی و به تقلید از آن، انبوهی از حرکت ها و جریان های کوچک و بزرگ در سراسر منطقه شکل گرفت که پیش از هر چیز از گزاره های بنیادین و شکل دهنده انقلاب ایران و سپس نحوه مواجهه انقلابیون ایرانی با مشکلات درونی و بیرونی خود ـ که روشن تر از هر جای دیگر در رفتار سیاسی امام(ره) متجلی بود ـ درس می آموختند و به تقلید و دنباله روی از آن مشق می کردند. اهداف این جنبش ها که در سراسر دنیای اسلام پراکنده بودند همان اهداف انقلاب اسلامی اما اندازه آنها عموما کوچکتر و درجه موفقیت و توان و تاثیرشان کمتر بود. شکل بسط این موج نخستین اصولگرایی الگویی است که می توان آن را نوعی «اثرگذاری از راه دور» دانست؛ همان که ما آن را «الهام بخشی» نامیدیم.
در سال های نخست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نظام نوپای جمهوری اسلامی با انبوهی از مشکلات مهیب درونی و بیرونی مواجه بود. حجم این مشکلات آنقدر بزرگ و ماهیتشان چنان پیچیده می نمود که به راستی بسیاری از مخالفان درونی و بیرونی انقلاب اسلامی باور داشتند انقلاب به زودی خوردن فرزندان خود را آغاز خواهد کرد و لذا زیر بار خود خواهد شکست.
لذا دوام موج اول اصولگرایی برای بسیاری از ناظران فوق العاده عجیب و غیرمنتظره بود. به راستی آنها تصور نمی کردند این انقلاب سرنوشتی بهتر از انواع مشابه خود پیدا کند. اما انقلاب اسلامی به زودی از عهده سروسامان دادن به وضع داخلی خود برآمد و پس از سپری شدن زمانی نه چندان بلند، بدل به یک «نماد» شد. نمادی که دامنه تاثیر آن فضایی صدها بار فراتر از هرگونه مرز ژئوپلتیکی یا نظم بین المللی را درمی نوردید. به این ترتیب انقلاب اسلامی بدل به منبعی از نیرو و الهام شد که موجی از اصولگرایی فرامرزی از آن سرچشمه میگرفت.
رشد و بلوغ این نماد به دیگر نهضت های منطقه ای اصولگرا که تحت تاثیر انقلاب اسلامی شکل گرفتند، به خوبی ـ و برای نخستین بار ـ نشان داد مقاومت در برابر نظام جهانی سلطه اولا امکانپذیر است و ثانیا سرنوشت این مقاومت برخلاف آنچه تا آن روز به طور وسیع تبلیغ و عموماً پذیرفته شده بود، لزوماً شکست و ناکامی نیست. وجود جمهوری اسلامی به عنوان نمونه ای از «مقاومت موفق» در مقابل نظام جهانی سلطه، خیلی ها را در منطقه حول و حوش ایران به صرافت انداخت که باید تکانی بخورند و خوردند...
به فاصله 5/2دهه از انقلاب اسلامی سال 57 می توان موجی نو از اصولگرایی در داخل و خارج از ایران را رصد کرد که اگرچه ادامه منطقی موج اول است اما به دلایلی می تواند متمایز از آن درنظر گرفته شود.
موج دوم اصولگرایی که با عبور انقلاب اسلامی و نظام سیاسی برخاسته از آن، از نیمه دهه سوم عمرخود آغاز شده، درواقع محصول انباشت 5/2دهه تجربه اصولگرایی در داخل ایران و الهام بخشی انقلابی در خارج از مرزهاست.
اگر مشخصه اصلی موج اول «الهام بخشی بود»، ویژگی بنیادین و متمایزکننده موج دوم بدل شدن انقلاب ایران و نظام جمهوری اسلامی به «منبع پشتیبانی و مرکز فرمان و کنترل» نهضت جهانی اصولگرایی است. در موج اول، انقلاب اسلامی جز آنکه به مؤمنان و اصولگرایان بیرون از مرزهای خود امید و الهام ببخشد، عملا امکان دیگری برای حمایت از آنها دراختیار نداشت. توان ما- به ظاهر- آنقدر اندک و دشواری های پیش رو چنان بزرگ بود که برخی گمان می بردند از عهده رتق و فتق امورات خود هم برنخواهیم آمد چه رسد به مددرسانی به دیگران. امروز می دانیم این گمان ها چندان درست و دقیق نبوده و ایران نه فقط قوی و سرپاست بلکه نقش مرکزیت گفتمان فرامرزی و فرامنطقه ای اصولگرایی را نیز برعهده گرفته است.
موج دوم اصولگرایی، شکل جهانی شده موج اول است. امروز ما، اولاً توان پشتیبانی از نهضت جهانی اصولگرایی را به توان الهام بخشی خود افزوده ایم؛ ثانیاً از آنجا که ایران در وضع فعلی از هر زمان دیگری قدرتمندتر و به کنترل اوضاع دور وبر خود تواناتر است، نیروی الهام بخش و برانگیزاننده آن، برد و وسعت بیشتری پیدا کرده است و ثالثاً گفتمان انقلاب اسلامی امروز از انزوا درآمده به لطف ماشین پروپاگاندای خود غربی ها حتی تا اعماق جایی چون آمریکای لاتین نفوذ کرده است.
موج دوم یک فرایند بدون مرز در ابعاد جهانی است. در خارج از ایران بسیاری پذیرفته اند که ایران اسلامی، منبع تولید و تشدیدکننده این موج است اما در داخل هنوز بعضی نسبت به آن در وضع ناباوری یا انکارند. به ماهی می مانند که در آب غوطه ور است و طبیعی است اگر عظمت دریا را درنیابد. درک موقعیت بی بدیل استراتژیکی که ایران به دلیل قرار گرفتن در کانون انتشار این موج به دست آورده برای بعضی نیروهای سیاسی در داخل، محتاج نوعی «فاصله گذاری» است. شاید اگر می توانستند کمی از موقعیت فعلی خود فاصله بگیرند و از چشم یک جوان لبنانی یا مصری یا ونزوئلایی به جایگاه ایران بنگرند، میزان بلندی و ارزش این جایگاه مفهومتر میشد.
موج اول اصولگرایی در مخالفت کامل با خواست و اراده نظام جهانی سلطه شکل گرفت.آمریکا و دیگر سلطه طلبان خواسته یا ناخواسته هیچ کمکی به فرآیند شکل گیری و نضج انقلاب اسلامی نکردند.
اما موج دوم از دل سوءتدبیرها و ندانم کاری های نظام سلطه در منطقه بیرون آمده است و از این گرفتاری و نتایج آن تغذیه می کند. نظام جهانی سلطه اکنون گرفتار شعار دموکراسی سازی خود در منطقه است. از یک سو نمی تواند به شعاری که خود آن را پرورده و بر سر زبان ها انداخته عمل نکند و از سوی دیگر اگر قصد عمل به آن را داشته باشد ـ که فی المثل نمونه عراق نشان می دهد چنین قصدی ندارد ولی ناچار باید به آن تن بدهد ـ نتایج آن کاملاً خلاف طراحی هایی از آب درخواهد آمد که برای منطقه انجام داده است. امروز هیچ نظام خودکامه ای در منطقه وجود ندارد الا اینکه تحت حمایت آمریکاست و هیچ دموکراسی در منطقه شکل نمی گیرد، مگر اینکه رادیکال ترین نیروهای ضدآمریکایی برندگان آن هستند.
گفتیم که موج اول اصولگرایی به روش «اثرگذاری از راه دور» بسط پیدا می کرد. شکل بسط موج دوم اصولگرایی نوعی «رسانایی از طریق همسایگی» است. جنبش های اصولگرا در سراسر منطقه و جهان رونوشت هایی هستند از روی دست یکدیگر و الهام گرفته از جنبش های همسایه خود در حالی که این آگاهی به طور عمومی وجود دارد که نسخه اصلی در ایران است.
نظام جهانی سلطه برای مخالفت با موج اول اصولگرایی سعی کرد منبع آن یعنی ایران را با توسل به روش هایی چون جنگ، تحریم و ترور فشل کند. اما در مقابل موج دوم به وضوح به نظر می رسد غرب سردرگم است. آمریکا و متحدان آن در مقابل این موج که از ایران به راه افتاده پس از عبور از افغانستان و عراق اکنون به ساحل مدیترانه رسیده، به آشکارا دست خود را بسته میبیند.
با این حال می توان مشاهده کرد که بیش و کم تحرکاتی برای مقابله با موج دوم از جانب نظام جهانی سلطه در حال انجام است: متهم ساختن اصولگرایان به تروریسم و اعلان جنگ علیه آن حتی با سلاح هسته ای (اظهارات شیراک)، حضور مستقیم در منطقه شدت موج و تلاش برای مشغول سازی ایران به اموری چون پرونده هسته ای از جمله این اقدامات و تحرکات است.
موج دوم هنوز بالغ نشده است ولی با نیرومندی به پیش می رود و هماوردی که چندان قوی رویاروی آن بایستد و راهش را سد کند فعلاً قابل مشاهده نیست. آینده و منافع ما در گرو این است که بتوانیم جایگاه خود را به عنوان منبع به وجود آورنده و پیش برنده این موج حفظ و تقویت کنیم. در این راه مهم ترین خطر از ناحیه کسانی است که اراده کرده اند ایران را از ظرفیت های الهام بخشی و پشتیبانی کنندگی آن تهی سازند و یا اینگونه به افکار عمومی جامعه ایرانی تلقین کنند که ریسک استفاده از این ظرفیت ها بالاتر از آن است که ارزشش را داشته باشد.